اقا یه اتفاقی تو بازی واسه من افتاد گفتم بیام اینجا هم تعریف کنم
تو بازی تقریبا بعد از ظهر بود که اژدها رو توی whiterun کشتم و بعد هم ماموریت the way of the voice رو بهم داد .
گفتم هم بعد از ظهر حرکت کنم به سمت Falkreath و شب رو اونجا بمونم و صبحش حرکت کنم به سمت Ivarstead و پیش Greybeard ها
از سمت چپ وایتران راه افتادم به سمت فالکریث . تقریبا ساعتهای 12 شده بود که دیدم این صداهای اخر شب شروع شد(با این مود Moonlight Tales شبایی که ماه کامل میشه صداها و موسیقی های عجیب و ترسناکی میزنه تو بازی)
گفتم بابا بی خیال شب رو همین جا میخوابم و صبح حرکت میکنم . منتهی چادر مسافرتی نداشتم و فقط یه تشک با خودم برده بودمهمونجا دیدم یه چوب بری هست که کلبه طرف هم همونجا بود .
در زدم رفتم توو خواستم بخوابم همونجا که دیدم صاحب خانه که یه خانم بود ، چشاش مثل خون قرمز شده بود توی تاریکی . گفتم اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
باهاش صحبت که کردم برداشت گفت : ما زیاد اینجا مهمون نداریم . حالا چرا یه کم بیشتر نمیمونی .
گفتم یا ابرفرض
اومدم بیرون از کلبه دیدم یه الونکی اونور چوب بری هست گفتم همونجا میخوابم به درک اصلا . رفتم اونجا بخوابم دیدم الونک نیست که قصابیه . گوشت گوزن و گاو و شتر و ... . گفتم ایول طرف قصاب هم هست
یه دفعه چشمم افتاد به زیر میز . استخون ادم و گوشت ادم بود . این دفعه گفتم یا جد جنیفرطرف یه چیزی هست به خدا . کنجکاو شدم رفتم تو ویکی بازی نگاه کردم دیدم بله بنده خدا ومپایز تشریف دارن و جلوی مسافرینی که از اون مسیر میگذرن رو میگیرن و شکارشون میکنن .
خلاصه گفتم بابا بی خیال اصلا راه میفتم سمت فالکریث و فوقش ساعت سه نصف شب میرسم و میخوابم دیگه . هر جور شده تحمل میکنم .
راستی کاراکترم هم یه pure archer بود که توی نبرد تن به تن کم میاورد .
راه افتادم سمت فالکریث . صداها هی بدتر میشد . یه کم دیگه مونده بود برسم به شهر که یه دفعه یه صدای از تو درختها اومد . You Shouldn't have come here
بعد هم دیدم صدای تبدیل شدن به گرگنما میاد از اون پشتسریع تیرکون کشیدم که بزنمش دیدم هیکلش بیشتر از گرگنماست . نگو طرف خرسنماست
دیگه تا میخواستم بزنمش stagger ام میکرد کثافت . اصلا هیچ جور نمیشد زدش عوضی رو . خلاصه فرار رو به قرار ترجیح دادم و رفتم به سمت فالکریث و گفتم ایول گاردها بهم کمک میکنن
حالا هی اون هم از پشت میزد و من هم هی خونم کم میشد و سرعتم کم . 10 تا potion مصرف کردم تا بالاخره رسیدم به شهر . خرسنما هم در تعقیب من . شده بودم شکارش
حالا رسیدم شهر میبینم ای ر..دن تو این شانسگاردها مشغول جنگیدن با ومپایرها هستن که به شهر حمله کردن . خلاصه یه اوضاع قاراشمیشی شده بود که نگو .
ومپایرها رو کشتن اما خرسنمایه دو تا از گاردها رو کشت منتهی یک گارد از اون پشت حمله کرد و اون رو کشت .
خلاصه عجب شبی بود انصافا . هد فون هم که گذاشته بودم دهنم سرویس شد .
دوستان اگه شما هم از این داستان ها دارین بزارین خیلی جالبه . دفعه بعدی میخوام داستان Red Feast رو براتون تعریف کنم . خوراک طرفدارای GOT .





(با این مود Moonlight Tales شبایی که ماه کامل میشه صداها و موسیقی های عجیب و ترسناکی میزنه تو بازی)
همونجا دیدم یه چوب بری هست که کلبه طرف هم همونجا بود .
گاردها مشغول جنگیدن با ومپایرها هستن که به شهر حمله کردن . خلاصه یه اوضاع قاراشمیشی شده بود که نگو .
جواب بصورت نقل قول




حجمش زیاده ولی چون واقعا همه چیرو میکنه Game of throne (راستی s5 کی شروع میشه؟)
