تبلیغات :
خرید لپ تاپ استوک
آکوستیک ، فوم شانه تخم مرغی ، پنل صداگیر ، یونولیت
دانلود فیلم جدید
خرید فالوور ایرانی
خرید فالوور اینستاگرام
خرید ممبر تلگرام
ماهان سرور
دستگاه جوجه کشی حرفه ای
فروش آنلاین لباس کودک

[ + افزودن آگهی متنی جدید ]




صفحه 33 از 61 اولاول ... 2329303132333435363743 ... آخرآخر
نمايش نتايج 321 به 330 از 606

نام تاپيک: هر کی میخواد یک رمان باحال بخونه بیاد تو!

  1. #321
    اگه نباشه جاش خالی می مونه western's Avatar
    تاريخ عضويت
    Apr 2007
    محل سكونت
    for sale
    پست ها
    469

    پيش فرض

    خیلی خوب دوستان شروع کردم به گذاشتن چهارمین رمانم...چون در حال حاضر نوشته می شه شاید ایرادهای زیادی داشته باشه پس ببخشید و حتماً نظر بدید تا بتونم اگه ایرادی داشته باشه برطرف کنم فعلاً یک صفحه نوشتم می ذارم...
    در به صدا درآمد:(اجازه هست استاد؟) پیرمرد جواب داد :(بیایید تو) سه جوان به دنبال هم وارد دفتر نمیه روشن شدند.جان لیمپل به محض دیدن مایکل براون که جلوتر از آندو وارد اتاق شده بود،غر زد:(چرااینقدر دیر کردید؟) مایکل خود را رساند ودست داد:(ببخشید استاد من توی دوش بودم بچه ها هم معطل من شدند) کلودیا لیچ هم برای دست دادن پیش آمد:(دروغ می گه سر شام بودیم) لیمپل ناراحت شد:(متاسفم...اما اگه مهم نبود اینطور ناگهانی صداتون نمی کردم) کوین وست در رابست:(نگرانمون کردید استاد) پیرمرد به صندلی ها اشاره کرد:(مساله جدی تر شده...) سه معلم جوان روبروی میز چوبی استادشان، دایره وار نشستند و لیمپل بی مقدمه گفت:(آقای ساتر لند قربانی سوءقصد شده!) آه وحشت از گلوی هر سه خارج شد:(چطور؟چی شده؟) لیمپل نفس عمیقی کشید:(مسمومش کردند!) (زنده است؟) (نمی دونیم!) (یعنی چی؟) (پلیس اجازه نمی ده خبری بیرون درز کنه...سلامتی رییس به حالت سری در اومده!) (اما چرا؟) (آقای ارموند می گه پلیس از سوءقصد مجدد می ترسه که جواب نمی ده و این نشون می ده آقای ساترلند هنوز زنده است منم عقیده دارم مرده اما پلیس مخفی می کنه تا عوامل رو پیدا کنه) (حالا قراره چه اتفاقی بیفته؟اینجا رو می بندند؟) (امیدواریم که اینطور نشه ذاتاً چنین چیزی از ما خواسته نشده...بودجه درجریانه و ما مشکلی در ادامه دادن نداریم) کلودیا با وحشت گفت:(اما پس کارها چی می شه؟هرروز توی هنرستان اتفاقی می افته که تصمیم گیری اش با رییس...آقای لومت هم که استعفا دادند و ما...) کوین با خشم حرف او را برید:(اگه اجازه بدی استاد می خواد توضیح بده) کلودیا با خجالت سکوت کرد و لیمپل لبخند سردی زد:(نگرانی شما رو کاملاً درک می کنم ما خودمون هم آواره و گیج شدیم چون از ما خواسته شده تا اونجایی که بتونیم این موضوع رو مخفی نگه داریم تا جزیره دچار هرج و مرج نشه ومنم از شما میخوام در مورد سوءقصد با کسی حرف نزنید)
    Last edited by western; 31-03-2008 at 16:26.

