تبلیغات :
دانلود فیلم جدید
ماهان سرور
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی ، پنل صداگیر ، یونولیت
خرید فالوور ایرانی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
فروش آنلاین لباس کودک

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]




صفحه 6 از 9 اولاول ... 23456789 آخرآخر
نمايش نتايج 51 به 60 از 86

نام تاپيک: رمان نوشته خودم به نام : غمها ، شادی ها ، سختی های زندگی و عشق سوفیا

  1. #51
    پروفشنال nil2008's Avatar
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سكونت
    PARADISE
    پست ها
    766

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    اول از همه از دقت نظرت ممنون« پس برخاست که برود»...
    دومين موردي كه توي اين قسمت بطور كل به چشم ميخوره سرعت بيش از حدو شتابيه كه يكدفعه داستان رو با خودش به جلو ميكشونه ...شايد اگر عروسي سوفيا وجيمي رو با آب وتاب بيشتري تعريف ميكردي بهتر بود ...بعد هم مرگ مادرش و شروع جنگ و رفتن جيمي به جبهه ي جنگ خيلي سريع السير پيش اومد...(راستش دلم به حال سوفي سوخت ...دست ِ كمي ازين ستايش ِ خودمون نداره به اين ترتيب...) تعريفت از جنگ و اثري كه بر روح آدما ميذاره و اثر ظاهري بر شهر خوب بود...
    «ولی خودش هم نمیدانست وزنه ای برای سنگینی دردهای سوفیا هست » اشاره جالبي به بيكاري جيمي داري و ان رو عامل درد سوفيا دونستي
    « در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت... باد سردی شروع به وزش کرده بود » در بين دو جمله اگه يك اشاره ي كوچيكي به فصل ميكردي بهتر بود مثلا" بگي:
    «در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت ... كم كم پاييز هم از راه رسيد...باد سردی شروع به وزش کرده بود »به طوري كه خواننده رابطه ي بين آب و هوا رو با ظاهر شهر بهتر بپذيره ...
    ديگه ...همين ...منتظر ادامه اش هستم ...

  2. این کاربر از nil2008 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  3. #52
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    اول از همه از دقت نظرت ممنون« پس برخاست که برود»...
    دومين موردي كه توي اين قسمت بطور كل به چشم ميخوره سرعت بيش از حدو شتابيه كه يكدفعه داستان رو با خودش به جلو ميكشونه ...شايد اگر عروسي سوفيا وجيمي رو با آب وتاب بيشتري تعريف ميكردي بهتر بود ...بعد هم مرگ مادرش و شروع جنگ و رفتن جيمي به جبهه ي جنگ خيلي سريع السير پيش اومد...(راستش دلم به حال سوفي سوخت ...دست ِ كمي ازين ستايش ِ خودمون نداره به اين ترتيب...) تعريفت از جنگ و اثري كه بر روح آدما ميذاره و اثر ظاهري بر شهر خوب بود...
    «ولی خودش هم نمیدانست وزنه ای برای سنگینی دردهای سوفیا هست » اشاره جالبي به بيكاري جيمي داري و ان رو عامل درد سوفيا دونستي
    « در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت... باد سردی شروع به وزش کرده بود » در بين دو جمله اگه يك اشاره ي كوچيكي به فصل ميكردي بهتر بود مثلا" بگي:
    «در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت ... كم كم پاييز هم از راه رسيد...باد سردی شروع به وزش کرده بود »به طوري كه خواننده رابطه ي بين آب و هوا رو با ظاهر شهر بهتر بپذيره ...
    ديگه ...همين ...منتظر ادامه اش هستم ...
    رو چشم حتما دادا
    آره قبول دارم یه مقدار روند داستان عجولانه هست

