تمام شب را ، در كوچه باغ ها گشتم
صداي پاي درختان بود
كه با چكيدن باران به گوش مي آمد
صداي پاي درختان عاشقي كه هنوز
ز باغ هاي خزان ديده كوچ مي كردند
كلاف ابر ، پريشان بود
و من ، كلاف سر اندر گم جهان بودم
چو باد ، سر به درختان كوچه كوبيدم
و خسته ، در پس ديوار خانه اي ماندم
سلام