  2. #322
    داره خودمونی میشه
    تاريخ عضويت
    Mar 2008
    محل سكونت
    نا كجا آباد...
    پست ها
    126

    پيش فرض

    براي صاحب اين تاپيك، يعني خانم محمدي، آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم، در عين حال كه متاسفانه هيچكدام از رمانهايشان را-البته هنوز- نخوانده ام، رمان چهارمشان نيز براي مخاطب، جذاب و جالب باشد.
    به هر حال، آرزو دارم ايشان در آينده اي نزديك، به عنوان يك نويسنده ايراني، در جامعه ادبي فعاليت حرفه اي خويش را آغاز كرده، و در عين حال مشوق و راهنمايي براي نويسندگان نوپا-همچون بنده حقير- باشند.
    ان شاء الله...

  3. #323
    پروفشنال Mahdi_Shadi's Avatar
    تاريخ عضويت
    Aug 2007
    پست ها
    621

    پيش فرض

    اين هنر آبجي خودمههههههههههههههههههههه هههههههههه!
    چشم ما روشن...چه عجب...مرسي كه گذاشتي....بيا اينم اولين نظر مال خودم!
    تا الان كه هنوزم دوست دارم بيام و بقيّشو بخونم...فقط زود به زود بذار ....
    خيلي خوب شروع كردي.....

  4. #324
    در آغاز فعالیت mohamad304's Avatar
    تاريخ عضويت
    Feb 2006
    پست ها
    3

    پيش فرض

    محمد تویی؟پسر عضو شدی؟چه جالب!حالا قراره جدی جدی رمانهای منو بخونی؟
    آره خودمم ... ... پس چی که میخونم آبجی ؟!

    حالا یه نگاه به تاریخ عضویتم بکنی بدک نیست؟!

  5. #325
    اگه نباشه جاش خالی می مونه western's Avatar
    تاريخ عضويت
    Apr 2007
    محل سكونت
    for sale
    پست ها
    469

    پيش فرض

    آره خودمم ... ... پس چی که میخونم آبجی ؟!

    حالا یه نگاه به تاریخ عضویتم بکنی بدک نیست؟!
    اتفاقاً تاریخ عضویتت منو گیج کردخوش اومدی داداشی چه عالی

    اینم بقیه ماجرا که همین حالا تایپ کردم به هزار مصیبت...راستی معلم جان خوش اومدی کلی باعث افتخارم شدی
    از اینکه این تاپیک خواب رفته رو بیدار کردید ممنونم