  4. این کاربر از vahidhgh بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  5. #53
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    ( سوفیا من هم می خواهم کنارت باشم دوست دارم هرگز از تو دور نشوم ولی چه کنم که باید وظیفه ام را انجام دهم )
    ( به من گفتی که تا ابد کنارم خواهی ماند ، تا ابد دوستم خواهی داشت ، تا ابد مرا ترک نخواهی کرد حتی با مرگ ولی حالا می خواهی مرا تنها بذاری چه زود حرفهایت را فراموش کردی چه زود از کنارم خواهی رفت چه زود ، من همیشه و همیشه از یک کابوس می ترسیدم آن هم کابوس تنهایی بود و همیشه هم آنرا با چشم دیدم و با دست لمس کردم ، نمی دانم چرا تموم دنیا دست به دست هم داده اند تا مرا شکنجه کنند چرا جیمی چرا تو که ادعای خوشبخت کردن مرا می کردی حالا می خواهی خودت طناب دار من شوی )
    سوفیا اشکهای حلقه شده در چشمش را آزاد کرد و جیمی هم بغضش شکست
    ( سوفیا من مجبورم بروم من بالاخره جزیی از این دهکده هستم باید با بقیه باشم ، در دهکده به جز پدر فرانسیس دیگر مردی باقی نمانده همه رفته اند )
    ولی سوفیا اصلآ دلش نمیخواست جیمی او را ترک کند از طرفی هم دلش مثل سیر وسرکه می جوشید و هم هنوز طعم شیرین زندگی مشترک را نچشیده بود جیمی هم در دل دوست نداشت که سوفیا را تنها بگذارد ولی راه چاره ای برایش باقی نمانده بود صدای ناقوس کلیسا پی در پی می آمد این صدای فرا خواندن به سمت ادای وظیفه بود صدای ناقوس سکوت شهر را می شکست و در دل به اهالی
    دهکده آرامش می داد این صدای دفاع از میهن بود روزهای سرد تمام شهرها رو در بر گرفته بود و جنگ تمام مناطق کشور را مشغول خود کرده بود حتی در بازیهای کودکان هم اثری از آن می شد دید قحطی و بی خانمانی هم اثرات دیگر آن بودند هنگامه جدایی هر لحظه نزدیکتر می شد و هر لحظه غمها بیشتر ، جیمی وسایل خود را بسته و خود را به نزدیکترین یگان اعزامی معرفی کرد و مهلتی گرفت تا به خانه برود و از همسرش خداحافظی کند جیمی در پاشنه درب ایستاد و آخرین حرفهایش را با سوفیای خویش می زد
    ( سوفیا قول بده به من قول بده که در نبودنم گریه نخواهی کرد که در نبودنم نه شانه ای برای سر گذاشتن داری و نه دستی برای پاک کردن اشکهایت ، سوفیا اصلآ دوست ندارم تو را تنها کنم ولی تو بی من تنها نخواهی ماند من در قلب تو هستم هر وقت اسم من را روی لبهایت بیاوری ، سوفیا بدان که فقط به خاطر آرامش و آسودگی فردای کودکانمان هست که میروم اگر روزی برگشتم تمام روزهای نبودنم رو جبران میکنم ولی اگر نیامدم...)
    سوفیا حرفش را قطع کرد شاید نمی خواست بقیه آنرا حتی بشنود سوفیا می دانست که با رفتن جیمی شاید برای همیشه او را از دست بدهد
    ( من منتظرت خواهم ماند هر زمان وهر کجا که رفتی بدون که دعای من پشت سرت خواهد بود جیمی دیگر تو تنها برای خودت نیستی خواهش میکنم مراقب خودت باش که حالا چشمهایی به دنبال توست تا این فاصله ها رو کم کنی حالا دیگر کسی هست که برای تو اشک بریزد کسی هست که با بیماری تو بمیرد و با خنده هایت شادی کند )
    Last edited by vahidhgh; 10-07-2011 at 09:50.

