سلام
توی این تاپیک می خواهیم در باره نقش زنان در موسیقی و اخبار مربوط به موسیقی بانوان صحبت کنیم :40:
Printable View
سلام
توی این تاپیک می خواهیم در باره نقش زنان در موسیقی و اخبار مربوط به موسیقی بانوان صحبت کنیم :40:
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
متن زیر حاصل گفتگوی با خانم ارفع اطرایی نوازنده و مدرس با سابقه سنتور و نخستین موسیقیدان حرفه ای جامعه بانوان هنرمند ایران است که توسط آقای سعید کمالی دهقان به دست ما رسیده. در این مطلب با سوابق و فعالیتهای این هنرمند آشنا می شوید.
سرکار خانم ارفع اطرائی متولد تیرماه سال ۱۳۲۰ می باشند.وی سابقه چهل و هفت سال نوازندگی و تدریس مستمر در شغل رسمی و کلاس خصوصی و تربیت شاگردان ممتاز دارد.ایشان هنرجوی سومین دوره هنرستان عالی موسیقی ملی بوده است که دارای دیپلم از هنرستان موسیقی ملی و لیسانس از هنرکده موسیقی ملی می باشد که هر دو دوره را با کسب رتبه اول به پایان رساند.
اطرائی از شاگردان استاد صبا و استاد پایور و استاد محمود کریمی و کلیه اساتید پایه گذار هنرستان موسیقی ملی بوده است که بین سال های ۱۳۳۸ تا ۱۳۵۹ به استخدام رسمی در وزارت فرهنگ و هنر اداره کل فعالیت های هنری جهت تدریس سنتور تخصصی در هنرستان موسیقی در آمد و همچنین بصورت قراردادی در اداره کل فعالیت های هنری تلویزیون جهت تک نوازی و نوازندگی در ارکسترها استخدام شد.
وی همچنین در فعالیت های موسیقی به تکنوازی صوتی و تصویری برای رادیو و تلویزیون پرداخته و برای اجرای کنسرت از طرف وزارتخانه های تابع به کشورهای پاکستان (۱۳۳۹) ، ایتالیا (۱۳۴۲) ، افغانستان (۱۳۴۸) ،ترکیه(۱۳۴۹)،بحرین(۱۳۵۱)،آم ریکا(۱۳۵۴)،عراق(۱۳۵۴)،کرواس ی(۱۳۷۳) و بوسنی و هرزه گوین (۱۳۷۳) سفر کرده است و همچنین برای اجرای برنامه به شهرهای داخلی متعددی نیز سفر داشته است.وی از سال ۱۳۵۳ سرپرست گروه موسیقی تالار رودکی بوده و با افرادی چون محمد موسوی،ناصر افتاح،لطف الله مجد ، نادر گلچین،خاطره پروانه همکاری کرده است.وی کتب ارزنده ی فرهنگ موسیقی ایران (۱۳۶۰) ، سنتور و ناظمی(۱۳۶۴) دوازده مقام موسیقی ملی ایران (۱۳۶۹) زندگی و آثار حبیب سماعی(۱۳۷۱) بوی جوی مولیان(۱۳۸۱) ویرایش خودآموز سنتور حسین صبا(۱۳۸۱) هفت دستگاه و پنج آواز موسیقی ایرانی (۱۳۸۱) به نگارش درآورده است و آثاری چون سازشناسی موسیقی ایرانی (طبق برنامه درسی وزارت آموزش و پرورش) و قطعات هم نوازی (دوئو طبق برنامه هنرستان های موسیقی ملی) را در دست چاپ دارد.
وی دارای مدرک درجه یک هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است و همچنین بعنوان یکی از "زنان نام آور ایران" از طرف دفتر مشارکت زنان امور ریاست جمهوری شناخته شده است و عضو هیئت مدیره اولین دوره کانون پژوهشگران خانه موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و عضو شورای فنی هنرستان موسیقی پسران و دختران و دانشگاه علمی کاربردی می باشد.وی در شورای مرکز موسیقی حوزه هنری عضویت دارد و عضو هیئت انتخاب و داوری جشنواره های موسیقی دانشگاه تهران و جشنواره های بانوان (گل یاس) و جشنواره های موسیقی جوان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ( فجر) است.
اطرایی منتخب "برگزیده جشنواره موسیقی بانوان" مرداد ۸۴ شورای شهر تهران و منتخب " بازنشسته نمونه ملی" سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در شهریور ۸۴ و منتخب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بعنوان "پیشکسوت نمونه" در شهریور ۸۴ می باشد.وی به اجرای پایان نامه های دانشجویی مشغول است و از خدمات ارزنده ی ایشان می توان به چهل و هفت سال سابقه در موسیقی ایرانی و نوازندگی با سنتور کروماتیک و سنتور کروماتیک باس در ارکستر صبا به رهبری استاد حسین دهلوی و سنتور باس در ارکستر استاد فرامرز پایور و سنتور سل کوک و لا کوک در تکنوازی ها و گروه نوازی ها اشاره کرد.
وی هم اکنون مشغول تدریس مستمر ساز تخصصی سنتور است و در سال های کوتاهی کلاس های فرم موسیقی ایرانی و تئوری موسیقی ایرانی و همراهی ساز و آواز را بر عهده داشته است.در پایان باز از ایشان تشکر می کنیم و از خدواند متعال برای ایشان و تمامی موسیقیدانان این مرز و بوم آرزوی سعادت و کامیابی داریم.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
رئیس کانون خوانندگان سنتی گفت : در صدد هستیم تشکلی تحت عنوان موسسه فرهنگی هنری بانوان به منظور رسیدگی به وضعیت موسیقی بانوان کشور تشکیل دهیم .
هنگامه اخوان گفت : برگزاری کنسرتهای بانوان با مشکلات بسیاری مواجه است ؛ از آنجایی که کنسرتهای بانوان ، بازدهی مالی چندانی ندارند ، گروههای موسیقی بانوان غالبا از عهده مخارج برگزاری کنسرت از قبیل هزینه سالن ، صدابرداری و ... بر نمی آیند . از سویی گروههایی که قصد اجرای آهنگهای جدید را دارند ، باید هزینه سنگینی را بابت تامین هزینه آهنگها بپردازند .
رییس کانون خوانندگان سنتی خانه موسیقی در تشریح وضعیت موسیقی بانوان گفت : از دیگر معضلات گروههای موسیقی بانوان ، عدم امکان انجام تبلیغات گسترده در زمینه برگزاری کنسرت است . این در حالی است که خوانندگان آماتور و بی تجربه مرد ، برای اجرای کنسرت خود ، سراسر شهر را از پوسترهای خود می پوشانند .
اخوان در بیان نتیجه چنین وضعیتی گفت : دشواری و عدم امکان برگزاری کنسرت توسط گروههای موسیقی بانوان موجب می شود تا آنان مجبور به اجرای برنامه در خارج از کشور بشوند . بر این اساس لازم است تمهیداتی در جهت ایجاد امکان برگزاری برنامه های موسیقی بانوان در داخل کشور، اندیشیده شود .
وی در خاتمه گفت : من به سهم خویش در پی رسیدگی به وضعیت موسیقی بانوان وتحقق این هدف خواهم بود و مراحل کاری را به اطلاع عموم خواهم رساند.
منبع : مهر
( یک کم قدیمی بود مربوط به سه شنبه 14 آذر 1385 اما خوب .. )
استاد سنتور متولد تهران ، وي با علاقهاي كه به موسيقي داشت بعد از دوران ابتدايي وارد هنرستان موسيقي شد و ساز سنتور را بعنوان ساز تخصصي انتخاب نمود. اولين معلم وي خانم ارفع اطرايي بود به مدت 3 سال سپس نزد استاد فرامرز پايور به مدت 5 سال ساز سنتور و تنبك را نزد استاد محمد اسماعيلي و پيانو و قيچك را بعنوان ساز دوم تعليم گرفت. در سال سوم هنرستان بنابه تشخيص مدير هنرستان با گروه موسيقي بانوان به سرپرستي خانم افلياپرتو بعنوان نوازنده سنتور و گروه تنبك استاد محمد اسماعيلي كه وابسته به وزارت فرهنگ و هنر بود شروع به همكاري نمود. وي به مدت 2 سال همراه اين دو گروه به افغانستان و همچنين كنسرتهاي زيادي در تهران و شهرستان داشت . پس از اتمام دوره متوسطه در هنرستان موسيقي وارد دانشگاه تهران (دانشكده هنرهاي زيبا) شده و در همان سال به استخدام وزارت فرهنگ و هنر بعنوان هنر آموز در دانشسراي هنرو انستيتوي امور مربيان به تدريس موسيقي مشغول شد. در دانشگاه نزد استاداني چون دكتر داريوش صفوت و مرحوم نورعليخان برومند با رديف ميرزا عبدا… آشنا شد و نزد استاداني چون مرحوم دكتر مسعوديه ـ آقاي مشايخي، دكترفرهت ـ خانم بركشتلي ، آقاي پورتراب و آقاي پژمان دروس نظري را فراگرفت. در سال 1350 با اركستر بزرگ راديو چهار مضراب ماهور درويش خان به تنظيم آقاي فريدون شهبازيان را ضبط كرد. وي با اركستر سازهاي ملي به رهبري مرحوم مهدي مفتاح و گروه سنتي سماعي به سرپرستي آقايان محمد رضا لطفي و حسن ناهيد كنسرتهاي متعددي اجرا نمود وي تا سال 1360 با راديو همكاري داشت و تدريس دروس موسيقي هنرستان را بعهده داشت. در سال 1371 اولين كنسرت بانوان بدون خواننده كه از طرف انجمن همبستگي زنان حمايت ميشد آغاز شد كه سرپرستي 2 گروه سماعي و گلبانگ را بعهده داشت . وي در كشورهاي آلمان ـ اتريش، روماني، يونان، چين، سوئيس، فستيوال در فيليپين، فستيوال در استراليا، تركيه، اسلوني، تركمنستان، مجارستان و … اجراهايي داشت.
از آثار وي ميتوان به نوار كاست شور ـ نوا بهمراهي تمبك استادمحمد اسماعيلي و يك مجموعه اتود براي سنتور و قطعات ضربي كه در دست چاپ است . وي از سال 1379 با اركستر ملي به رهبري استاد فرهاد فخرالديني بعنوان نوازندةسنتور همكاري دارد و در شهرهاي ايران و دركشورهاي مختلف خارجي اجرا داشته است
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
گابريل گارسيا ماركز ، نويسنده رمان پرآوازه "صد سال تنهايي " كه برنده جايزه نوبل ادبيات نيز هست ، مي گويد : " زن ها حافظان دنيا هستند ، در حالي كه ما مردها با وحشي گري هاي تاريخي خود ، نظم آن را بر هم مي زنيم ... "
***
سال ها پيش ، وقتي مرتضي ني داوود در يك مراسم عروسي صداي دختر پانزده ساله اي را شنيد و در آن صدا ، زيبايي ذاتي و جذب كننده اي را درك كرد و در دلش برقي زد كه اگر خرده استعدادي هم در صاحب صدا باشد ، ايران را آوازه صدايش مي گيرد ، در آن زمان هنوز زنان مي خواندند و مي نواختند و ... .
وقتي مرتضي ، قمر را پيش خود برد و آموزش دستگاه هاي موسيقي ايراني را با او شروع كرد ، وقتي هر روز بهتر از ديروز همه چيز پيش مي رفت و قمر قد مي كشيد و بزرگ مي شد ، و ياد مي گرفت و ياد مي گرفت ، در آن زمان هنوز زنان مي خواندند و مي نواختند و ... .
بعدها وقتي ملوك ضرابي ، تصنيف ساخته مرتضي ني داوود را خواند و تصنيف بر روي صفحه ضبط شد ، خودشان هم نمي دانستند كه "مرغ سحر " با صداي ملوك ضرابي ، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ايران را طي مي كند ، در آن زمان هنوز زنان مي خواندند و مي نواختند و ... .
وقتي قمر الملوك رسما آوازخوان شد ، وقتي در گراند هتل با مرتضي ني داوود كنسرت گذاشت و تمام خيابان هاي تهران كوچك و خلوت آن زمان پر از جمعيت شد ، و يك شب كنسرت قمر در آن تاريخ ، چهار هزار تومان فروش بليط داشت ، در آن موقع زنان هنوز مي خواندند و مي نواختند و ... .
محمدرضا شجريان ، كوچك بود . در خانه شان نه راديو بود ، نه تلويزيون ، نه گرامافون ، نه صفحه ، نه موسيقي ... ! محمدرضاي كوچك وقتي از انتهاي كوچه رد مي شد كنار مغازه سمساري مي ايستاد . سمساري در مغازه اش گرامافون داشت . صفحه قمر را مي گذاشت ، و محمدرضا صداي قمر را مي شنيد . صدا ، محمدرضاي كوچك را شجريان بزرگ امروز كرد ... در آن زمان هنوز زنان مي خواندند و مي نواختند و ... .
سالن رودكي آن زمان - وحدت امروز - و صدها نوازنده چيره دست اركستر سمفونيك ، خاطرات خوشي با " مرضيه " داشتند ... مرضيه تمام سالن را پر مي كرد ، البته سالن هاي ديگري هم بود كه " دلكش " آن را پر مي كرد ... به هر حال زنان هنوز مي خواندند مي نواختند و ... .
