شادم به اينكه عشق مرا تور كرده استاز بركههای مانده به خود دور كرده استپيوستن محال به دريا و رودلطفش برايم اين همه مقدور كرده است
سيد محمد ضياء قاسمی
شادم به اينكه عشق مرا تور كرده استاز بركههای مانده به خود دور كرده استپيوستن محال به دريا و رودلطفش برايم اين همه مقدور كرده است
سيد محمد ضياء قاسمی
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
با توام
اي لنگر تسكين!
اي تكانهاي دل!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
اي تمام طيفهاي آفتابي!
اي كبود ِ ارغواني!
اي بنفشابي!
با توام اي شور، اي دلشورهي شيرين!
با توام
اي شادي غمگين!
با توام
اي غم!
غم مبهم!
اي نميدانم!
هر چه هستي باش!
اما كاش...
نه، جز اينم آرزويي نيست:
هر چه هستي باش!
اما باش!
" قیصر امین پور "
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت
آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست
این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟
من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-
رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت
روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت
من پـر از ابــــرم و تو شـــاعر بارانیها
عاشقِ لحـنِ توام حیــن غــزلخوانیها
هنرت، شاعریات، طبع بلندت شدهاست
شغل محبـــوبِ همه بچه دبستـــانیها
هرکسی دید تو را، بی سر و سامان شد و رفت!
مثـــل ویــــــــران شدن دولت سامانیها
شک نکنن گر ببرد عطر تو را روزی باد
فکــر یـــوسف برود از سر کنعــانیها
آنچنان منظرهی سـاحــل تو دیدن داشت
که دگر محوِ تـــو شد کشتیِ یــونانیها!
این ترافیک خبر میدهـــد از آمــــدنت
بـاز بیــــرونزدهای شـــاعر تهـرانیها!
مــرگ مشکوک زیاد است و نمیدانی که
شهر از عشق تو پــر میشود از جانیها...
«مهسا مجیدی پور»
"شاملو" نيستم
تا آنچنان کـہ او مي توانست
دوست داشتنم را
کـہ در فراسوي مرزهاي تنت
از تو وعدہ ي ديداري مي خواست
بـہ بند شعر بکشم!
"قبّاني" نيستم
تا با شعرهايم معناي دوست داشتن را تغيير دهم
و عذر تمامي عاشقانـہ هايي کـہ در انتظارم هستند را بخواهم
تا بـہ دنبال شعرِ "تو" بگردم!
من فقط شاعرکي هستم
کـہ اگر غربالي در دست بگيري
از تمامي پرت و پلاهايم
جز يک جملـہ بـہ چيزي نمي رسي
تا با آن چشم در شعر چشمهايت بدوزم و بگويم:
دوستت دارم !
آتش دوزخ باشد ...
شراب باشد ...
تو کنار من باشی ...
و شیطانی
که گولمان بزند !
شب که شد ،
از بام جهنم خودمان
بهشتِ دیگران را میبینیم ...
با نوک انگشت نوشتم بر آب :
«مال منی، مال منی، مال من»
حیف که در ثانیهای محو شد
آن «سند ملکیِ اقبال» من
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
بیمار و غریب و در به در گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیه روزی او
از مژگان سیاه برگشتهٔ تست
Last edited by hamid_diablo; 03-05-2015 at 17:59.
لایق تو کسی نیست جز آنکسی کهتو را انتخاب کند ، نه امتحان ...
تو را نگاه کند ، نه اینکه ببیند ...
تو را حس کند ، نه اینکه لمست کند ...
تو را بسازد ، نه اینکه بسوزاند ...
تو را بیاراید ، نه اینکه بیازارد ...
تو را بخنداند ، نه اینکه برنجاند ...
تو را دوست بدارد و بـدارد و بــدارد ...
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ
ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ !
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ یافتی ...
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ که
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...
شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست ميگرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد
هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)