  6. 2 کاربر از vahidhgh بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  7. #54
    پروفشنال nil2008's Avatar
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سكونت
    PARADISE
    پست ها
    766

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    خسته نباشي ...اين بار روند خوبي رو درپيش گرفتي .فقط چند تا نكته ي كوچولو ...
    آن هم کابوس تنهایی بود و همیشه هم آنرا با چشم دیدم و با دست لمس کردم
    وقتي مي خواهيم در مورد مبحثي كه مادي نيست بحث كنيم ،معمولا" بايد احساسي رو كه داريم بيان كنيم در مورد «كابوس تنهايي» بهتره اينطوري بگي «هميشه با تمام وجودم آنرا لمس كردم» كه ايهامي كه بكار مي بري ،خواننده رو به سمت «حس تنهايي » سوق بده ...
    توصيف صحنه ي وداع جيمي و سوفي هم خوب بود و تاثير گذار ...منتظر ادامه ي داستانت هستم...

  8. این کاربر از nil2008 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  9. #55
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    خسته نباشي ...اين بار روند خوبي رو درپيش گرفتي .فقط چند تا نكته ي كوچولو ...

    وقتي مي خواهيم در مورد مبحثي كه مادي نيست بحث كنيم ،معمولا" بايد احساسي رو كه داريم بيان كنيم در مورد «كابوس تنهايي» بهتره اينطوري بگي «هميشه با تمام وجودم آنرا لمس كردم» كه ايهامي كه بكار مي بري ،خواننده رو به سمت «حس تنهايي » سوق بده ...
    توصيف صحنه ي وداع جيمي و سوفي هم خوب بود و تاثير گذار ...منتظر ادامه ي داستانت هستم...
    آره همینطوره که میگی
    بازم ممنون

  10. #56
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    سوفیا گردن بندی که پدرش به او داده بود را از گردن خویش بیرون آورد و به گردن جیمی انداخت و برایش آرزوی سلامتی کرد جیمی بندهای پوتین را تا آخر محکم بست همسرش را در آغوش گرفت و بوسید و کوله پشتی خویش را از روی زمین برداشت و کم کم از سوفیا دور شد در حالی که سوفیا در کنار درب او را با چشمان گریان بدرقه می کرد جیمی توان برگشت و نگاه به سوفی را نداشت ولی صدای گریه او را می توانست بشنود سوفیا به مه غلیظی خیره شده بود که جیمی آرام آرام در عمق آن غرق می شد ، مه با تاریکی غروب هر دو دست به دست هم دادند وجیمی را از جلوی چشمان سوفیا محو کردند جیمی رفت و در مه غلیظ شامگاهی محو شد سوفیا اسم او را فریاد می زد ولی دیگر دیر شده بود هنوز لحظه ای از رفتن جیمی نگذشته بود که حس ترس تمام وجودش را گرفت و خیلی زود تنهایی بر او غلبه کرد با رفتن جیمی تازه فهمیده بود در این دنیا چقدر تنهاست ، سوفیا در دل از آینده می ترسید وقتی با خود فکر برنگشتن او را می کرد به خود تلنگری می زد و فکرش را عوض می کرد حتی فکر کردن به آنچه که دوست نداشت هم برایش سخت و وحشتناک بود با رفتن جیمی سوفی حسابی تنها شد دیگر از آن وقت روزها را با خاطرات و شبها را عکس قاب شده جیمی می گذراند با آن حرف می زد و آنرا نوازش می کرد بی آنکه بداند این انتظار چه وقت پایان خواهد پذیرفت ، فردا یا ماه دیگر یا سالهای سال شاید هم هرگز فقط خدا می دانست آن دو کی دوباره همدیگر را خواهند دید ، پس از مدتی کوتاه اولین نامه جیمی از راه رسید سوفیا از شدت شادی بالا و پایین می پرید و با شادیش همه چیز را شاد می کرد با آن روی ابرها راه می رفت آنرا می بویید و با آن دور خود می چرخید و پرواز می کرد شادی او شاید نه فقط برای رسیدن نامه بود شاید برای آنکه می دانست جیمی هنوز هم سلامت است و رسیدن نامه آنرا تصدیق می کرد روی تخت دراز کشید و نامه را باز کرد تا حواسش جمع نامه شود اول پشت و روی پاکت را حسابی بررسی کرد و سپس برگه ای که در پاکت بود را باز کرد
    " زیباترین سلامها به زیباترین همسر دنیا
    سوفیا امیدوارم حالت خوب باشد من بعد از ترک تو چند روزی هست که به اینجا رسیدم اینجا یک پادگان نظامی بسیار بزرگ است فعلآ از جنگ خبری نیست نه توپ هست نه تفنگ قبل از رفتن به خط اول باید آموزشهای مقدماتی را دوره ببینیم اینطور که جلو می رویم فکر کنم به یک هفته نرسد که به خط اعزام شویم اینجا همه مثل من عزیزی را تنها گذاشته و آمده اند ولی هیچ کس سوفیای من را ندارد که اینقدر او را دوست داشته باشد و برایش نگران باشد ما خاطراتی با هم داریم نه زیاد ولی شیرین با همان ها وقت را سپری می کنم سوفیا از هر فرصتی برای نوشتن نامه استفاده خواهم کرد تو را هرگز فراموش نخواهم کرد ساعتهای پیش تو نبودن برایم به درازای سالها می گذرد همیشه و همه جا تو را دوست خواهم داشت همیشه ، حتی این راه دور هم جلو دار من نخواهد بود
    به امید دیدنت جیمی "