آري ، زنان سال ها بود كه مي خوانند و مي نواختند ، اما ما پسران هم صاحبان چشماني از حدقه درآمده نبوديم ، كه هر بعداز ظهر و شب ، از سر شهوت يا شايد بيكاري ، دم به دم امنيت رواني دختران هموطن و همشهري خودمان - خواهران خودمان - را به هم بزنيم . /
سال ها بعد ، شجريان نيز قد كشيد ، خيلي قد كشيد ، و قبل از محمدرضا ، نوشتند " استاد " ... خيلي ها شاگرد او شدند ... سراج ، ناظري ، افتخاري ، مرحوم بسطامي ، سرلك ، علي جهاندار ، و البته كسي بود كه به او مي گفتند " پريسا " ... پريسا آواز را تمرين مي كرد ، اما در اين زمان ديگر زنان نمي خواندند و نمي نواختند و ... .
پدر ، پسر را صدا كرد ... تمرين آواز با همايون شروع شد ... همايون قد مي كشيد و قد مي كشيد و آواز مي خواند . همه همايون را شناختند . اما كسي نمي دانست كه در آن زمان كه همايون درآمد شور را تمرين مي كرد ، و سعي مي كرد به بهترين نحوي ، مو به مو صداي پدر را تقليد كند و از قرچه و عشاق بهره بگيرد تا از اصفهان به دشتي برود و برگردد ، آيا مژگان هم آواز مي خواند ؟ هنوز هم كسي نمي داند كه آيا فرزانه هم مثل همايون مي تواند بخواند ؟ افسانه چه ؟ ... چون در آن زمان كه پريسا تمرين آواز مي كرد ، و اساتيد در حال انتخاب شعر براي چهارگاه بودند ، ديگر زنان نمي خواندند و نمي نواختند و ... .
تاريخ را فراموش كنيم ، پيرنياكان چند ماه پيش ميزگرد داشت . هميشه ميزگرد دارد . رديف را تحليل مي كند و از رديف آقاحسينقلي در برابر رديف برادرش ميرزا عبدالله دفاع ميكند . پيرنياكان گفت : امروز يكي از بهترين شاگردانم را همراه آورده ام تا برايتان تار بزند . تا ببينيد نحوه آموزش دادن من چگونه است . همه چشم دوختند ... يك دختر آمد ... البته مردها اول كمي جا خوردند . اما خوب همه اهل موسيقي بودند و فضا ، فرهنگي بود . زشت بود كسي در ميان آن جلسه ، از تارنواختن يك دختر تعجب كند . دختر تار زد . همه از شوق دست زدند . البته زنان ديگر نمي خواندند و نمي نواختند و ... .
پري ملكي به اعضاي گروهش تلفن مي زند . مقصد ؟ فرانسه . دليل ؟ اجراي كنسرت موسيقي ايراني و دريافت جايزه از يونسكو . گروه خنيا به سرپرستي پري ملكي ، فرانسوي ها را با حافظ و آواز آشتي دادند . البته فرانسوي ها از ديدن دختري كه تار بزند يا زني كه آواز بخواند تعجب نمي كنند ... اما صداي كسي در دل پري ملكي بود كه مي گفت : به آنها نگو كه زنان ديگر در كشور من نمي خوانند و نمي نوازند ...
دختر با يك دف وارد آموزشگاه شد . سوالاتي راجع به كلاس ها و اساتيد و اين ها داشت . وقتي رفت ، مسئول آموزشگاه به من گفت : حيف ! ببين دف دست چه نجس هايي افتاده است ! به نجاست كشيدند دف را !
دختر ، برايش سخت بود كه جعبه بزرگ و سنگين تار را با خودش حمل كند . اما حمل مي كرد . پياده راحت تر بود . با آن جعبه بزرگ نمي توانست سوار تاكسي و اتوبوس شود . مردم بد نگاه مي كردند . مردي ، نه چندان پير ، در حاليكه زير لب تصنيفي از هايده را مي خواند ، پوزخندي به دختر زد و گفت : غذاتو پختي مي ري دنبال مطربي ؟؟؟ و پسرجواني ، كه معلوم بود شديدا احساس خود روشنفكر بيني دارد ، در حاليكه طوري بلند بلند ترانه " پير مشرق " گوگوش را مي خواند كه همه بفهمند او گوگوش ، گوش مي كند ، به دختر گفت : واي چه عالي ! شما اهل موسيقي هستيد ؟ افتخار هم صحبتي مي ديد ؟
آري ، زنان سال هاست كه نمي خوانند و نمي نوازند ، اما ما پسران هم بي تغيير نبوديم . صاحبان چشماني از حدقه درآمده شده ايم ، كه هر بعداز ظهر و شب ، از سر شهوت يا شايد بيكاري ، دم به دم امنيت رواني دختران هموطن و همشهري خودمان - خواهران خودمان - را به هم مي زنيم . /
حكايت گذشته را فراموش كنيم . به هر حال موسيقي ايراني پر از اساتيد رنگارنگ است . غلامحسين درويش - برادران خاندان فراهاني - علينقي وزيري - روح الله خالقي - حشمت سنجري - ابوالحسن صبا - عارف - شيدا - جواد معروفي - مرتضي محجوبي - يوسف فروتن - ارسلان درگاهي - احمد عبادي - حسن كسايي - جليل شهناز - تاج - طاهر زاده - ظلي - خوانساري - فرامرز پايور - مشكاتيان - شجريان - عليزاده - محمدرضا لطفي - حسين تهراني - ناصر فرهنگفر - و ده ها اسم ديگر ...
خسته نشديم از بس كه اين نام ها را گفتيم و شنيديم و انواع و اقسام زندگي نامه هايشان را خوانديم ... خسته نشديم چون دوستشان داشتيم ... چون موسيقي روح ما را مي نواختند ... اما در كدام زندگي نامه ، نام و نقش و تاثير همسر آن استاد در زندگي و كارش را نوشته بودند ؟ شما سراغ داريد ؟ همسران مشير همايون و اميرناصر افتتاح و علي اصغر خان بهاري چه كساني بودند ؟ همسران پايور و عليزاده و لطفي را چه كسي مي شناسد ؟ اصلا آن معشوقه كلنل علينقي وزيري كدامين دختر خوشبخت بود كه كلنل از عشق او ، روزها و روزها خود را در اتاق حبس كرد و نهار را با شاگردان مدرسه موسيقي اش كه از جانش عزيزتر بودند ( و روح الله خالقي يكي از آنان بود ) نخورد و حاصل شب بيداري هايش يك سه گانه با شكوه شد كه بعدها توسط اركستر هنرستان اجرا گرديد ؟ البته آن موسيقي ها را همه شناختند اما دختري كه سمفوني ها به خاطرش نوشته شده بود را هنوز هم نمي شناسيم ... همسران تاج و شجريان و ظلي و گلپا و ايرج و خوانساري را آيا مي شناسيم ؟ اصلا آيا آنها هم مثل شوهرانشان آواز را دوست دشتند ؟ مي خواندند ؟ مخالف بودند ؟ موافق بودند ؟ ... الله اعلم ! البته همه ما اين جمله را حفظ هستيم كه "پشت هر مرد بزرگ ، زني بزرگتر نهفته است " و بارها هم باد به گلو انداخته ايم و فيلسوف وار اين جمله را تكرار كرده ايم و گفته ايم : " حقيقتا كه جمله زيبايي است ... " اما فراموش كرديم كه در كنار پندار نيك ، كردار نيك نيز مطرح است . كو كردار نيك ؟
مشكل از آنجا شروع شد كه فردوسي سال ها پيش گفت : زنان را همين بس بود يك هنر / نشينند و زايند شيران نر ! و هيچ كس از خودش نپرسيد كه جناب فردوسي ! لطفا توضيح دهيد كه آن ني ني كوچولوي گريه روي ضعيف كه حتي قدرت ندارد از خودش در مقابل يك پشه مراقبت كند ، و كثافتش را در لباس هايش مي ريزد ، چه طوري يك دفعه تبديل به يك "شير نر " شد ؟؟؟
شايد يكي از جواب هايي كه مي شود به سوال قبلي خودم داد ( همان كه پرسيده بودم دلايل عزلت موسيقي ايراني در شرايط كنوني چيست ؟ ) همين باشد ، كه نصف توانايي ذهني خودمان را در موسيقي كشور تاثير نداده ايم . آيا زنان نصف جامعه ما نيستند ؟ شايد مشكل نوآوري و خلاقيت و آفرينش اثرهاي بديع و امروزي كه جايش در موسيقي ما خالي است ، در حيطه قدرت ذهني همان نصفه اي باشد كه شريكشان نمي كنيم ... جاي زنان خالي است ... به جاي اينه يك شاخه گل روي صندلي خالي آنها بگذاريم ، ذهنيت خود را منصفانه و روشن انديشانه كنيم و كمك كنيم خودشان روي صندلي شان بنشينند و گل را در گلدان قرار دهند /
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
زنان و موسیقی در ایران
سما بابایی
مطلب قدیمیه ولی خوب.....
جمعه 16 بهمن 1383
گزارشى به بهانه جشنواره موسيقى فجر
لالالالا گل لاله، فلك در كوچه مى ناله. لالالالا گل پسته، عزيز من نخور غصه. لالالالا گل پونه، عزيز من نگير بونه. لالالالا گل نازى، بابات رفته به سربازى. لالالالا گلم باشى بمونى همدمم باشى...
كدام در كدام گوشه گيتى براى اولين بار ترانه اى سرود و براى آرامش كودك دلبند خويش بر آن رنگ موسيقى زد و سپس آوايش دهان به دهان گشت تا همچنان دلنشين ترين آوازى باشد كه بشر تاكنون شنيده است؟
***
اضافه كردن بخش بانوان به جشنواره موسيقى فجر به عنوان مهم ترين رويداد موسيقايى كشور و همچنين برگزارى جشنواره موسيقى گل ياس كه شش دوره آن همزمان با ولادت حضرت فاطمه «س» برگزار شد، راهكارى بود كه «على مردادخانى» رئيس سابق مركز موسيقى، كه بيش از ۱۳ سال سكان كشتى موسيقى ايران را با تمام مشكلات خويش در دست داشت، اتخاذ كرد؛ اگر چه اين جشنواره ها نيز تاكنون نتوانسته اند به اهداف متعالى اى كه در نظر داشتند، دست يابند و اين در صورتى است كه موسيقيدانان ايرانى از چنان قابليت و توانايى هايى بهره مند هستند كه قدرت آن را داشته و دارند كه در سطح جهانى شناخته شوند.
گروه هايى چون «پريرخ» به سرپرستى «پريرخ گنه» ، «نى ريز» به سرپرستى «مليحه سعيدى» ، ياران به سرپرستى «افيليا پرتو» ، گلبانگ به سرپرستى «بهناز ذاكرى» ، به همراه سيمين غانم، آذر هاشمى، شهلا ميلانى، نسرين ناصحى و... از جمله مهم ترين گروه هايى بوده اند كه طى ساليان اخير در زمينه موسيقى بانوان تحركات فراوانى داشته اند كه البته بايد به اين آمار زنان موسيقيدان نواحى مختلف ايران را نيز نام برد كه هرگاه كه فرصت كرده اند در جشنواره هاى مختلف به هنرنمايى پرداخته اند.
***
«تا به حال در هيچ جشنواره اى به منظور اجراى كنسرت شركت نكرده ام و تا زمانى كه محتواى برنامه جشنواره مخصوص بانوان از كيفيت بالايى برخوردار نباشد در اين گونه جشنواره ها شركت نخواهم كرد.»
اين ها را «هنگامه اخوان» مى گويد، كه اگر چه خود در جشنواره گل ياس و بخش زنان جشنواره موسيقى فجر شركت نكرده اما به عنوان كارشناس در چند دوره از اين جشنواره ها حضور داشته است. او عدم برنامه ريزى مناسب، عدم آشنايى به رديف و شيوه اجرايى صحيح از سوى گروه هايى كه به اجراى برنامه مى پرداد و همچنين نبود نظم و انضباط در برگزارى برنامه هاى اين جشنواره ها را از مهم ترين مشكلاتى مى داند كه مانع از ارتقاى سطح كيفى آنان مى شود.
***
با اين شرايط به نظر مى رسد يكى از راهكارهايى كه بتواند موسيقى زنان در ايران را از حالت انفعالى اى كه بدان دچار شده است، برهاند آن است كه ضمن سعى در افزودن تعداد مخاطبان، اين رشته را از حالت عاميانه اى كه گريبان گير آن شده است رهانيده و در جلب نگاه هاى تحقيقى تر به آن كوشش شود و علاوه بر آن ضمن توجه به موسيقى محلى و سنتى، موسيقى هاى كلاسيك، پاپ و حتى موسيقى مدرن نيز مورد توجه قرار گرفته و نيروهاى متخصص و كارآمد در آن تربيت شوند.
