فرصتی باقی نمونده...
مگر چقدر فرصت داري كنار خاطرات بنشيني.
مگر چقدر وقت داري كه از تن رودها بگذري و شيطنت ماهيها را
تماشا كني، مگر چقدر ميتواني دوشادوش عقربهها
لحظهها را پشت سر بگذاري، كجا را نگاه ميكني،
آسمان كمي آن طرفتر كنار درختان بيد جريان دارد.
مگر چقدر ميتواني ساكن آرزوهاي بيسقف باشي،
دست خودت را بگير و سري به آينهها بزن، با يك ورق كاغذ
و يك خودكار آبي هم ميتوان جنگلهاي رازناك را نوشت.
چرا خودت را نميبيني.
همه شيشهها دارند تو را ميبينند.
همه پنجرهها دارند تو را به ديگران نشان ميدهند.
چند رشته از گيسوانت را در بادها رها كردهاي تا زيباييات را...
به رخ خاك بكشي! انگار هرگز ماه را نديدهاي كه با آن همه زيبايي
گيسويي ندارد. وقت ميگذرد، اگر لاله نباشي در تاريخ نخواهي ماند،
اگر مثل لالهها نباشي هيچ كس تو را نخواهد شنيد.
آيا فرشتهها نام تو را ميدانند.
گاهي كه به ياد بارانها ميافتم دلم ميگيرد.
كاش تو قدر درياها را ميدانستي. كاش پيراهن رفتار تو
اين قدر چرك نميشد، بيا به ابرها بگوييم باران را بر پنجره خانهمان بنشانند.
بيا كوچهها را بطرف كهكشانها ببريم. گاهي كه به ياد تو ميافتم دلم
ميگيرد، مگر چقدر فرصت داري كه زيبا بماني،
مگر چقدر فرصت داري كه خودت را به پرندههاي جوان نشان بدهي.
ابرهايي كه ميروند ديگر نميآيند، چين و چروكهايي كه ميآيند
ديگر بر نميگردند. براي خودت آينهاي بخر،
موهايت را پنهان كن، بگذار قلبت را پيدا كنند....



جواب بصورت نقل قول