  11. 2 کاربر از vahidhgh بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  12. #57
    پروفشنال nil2008's Avatar
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سكونت
    PARADISE
    پست ها
    766

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    داستانت داره قدم به قدم پيش ميره و ازين بابت ...تبريك
    غرق شدن جيمي در مه غروب ،صحنه ي زيبايي رو براي خداحافظي در ذهن خواننده بوجود مياره ...
    منظورت رو ازين جمله نفهميدم« دیگر از آن وقت روزها را با خاطرات و شبها را عکس قاب شده جیمی می گذراند » بهتره بگي «پس از آن ،روزها را با خاطرات و شبها را به تماشاي عكس قاب شده جيمي مي گذراند»
    «با آن حرف می زد و آنرا نوازش می کرد» ...بهتره كه در اينجا استثنائا" عكس جيمي رو مشابه موجود زنده فرض بگيريم و جمله رو به اينصورت بنويسيم «با او حرف ميزد و نوازشش مي كرد»
    «و با شادیش همه چیز را شاد می کرد با آن روی ابرها راه می رفت آنرا می بویید و با آن دور خود می چرخید و پرواز می کرد» جمله كمي دستكاري مي خواد...«و با شادیش همه چیز را شاد می ديد ،انگار كه با آن روی ابرها راه می رفت آنرا می بویید و با آن دور خود می چرخید و پرواز می کرد»
    فقط همينقدر تونستم موشكافانه بررسي كنم ...
    مشتاق خواندن ادامه داستانت هستم...

  13. این کاربر از nil2008 بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  14. #58
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    دوست عزيز...
    داستانت داره قدم به قدم پيش ميره و ازين بابت ...تبريك
    غرق شدن جيمي در مه غروب ،صحنه ي زيبايي رو براي خداحافظي در ذهن خواننده بوجود مياره ...
    منظورت رو ازين جمله نفهميدم« دیگر از آن وقت روزها را با خاطرات و شبها را عکس قاب شده جیمی می گذراند » بهتره بگي «پس از آن ،روزها را با خاطرات و شبها را به تماشاي عكس قاب شده جيمي مي گذراند»
    «با آن حرف می زد و آنرا نوازش می کرد» ...بهتره كه در اينجا استثنائا" عكس جيمي رو مشابه موجود زنده فرض بگيريم و جمله رو به اينصورت بنويسيم «با او حرف ميزد و نوازشش مي كرد»
    «و با شادیش همه چیز را شاد می کرد با آن روی ابرها راه می رفت آنرا می بویید و با آن دور خود می چرخید و پرواز می کرد» جمله كمي دستكاري مي خواد...«و با شادیش همه چیز را شاد می ديد ،انگار كه با آن روی ابرها راه می رفت آنرا می بویید و با آن دور خود می چرخید و پرواز می کرد»
    فقط همينقدر تونستم موشكافانه بررسي كنم ...
    مشتاق خواندن ادامه داستانت هستم...
    ادیت هات فوق العادست
    ممنون دوستم