اما يكى ديگر از مشكلاتى كه جشنواره هاى زنان با آن مواجه هستند، تكرارى است كه ناخواسته به آن دچار شده اند كه مى توان مهم ترين علت آن را عدم رغبت آهنگسازان براى ساختن نوارهايى براى آوازخوانان و فعالان اين رشته دانست كه همواره با تعداد محدودى مخاطب روبرو هستند.
پرى ملكى، كه از سال ۱۳۷۳ گروه موسيقى فينا را تشكيل داده و به اجراى برنامه هاى متعددى براى بانوان و به شكل همخوانى در كشورهايى چون فرانسه، آلمان، انگليس، اتريش و سوئيس پرداخته است، در اين باره مى گويد: محدود بودن مخاطبان موسيقى بانوان برايم بسيار زجرآور است. هيچ هنرمندى ارضا نمى شود مگر از طريق ارائه هنرى كه با استقبال فراوانى روبرو شود؛ اما به هر حال مشكلات اجتماعى بانوان به اضافه مسائلى چون هزينه بليت كنسرت ها و همچنين مشكل رفت و آمد در ساعات پايانى شب كه ساعت اتمام كنسرت هاست باعث شده تا بسيارى از بانوان على رغم ميل باطنى خويش نتوانند در اين برنامه ها شركت كنند. ضمن آنكه يكى ديگر از مهم ترين علل افت مخاطب در موسيقى ما طى كردن سير قهقرايى است كه موسيقى بانوان به آن دچار شده است؛ هيچ آهنگسازى حاضر نيست براى خانم ها آهنگسازى كند و بدين ترتيب موسيقى بانوان به يك تسلسل دچار شده است. البته در اين ميان آهنگسازان هم حق دارند. هيچ كس اثر خود را براى اين تعداد مخاطب نمى سازد، به اين مسائل نبود «منتقد موسيقى» و عدم تمايل مطبوعات براى انعكاس فعاليت هاى موسيقى بانوان را هم اضافه كنيد. البته نبايد كتمان كرد كه هيچ كجاى دنيا قدر هنر را به اندازه مردم ما نمى شناسند. اينجا نقش گرم مخاطب به آدم انرژى مى دهد. شنونده هاى ما فوق العاده قوى و هوشمند هستند.
***
شايد به همين علت است كه بسيارى از گروه هاى موسيقى بانوان عطاى شركت در جشنواره ها و كنسرت هاى مختص بانوان را كه طى اين سال ها نتوانسته است گرهى از كار موسيقى زنان بگشايد به لقايش بخشيده اند و به اجراى كنسرت هاى «همخوانى» و «همنوازى» روى آ ورده اند؛ اگر چه در اين راهكار نيز مشكلاتى براى آنان وجود دارد از جمله آنكه تعداد همخوانان بايد سه نفر باشد و بخش هاى آوازى حذف شود، چنانكه بهناز ذاكرى در اين باره چنين مى گويد: «من از جمله افرادى هستم كه در گروه بانوان در جشنواره ياس و فجر اجراهاى متعددى داشته ام؛ اما اكنون سعى مى كنم تا فعاليتم را همراه با گروه هاى مختلف بيش تر كنم؛ زيرا با اين اجرا هم مخاطبان به شكل علمى تر به مسأله نگاه مى كنند و هم آنكه در بخش صدابردارى، صحنه و... با مشكلات كمترى مواجه هستم. متأسفانه در حال حاضر زنان موسيقيدانى كه تصميمى مانند من گرفته اند، بسيارند؛ زيرا با اجرا در بخش ويژه بانوان توقعاتشان برآورده نمى شود؛ ما بعد از سال ها فعاليت خواسته هايى داريم كه بايد به آن توجه و سعى در رفع آن شود، و اگر نه در صورت عدم رفع اين مشكلات موسيقى بانوان هر روز ضعيف تر شده و به حاشيه بيشترى كشيده مى شود.»
***
«امثال من، عاشق مردم و وطنشان هستند و درست به همين علت است كه طى اين سال ها ترك وطن نكرده و حتى به شكل محدود به اجراى برنامه پرداخته ايم و جاى هيچ گله اى هم نداريم؛ اما امكان ضبط آثارمان در اجراهاى عمومى براى اعضاى گروه، حداقل خواسته اى است كه ما داريم و تاكنون از ما دريغ شده است. ما بعد از مرگمان هيچ چيز نداريم كه به عنوان يادگار فعاليت دهه هاى اخير به يادگار بگذاريم. من هنوز نتوانسته ام از زير بار غصه گم شدن آرشيو بهترين كارهايم با اساتيد مسلم موسيقى كه در قبل از انقلاب ضبط شده بود و در آرشيو صداوسيما اتفاق افتاد، رها شوم.»
«خاطره پروانه» اينها را با حسرت و تألم بسيار مى گويد. حرف هم كه مى د، مى توان قدرت معجزه اى را احساس كرد كه گذر زمان هيچ خللى به آن وارد نياورده است. در آپارتمان شرقى اش در خيابان فلسطين، از مادرش مرحوم «پروانه»كه از هنرمندان بنام دورانش و «خاطره كوچك» كه عزيز دردانه اش بوده مى گويد و فرستادن آلبومى از اجراى برنامه هايش براى نوه اى كه در خارج از كشور سكونت دارد و اكنون تبديل به يك آرزوى محال شده است و اضافه مى كند كه اى كاش كمى با ما مهربان تر بودند.
گروه جوان اركيده با شوق و حرارت بسيارى مشغول تمرين است. در كنار سازهاى غربى چند سازى مشاهده مى شود كه به ظاهر ناآشنا مى آيد و «اركيده حاجيوندى» سرپرست گروه موسيقى «اركيده» توضيح مى دهد كه قرار است براى اولين بار در صحنه آنان را نيز به گروه سازهايشان اضافه كنند. اعضاى گروه بين ۱۷ تا ۲۶ سال سن دارند و با شوق و اشتياقى خستگى ناپذير تمرين مى كنند. در كنار «اركيده»، «ارغوان» و «ارمغان» هم حضور دارند و همراه با ديگر اعضاى گروه به تمرين مى پرداد. اگر يكى از اعضاى گروه از «نت» خارج شود، اركيده با حوصله بسيار به او گوشزد مى كند و گروه دوباره تمرين خود را از سر مى گيرد. ترانه ها را نيز خود «اركيده» مى سرايد و آهنگسازى مى كند؛ اگر چه در تنظيمشان، آهنگسازان ديگرى هم او را همراهى مى كنند. اين گروه كه اين روزها به «گروه موسيقى پاپ اركيده» شهرت دارد، تنها گروهى است كه به عنوان گروه پاپ بانوان در جشنواره ياس و... حضور داشته است. تلاش اعضاى گروه در كنار آرامشى كه در اجراى قطعات دارند، بسيار هيجان انگيز است. «اركيده» مى گويد: «مى توانيم با همخوانى كردن مخاطبان عام ترى از بانوان را هم تحت پوشش قرار دهيم؛ اما من دلم مى خواهد «آواز» بخوانم نه «سرود» . او اضافه مى كند: خب ما هم مثل ساير گروه هاى بانوان با مشكلات فراوانى دست و پنجه نرم مى كنيم، براى مثال ما در ايران صدابردار حرفه اى نداريم و اين مشكلات فراوانى را در اجراها براى ما پيش مى آورد و حتى در كيفيت اجرا هم بسيار تأثيرگذار است؛ اما من فكر مى كنم بايد ماند و با تمام مشكلات دست و پنجه نرم كرد. يعنى آنقدر بر عقيده و آرمان خود پافشارى كرد تا بالاخره مشكلات از سر راه برداشته شده و آن وقت بتوان نتايج زحمات را برداشت كرد. من به شدت مخالف كناره گيرى و عدم فعاليت هستم و همچنان بر عقيده ام پافشارى مى كنم، ضمن آنكه معتقدم در همين اجراهاى مخصوص بانوان هم مى توان مشتاقانى را ديد كه ترجيح مى دهند به جاى تغذيه شدن از موسيقى هاى لس آنجلسى كه به شكل سرسام آورى از طريق شبكه هاى متعدد خارجى پخش مى شوند به دنبال موسيقى سالم تر و در عين حال پربارترى هستند و اين جاى تأمل بسيار دارد. مشكلاتى مانند عدم علاقه آهنگسازان به ساخت آثارى براى گروه هاى زنان و... نيز وجود دارد كه مى توان آن را با ارتقاى سطح كمى و كيفى مخاطب از يك طرف و موسيقيدان از طرف ديگر مرتفع كرد. به هر حال چه بخواهيم و چه نخواهيم در حال حاضر شرايط به همين شكل است و كناره گيرى و عدم فعاليت هم هيچ دردى را دوا نخواهد كرد، جز آنكه بر مشكلات افزوده و راهى را كه تا الآن طى كرده ايم بى ثمر كند. بنابراين بايد ماند و به فعاليت ادامه داد تا موانع را از سر راه برداشت.»
***
تخصصى شدن قطعات اجرا شده در اين برنامه ها مى تواند به عنوان يكى از مهم ترين راهكارهاى ارتقاى جشنواره ها و به طور كلى اجراهاى مختص بانوان دانست، يعنى فعالان رشته بايد هم به شكل تخصصى به كار بپرداد و هم اينكه قطعات را به نحوى اجرا كنند كه براى مخاطب عام نيز قابل فهم باشد. اين مسأله جز با احترام گذاشتن به مخاطب و سليقه او امكان پذير نيست، ضمن آنكه نبايد فراموش كرد كه« ان» مى توانند نسل بعد را با موسيقى ملى و سنتى ما آشنا كنند و نسل هاى بعدى در هجوم انواع موسيقى هاى مدرن، غربى و پيش پا افتاده تنها از طريق مادرانشان مى توانند از اهميت اين سبك موسيقى باخبر شده و بدين ترتيب حيات آن تداوم بيشترى پيدا كند؛ اما در شرايطى كه به خاطر مشكلات فنى يا صداى ساز شنيده نمى شود و يا صداى خواننده، ميكروفون ها هنگام اجراى برنامه سوت مى ند، نور صحنه كافى و مناسب نيست و تنها سالن مخصوص بانوان تالار «وحدت» است و سالن «فرهنگسراها» از امكانات لازم برخوردار نيستند، آيا مى توان اميد به افزايش مخاطب موسيقى بانوان داشت؟ به هر روى جشنواره موسيقى گل ياس و بخش بانوان جشنواره موسيقى فجر تنها زمانى است كه درهاى تالارها براى بانوان باز مى شود و گروه هاى موسيقى زنان مى توانند به اجراى برنامه بپرداد و با اين اوصاف شنيدن زمزمه هايى مبنى بر عدم برگزارى بخش بانوان در جشنواره موسيقى سال جارى مى تواند فاجعه اى براى فعالان و علاقه مندان اين سبك موسيقى و راهگشايى براى رواج موسيقى هاى پيش پا افتاده باشد... اى كاش اين زمزمه ها تنها يك شايعه باشد...
منبع: روزنامه ایران
گروه بانوان «اركيده»به سرپرستي و خوانندگي«اركيده حاجيوندي» سال آينده در شيراز و تهران كنسرت ميدهد.
«اركيده حاجيوندي»گفت: ما در حال برنامهريزي براي برگزاري كنسرت در اين دو شهر هستيم و پيشنهاداتي نيز ارائه دادهايم اما هنوز به صورت قطعي مشخص نشده است.
وي با اشاره به قطعاتي اجرايي در اين كنسرتها افزود:در اين اجرا برخي از قطعات جديد و چندتا از آهنگهاي گروه را كه در اجراهاي گذشته از جمله بيست و دومين جشنواره موسيقي فجر به روي صحنه بردهايم را اجرا ميكنيم.
اين خواننده در خاتمه خاطر نشان كرد: هنوز جزئيات برنامهها مشخص نشده است اما اين اجرا در برنامههاي ما قرار دارد.
گروه بانوان «اركيده» تا كنون اجراهاي مختلفي را در تهران و جشنوارههاي گوناگون داشته است.اين گروه همچنين در دومين روز از بيست و دومين جشنواره بينالمللي موسيقي فجر اجرايي را در تالار فرهنگ برگزار كرد
منبع : فارس
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
متولد سال 1330 ، تهران
سرپرست گروه موسیقی سنتی خنیا
پري ملکي با نام شناسنامه اي عذرا خباز يزديها در 15 آبان ماه 1330 در محله درخونگاه بازار تهران به دنيا آمد . در خانه اي بسيار سنتي و قديمي و بزرگ که اقوام را در کنار هم گرد آورده بود .
او ششمين فرزند خانواده بود . پدرش به تجارت چاي اشتغال داشت .از شش سالگي همراه با خانواده به منزلي در محله جمال آباد نياوران نقل مکان کردند . از اين ايام بود که به موسيقي راديو گوش مي کرد و آنچه مي شنيد ، فرا مي گرفت . کلاس اول دبستان بود که براي اولين بار در جمع همکلاسي ها آواز خواند . پنجم دبستان بود که در جشن مدرسه همراه با ساز يکي از همکلاسي ها که عبارت بود از يک شانه سر ، تصنيفي از پروين را خواند . از آن پس به طور مرتب در جشنها و مسابقات مدرسه ، بي اطلاع ، شرکت کرد . بارها در مسابقات ناحيه شميران رتبه اول را کسب کرد اما به دليل همين حضور مخفيانه ، از ادامه راه باز ماند . او که ديبلم خود را در رشته علوم طبيعي دريافت کرده بود با حسن ملکي که در همان مدرسه دبير ادبيات بود آشنا شد و ازدواج کرد .
