پشت این چهره که می بینم چهره ی دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک گوشت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل جنگل گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی عجیب شده بود.
محتوای مخفی: پ.ن
پشت این چهره که می بینم چهره ی دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک گوشت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل جنگل گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی عجیب شده بود.
محتوای مخفی: پ.ن
Last edited by Demon King; 16-09-2014 at 21:53. دليل: افزودن اسپویلر
پشت این سایه که می بینم سایه ی دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک چشمانت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل سرما گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی گرم شده بود.
پشت این دیوار که می بینم دیواری دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک پاهایـَت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل جنگل گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی ترسناک شده بود.
پشت این ماجرا که می بینم ماجرای دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک گوشـَت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل تاریکی گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی شجاع شده بود.
پ.ن: خواستم کمی جوابم متفاوت باشه از دوستانوگرنه حدس های مشابهی داشتم
![]()
پشتِ این زنـــدگی، زنـــدگی دیگری پنهان است. برای همه ی ما. صدایی از انتهای راهرو گفت: (از نزدیک گوش ـت گذشت!)
او به سمت صدا چرخید.
... انگار نه انگار که امشب را در دل دریـــــا گذرانده بود. چهره اش می درخشید. یک جور هایی مـــاهی شده بود.
سلام دوستان
عجب جوابهایی : دی
فکر میکنم اگر تنها یک شبِ دیگر هم این سوال بمونه بشه تا صبح پاسخهای جالبی گذاشت.
منتظریم تا GOLDFINCH عزیز، پاسخِ صحیح رو بذارند تا بریم برای سوال بعدی.
ممنون از همگی دوستان
![]()
سلام خدمت ادیبانِ انجمن
با سپاس از آقا مجتبی، علی خان، امین عزیز، آقا جلال، ستاره خانم و ندا جان، برای شرکت در این دوره از مـسـابقه.
خب همونطور که حدس نزدید، این قطعه، از رمان بسیار زیبای "نماد گمشده" اثر "دَن براون" نویسندهٔ "رمز داوینچی"
بوده است. البته ناگفته نماند که همگی حدسهای جالب و واقع گرایانهای زدید.
حال می رسیم به پاسخِ صحیح:
< پشت این دنیا که می بینم دنیاـی دیگری پنهان است. برای
همه ی ما. صدایـی از انتهای راهـرو گفت: (از نـزدیـک گوشــَـت
گذشت!) او به سمت صدا چرخید.
... انـگار نه انگار که امشب را در دل جهنم گـذرانده بـود.
چهره اش می درخشید. یک جور هایی جوان شده بود. >منتظر [ ادامه داستان ] هایتان هسیتم.
باسپاس؛ *1987*
سلام
و ممنون از تمامی دوستانی که همراهی میکنند تاپیک و انجمن ادبیات رو
این دور یه متن یک صفحهای رو مینویسم. متنی که با یک جمله تمام میشه و این جمله که بصورت نقطهچین است رو دوستان با حدسی که میتونین برای پایان اون داشته باشین کامل کنید.
ببینیم آیا کسی که کتاب و این متن رو نخونده آیا میتونه پایانی همچون نویسندهی کتاب داشته باشه.
کک
تو یکی از ادارات پُست بخش دگار تو جنوب فرانسه یه پیردختر کار میکرد. این دختر خانوم عادت بدی داشت که نامههای مردم رو یهذره باز میکرد و میخوند. همهی عالم اینو میدونستن. اما توی فرانسه سرایداری و تلفن و پُست نهادای مقدسی هستن که کسی حق نداره کاری به کارشون داشته باشه. برای همینم کسی کاری به کارشون نداشت.
خلاصه دختره نامههای این و اونو باز میکرد و میخوند و با دهنلقیهاش برای مردم دردسر درست میکرد.
توی همین بخش دگار یه کُنت باهوش تو یه قصر زیبا زندگی میکرد. آخه تو فرانسه بعضی وقتا کُنت باهوش هم پیدا میشه. ایشون روزی از روزا یه مجریِ محکمه رو به قصرش احضار کرد و در حصور اون نامهای به یکی از دوستاش نوشت. متن نامه به قرار زیر بود:
دوست عزیز سلام،
از اونجایی که میدونم خانوم امیلی دوپن کارمند ادارهی پُست اگه مرتب نامههای ما رو باز نکنه و نخونه از فرط کنجکاوی میترکه، اینه که توی این نامه یه کک میندازم تا بلکه براش درس عبرت شه و دست از این کار ناشایستش برداره.
امضا: کنت الکی
کنت در حضور مأمور محکمه درِ پاکت نامه رو بست، اما ککی اون تو ننداخت.
....
......
از اونجایی که امیلی خیلی فضول بود و پس از باز کردن نامه هیچ ککی پیدا نکرد ، در جواب نامه ی دوست کنت یک کک گذاشت و کنت با دیدن کک به عمق فاجعه و اشتباهش پی برد تا دیگه سربه سر امیلی خانوم نذاره !
نویسنده داستان چند سال داشت ؟![]()
سلام خدمت ادیبانِ انجمن
کنت در حضور مأمور محکمه درِ پاکت نامه رو بست، اما ککی اون تو ننداخت.
کنت نامه را به مأمور محمکه داد. مأمور از قصر دور شد و بعد چند دقیقه برگشت و گفت:
- ببخشید قربان... هنگام خروج از قصر، نامه از دستم افتاد و پاره شد. دیدم یک کک از داخل آن خارج شد. اگر ممکن است، یک کک دیگر داخل آن بگذارید!
باسپاس؛ *1987*
دوستان این جملهی آخر چندان هم طولانی نیست
+ اینکه پاسخها اشتباه است.
برداشتی که نسبت به نویسنده به ذهنت اومده، درست نیست.![]()
هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)