    ---------- Post added at 05:37 PM ---------- Previous post was at 05:33 PM ----------

    سوفیا نه یک بار و دوبار بلکه بارها و بارها نامه را از اول تا به آخر خواند و دوباره خواند و هر بار برایش تازه تر از قبل می بود حالا دیگر در نبودنش جز دعا کردن برای سلامتی اون کاری از دستش بر نمی آمد پس هر شب موقع خواب کنار تختش زانو می زد و دستهایش را به هم می فشرد و برای جیمی از صمیم قلب دعا می کرد
    ( خداوندا تو خود می دانی که به غیر از جیمی کسی را در این دنیایت ندارم او را از من مگیر که من بی او تاب نمی آورم خدایا هر کجا هست حفظش کن و اگر خواستی او را به نزد خود ببری اول مرا ببر که بی او لحظه ای هم نمی توانم زنده باشم ؛ آمین )
    فقط بعد از دعا کردن برای جیمی خیالش راحت می شد و می توانست سرش را روی بالش بگذارد ، روزها یکی پس از دیگری سپری می شد حالا دیگر یک ماهی از رفتن جیمی می گذشت و خبری از او نشده بود خانه بدون جیمی سوت و کور بود سوفیا هر روز کارش نشستن کنار پنجره و منتظر پستچی و نامه ای از جیمی شده بود دومین نامه هم به زودی از راه رسید و لبخندی روی لب سوفیا نشاند اگر چه کوتاه و لحظه ای ولی زیبا سوفیا اول نامه را بویید و سپس رو به آسمان گرفت ، به همه چیز و همه کس فخر می فروخت صبر و طاقتش که تمام شد پس سر نامه را پاره کرد تا از دل آن با خبر شود
    " سلام سوفیای من
    قبل از هر چیزی و هر مقدمه ای بگویم که بیش از همیشه دلم برایت تنگ شده ، امروز سرانجام مراحل مقدماتی را پشت سر گذاشتیم و قرار است به خط اصلی جنگ ملحق شویم هوای اینجا بسیار سنگین و غمناک است ترس و اضطراب را میشود از نگاه تک تک افراد خواند ما را به گروههای کوچک تقسیم کردند سرگروه ما جیمز نام دارد مردی محکم و خودرای در عین حال خشن خیلی به ندرت سخن می گوید و بسیار سخت گیر است همین دیشب یکی از افراد گروه را به دلیل سیگار کشیدن هنگام نگهبانی به انفرادی انداخت امیدوارم هیچ وقت مورد خشم او قرار نگیرم در ضمن دیروز با اسلحه تمرین کردیم با این که بار اولم بود اسلحه دست می گرفتم از ده تا فشنگ حتمآ باورت نمیشود سوفیا هفت تا را به هدف زدم گروهبان که خیلی راضی بود الان در کنار دیگر اعضای گروه پشت کامیونی باری سوار شدیم و در حال حرکت هستیم علت بد خط بودن نامه هم همین است که امیدوارم مرا ببخشی سوفیا یادت باشد که من هرگز لحظه های با تو بودن را با لحظه ای در اینجا ماندن عوض نخواهم کرد و هرگز دقایق با تو بودن را فراموش نخواهم کرد و آنها را با دنیایی عوض نمی کنم
    به امید دیدار جیمی "
    همین چند خط نامه جیمی به سوفیا توان صبر و انتظار را می داد سوفیا هم او را فراموش نمی کرد ولی در انتظار نشستن را اصلآ دوست نداشت اگر این چند خط نوشته روی کاغذ به اسم نامه نبود او زیر این دوری می شکست سوفیا می دانست جیمی در آنجا راحت نیست به هر حال جنگ بود و در آن هر اتفاقی ممکن بود بیافتد

  15. 2 کاربر از vahidhgh بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  16. #59
    آخر فروم باز vahidhgh's Avatar
    تاريخ عضويت
    May 2006
    محل سكونت
    تهران
    پست ها
    1,035