    هر سه جوان سرشان را به علامت قبول تکان دادند.لیمپل کشوی میزش رابیرون کشید و دسته ای پرونده در آورد:(واما کاری که شما باید بکنید...همونطور که می دونید فردا هنرجوهای جدید میاند اونطور که به ما اطلاع دادند تک شانس ما، در حقیقت آخرین شانس جزیره،وارث آقای ساترلند توی
    اونهاست!)
    مایکل و کوین وکلودیا که هنوز سعی می کردند بفهمند پرونده هایی که استادشان از مخفی گاهش بـیرون کشیده،چیست،بااین حرف در شوک عجیبی فرو رفتند بطوری که مایکل لکنت زبان گرفت
    :(وا...وارث؟اما...اما چطور ممکنه...)
    لیمپل که علت شوک شاگردانش را درک می کرد با عجله توضیح داد:(این برادر کوچیک آقای الیور ساترلند...لیان ساترلند!)
    اینبار کوین لکنت زبان گرفت:(اما...مگه ...مگه...)
    لیمپل با خستگی غرید:(بله ما هم نمی دونستیم آقای راجر ساترلند پسر دیگه ای داشتند در حقیقت لیان
    پسر واقعی آقای ساترلند بوده نه الیور!)
    آه تعجب از گلوی کلودیا خارج شد:(اوه چه اسکاندالی!)
    مایکل خوشحال شده بود:(پس هیچ مشکلی وجود نداره!)
    لیمپل با تمسخر سر تکان داد:(دقیقاً مشکل اینه...که ما اونو نمی شناسیم!)
    مایکل با تمسخر گفت:(مگه همین حالا اسمش رو نگفتید؟)
    (بله و این تنها چیزی که ما از اون می دونیم!)
    هیچکدام سر در نیاورده بودند.لیمپل می دید که مجبور است توضیح بیشتری بدهد:(ظاهراً پلیس بعد
    از اتفاقی که سر خانواده اش اومده اونم تحت محافظت گرفته و احتمالاً فردا به اسم دیگه ای وارد
    جزیره بشه و ما نه قیافه اونو می شناسیم نه مشخصاتی ازش داریم)
    کوین پرسید:(شما از کجا می دونید به جزیره میاند؟)
    (ما هیچی نمی دونیم این فقط احتماله)
    (از کجا به این احتمال رسیدید؟)
    (از اونجا که بعد از این تمام مسئولیت جزیره با اونه)
    (اما اگه کسی اونو نشناسه چطور می خواد وارث بودنش رو اثبات کنه وجزیره رو اداره کنه؟)
    (منم گفتم ما اونو نمی شناسیم در مورد بقیه بی خبریم شاید با پلیس ها ووکلا و شریکهاش در ارتباط باشه)
    مایکل پرسید:(چیزی که شما از ما می خواهید پیدا کردن اونه؟)
    (دقیقاً)
    (اما چرا؟یعنی اگه خودش و پلیس می خواد لیان ناشناس بمونه ما چرا باید لو بدیم؟)
    (ما اون لو نمی دیم فقط آقای ارموند می خواند باهاش در تماس باشند این شناسایی بین ما پنج نفر خواهد موند)
    مایکل قانع نشده بود:(اون اگه خودش بخواد و یا احتیاج داشته باشه با آقای ارموند تماس می گیره)
    (آقای ارموند نگران تر از اونند که منتظر تماس بمونند...فکر اینکه چنین تشکیلات عظیمی با اینهمه شاگرد که هرساله وارد جزیره می شه دست جوان ناشناسی می افته اونو می ترسونه غیر از این تا رسیدن خواسته های وارث به ما هزاران دست ناشناس در جریان خواهد بود از کجا می شه مطمعن بود دستوری که به ما می رسه خواسته وارثه؟)
    مایکل سر حرف خود بود:(اما این جزیره متعلق به خودشه...میراث پدر و مادر وبرادری که بیست سال روش کار کردند و جونشون رو روش گذاشتند این وظیفه باید برای وارث مقدس تر باشه...ذاتاً ورود پلیس مخفی به ماجرا نشون می ده وارث کار رو جدی گرفته و مسلمه هر لغزش و کوتاهی ما به ضرر اون تموم خواهد شد)
    لیمپل ساکت ماند.مایکل منتظر بود.لیمپل پرونده ها را به سه قسمت تقسیم کرد و هر قسمت را به یکی از آنها داد:(ما به این نه نفر شک کردیم)
    مایکل متعجب از نگرفتن جواب غرید:(من یک سوالی ازتون پرسیدم استاد)
    لیمپل هم غرید:(نمی دونم چی بگم آقای براون!آقای ارموند از ما خواستند لیان ساترلند رو براش پیدا کنیم همین!)
    مایکل پرونده ها را پس داد:(نه من نیستم!)
    و از جا بلند شد برود.کوین دست انداخت بازوی همکارش را بگیرد و اورا از تصمیمش منصرف کند که قبل از او لیمپل گفت:(شما دیگه چاره ای جز انجام کاری که ازتون خواسته شده رو ندارید!)
    مایکل سر پا ماند:(شما نمی تونید منو مجبور کنید!)
    لیمپل با خشم گفت:( به جوونی تون رحم کنید آقای براون!)
    کلودیا و کوین ناباورانه به هم نگاهی انداختند.مایکل با لبخند تلخ وتمسخر آمیزی بر لب به چشمان سرد استادش خیره شد:(تهدیدم می کنید؟فکر می کنید می ترسم؟)
    پیر مرد از گستاخی ناگهانی شاگردش شوکه نشد برعکس درکش کرد و با ترحم گفت:(البته که باید بترسید...شما حالا همه چیز رو می دونید!)

  6. #326
    پروفشنال rsz1368's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jan 2007
    محل سكونت
    در اينده
    پست ها
    551

    پيش فرض

    واقعا ممنون
    رمانات محشره
    ولي نمي دونم چرا هر وقت موقع امتحانات مي شه تو رمان مي زاري
    نكنه قراره من و از درس بندازي ها؟

  7. #327
    اگه نباشه جاش خالی می مونه western's Avatar
    تاريخ عضويت
    Apr 2007
    محل سكونت
    for sale
    پست ها
    469

    پيش فرض

    واقعا ممنون
    رمانات محشره
    ولي نمي دونم چرا هر وقت موقع امتحانات مي شه تو رمان مي زاري
    نكنه قراره من و از درس بندازي ها؟
    اوه رفیق کجا بودی تو؟تو هم خوش اومدیراستش رمان نمی ذارم یعنی این در حال نوشته شدن که با این
    حساب یکی دو سال در خدمتتونم!برای اولین بار این کار رو می کنم چیزی که هنوز نوشته نشده دارم با دوستان
    تقسیم می کنم تا راهنمایی ام کنند

  8. #328
    پروفشنال rsz1368's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jan 2007
    محل سكونت
    در اينده
    پست ها
    551

    پيش فرض

    اوه رفیق کجا بودی تو؟تو هم خوش اومدیراستش رمان نمی ذارم یعنی این در حال نوشته شدن که با این
    حساب یکی دو سال در خدمتتونم!برای اولین بار این کار رو می کنم چیزی که هنوز نوشته نشده دارم با دوستان
    تقسیم می کنم تا راهنمایی ام کنند
    سلام
    عجب پس قراره حسابي زجرمون بدي؟!
    بابا من كنكور دارم يكدفعه بزار (البته فرقي نداره ما تا 2 سال در خدمتيم)

  9. #329
    اگه نباشه جاش خالی می مونه western's Avatar
    تاريخ عضويت
    Apr 2007
    محل سكونت
    for sale
    پست ها
    469

    پيش فرض

    اینم بقیه ماجرا که دیشب با عجله تایپ کردم

    سکوت سنگین و طولانی بر اتاق ساکن شد.مایکل متوجه منظور استادش شده بود اما باور نمی کرد جدی باشد:(شما...شما چی می خواهید بگید؟)
    لیمپل با دو دلی زمزمه کرد:(بهتون گفتم این اطلاعات بین ما پنج نفر خواهد موند و اگر اتفاقی برای لیان بیفته هر کدوم از ما مورد ظن قرار می گیره!)
    هر سه متوجه وخامت شرایطشان شدند و عرق سردی بر تنشان نشست.لیمپل برای گرم کردن فضا ادامه داد:(لیان تنها امید ماست و این شمایید که می تونید امید ما رو زنده نگه دارید.کمک کنید پیداش کنیم قبل از اینکه دشمنانمون پیداش کنند و خدای نکرده به سرنوشت پدر و مادر و برادرش دچارش کنند)
    قلب مایکل تیر کشید.یعنی جداً وارث اینقدر با شهامت و قوی و راسخ بود که با وجود قربانی دادن خانواده در این راه،باز هم ادامه بدهد؟کلودیا هم تحت تاثیر قرار گرفته بود چون به آرامی زمزمه کرد:(پسرک بیچاره)
    کوین پرونده هایی که به او داده شده بود تکان داد:(اینها سر نخ هستند؟)
    لیمپل با علاقه رو به او کرد:(بله...ما دیشب تا حالا تمام پرونده ها رو بررسی کردیم.مثل هر سال بازم همشون یا بچه پرورشگاهی اند یا از خانواده های فقیر و بی سرپرستی میاند در هر صورت دارای پرونده سالم و گذشته مشخصی هستند...همه غیر از این نه نفر!)
    کلودیا شوکه شد:(چطور؟پس اینها کی اند؟)
    لیمپل اینبار رو به او کرد:(اینها بچه های خیابونی اند و گذشته و خانواده شون نا معلومه....تحقیق کردیم اما چیزی بدست نیاوردیم ظاهراً دو تاش زندانی بودند و یکیشون بچه پناهنده خارجی...می دونید که ما قبلاً هم چنین شاگردانی داشتیم اما حالا چون دنبال لیان می گردیم اینها رو جدا کردیم)
    مایکل هم کنجکاو شده بود دوباره سر جایش نشست و لیمپل نفس راحتی کشید و پرونده ها را به او پس داد:(فردا خانم بارتل هم با شما خواهد بود اون از چیزی خبر نداره و شما باید سعی کنید قبل از اون این نه نفر رو جدا کنید و در اون اتاقهایی که شماره شونو روی پرونده نوشتیم جایگزین کنید...همونطور که می دونید تا تموم شدن خوابگاه جدید قراره شاگردها سه نفر سه نفر بمونند کافیه کاری کنید که این نه نفر در دسته های سه تایی به اون سه تا اتاق بیفتند به هر کدوم سه نفر دادم تا گیج نشید.خوابگاه چهار طبقه است و اتاقها در طبقه های دوم و سوم و چهارم...هر کدوم یکی از طبقه ها رو بردارید و کاری کنید خانم بارتل طبقه اول رو برداره تا کارتون راحت ترباشه)
    مایکل تحمل نکرد و پرسید:(این اتاقها چه فرقی با بقیه دارند؟)
    لیمپل به من و من کردن افتاد:(خوب....ما برای دستیابی زودتر به وارث مجبوریم این نه نفر رو تحت کنترل داشته باشیم)
    کلودیا قبل از مایکل ناباورانه گفت:(منظورتون اینه اتاقها دوربین دارند؟)
    مایکل بی اختیار داد زد:(نمی شه!این تجاوز به حریم خصوصی جوانهاست!)
    لیمپل با عجله گفت:(اوه نه...ما فقط میکروفن گذاشتیم!)
    مایکل باور نکرد اما دیگر نمی توانست مخالفت کند چون می دانست در هر صورت خواهد باخت!کوین پرسید:(ما برای این جاسازی بهانه هایی مثل هم نام و هم رشته بودن داریم؟)
    (نه متاسفانه...شما باید امشب این پرونده ها رو دقیق مطالعه کنید و سعی کنید قیافه ها و اسمها رو حفظ کنید تا لااقل فردا با این روش اونها رو جدا کنید)
    کوین نگاه نا امیدانه ای به کلودیا انداخت.مایکل بابی حوصلگی از جا بلند شد:(می تونیم بریم استاد؟)
    لیمپل سر تکان داد:(البته!)
    کلودیا و کوین هم از جا بلند شدند اما از پشت صندلی ها خارج نشده لیمپل گفت:(و یک چیز دیگه...
    هیچوقت اسم لیان ساترلند رو به زبون نیارید براش اسم جعلی پیدا کنید)
    ***

  10. #330
    پروفشنال hamidma's Avatar
    تاريخ عضويت
    Jun 2005
    پست ها
    648

    پيش فرض

    انشا... تا یکی دو روز اینده تمام داستانتون رو پرینت می گیرم و حتما هم نظر می دهم ..... مطمئنا لذت زیادی هم خواهم برد.

Thread Information

Users Browsing this Thread

هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)

User Tag List

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن

  • شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
  • شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید
  •