دوست عزيز...
اول از همه از دقت نظرت ممنون« پس برخاست که برود»...
دومين موردي كه توي اين قسمت بطور كل به چشم ميخوره سرعت بيش از حدو شتابيه كه يكدفعه داستان رو با خودش به جلو ميكشونه ...شايد اگر عروسي سوفيا وجيمي رو با آب وتاب بيشتري تعريف ميكردي بهتر بود ...بعد هم مرگ مادرش و شروع جنگ و رفتن جيمي به جبهه ي جنگ خيلي سريع السير پيش اومد...(راستش دلم به حال سوفي سوخت ...دست ِ كمي ازين ستايش ِ خودمون نداره به اين ترتيب...
.gif)
) تعريفت از جنگ و اثري كه بر روح آدما ميذاره و اثر ظاهري بر شهر خوب بود...
«ولی خودش هم نمیدانست وزنه ای برای سنگینی دردهای سوفیا هست » اشاره جالبي به بيكاري جيمي داري و ان رو عامل درد سوفيا دونستي
« در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت... باد سردی شروع به وزش کرده بود » در بين دو جمله اگه يك اشاره ي كوچيكي به فصل ميكردي بهتر بود مثلا" بگي:
«در این شهر انگار دیگر زندگی وجود نداشت ... كم كم پاييز هم از راه رسيد...باد سردی شروع به وزش کرده بود »به طوري كه خواننده رابطه ي بين آب و هوا رو با ظاهر شهر بهتر بپذيره ...
ديگه ...همين ...منتظر ادامه اش هستم ...
.gif)