    پيش فرض

    سوفی تنها داشته هایش به جیمی خلاصه می شد ، سوفیا به جیمی قول داده بود تا در نبودنش گریه نکند پس هر چی غم داشت در خود می ریخت یا با عکس قاب شده جیمی درد ودل می کرد زندگی هم بدون جیمی برایش متوقف شده بود خونه خالی بود و سوفی غمگین ، خونه سوت وکور بود و سوفی در تنهایی اش غرق شده بود ، روزگارش بدون هیچ اتفاق تازه ای سپری می شد گاهی کنار پنجره مینشست و در خیالش جیمی را در حال شکستن هیزم می دید که او را نگاه می کند و به وی لبخند می زند گاهی او را در باغچه پشت خانه کنار گلها می دید که برای سوفیا دست تکان می دهد چه لحظه ها وچه روزهایی بود ولی حالا سوفیا جز حسرت خوردن اون روزها کاری از دستش بر نمی آمد ، صدای ناقوس کلیسا مرتب و پشت سر هم می آمد با صدای ناقوس دلش آرام می گرفت که هنوز این شهر امن و از جنگ به دور مانده بود ولی تا چه زمانی تا هر وقت که جیمی و هم رزمهای او در حال نبرد و در کنار خانواده های خویش نبودند روزهای سوفیا بی فروغ و شبهایش بی ستاره بودند دیگر وقت رسیدن نامه شده بود سوفیا کنار پنجره نشستن و زل زدن به صندوق پست و انتظار کشیدن برای دیدن پستچی را به هر کاری دیگر ترجیح می داد پستچی خودش هم نمی دانست که دیدنش چقدر در انتظار نشستگان را خوشحال می کند که اگر این را می دانست سریعتر خودش را می رساند بالاخره سر و کله اش پیدا شد سوفیا با دیدنش به بیرون از خانه شتافت پستچی با دیدن سوفیا که به طرف او می دود تعجب کنان پرسید
    ( باز هم شما انگار برای خواندن نامه خیلی عجله دارید )
    ( ساعتهاست که منتظر این لحظه ام )
    سوفیا با رسیدن نامه باز هم امیدوار ماند و خدایش را شکر کرد و سپس آنرا باز کرد این بار نامه را بوی عجیبی در بر گرفته بود بوی شاخه گلی کوچک که درون پاکت گذاشته شده را گرفته بود سوفیا طاقت نیاورد شاخه گل و نامه را بیرون آورد و در حالی که گل را می بویید نامه را برداشت و شروع به خواندن کرد

    " سوفیای عزیزم سلام
    حتمآ از دیدن شاخه گل متعجب شدی دیروز وقتی روی شنهای گرم و سوزان سینه خیز می رفتیم این گل تنها را در آنجا دیدم که با سختی شنها را کنار زده بود و تلاش می کرد زنده بماند با خود گفتم که این شاخه گل زیبا لایق دفن شدن در این خاک گرم و سوزان بی مهر نیست پس برای تو چیدم تا آنرا در باغچه کوچکمان قرار دهی ، و اما برایت از این گرداب بی پایان بگویم که هر چه به سمت آن نزدیک می شوی بیشتر در آن فرو می روی بعد از ترک پادگان به این کمپ وارد شدیم کمپی کوچک ولی با امکانات کامل از اینجا خط اصلی را میشود با چشم دید اینجا یک قدمی خط اول برای شروع یا آخرین خط برای انتهاست با هر صدای خمپاره و نارنجک وحشت تا مغز استخوان می رسد به هر نفر پلاکی داده اند تا هویت او را نشان دهد سر گروه جیمز به تمیزی لباس و پوتین خیلی اهمیت می دهد می گوید نظم اولین چیزی هست که به سرباز در جنگ جلوی دشمن کمک خواهد کرد ترس و دلهره در چهره ها موج می زند ما هر لحظه منتظر رفتن به جلو هستیم دلهره و اضطراب برای همه امری عادی شده بیش از هر چیز پیش از هر وقت دیگر به دعایت احتیاج دارم از خدا می خواهم این مدت دوری از تو را که در غربت بوده ام را برایم به حساب عمر ننویسد نمی خوام عمرم بی تو تلف بشود که بتوانم موقع بازگشت بقیه اش را برای تو خرج کنم سوفیای من دیگر چیزی نمانده اینجا هر کسی مشغول کاری هست گوشه ای را سربازان مشغول تمیز کردن اسلحه ها هستند کنار من سربازی درازکش زیر لب آواز می خواند در جایی دیگر گروهی دور هم جمع شده اند و از آرزوهای خود موقع برگشت سخن می گویند راستی میدانی آرزوی من در زمان بازگشت چیست تا موقع دیدنت به تو بازگو نمی کنم
    همیشه در قلب منی ، جیمی "
    Last edited by vahidhgh; 12-07-2011 at 21:26.