پس از ازدواج به تشويق همسرش خواندن را به طور جدي پي گرفت . زنده ياد ايرج تيمور تاش ، ترانه سرا ، او را به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفي کرد و او مدت زمان کوتاهي نزد مرحوم محمود کريمي به فرا گيري آواز سنتي پرداخت .
از سال 56 تا 59 در انگليس به فرا گيري گيتار کلاسيک پرداخت و پس از بازگشت به ايران يک سالي نيز نزد برادران موذن آموختن را ادامه داد . پس از آن به آموختن سه تار روي آورد . يک سال نخست را با جمال سماواتي و پس از آن را با مسعود شعاري کار کرد .
از سال 60 تا 64 فراگيري آواز سنتي را نزد استاد نصرالله ناصح پور پي گرفت .
کلاس ها در مرکز چاووش به صورت گروهي تشکيل مي شد . استاد که رديف استاد دوامي ( مکتب تهران ) را مي آموخت ، گوشه اي را چندين بار مي خواند و هفته بعد درس را تحويل مي گرفت . اين آموزش با ضبط کاست همراه نبود و هنجو مي بايست از حافظه خود استفاده مي کرد . پري ملکي از استاد مي خواست تا بار ديگر در آخرين لحظه کلاس ، درس آن جلسه را تکرار کند و خود ، تمام راه برگشت به خانه را زمزمه مي کرد تا درس را فراموش نکند .
پس از آن نزد " استاد علي جهاندار " شيوه " سيد حسين طاهر زاده " ( مکتب اصفهان ) را فرا گرفت . شيوه استاد اين بود که درس را ضبط مي کرد و براي هنرجو ميخواند . اين همه شيوه اي است که پري ملکي خود براي تدريس به کار گرفت . در همين ايام نزد امير پايور به فراگيري تصانيف قديمي پرداخت . امير پايور به خاطر دارد که ايام کودکي و نوجواني اش ، عارف قزويني در منزل آنها زندگي مي کرده و پدرش شاگرد آقا حسينقلي بوده است .
امير پايور بسياري از تصانيف سنتي و مردمي آن سالها را در خاطر داشت . پري ملکي از سال 65 شروع به تدريس کرد . ابتدا با چند هنرجو و سپس و تا کنون در ماه بيش از پنجاه هنرجو را تعليم مي دهد و با شاگردان به صورت انفرادي و تک تک کار مي کند . گوشه اي را ميخواند و ضبط ميکند و به همراه هرگوشه در هر جلسه يک تصنيف نيز مي آموزد .
مرحله اول ، تدريس آوازها و دستگاهها به جز نوا و راست پنجگاه است . در اين مرحله گوشه ها را براي هنرجو تشريح کرده و جمله بندي و اجزاي آن را به تفکيک مشخص مي سازد و تحريرها را نخست آرام و شمرده براي هنرجو ضبط مي کند . مرحله دوم آموزش ، شعرگذاري بر روي گوشه هاست .
هنرجو شعر مناسبي براي هرگوشه و آواز پيدا کرده و به ترتيب رديف را دوره مي کند .در مرحله سوم نوا و راست پنجگاه را مي آموزد و مرحله چهارم به تدريس آنچه از شيوه طاهرزاده مانده اختصاص دارد . مرحله آخر باز خواني شيوه آوازخواني خوانندگان قديمي همچون قمر ، روح انگيز و معاصران چون بنان ، قوامي ، خوانساري ، شجريان و ...است .
پري ملکي به تجربه دريافته کلاس دسته جمعي به ضرر شاگردان است . از آنجا که شاگردان با قوه هاي گوناگون مي بايست در کنار هم قرار گيرند .
از خيل شاگردان اين سالها ، امروز بسياري خود ، مدرس يا خواننده شده اند که از آن جمله است خانم ها مهسا و مرجان وحدت ، فريده آموزگار ، اکرم زهتاب و تعدادي نيز به گروههاي همخواني (کر ) معرفي شده اند .
پري ملکي علاوه بر تدريس خصوصي ، تا کنون در مرکز حفظ و اشاعه موسيقي ، فرهنگسراي شفق ، آموزشگاه هنري پيام و آموزشگاه تماشاگه راز نيز به تدريس پرداخته است .
او از سال 73 با تشکيل گروه موسيقي "خنيا " به اجراي کنسرت هايي براي بانوان و سپس با تغييرات جامعه ، به صورت همخواني براي عموم پرداخته است .
علاوه بر اجراي کنسرت هايي در ايران ، فرانسه ، آلمان ، انگليس ، اتريش و سويس با دو فيلم مستند به کارگرداني خسرو سينايي و فيلم مستند "بارکوله کشي " همکاري کرده است و نيز به عنوان تنظيم کننده موسيقي صحنه ها و تعليم آواز با کيومرث پوراحمد در فيلم سينمايي " شب يلدا " همکاري داشته است .
پري ملکي داراي دو فرزند مي باشد : توکا ، دخترش ، متولد 1352 کارشناس ارشد هنر و پسرش بامداد متولد 1364 دانش آموز و هنرجوي عود و تنبک مي باشد و حسن ملکي همسر پري ملکي دبير ادبيات ، روزنامه نگار و نويسنده مي باشد .
در مراسم اختتاميه هجدهمين جشنواره موسيقي فجر كه روز جمعه دوم اسفند ماه 81 در تالار وحدت برگزار شد ، يكي از جوايز و لوح قدرداني اين جشنواره را به پري ملكي ـ خواننده و سرپرست گروه خنيا توسط احمد مسجد جامعي ، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي ارائه شد .
گروه خنيا ضمناً در مراسم اختتاميه ، بخشي از برنامه همخواني و همنوازي خود را كه در اين جشنواره ارايه كرد ، براي مهمانان مراسم اختتاميه اجرا كرد .
متولد 1320 ش تهران/ ليسانس موسيقي/ دريافت درجه ي يك هنري (دكترا) از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي/ بازنشسته/ دعوت به كار در كادر آموزش عالي/ محل كار هنرستان هاي موسيقي و دانشگاه/ با بيش از نيم قرن حضور مستمر در نوازندگي سنتور/ تدريس و تحقيق موسيقي/ يكي از اولين و قديمي ترين شاگردان استاد فرامرز پايور از سال 1337 پس از شش سال تحصيل نزد استاد حسين صبا در هنرستان موسيقي ملي/ بخشي از فعاليت هاي هنري وي شامل تدريس مستمر در هنرستان موسيقي ملي از سال 1338/ تاليف كتب متعدد اختصاصي موسيقي ايراني و مقالات موسيقي در جرايد/ اجراي كنسرت در داخل و خارج از كشور/ مشاركت در هيئت هاي داوري و آزمون هاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي/ معرفي به عنوان يكي از «زنان نام آور موسيقي» از طريق دفتر مشاركت زنان در امور رياست جمهوري
صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به او و خواهران و برادرانش به ارث رسيده بود. بزرگترين مشوق و حامى او در خانواده پدرش بود و در دوران تحصيل هر وقت برنامهاى بود كه از وی مىخواستند شركت كند، پدرش نه تنها مخالفت نمىكرد، بلكه بسيار هم تشويق ميكرد. با حمايت و تشويقهاى پدرش بود كه او در مسابقات هنرى مدارس شركت ميكرد. آخرين بارى كه در رشته آواز رتبه اول را در بين تمام دانشآموزان سراسر كشور كسب كرد، با استاد محمود كريمى كه از اعضاى هيئت داوران بودند آشنا شد. استاد كريمى او را بسيار تشويق كرد و پيشنهاد كرد كه براى آموزش موسيقى ايرانى دستگاهها و رديف موسيقى سنتى شاگرد ايشان شود. لذا تحصيل موسيقى سنتى ايران را به طور جدى و مستمر در خدمت آن استاد بزرگوار آغاز كرد. هنوز دو سالى از آموزش نگذشته بود، كه استاد محمود کریمی براى آغاز كار حرفهاى، او را به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفى كرد.
ولى كار آموزش او زير نظر مستقيم ايشان و تا سالها پس از آغاز كار حرفهاى ادامه داشت. همكارى پریسا با وزارت فرهنگ و هنر مدت پنج سال ادامه داشت، كه در اين مدت برنامههايى در تلويزيون اجرا كرد و كنسرتهايى در تهران و بعضى شهرستانها و نيز همراه با گروههاى مختلفي كه در آن وزارتخانه فعال بودند، كنسرتهايى در خارج از كشور براى معرفى موسيقى سنتى ايران اجرا كرد.
پریسا در سال 1352 ازدواج كرد و درست دو ماه بعد از آن از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى ايران وابسته به سازمان راديو تلويزيون كه به ابتكار و مديريت استاد دكتر داريوش صفوت پايهگذارى شده بود، به همكارى دعوت شد و همراه با گروهى از موسيقيدانان مركز، عازم سفرى به بلژيك و فرانسه براى اجراى كنسرت شد. به اين ترتيب همكارى وی با مركز حفظ و اشاعه موسيقى آغاز شد و از سال 1352 تا 1357 كه آخرين سال فعاليت حرفهاى او بود، به مدت پنچ سال ادامه داشت. در اين دوران در محضر استاد دوامى نيز با سبك اجراى تصنيفهاى قديمى و آواز سنتى آشنايى پيدا كرد.
مجموعه فعاليتهايى كه در اين دوران انجام شد عبارتند از شركت در سه جشن هنر شيراز، اجراى چند برنامه در تلويزيون، دانشگاه تهران، باغ فردوس، تئاتر شهر و اجراى كنسرتهاى متعدد در خارج از كشور.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
در اواسط سال 1357 جهت شركت در فستيوال موسيقى آسيا به دعوت بنياد ژاپن به كشور ژاپن سفر كرد كه شرح مفصل آن در آواهاى موسيقيايى آسيايى منتشر شده است.
بعد از انقلاب، در سالهاى 57 و 58 و به هم ريختن وضعيت موسيقى ايران فعاليت موسيقى وی به ناچار متوقف شد. در سال 70 مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى مجددا از او دعوت كرد كه در آن مركز به خانمها آواز ايرانى تعليم بدهد. با توجه به اين كه خانمها در هيچ كجا اجازه ابراز وجود در زمينه موسيقى و بخصوص در رشته آواز نداشتند، به نظر ميرسيد قدم مثبتى برداشته شده است. بنابراين، همكارى با آن مركز را بيفايده ندانست و دعوت را پذيرفت.
پریسا سه يا چهار سال با آن مركز، كه فضايش با فضاى قبلى بسيار متفاوت بود همكارى كرد و شاگردان زيادى در اين مدت با موسيقى دستگاهى ايران آشنا شدند. به هر حال همكارى وی با مركز ادامه داشت، تا زمانى كه براى اولين بار در سال 1995 ميلادى با گروهى عازم سفر خارج از كشور شدند و كنسرتهايى در اكثر كشورهاى اروپايى اجرا كردند، كه بسيار مورد استقبال هموطنان عزيز مقيم خارج از كشور قرار گرفت.
همكارى او با مركز، پس از بازگشتش به ايران قطع شد و از آن پس به تعليم خصوصى بانوان در منزل خودش ادامه داد. از آن تاريخ (1995) تاكنون، سفرهاى خارج از كشور وی براى شركت در فستيوالهاى مختلف بينالمللى و اجراى موسيقى سنتى ايرانى براى علاقهمندان خارج از كشور آغاز شد و ادامه يافت
منبع : سايت قديمي ها
گیسو شاکری، خواننده، مشاور امور خانواده و فعال جنبش زنان، ششمین آلبوم موسیقی خود را اخیرا منتشر کرده است.گیسو شاکری نزدیک به بیست سال است که از ایران خارج شده و سالهاست که ساکن سوئد است.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تمام آهنگ های آلبوم "سبزتر از پیش" به جز آخرین آهنگ آن، ساخته محمد شمس و اشعار آن از محمد رضا شفیعی کدکنی است. آهنگ درخت بی یرگ نیز ساخته خود خانم شاکری است.
گیسو شاکری می گوید که تفاوت این آلبوم با آلبوم های پیشینش این است که در "سبزتر از پیش" سعی کرده است بی توجه به مرزها و محدوده های فرهنگی و به منظور ارایه پیام و حرف هایش از فرم های جدید موسیقیایی استفاده کرده است.
خانم شاکری نوآوری هایی نیز در این آلبوم کرده است. به عنوان مثال در شروع آهنگ "باطل السحر" او فقط با آوا یعنی صدای بدون کلام احساس درد ورنجی را که در شعر وجود دارد به شنونده منتقل می کند. خودش می گوید این تکنیک را با تمرین کردن با یک گروه موسیقی فلسطینی که به سوئد آمده بودند، یادگرفته است.
او درباره شعرهایی که برای این آلبوم انتخاب کرده است می گوید که در تمام دوران کارش سعی کرده است شعرهایی را بخواند که حرف دل او را میزند و گویا که خودش آنها را سروده است.
