دوستت که مي دارم/ مرگ هم زيبا مي شود/ چندان که مي توانم بر سينه ي برهنه ات/ سر بگذارم و بميرم/ در قفس را بگشايم / پرنده پر سايد به بال روشن باد/ و من در آغوشت به خواب روم ...
دوستت که مي دارم/ مرگ هم زيبا مي شود/ چندان که مي توانم بر سينه ي برهنه ات/ سر بگذارم و بميرم/ در قفس را بگشايم / پرنده پر سايد به بال روشن باد/ و من در آغوشت به خواب روم ...
مي روييد . در جنگل ، خاموشي رويا بود
شبنم ها بر جا بود
خورشيدي در هر مشت : بام نگه بالا بود
مي بوييد . گل وابود ؟ بوييدن بي ما بود : زيبا بود
تنهايي ، تنها بود
ناپيدا ، پيدا بود
"او " آنجا ، آنجا بود ...
.
دريغا دره سر سبز و گردوي پير،
و سرود سر خوش رود
به هنگا مي كه ده
در دو جانب آب خنياگر
به خواب شبانه فرو مي شد
و خواهش گرم تن ها
گوش ها را به صدا هاي درون هر كلبه
نا محرم مي كرد،
وغيرت مردي و شرم زنانه
گفت گوهاي شبانه را
به نجوا هاي آرام
بدل مي كرد
وپرندگان شب
به انعكاس چهچه خويش
جواب
مي گفتند.-
دريغا مهتاب و
دريغا مه
كه در چشم اندازما
كهسار جنگلپوش سر بلند را
در پرده شكي
ميان بود و نبود
نهان مي كرد.-
دريغا باران
كه به شیطنت گوئي
دره را
ريز و تند
در نظر گاه ما
هاشور مي زد.-
دريغا خلوت شب هاي به بيداري گذشته،
تا نزول سپيده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشينيم،
ومخمل شاليزار
چون خاطره ئي فراموش
كه اندك اندك فرياد آند
رنگ هايش را به قهر و به آشتي
از شب بي حوصله
بازستاند.-
و دريغا بامداد
كه چنين به حسرت
دره سبزرا وانهاد و
به شهر باز آمد؛
چرا كه به عصري چنين بزرگ
سفر را
در سفره نان نيز، هم بدان دشواري بخ پيش مي بايد برد
كه در قلمرو نام
*-*-*
امیر جونشعرت آخريت جالب بود
Last edited by mohammad99; 12-10-2007 at 16:42.
من شکایت تو رو به کی کنم ؟ برم کجا ؟
به جون خودت قسم نه ، به خدات خسته شدم
چه قدر ببخشمت من دیگه چیزی ندارم
به خدا از دس این همه خطات خسته شدم
من که از سپیده ها جاری شدم
ته این ظلمت چاه چه می کنم
من که از قید تنم رها بودم
توی این شکنجه گاه چه می کنم
میدونم که این همه شکستگی
کیفر شکستن تو هست و بس
من بدی کرده ام اما تو ببخش
راحتم کن از عذاب این قفس
راحتم کن از عذاب این قفس
سکوت چیست چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته؟
من از گفتن میمانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
تو شيطاني وشعر شر خواستي
خريداري و چشم تر خواستي
مرا از پريدن پراندي و بعد
براي خودت بال و پر خواستي
به هر در زدم تا بماني ولي
مرا بيشتر در به در خواستي
كنار درختان تو هرزه ام
كه چوب تنم را تبر خواستي
نه می خواستي با تو باشم نه هيچ
برايم بليط سفر خواستي
تو حوا كه نه، سيب نه، گندمی !
من آدم شدم ، خوب ، اگر خواستي
شبي كه سه تار و لب و خنده بود
تو من را فقط رهگذر خواستي
تمام غزل از تو بود و چه سود
تو شيطاني و شعر شر خواستي
تقدیم به الیاس
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
اید آن روز که من هجرت از این خانه کنم
از جهان پر زده بر شاخ عدم لانه کنم
رسد آن حال که در شمع وجود دلدار
بال وپر سوخته کار شب پروانه کنم
روی از خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاک در ساقی میخانه کنم
حال حاصل نشد از موظه ی صوفی وشیخ
رو به کوی صنم واله دیوانه کنم
گیسو و خال لبت دانه و دامند
چسان مرغ دل فارغ از این دام از این دانه کنم
شود آیا از این بتکده بر بندم رخت
پر زنان پشت بر این خانه ی بیگانه کنم
***
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)