من و تو با ددان در جنگ بوديم
از اين زندان تن، دلتنگ بوديم
دلم همرنگ زخم سينهات شد
که ما در دوستي يکرنگ بوديم
من و تو با ددان در جنگ بوديم
از اين زندان تن، دلتنگ بوديم
دلم همرنگ زخم سينهات شد
که ما در دوستي يکرنگ بوديم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من از خار سر ديوار فهميدم كه ناكس كس نمي گردد بدين بالا نشستن ها
من از افتادن سوسن به روي خاك دانستم كه كس نا كس نمي گردد از اين افتان و خيزها
ای از عشق پاک من همیشه مست فارغ از این دل که پای تو نشست
سنگ بودی کیمایت شد دلم از تو باری شد به روی مشکلم
ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را آ سان نیاوردم به دست
بار ها این کودک احساس من زیر با ران های اشک من نشست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
ای از عشق پاک من همیشه مست فارغ از این دل که پای تو نشست
بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست
*-*
تا همیشه دوست دارمت...
و این حس تند عاشقانه ی من است
این نیاز فطری پرستش است ،
میل تا همیشه با تو بودن است .
تو در من شعله میگیری، من آتش میشوم در تو
تویی کو تا سرا پا گر بگیراند من ما را
نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر
سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را
بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که
به آتش می کشد دنباله های شیون ما را
من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم
که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را؟
گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من
که می خندد زمین شوق زسر وا کردن ما را
چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت
هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرت
نسیمی خوش،معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی به بار آید
خداحافظ تو را زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
می پرسم از اندوه نایابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد
این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه
او مثل ماهی های تنگابی که او را برد
می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز سرد سیلابی که او را برد
اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست
می گوید از شبهای شادابی که او را برد:
من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد
*-
سلام
در آغاز هيچ نبود
کلمه بود و آن کلمه "خدا " بود.
خداوند کلمات را آفريد
7 کلمه مقدس
تا پايه دنيا را بر آنها استوار سازد...
خداوند کلاغ را از همه بيشتر دوست ميداشت
پس کلاغ را فرا خواند و براي اولين بار کلمات خود را در گوش وي زمزمه کرد:
درد
تنهايي
سکوت
غربت
جدايي
دروغ
مرگ
و کلاغ خنديد و گفت :
قار قار
پرگشود و رفت و براي هميشه تنها ماند...
سلام مهندس خوبی ؟
می گم واسه سلام یک کم دیره ها نه
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
*-*
قربونت رییس
میخوای سلامم رو پس میگرم![]()
هم اکنون 1 کاربر در حال مشاهده این تاپیک میباشد. (0 کاربر عضو شده و 1 مهمان)