گیسو شاکری می گوید که همکاری او و محمد شمس، آهنگساز آهنگ های این آلبوم در مورد ترکیب آهنگ ها و اشعار بسیار نزدیک بوده و تلاش آنها همواره این بوده که معنای هر واژه با استفاده از آهنگ به بهترین نحوی ارایه داده بشود.
خانم شاکری در مقابل این سئوال که کدامیک از اشعار این آلبوم بیشتر روی او تاثیر گذاشته و یا برای او مفهوم بیشتری دارد، می گوید که این سئوال مشکلی است، و سپس تک تک اشعار را بر میشمرد و با احساس درباره آن حرف میزند و از مفهوم و معنای عمیق آ ن صحبت می کند. و در پایان قسمتی از شعر "حلاج" را می خواند و می گوید که سالهاست که دلش می خواسته این شعر را با آهنگ بخواند.
ملودی "درخت بی برگ"، آخرین آهنگ این آلبوم، ساخته خود خانم شاکری و به سبک "جاز بلوز" است. گیسو شاکری مدتی با یک گروه سوئدی کار می کرده و به سبک "جازبلوز" با آنها آواز می خوانده است. او می گوید که یکی از روزهایی که این شعر را پیش خود می خوانده این ملودی به ذهنش رسیده واو هم پس از ترکیب آهنگ و شعر و گوش کردن به آن، تصمیم می گیرد که آنرا به همین شکل نگه دارد
منبع : بي بي سي فارسي
در كشورهاي ديگر ـ به اخص در اروپا ـ كه شبانهروز گروههاي گوناگون به اجراي موسيقي ميپردازند، «آداب»ها نسبت به نوع موسيقي متفاوت است. براي شنيدن موسيقي كلاسيك حتي پوشش شنوندگان مهم است. شنوندگان با لباس رسمي، سنگين و رنگين و موقرانه به سالن كنسرت می آيند. جالب است كه به هنگام اجراي گروه، نفسي از كسي درنميآيد و در فاصله دو موومان بسياري سرفه ميكنند، بسياري دستمال را از كيف يا جيبشان بيرون ميآورند و با صداي محكم بينيهاشان را تميز ميكنند ـ آنچه در نزد ما ايرانيان قبيح است ـ اما با شروع موومان بعدي باز نفسي از كسي در نميآيد و سر آخر با دست زدن حسابي رهبر اكستر و گروه را تشويق ميكنند و دستههاي گل است كه به رهبر اركستر و گروه داده ميشود، رسمي كه ما ايرانيان هم آموختهايم ( بگذريم كه بارها ديدهايم گلي را كه تو به رهبر اركستر يا سرپرست گروه دادهاي و نشانهاي است از عشق و علاقه تو به او، حضرتشان شاخه شاخه ميكند و به ميان تماشاچيان پرتاب ميكند!).
در اجراي موسيقي پاپ، وضع البته متفاوت است كه اين نوع موسيقي ايجاب ميكند كه تماشاچي شلوغ كند و جيغ بزند و پاي كوبد. از دو نوع كنسرت موسيقي كلاسيك و پاپ كه بيشترين مخاطبان را دارد، بگذريم، در همه جاي دنيا، شايد شنيدن موسيقي «آداب و ترتيبي» نداشته باشد. ميتوان به هنگام رانندگي يا مطالعه يا در اتاق انتظار پزشك به موسيقي گوش داد، آن هم البته به موسيقي متناسب با آن فضا. نگارنده اين سطور، در خانوادهاي تربيت شده است كه با موسيقي برخورد خاصي داشته است. هنگام تلفن زدن، جارو كردن، چرخ كردن گوشت، استفاده از تلويزيون، راديو و پخش صوت ممنوع بوده است. از آنروكه شنيدن صداي شجريان به همراهي تار محمدرضا لطفي و قارقار چرخگوشت، توهيني به موسيقي محسوب ميشده است. از سالهاي كودكي تا به امروز به خاطر دارم كه سخن از «موسيقي مبتذل» و «موسيقي جدي» حرف و حديث بحثهاي خانواده بوده است. هنگام پخش برنامههايي با عنوان «رنگارنگ» از تلويزيون، تلويزيون خاموش ميشد. از مطلب دور نيفتيم. موضوع اين نوشته، رفتار مخاطبان موسيقي است كه متأسفانه از آن جهت كه در دوران كودكي و نوجواني، فرهنگ شنيداريمان نادرست بوده است، اين نادرستي را همچنان ادامه دادهايم. براي من اين پرسش، هميشه مطرح بوده است: چرا رفتن به مجامع هنري، اعم از سينما، تئاتر يا كنسرت بهصورت خانوادگي انجام ميشود؟ همچون گردش كنار رودخانه جاجرود، يا قدمزني در سر پل تجريش و يا مهماني منزل خاله و عمه و دايي. در بسياري از كنسرتها ديدهام كه خانوادهها بچههاي خود را به همراه ميآورند، حتي بچة شيرخواره را! چرا بسياري ندانسته از موضوع و محتواي برنامهاي كه قرار است اجرا شود، به سالن كنسرت ميآيند؟ در كنسرتهاي موسيقي كلاسيك، بارها شاهد بودهايم كه در پايان يك موومان، مردم دست زدهاند ـ البته تشويق هنرمند دلگرمكننده است ـ اما اگر حمل بر جسارت نباشد، به اطمينان ميگويم يا مخاطب اول بار است كه آمده، يا به بروشور نگاه نكرده و يا اصلاًً نميداند آنچه اجرا ميشود از چند قسمت ساخته شده است. چرا در اجراي كنسرت ـ به خصوص از نوع سنتي آن ـ وقتي تكنوازي، در سكوت ديگر سازها به شيرينكاري ميپردازد مخاطبان برايش دست ميزنند؟ و يا چرا وقتي خوانندهاي در تحريرها از زمان مشخص تحرير ميگذرد صداي كف زدن مخاطبان بلند ميشود؟ من باور دارم كه يكي از علل اين رفتار از تعريف ايرانيان از «هنر» ميآيد. براي ايراني هنري ارزشمند محسوب ميشود كه از پي دشواري و مرارت در ساخت، از ريزهكاريهاي فراوان آمده باشد. شنيدهايد كه ارزش قالي را به تعداد گرههاي آن ميسنجند و ارزش مينياتور را از مقدار عمري كه نقاش صرف كشيدنش كرده است.
در موسيقي نيز تحرير و تكنوازي جزو مهارتهاي فني هنرمند محسوب ميشود و پس هر كه اين توانايي را دارد با تحسينهايي چون «ناز نفست» و «دست مريزاد» روبهرو ميشود. چرا در كنسرتهايي كه بهصورت همخواني اجرا ميشود و مردان و زنان با هم به سالن ميآيند، هيچيك از اتفاقات ناگوار كنسرتهاي ويژه بانوان رخ نميدهد؟ چرا در كنسرتهاي ويژه بانوان مخاطبان بهجا و نابهجا دست ميزنند و اين دست زدن نه از نوع تشويق، كه همراهي با آهنگ است و گاه با خواننده. بگذريم كه بايد گوينده سالن صدبار تقاضا كند كه تلفنهاي همراه خود را خاموش كنيد و از آوردن تنقلات و نوشابه به سالن خودداري كنيد. يكي از نوازندگان تعريف ميكرد كه به هنگام اجراي برنامه با گروه بانوان، در يكي از شهرستانها در حين اجراي برنامه، يكي از اقوام دورشان با يكي از همسايههايشان بيهيچ ملاحظهاي از پلههاي صحنه بالا آمدند و دسته گلي را هديه كردند و آن قوم، نوازنده و خواننده را به همسايهاش معرفي كرد، در حاليكه ديگر افراد گروه در حال نواختن و خواندن بودند! همچنين خواننده يكي از گروهها تعريف ميكرد كه در يكي از كنسرتهايش تعداد زيادي از بچههاي قد و نيمقد به همراه مادرانشان به سالن آمده بودند و چون سروصداي بچهها نظم برنامه را به هم ريخته بود، او مجبور شده است براي بچهها ترانه كودكانه «آهاي... آهاي... اي گرگه» را اجرا كند تا بچهها ساكت شوند! صد البته مخاطبان كنسرتها حق دارند در ازاي پولي كه براي بليت دادهاند و وقتي كه صرف كردهاند، چون بدون مطالعه قبلي از نوع كنسرت ، به سالن آمدهاند و توقعشان برآورده نميشود، آرام سالن را ترك كنند. اما پايكوبي و ابراز شادي و مسرت در هنگام اجراي قطعهاي شاد نه برازنده مخاطب است و نه تشويق افراد گروه. چه بسيار ديدهايم كه تمركز افراد گروه از دست رفته است.
نگاه به موضوع مخاطبان موسيقي ـ چون اين نوشته ـ ميتواند از باب تذكر به مخاطب و راهنمايي او باشد و هر نوع نگاه انتقادي به وضعيت اجراي كنسرت بانوان، با قصد و غرض زير سؤال بردن مسئولان موسيقي، غيرمنصفانه و مخرب باشد. سالها پيش (به نظرم سال ۷۷) در يكي از روزنامههاي آن روزگار، مطلبي خواندم با عنوان «جوانان زير آفتاب»، كه نويسندة آن، چون دستي از دور بر آتش داشت نوشته بود: «چندي است به زنان فرصت داده شده زير نظر نهادهاي مربوطه، با حفظ تمام قيودي كه زير كلمه شئونات رديف ميشود، كنسرت برگزار كنند. در اين اماكن همه زن هستند. خواننده، نوازنده و تماشاگر زن هستند، نظم را نيز زنان برقرار ميكنند. موسيقي اصيل ايراني آميزهاي از اندوه و شادي است. همين كه موسيقي به جزئي از اجزاي خود كه طنين ضربي است نزديك ميشود و دختران و زنان جوان برانگيخته ميشوند تا با زمزمه و نجوا با خواننده همخواني كنند يا دستكي بزنند، ناظمان فرمان توقف صادر ميكنند و...». اين نگاه به به قصد آموزش مخاطبان، كه به قصد انتقاد از مسئولان است كه در صحت و سقم آن ميتوان ترديد داشت و نه تنها دردي را دوا نميكند، بلكه به اعتقاد نگارنده اين سطور نوعي بد تربيت كردن مخاطبان هم خواهد بود، چراكه هر چيزی جايي دارد و هر نوع موسيقي جايگاه خود را. در جشنها و عروسيها موسيقي شاد از آن رو نواخته ميشود كه ميهمانان به وجد آيند و مجلس جشن و عروسي در فضايي شاد و خوش برگزار شود. سفرهخانههاي سنتي نيز ظاهراً به همين منظور ساخته شدهاند گرچه به نظر ميرسد از نمونههايي در گذشتههاي دور الگوبرداري شدهاند. ذكر اين نكته لازم است كه اين نه فقط مخاطبان موسيقي بانوانند كه «آداب» رفتن به كنسرت را نميدانند، كه گاه خواننده خود حرمت كار خويش را حفظ نميكند. شاهد بودهايم كه خواننده از روي صحنه از مخاطبان خواسته است كه با دست زدن او را همراهي كنند! مشكل و معضل ما در بسياري از مقولههاي هنري خلاصه ميشود در:
۱. مقيد كردن كودكان و نوجوانان و جوانان به آنچه مورد پسند بزرگسالان است. (به راستي چرا مردان ايراني حاضر نيستند تنها به مدت دو ساعت فرزندان خردسالشان را نگهداري كنند تا همسرشان به يك كنسرت بانوان برود؟). ۲. عدم رعايت «آداب» براي بهره بردن از هنرها. ۳. نشناختن زمان و مكان براي ابراز احساسها، به علت نشناختن موضوع و محتواي آثار هنري. ۴. تفاوت ارتباط «مردمي» با ارائة «عامهپسندي» در كارهاي هنري. آيا فكر نميكنيد اگر شرايط در خانوادهها و مدارس و دانشگاهها و اجتماع بهگونهاي باشد كه افراد در مقولههاي هنري از سنين كودكي تربيت شوند و اگر در رسانهها مرز «اصالت» و «ابتذال» مشخص شود، ميتوان اميدوار بود كه به ساليان ديگر نسلي تربيت شود كه معضلات اين نسل را در برخورد با مقولههاي هنري نداشته باشند و بالاخره اين «همه كاره بودن» مردم بايد به داشتن «تخصص» و «آگاهي» و «اطلاع» در يك موضوع بسنده شود؟ هيچ دليل ندارد كه همه به هر نوع موسيقي گوش كنند. آيا ميتوان به تربيت نسل تازهاي از شنوندگان اميدوار بود؟
منبع : وبلاگ منصور ملكي
قبل از اینکه این مطلب رو بخونین درگذشت رسول ملاقلی پور را به تمام جامعه هنری تسلیت عرض می کنم. نقاشی رشته ی دانشگاهی منه. از هنرهای زیبای تهران در رشته ی نقاشی و طراحی لیسانس گرفتم. در همین رشته در آموزش و پرورش تدریس می کردم. و ادبیات رو. بعد از انقلاب کار موسیقی که در قبل از انقلاب در واقع کنار زندگیم بود، تبدیل شد به کار حرفه ای. مرا به خاطر فعالیت های موسیقی ام از آموزش و پرورش پاک سازی کردند. آواز و موسیقی، رساترین و زیباترین وسیله ی بیان احساسات است و نیرومندترین، آنگاه که هنرمند آوازخوان خود فشرده و عصاره ی آمال و دردهایِی درِ نیم قرن از تاریخ ملتی باشد، آنگاه که این هنرمند، نفس زندگی ها، عشق ها و آرزوهای مردمی از دورترین گوشه های کشور باشد، کشوری که با شعر، آواز و عشق زیسته است، کشوری که اگرچه همواره برآن تاخته اند، صدایی، صداهایی دارد به عمق نفس سیما بینا، آنگاه که او عشقش جان مایه ی نفس های روح افزاست و از اعماق جان سر می دهد.
دردیده به جای خواب آبست مرا
زیرا که به دیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا بخوابش بینی
ای بی خبران چه جای خوابست مرا
آواز در سیما بینا هوایی است که خود بخود دم و باز دم می شود. او آواز را از کودکی خوانده است و آواز چون راه رفتن از طبیعت اوست. پدر سروده و او خوانده است و زیرا که او از سرزمین عاشق پرور و ادب پرور خراسان است و آوازش پشتوانه ای دارد به وسعت سال ها تجربه و مطالعه و همزیستی با مردم روستاهای خراسان و شهرهای مختلف ایران و جمع آوری و گل چین کردن نغمه ها و ترانه های زیبا.
به قرآن مجید آیه آیه
دلم هرلحظه دیدار تومایه
اگه از طعنه های مردم نترسم
به دنبالت می آیم مثل سایه
این همه احساس از کجا برمی آید؟ در سنین پائین تر صدا این همه که حالا، جذبه نداشت.
وقتی که آدم جوانست، آنقدر تجربه ندارد و فقط با ذوق و صدای خود قطعات موسیقی را می خواند و اجرا می کند. ولی کم کم مجموع تجربیات تلخ و شیرین زندگی طی سال ها طبعا پختگی و بافت حسی و قشنگی به صدا می دهد. اکنون پیام ها ی من حقیقتا از دل برمی خیزه و طبعا خیلی گویا تر و موثر تر می تونه به شنونده ی من منتقل بشه و بر دلهایشان بنشینه.
از این افت و خیزهایی که گفتید در شما و آوازتان موثر واقع شده اند تا پخته تر شوید، کدامیک بیشتر از هر چیز بر روی شما تاثیر گذاشته اند؟
بیشتر از هر چیز شناخت موسیقی و مردم در من تاثیر گذاشته، نه فقط تجربیات خودم شخصا. خوب همه ی این ها همه با هم دیگه. یعنی می دونید آدم دیگه خودش رو نمی بینه. یعنی یک تاریخ تجربه رو می بینه. یک تاریخ فرهنگ رو می بینه که مربوط به قوم و ملتی می شه که من موسیقی اون ها رو بیان می کنم.
چقدر عاشق بوده اید؟
من همیشه عاشق بودم. من یک دل عاشق دارم.
چه چیزهایی شما را کدر می کند؟
از فجایع دنیا، زلزله، جنگ، سیل، بدبختی های مردم، رنج و درد مادری که برای فرزندان گرسنه یا بیمار یا معلولشان... اسارت ها، اختناق ها و حق کشی ها و نامردی ها دلم رو به درد میاره و خیلی وقت ها از نادانی ها بی فکری های مردم دلتنگ می شم.
فولکلور چیست؟
موسیقی فولکلور موسیقی ایست که در میان توده ی مردم هر منطقه ای که دارای فرهنگ و تاریخ خاص خود باشند، خلق می شود و این موسیقی سینه به سینه با خود مردم به نسل های بعد منتقل می شود وحفظ می شود. مردمی که همیشه با این موسیقی زندگی می کنند و موسیقی با زندگی روزمره ی اونها توام است. کشاورزی، ریسندگی و قالی و گلیم بافی، کاشت و زراعت، حتی برای مداوای بیماری، رهایی از ترس، گفتن عشق و عاشقیه. همه ی چیزهایی که در زندگی انسان هاست با موسیقی مردم روستا عجین بوده است و بنابراین شاعر معین نداره. آهنگساز یعنی نداره. یعنی مالکیت نداره. کسی نمی تونه بگه این موسیقی مال منه، آهنگ منه، شعر منه. همه با اون آشنا هستند. همه موسیقی و مقام هاشونو می شناسن و با این موسیقی مسائل زندگی و روابط خودشونو با یکدیگر بیان می کنند.
می دانیم که زمان تغییر می کند. شیوه ی زندگی تغییر می کند و تفکر آدم ها هم تغییر می کنند. با توجه به این مسئله شعر و ترانه ای که سال ها پیش وجود داشته، حالا هم می تواند زنده باشد؟ به عبارتی دیگر ما آینده ی فولکلور در ایران را چگونه می بینیم؟
هنرمندان قدیمی محلی، وقتی می روند، فرهنگ زمان خودشون رو هم می برن. همون طور که شما گفتید. در شهرها و روستاها نیز مثل شهرهای بزرگ، تکنولوژی جدید، نوع زندگی دیگری را ایجاد می کند. دنیا درارتباط با هم دیگه است. خوب چیزهای قدیمی الان دیگه نیست طبعا و اصلا از خاصیت موسیقی محلی هست که با نوع زندگیشون، موسیقی شون و کلامشون عوض می شه. ولی این اهمیت داره که موسیقی قدیم که مطابق با شرایط آن زمان بوده، حفظ بشه. به دلیل اینکه ریشه های فرهنگی ما در آن جاست، در سرزمینی که این موسیقی محلی نهفته است.
الان براتون بگم که توی خود شهرها و روستاها که بخشی ها با دوتار می نواختند و قصه پردازی می کردند و مجلس را اداره می کردند، می شناسم کسانی روکه همون مقام های خراسان رو، همون آهنگ های خراسان رو با کی بورد اجرا می کنند و مجلس های عروسی رو گرم می کنند. خوب پر سرو صداتره. کلی هم مشتری داره.
این موسیقی با کی بورد می تواند همان کار موسیقی محلی با دوتار را بکند؟
آن زمان فرهنگ دیگری جاری بود. همه می نشستند. چند نفری. جمعیت زیاد نبوده. سرو صدای زیادی هم احتیاج نداشتند. الان دوتار دیگر گویا نیست مگر در مجالس با تعداد کمتری. ولی این ها اهمیت و اصالت بیشتری از نظر حفظ ریشه های فرهنگی داره. بهتون بگم که موسیقی اش می مونه ولی نوع زندگیشون عوض می شه. مثلا کسی که با من دوتار می زنه در این سفر، پسر جوانی هست که 24 سالشه. یعنی بعد از انقلاب به دنیا می آد ولی چون پدرش، عموش، برادرش، اینها همه بخشی بودند، دوتار می زدند. او هم به خوبی تمام مقام های خراسان رو بلده، ساز دوتار می زنه و با همه ی ظرایف اصیل و سنتی آن ها آشناست.
اسمشون چیه؟
علی رضا شیروانی. همین آقای شیروانی با همه ی اینکه موسیقی محلی رو کاملا مثل پدرش، مثل اجدادش با دوتار می نوازه و می خونه ولی کت و شلوار می پوشه، با من سفر اروپا می آد، با چنگال غذا می خوره، تمام فرهنگ و اخلاق متمدن رو می دونه، می شناسه. زبان و گویش محلی خودش رو در محل با هم شهری هاش حرف می زنه. ولی اینجا فارسی رو خیلی خوب صحبت می کنه. الان دیگه همین جوان ها و بچه ها هستند که هنوز موسیقی اجداد و پدرانشان را به خوبی حفظ می کنند. اما دیگه نوع زندگیشون عوض می شه.
مطالعاتی که شما در باره ی موسیقی شهرها و روستاها انجام دادید درشما و کارتان چه تاثیری داشته است؟
زندگیم شده این موسیقی دیگه. همه چیز رو همین طور طبیعی دوست دارم. تشریفات رو دوست ندارم. خیلی گرایش به طبیعت و صفای طبیعت دارم. مردم رو دوست دارم، مردم روستا، مردم صمیمی.
از گروه هایی که با آنها کار می کنید بگویید. شما با گروه دستان کار کرده اید و یک تور با آنها داشته اید که حاصلش یک Cd است به نام حنایی. با گروهی از خانم ها کار می کنید. یک Cd دارید به نام پریشان که موسیقی آن را آقای حسین حمیدی تنظیم کرده اند و این بار در ونکوور با افراد جدیدی همکاری می کنید. به جز آقای حسین بهروزنیا که قبلا هم با شما همکاری کرده اند.
دو نفر از نوازنده ی سازهای من که موسیقی مازندران و موسیقی خراسان رو اجرا می کنند، از نوازنده های محلی هستند که یکی از شمال خراسان می آید و دوتار شمال و جنوب خراسان را می زند و در قوجان و شیروان زندگی می کند. علی رضا شیروانی که صحبتش شد و یکی دیگر از بچه ها ی هنرمند و نوازنده ی کمانچه و له له وا، له له وا از سازهای محلی مازندران است. این نوازنده، آقای جمال محمدی از مازندران، از قائم شهر می آید. من با گروه های خودم در واقع زندگی می کنم. با خانواده شون. یعنی من با گروه های محلی خیلی راحت تر کار می کنم. این بارهنرمند گرامی، آقای بهروزی نیا با ما همکاری می کنند. ایشان استاد نوازنده ی بربط هستند. از آقای هومان پورمهدی دعوت کردیم که در این مجموعه ما را همراهی کنند. ایشان ساز نقاره ی مازندران را تمرین و به خوبی در نواختن این ساز مهارت پیدا کردند و موسیقی مازندران را با نقاره همراهی می کنند. خودشون هنرمند سازهای کوبه ای مختلف بین المللی هستند. تنبک ساز اصلیشون هست. یک بار هم با گروه دستان کارکردم و یک تور با هم داشتیم.
شما بر روی آوازهای سنتی هم کارکرده اید. آیا هنوز هم کار می کنید؟
همیشه صدام رو با آوازهای سنتی تمرین می دم. چون این موسیقی رکن اصلی موسیقی ماست. ولی تخصص من و هویت کار من موسیقی محلی است. ویژگی و تخصص من در زمنیه های کار محلی خراسان بخصوص و محلی های شهرستان هاست.
شما در چه سالی از ایران بیرون آمدید؟
سال 1993
تا آن زمان که در ایران اجازه ی خواندن آواز نداشتید چه می کردید؟
کار کردم. کنسرت برای کلاسم می گذاشتم. دنبال کار پژوهشی در شهرها و روستا ها می رفتم. کلاس های آواز و نقاشی داشتم. کارهای محلی و لالایی های رو شروع کردم به جمع کردن و هم چنین کنسرت های خصوصی خیلی داشتم. با نوازنده های محلی و بعد با گروه های خانم ها. با تک نوازی خانم ها. با قشنگ کامکار، یک دوره با سیمین آقارزی هنرمند قدیمی و نوازنده ی قانون و ویلون. کنسرت هایی برای خانم ها ترتیب دادم که همه بسیار بسیار خصوصی و دوستانه بود.
در مورد نقاشی بگویید.
نقاشی رشته ی دانشگاهی منه. از هنرهای زیبای تهران در رشته ی نقاشی و طراحی لیسانس گرفتم. در همین رشته در آموزش و پرورش تدریس می کردم. و ادبیات رو. بعد از انقلاب کار موسیقی که در قبل از انقلاب در واقع کنار زندگیم بود، تبدیل شد به کار حرفه ای. مرا به خاطر فعالیت های موسیقی ام از آموزش و پرورش پاک سازی کردند
منبع : سايت قديمي ها
فاطمه واعظی” (پريسا) 1330 در تهران متولد شد. پيش از انقلاب در چند كنسرت سنگين آواز در تالار رودكی حضور يافت و از همان نخستين كنسرت نام خود را در كنار ماندگارترين خوانندگان موسيقی ايران ثبت كرد. فرامرز پايور يار هميشه پايدار گروهی بود كه او را همراهی می كردند. كمتر ترانه خواند، مگر به رسم غنائی و يا عارفانه هائی كه برای هميشه در موسيقی ايران خواهد ماند. پس از انقلاب مدتی استاد آواز بانوان در مركز حفظ و اشاعه موسيقی ايران شد. او كه از عبداله دوامی و محمود كريمی بسيار آموخته بود يازده سال از عمر هنری خود را در كنسرواتوار موسيقی ايران سپری كرد. دو گروه عارف و شيدا با نام پريسا همزادند، گرچه بعدها به همراه حسين عليزاده، پرويزمشكاتيان و داريوش طلايی نيز برنامه اجرا كرد. همچنان می خواند، گاه در تالار رودكی و در كنسرت هائی مخصوص بانوان و گاه در كنسرت هائی كه خارج از كشور سازمان داده می شود. آميزه ای از عرفان و شيدائی در صدا و سبك خواندن اوست حال و فضای ذهنی و عرفانی او نه تنها در خواندنش منعكس است، كه در انتخاب اشعار و همنوائی كروه همخوانان با او نيز بازتاب دارد. مولوی را زنی به شيوائی و شيفتگی او تاكنون نخوانده است.