  17. این کاربر از vahidhgh بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است


  18. #60
    پروفشنال nil2008's Avatar
    تاريخ عضويت
    Nov 2008
    محل سكونت
    PARADISE
    پست ها
    766

    پيش فرض

    ادیت هات فوق العادست
    دوست عزيز...
    لطف داري ...در واقع ،من بيشتر از نظر دستور زبان فارسي در جملاتت دستكاري مي كنم ولي محتوا و شيرازه ي داستان اونقدر جالب و محكمه كه به دستكاري احتياجي نداره...
    توصيف اشتياقي كه هر بار سوفي براي خوندن نامه هاي جيمي داره خوب بود .مخصوصا" قسمتي كه براي جيمي دعا ميكرد و خيلي خوب به خاصيت دعا كه به انسان آرامش ميده و در تمام مذاهب بهش اشاره ميشه ، تاكيد داشتي ...
    در دو تا پستي كه گذاشتي چند تا نكته كوچولو بود...
    «بارها و بارها نامه را از اول تا به آخر خواند و دوباره خواند» جمله ي «دوباره خواند » بخاطر تاكيدي كه قبلا" داشتي «بارها و بارها» دراين جا اضافه است واحتياجي به اون نيست ...
    «و هر بار برایش تازه تر از قبل می بود »نبايد با كلمه ي «قبل» از فعل « مي بود » استفاده كنيم بهتره بگي«و هربار برايش تازه تر از قبل بود»
    « اگر خواستی او را به نزد خود ببری اول مرا ببر که بی او لحظه ای هم نمی توانم زنده باشم » ازين جمله ات خيلي خوشم اومد ،دوست داشتن به معناي واقعي ...
    « پس سر نامه را پاره کرد تا از دل آن با خبر شود» اين هم اشاره ي جالبي بود ...سر ...دل ...براي موجودي بي جان كه بار معنايي به اون بدي ...
    شخصيت جيمز رو هم به خوبي با نشون دادن ديسيپلين شديدي كه داره ،معرفي كردي ...
    «سوفی تنها داشته هایش به جیمی خلاصه می شد » شايد بهتر باشه بگي ...«سوفی تنها دارائي اش به جیمی خلاصه می شد » يا « تنها دارايي سوفي در دنيا جيمي بود»
    « پستچی خودش هم نمی دانست که دیدنش چقدر در انتظار نشستگان را خوشحال می کند » اين جمله ات خيلي بار معنايي داشت ...
    « تعجب کنان پرسید» بهتر ه بگي « با تعجب پرسيد»...شاخه گلي كه در نامه بود نماد زيبايي از وفاداري و عشق است والبته كمي باورش مشكله كه از ميان «شنهاي گرم و سوزان » شاخه گل دربياد.شرح حال كمپ رو قشنگ براي خواننده باز گو كردي به طوريكه آدم فكر ميكنه همونجاست ...
    اين هم از اين ...من ممكنه تا بعد از تعطيلات نتونم سر بزنم اگه نظري ازم نديدي دلخور نشي ... فعلا"...يا حق

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •