يك نفر آمد ، صدايم، كرد و رفت
در قفس بودم، رهايم، كرد و رفت
يك نفر آمد كه با چشمان خود
سوز و فرياد عذايم كرد و رفت
بي دليل از قلب من رنجيده بود
او مرا از خود، جدايم كرد و رفت
يك نفر آمد كه با سجاده اش
تا سحر تنها، دعايم، كرد و رفت
يك نفر آمد ، صدايم، كرد و رفت
در قفس بودم، رهايم، كرد و رفت
يك نفر آمد كه با چشمان خود
سوز و فرياد عذايم كرد و رفت
بي دليل از قلب من رنجيده بود
او مرا از خود، جدايم كرد و رفت
يك نفر آمد كه با سجاده اش
تا سحر تنها، دعايم، كرد و رفت
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر وی بنواز ضربتی چند
دریغا، هم به تماشای مُردنِ من رازی ست
که بی دیده، هیچ توفانیش نخواهد گریست
اگر چه نيستي و من هنوز پشت پنجره
به غصه خيره مي شوم به روز پشت پنجره
تو ابتداي رفتني به فصلهاي بعد از اين
و فکر هم نمي کني به سوز پشت پنجره
به چشمهاي من که شب تو را بهانه مي کند
و ياد مي کند ز نيمروز پشت پنجره
هر پگاهان كه بر اين دامنه مي روييدي
آفرين بود كه بر قدِّ تو افرا مي كرد
حيف! در كوچه ي آغوش ِ تو گُم مي كردم
آن چه را دل به رهِ عشق ِ تو پيدا مي كرد
دل ربودن از کف دل دادگان سهل است سهل
دل ربائی بین که دل از دست عاقل میبرد
صرّاف
در کلامم نقشی از یک عشق جا مانده است
که دوچشمم بهر آن با اشک تاوان می دهد
نور عشق از عمق جانم برخاسته
که وجودش مرده را هم جان می دهد
در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
تا واژه واژه حنجره آکنده از شب است
شعرم به لحظه های چراغان نمی رسد
یک سمت عشق، سمت دگر تشنگی، فراق
یعنی به هم رسیدن عریان نمی رسد
دل تنگم ز روی یار مست است
ز روی آن شه دلدار مست است
دلم بی تاب از آن بوی مسیحاست
نشد روزی که دل رویم نیاراست
مکن ای دل! مکن با من چنین جنگ
مباش از روی هر یاری تو دلتنگ
بیا ساقی شبی با ما سحر کن
دل تنگم تو با می بی خبر کن
ز احوال دل تنگم مکن یاد
که دل از دست تو بر خاک افتاد
لگد کن این دل پر حسرت من
که دیگر دل نبندد او به دشمن
Leyth علیه الرحمه!
Last edited by Leyth; 19-01-2009 at 06:12.
هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)