زيبا شيرازی آهنگ ساز، ترانه سرا و خواننده ی ساکن لس آنجلس، يکی از پيش تازان ترانه سرايی فمينيستی و «زنانه» در موسيقی پاپ ايرانی در اين شهر است.
زيبا شيرازی در ترانه هايش با سادگی و صميميتی «فروغ گونه» به تصوير خود و موقعيت خود می پردازد و شعرهايش بازتاب حس ها، عاطفه ها و انديشه های او به زبان طبيعی و زنانه مخصوص خود اوست.
اما برخلاف «فروغ فرخزاد» که اشعارش نموداری از تموج و تلاطم احساسات زنانه زنی يگانه اما منفرد و معترض است، در ترانه های زيبا شيرازی او اين بيان تفکر، تلاطم و شور و احساس زنانه را حق بلاعوض خود می داند و اغلب حتی شنوندگان زن خود را در پذيرفتن اين تفکر و تموج آزاد به چالش می طلبد.
تا جايی که به نظر می رسد زيبا شيرازی در ترانه سرايی فمينيستی و زنانه در صدر فهرست ترانه سرايان زنی قرار دارد که هنوز شهامت گذشتن از مرزهای تابوهای«ناگفتنی» را نداشته اند.
همين مساله به گفته خانم شيرازی، يکی از عوامل کم کاری ها در زمينه ترانه سرايی زنانه و فمينيستی ايرانی بوده است.
زيبا شيرازی می گويد «شايد به خاطر جرات نکردن در ارايه دادن چنين کارهايی اين کم کاری بوجود آمده است. من خودم کار تهيه آلبوم هايم را به عهده دارم و روی آنها سرمايه گزاری می کنم. کارآسانی نيست و من وقتی تازه شروع به اين کار کرده بودم با مشکلات بسياری روبرو بودم.»
زيبا شيرازی می گويد سر پا ماندن در اين بازار، کار آسانی نيست و می افزايد خيلی ها سبک کار او را به اين دليل که گمان می کنند زيادی «باز» است، نمی پسندند.
او می گويد: «مثلا شعر «اوج» من درواقع تقاضای يک هم آغوشی عاشقانه است و من در آن به راحتی از آنچه که يک زن از يک هماغوشی می خواهد صحبت می کنم. ولی حتی خود زنها هم با آن مشکل دارند . آنها فکر می کنند خوب نيست به اين راحتی درباره اين مسائل صحبت کنيم يا چرا از چنين لغاتی در بيان اين اشعار استفاده شده است.»
زيبا شيرازی می گويد علت اينکه در اين ترانه به عنوان يک زن خواستار هماغوشی شده اين است که به طور معمول در فرهنگ متداول، از زنان هماغوشی خواسته شده و زن هميشه بايد هماغوشی را به مرد عرضه می کرده است.
او می گويد: ما هنوز از نظر فرهنگی آمادگی پذيرفتن اين مسايل را (که زن خواهان هماغوشی باشد) نداريم. شايد من اگر در ايران بودم هرگز به خودم جرات چنين کاری را نمی دادم که در اينجا اجازه می دهم.»
بسياری از شعرای زن حتی در ميان زن های جوان تر ايرانی هنوز تفکر آزاد خود را محدود به يک مجموعه شعر در چهارچوب يک کتاب می کنند.
در پاسخ به اين پرسش که چرا تا امروز هنوز هم از آن چه انتظار می رود يک زن ايرانی در محيطی آزاد برای ترانه سرايی عرضه کند خبری نيست، زيبا شيرازی می گويد متاسفانه ترانه سرای زن که خواننده ترانه های خود هم باشد، به اندازه کافی وجود ندارد.
او می افزايد: «دختران جوانی که در اين شهر وارد کار خوانندگی می شوند اغلب در پی خواندن ترانه هايی هستند که مورد توجه عموم قرار بگيرد و سر زبان ها بيفتد. اين اشعار را اغلب مردها می سرايند و اغلب از محتوی فمينيستی لازم برخوردار نيستند. بيشتر خوانندگان ما را هم مردهايی تشکيل می دهند که وقتی می خواهند خيلی «قوی» بخوانند از تم های سياسی استفاده می کنند. حتی زنان خواننده ما نيز همين کار را می کنند.»
اين زنان به گفته خانم شيرازی به کارهای خود بيشتر تم سياسی می دهند و نه تم «جنسيتی» که می تواند بهتر قدرت نمايی زن را در يک ترانه به نمايش بدهد.
زيبا شيرازی می گويد: «من در کارهايم از «مرد ستيزی» هم به همين اندازه پرهيز کرده ام و می کنم. من با مردها هيچ گونه ضديتی ندارم. بلکه به سادگی همان هستم که می خوانم .»
به گفته زيبا شيرازی، زندگی خارج از کشور در يک محيط بازتر به او اين فرصت را داده است که بتواند وارد يک استوديو بشود و «حرف هايم را بزنم و مورد قبول هم قرار بگيرم.»
منبع : راديو فردا
دوست دارم در بهار تازه از راه رسیده یاد گذشتگانی چون پرویز یاحقی، منصور سینکی، بابک بیات و سایر هنرمندان در عرصه موسیقی را با برگزاری نکوداشتها زنده نگه داریم.
هنگامه اخوان موسیقیدان و مدرس ضمن بیان این مطلب در دیدار نوروزی گفت : سال گذشته هنرمندان و موسیقیدانان بسیاری را از دست دادیم که دراین میان مرگ یاحقی در نهایت تنهایی، بیش ازهر مسئله دیگری مرا آزرد و این در حالی است که نه تنها مسئولان بلکه خود هنرمندان نیز از حال هم جویا نمی شوند و زمانی که کار از کار گذشت و عزیزانی را از دست دادیم، تازه یادمان می آید که چه کسی رااز دست داده ایم . من از این مسئله گله مند هستم و دوست دارم در سال 86 علاوه بر حمایت مسئولان، خود هنرمندان نیز به فکر هم باشند.
قانون کپی رایت اجرایی شود
این مدرس در ادامه به چشم انداز موسیقی در سال 86 اشاره کرد و گفت : عدم رعایت حقوق معنوی هنرمند در عرصه های مختلف یکی از دردناک ترین مسایلی است که فرهنگ و هنر همواره با آن مواجه بوده است و متاسفانه شاهد هستیم افرادی به نام هنرمند بدون این که کوچکترین اجازه ای از صاحب اثر بگیرند، به خود اجازه می دهند که قطعات آهنگسازان و خوانندگان را به بدترین شکل ممکن اجرا کنند. من امیدوارم مسئولان در سیاستگذاریهای کلان خود، رعایت حق کپی رایت را به شکل قانونمند به تصویب برسانند تا هر تازه واردی به خودش اجازه ندهد دست روی آثار هنرمندان صاحب نام بگذارد و ساخته های آنان را در سطحی بسیار نازل به بازار عرضه کند.
این کارشناس موسیقی در وزارت ارشاد خاطرنشان کرد : کافی است سری به میدان انقلاب بزنید تا آلبومهای بی نام و نشان که اغلب آنها بازخوانی آثار هنرمندان است را ببینید تا به عمق فاجعه و میزان ابتذال در بازار موسیقی پی ببرید و حالا سوال من این است که چه کسانی مجوز انتشار این آلبومها را صادر می کنند؟
خانه موسیقی تنها سرپناه هنرمندان است
اخوان درباره فعالیت خانه موسیقی در سال جدید گفت : طی سالهای گذشته از زمان تاسیس تا کنون، خانه موسیقی به عنوان تنها سرپناه موسیقیدانان ایرانی عملکرد خوبی داشته و تا آنجا که توان اجرایی اجازه داده، اقدامات ارزشمندی در زمینه تامین مسکن و بیمه هنرمندان انجام داده است و خوشبختانه وزارت ارشاد هم این خانه را از حمایتهای خود بی نصیب نگذاشته است.
وی افزود : خانه موسیقی با داشتن نیروهای جوان، متخصص و با انگیزه ای چون حمید نوربخش - مدیرعامل- و داود گنجه ای - کارشناس- و سایر دلسوزان، سال پرباری را پیش رو خواهد داشت.
مسئولان به موسیقی بانوان میدان دهند
این مدرس به وضعیت موسیقی بانوان در سال 86 اشاره کرد و گفت : با وجود تمام موانع و مشکلات، خانمها توانسته اند در عرصه موسیقی به خوبی بدرخشند. ولی با این اوصاف به عنوان یک زن فعال در این حوزه از مسئولان می خواهم فضای بیشتری برای فعالیت در عرصه موسیقی به خانمها اختصاص دهند.
هنگامه اخوان در پایان با اظهار امیدواری برای بهبود وضعیت آموزش موسیقی گفت : آموزش هنر موسیقی در بدترین شرایط ممکن به سر می برد. متاسفانه کسانی که کمترین سواد موسیقی را دارند، اقدام به تاسیس موسسات و آموزشگاههایی در حوزه آواز و آموزش ساز می کنند که این مسئله بزرگترین آفت موسیقی است . چه خوب است مسئولان با داشتن یک تیم کارشناس قوی، سوابق افرادی را که برای تاسیس آموزشگاه موسیقی درخواست مجوز می کنند بررسی کرده و با شناخت کامل نسبت به صدور مجوز اقدام کنند
منبع : مه
سيما بينا
وب سايت شخصي بانوي خواننده توانمند ايران زمين خاتم سيما بينا به همراه بيوگرافي تصاوير اخرين اثار و اجراها به همراه گزارشها و قطعات ايشان
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
--------------------------------------------------------------------------------
روح انگیز
سایت رسمی خانم روح انگیز ؛ خواننده پر توان ترانه های فولکلور گیلکی که اکنون ساکن شهر گوتنبرگ در سوئد هستند .
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
--------------------------------------------------------------------------------
خنيا
گروه موسيقي «خنيا» بهعنوان يكي از پيشگامان گروههاي موسيقي بانوان، با انگيزه ايجاد زمينه براي بروز استعدادهاي بانوان در حوزه هنر موسيقي تشكيل شده است. اين گروه در كنسرتهايي نيز از همكاري نوازندگان و خوانندگان مرد بهره جسته است
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
عذرا زالي در سال 1341 در تهران از پدري معمار و مادري خانهدار بدنيا آمد. پدرش به موسيقي علاقه بسيار داشت و به نقل از همكارانش اكثر اوقات در زمان كار مشغول خواندن بود. او همچنين مؤذن مسجد هم بود. در حقيقت چون نسبت نزديكي با جناب دماوندي داشت، تحت تأثير او گرايش به آواز پيدا كرده بود و به صورت تفنني آواز ميخواند. عذرا زالي در كودكي متوجه نوع آواز خواندن پدرش نبود ولي بعدها به واسطة آشنايي با موسيقي سنتي و صداهايي كه از او ضبط شده و در آرشيو خصوصي خود دارد، متوجه شد كه وي به موسيقي دستگاهي آشنايي داشته است. به هر حال عذرا زالي تحت تأثير پدرش به موسيقي سنتي، آن هم در دوراني كه اكثريت جوانان به موسيقي پاپ گرايش داشتند، گرايش پيدا كرده و در دبيرستان بر خلاف باب ميل همكلاسيهايش تصانيفي از شجريان، پريسا و ديگران را ميخواند.
بنا به تشويق همسرش كار آواز را بطور جدي شروع و در سال 1368 افتخار حضور در محضر استاد نصراله ناصحپور را يافت و هنوز هم به شاگردي ايشان ادامه داده و در محضر ايشان اجراهاي گوناگون رديف هاي آوازي به ويژه رديف استاد عبداله دوامي فرا گرفته و در حال حاضر مشغول تدريس نيز ميباشد.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
راشین در یک خانواده 15 نفری متولد شد
راشینراشین یا مهری ورزداری در یک خانواده 15 نفری که همه بچه ها بجز 4 نفر آنها در اروپا زندگی می کنند و یکی از برادرانش بنام اسفندیار ورزداری از کشتی گیران قدیمی ایران است که تا سال 1353 در ایران بود و بعد به سوئد رفت و یک باشگاه در آنجا زده و هم اکنون مربی کشتی است، متولد شد یکی از شاکردان مهندس عطا الله خرم می باشد که توسط ایشان هم به عرصه خوانندگی کشیده شد و بسیاری از آهنگ های راشین را ساخته است. راشین حدود 100 ترانه خوانده که اکثر آنها در تلویزیون و در فیلم ها بوده و فقط حدود 15 صحفه گرامافون دارد. راشین در اوایل خوانندگی با آقای عنایت که دو صدایی گله عاشق را با هم خواندن، نامزد شد و پس از مدتی به دلایلی نامزدیش به هم زدند و پسر یکی از دوستان پدر راشین که پزشک بود و در گرگان کار می کرد به خواستگاری راشین آمد و ازدواج کردند.
