جوانمردی در صحرایی می گذشت .
سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو اشک همی چکید .
ساعتی در آن نظر می کرد ...
رب العالمین از کرامتِ آن دوست ٬سنگ را به آواز آورد .
سنگ گفت :
هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر ِ او و سیاست خشم او
چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت :
بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان .
جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت .
در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر ِ خدا !
سنگ به آواز آمد که :
ای جوانمرد !
مرا ایمن کرد ،
اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت
و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت...



جواب بصورت نقل قول