پس از ازدواج راشین با خواست خودش از عالم هنر کناره گرفت و به انگلیس رفت و هم اکنون در آنجا زندگی می کند و دو فرزند دارد به نام های الیکا 26 ساله و آبتین 31 ساله که هر دوی آنها دانشجو هستند. بسیاری از آهنگسازان و دست اندرکاران در طی این سال ها از راشین درخواست کردند که بیاید و دوباره بخواند که راشین قبول نکرد و گفت گذشته برایم یک خاطره خوب است و نمی خواهم در این فضای کنونی بخوانم.
"اقدس خاوري" (خاطره پروانه) هنرمند پيشكسوت عرصه موسيقي خواستار حمايت جدي از موسيقي ويژه بانوان شد.
وي روز سهشنبه در گفت و گو با خبرنگار فرهنگي ايرنا افزود: با توجه به توانمنديهاي بانوان در اين عرصه، حمايت از آنان ميتواند در شكوفايي فرهنگ ما تاثير گذار باشد.
اين خواننده ۷۷ساله با اشاره به استقبال از موسيقي بانوان گفت:
موسيقي اين حوزه بايد به نحوي مقتضي از سوي صدا و سيما و مطبوعات به نسل جوان معرفي شود.
وي با اشاره به هنرمنداني همچون "آذر هاشمي"، "پري ملكي"، " افليا پرتو"، "پري زنگنه" گفت: حمايت مادي و معنوي از اين هنرمندان در پيشبرد از اين بخش از موسيقي بسيار چشمگير خواهد بود.
خاطره پروانه گفت: فعاليت موسيقايي بانوان بسيار اندك است و همين موضوع موجب شده كه در طول سال بيش از دو يا سه بار نتوانيم كنسرت اجرا كنيم در حالي كه اين تعداد نسبت به مشتاقان و علاقهمندان كم است.
وي همچنين به ايرنا گفت : تعداد گروههاي موسيقي بانوان از شش گروه تجاوز نميكند كه اين تعداد با حمايت جدي مسئولان ميتواند افزايش يابد.
وي ضمن پيشنهاد تشكيل اركستر بزرگ بانوان گفت: برقراري اين اركستر در اشتغال زايي و توانمنديهاي زنان هنرمند تاثير فوقالعادهاي دارد.
خاطره پروانه افزود: به رغم فعاليت و تاثيرگذاري موسيقي بانوان در جشنواره موسيقي فجر، در اختتاميه اين جشنواره هيچ تقدير و قدردانياي از اين هنرمندان نشد.
خاطره پروانه هماكنون با گروه ياران به سرپرستي " افليا پرتو" همكاري مي كند.
زندگینامه شکیلا (صدای عشق وعرفان)
شکیلا درسیزدهم اردیبهشت ماه برابر با سوم ما می سال یک هزاروسیصد وچهل ویک درتهران دیده گشود.کوچکترین فرزند خانواده بود وازهمان کودکی شیفته موسیقی. در نه سالگی قطعه ای برای تلویزیون درشوی مرحوم فرخزاد اجرا کرد وآنچنان موردتوجه قرارگرفت که درپی آن برای خوانندگی دعوتش کردند . کم سن بود و خانواده اش نیز راضی نبودند ، به تحصیلش ادامه داد و موسیقی را به برنامه های مدرسه ومسابقات استعدادهای درخشان قناعت کرد.در پانزده سالگی به فراگیری موسیقی ملی و ردیف های آوازی نزد مرحوم استاد محمود کریمی پرداخت، تا اینکه درهجده سالگی برای ادامه آموختن موسیقی کلاسیک به آمریکا رفت.شکیلا درسال یک هزاروسیصدوشصت وهشت بصورت حرفه ای موسیقی رابه عنوان پیشه خود برگزیدتاآرزوی دیرین خودرامحقق نماید.غنای لحن او که هدیه ای خداوندی است ، در پیوند با ادبیات غنی فارسی تلفیقی کم نظیر پدید می آورد که شخصیت فروتن شکیلا نیز مکمل آن گشته و درآثارش نمایان میگردد. بی گفتگوست که چنین آثاری رتبه والائی ازهنرواحساس رادرشنونده بجامیگذارد. علاقه شکیلا به عرفان و ادب عرفانی این مرز و بوم ، زبان گشوده ای را برای خواندن اشعار حضرت مولانا بر وی بازکرد به آثارش در این زمینه ، احساسی ملکوتی عطا می کند.شکیلا تا امروز یازده مجموعه موسیقی به هنر دوستان تقدیم کرده و دوستارانش همچنان وهرلحظه منتظرکارهای جدید او هستند.تجلی صدای شکیلا درمقام آوای برگزیدگان شرق در مجموع اپراتیکا- شاین افتخاری بزرگ برایاو وهم میهنانش است. صدای اوازمیان دهها صدای آشنا وگمنام شرقی انتخاب شد.وهمینطور انتخاب وی در 29 اکتبر 2005 در Persian Academy Awards در بوداپست دررشته Modern Classical باز هم افتخاری برای وی وعلاقمندانش میباشد.متانت وسنگینی ووقارشکیلا باعث شده طرفداران صدایش بیشتر مجذوب وشیدای وی گردند.ادای دین شکیلا به بزرگان موسیقی این مرز وبوم بازسازی وبازخوانی آثار ارزشمندان است،چه نقش خودرادرنقل سینه به سینه احساس وآثار،از نسل ونسل های پیش به آیندگان به نیکی درک میکند تا که امید به جاودانگی هنررامحقق بخشد.شکیلا رسالتش را در گرمای کانون خانواده ودرپرورش فرزندانش ، شهراد و بهراد، با آرزوی بازگشت به وطن و تقدیم اجرای زنده برنامه اش به سرزمینش میبیند و در شوق آن روزگارمی گذراند.شایان ذکراست که فرزند بزرگ شکیلا، شهراد به تازگی درگروه juniors فعالیت هنری خود را با هنرمند خوب آقای شهبال شب پره آغازکرده، که او هم از صدای گرمی برخوردار هست.
از شکیلا پرسیدیم:1- ورزش مورد علاقه شما چیست؟ تنیس ، شنا، پیاده روی 2- تفریح مورد علاقه شما چیست؟ سینما رفتن ، پیک نیک درساحل و یا در پارک3- غذای مورد علاقه شما چیست؟ چلوکباب وقرمه سبزی4- رنگ مورد علاقه شما چیست؟ قرمز5- ازچه چیزی خوشحال می شوید؟ خوشحالی پسرهایم6- ازچه چیزی ناراحت می شوید؟ ناراحتی پسرهایم7- ازچه خصلتی خوشتان می آید؟ راستگوئی8- از چه خصلتی بدتان می آید؟ غیبت کردن و دروغگوئی9- خوشبختی را در چه می بینید؟ دررهائی از غربت وزندگی در وطن درکمال آزادی وصلح وصفا
دوستان این هم اطلاعاتی درباره بانو پرییسا
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ا
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
با توجه به اینکه شما نخستین بانوی پیانیستی هستید که موسیقی ملی را با این ساز می نوازید، هدفتان از ترویج این شیوه در بین شاگردانتان که در کنار موسیقی کلاسیک (غربی) ایرانی هم بنوازند چیست؟ و به نظر شما این عامل چه قدر در شناخت موسیقی خودمان به نسل بعد تاثیر گذار است؟
من پرورش یافته مکتب استاد معروفی هستم که خودشان در آنزمان در رشته پیانو نوآوریهایی کرده اند بطوری که اگر سبکهای پیانو(ایرانی) را ببینید، سبک معروفی با محجوبی متفاوت است. من سعی میکنم هر آنچه که از استاد یاد گرفته ام و برنامه ای که در هنرستان برای من اجرا شده، همان را به شاگردانم منتقل کنم و به آنها هم گفته ام که شما موظفید، همین سبک را با شاگردانتان ادامه دهید و آنهایی که از کلاس من معلم شدند همین کار را کرده اند. نواختن موسیقی ایرانی یک شناخت است از این موسیقی روی پیانو که یک ساز غربی است که توان اجرای موسیقی ایرانی اش نیز خیلی کم است و من فکر میکنم به عنوان یک عامل فرهنگی شاگردان نیز باید یاد بگیرند.
در طی این سالها از بین شاگردانتان چند نفر توانستند که در این زمینه خوب بدرخشند؟
متاسفانه کلاسهای موسیقی خصوصی طوری است که همه در کنار کارهای دیگرشان آموزش میبینند که خیلی هم خوب هست اما همیشه ارجعیت با کار اولشان است. من تعداد زیادی شاگرد داشته ام که از 12 سالگی به آموزش پرداخته اند و الان با گرفتن مدرک مهندسیشان وارد بازار کار شدند بالطبع این شاگرد، نمیتواند به عنوان یک نوازنده حرفه ای پیانو مطرح شود، چراکه شرکتش را اداره می کند و در کنارش هم پیانو میزند. بنابراین نمیتوانم روی کسی انگشت بگذارم، اما چند تا از شاگردانم از ایران به دانشگاه های موسیقی کشورهای دیگر معرفی شده اند و از آنجا نیز فارغ التحصیل. مثلا یکی از شاگردان دخترم در دبی کلاس موسیقی دارد و دو نفرشان نیز در کانادا مشغول هستند. کسانی هم که در ایران هستند همه دکتر و مهندس اند!
در حال حاضر مشکلی که با آن مواجه هستیم این است که عده ای برای آموزش پیانو می آیند اما به هر دلیل از ادامه راه صرف نظر میکنند، شما دلیل این امر را در چه میبینید؟
پیانو به دلیل کامل بودن نسبت به سازهای دیگر مشکل تر است و ساز مادر نام دارد. در ابتدا همه سازها خشک هستند و کسی که می خواهد آموزش ببیند باید تئوری و انگشت گذاری را بیاموزد که اینها خود خسته کننده است. من به همه میگویم که اگر یکسال اول طاقت آوردی و تحمل کردی، ماندنی هستی و اگر نه برای همیشه میروی!
من همیشه گفته ام که این ساز زدن ریاضت کشیدن است، مخصوصا" ابتدای راه، چراکه نه ملودی داری و نه چیز دیگری.
من شنیده بودم، بعضی جاها نوشته بودند کلاسهای تضمینی که در این کلاسها یکی از معلمین پیانو روی ساز علامت ضربدر زده بود و به شاگرد گفته بود از این علامت شروع میکنی! یعنی بچه نمی دانست که این مکان چه هست!
یعنی به صورت چشمی و گوشی آموزش میدهند؟
بله، چشمی و گوشی بدون محتوا! ممکن است کسی از گوش قوی برخوردار باشد و بتواند بدون معلم قطعه ای را هم روی ساز پیدا کند اما بعد چه؟ من به شخصه به شاگردانم سواد موسیقی را آموزش میدهم و به آنها میگویم که نباید به من وابسته باشید و باید به خود تکیه کنید؛ چون وقتی سواد کامل را در این زمینه داشته باشید دیگر وجود من الزامی نیست.
یعنی منظور شما این است که استاد تاثیر مستقیم روی ماندگاری شاگرد دارد؟
بله مسلما"، من 6 ماه که از ساز زدن شاگردانم گذشت و در حدی که اطلاعات موسیقی و اطلاعات عمومی آنها در این زمینه جلو رفت، یک قطعه کوچک به او میدهم که بتواند بزند و او را امیدوار کند، اما نه با فشار و علامت گذاشتن و چشم و گوش!
به عنوان سئوال آخر، چه راهکاری را برای جلوگیری از یک چنین کلاسهای موسیقی تضمینی پیشنهاد میکنید؟
یک طرف قضیه این کلاسها هستند و یک طرف کسانی هستند که خودشان و بچه هایشان را میبرند که باید این آگاهی را داشته باشند و تحقیق و تفحص بکنند که موسیقی چیزی نیست که تضمینی باشد و هر چیزی راه و روش خود را دارد و نباید به اینها میدان داد، چون تا وقتی آنها را تقویت کنیم پا برجا می مانند. بنابراین هر کسی که میخواهد به کلاس موسیقی رود باید از چند نفر، خبره در این کار، تحقیق کند که روش درست ساز زدن در هر رشته ای به چه صورت است بعد با آگاهی کامل وارد کلاسی شود که در این صورت راه خود را پیدا میکنند.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
این اواخر موسیقی ما بسیار داغ دیده شده است. وقتی با پر پر شدن موسیقی دانان روبرو می شویم، یکی در آن بین بیش از همه عذادار است، همه می دانند که باید به وی تسلیت بگویند، وی چه بسا از بسیاری از صاحبان عذا عذادارتر است. گویی نزدیک ترین عزیزش پر پر شده است. وی «فروغ بهمن پور» است، فروزان چون فروغ فرخ زاد.
برخی می گویند: تو رو خدا به فروغ نگویید ... می گویند: این اواخر حتی همسرش هم وی را تیماردار نبود، فرزندش نیز وی را رها کرد، اما فروغ تا همین اواخر بالای سرش بود. فروغ را که دید چشمانش را بست، گویی فروغ را که دید، حقیقتاً فروغ در چشمانش فروزان شد؛ فروغ موسیقی را نمایان دید. باری با چنین فروزندگان و فرزانگانی، موسیقی بالنده و فروزان است. با فروغ و فروغ ها موسیقی و هنرمان می فروزد و می افروزد.
فروغ به واقع مانند پروانه گرد شمع فروزان موسیقی می افروزد؛ اگر زخمه بر بال فروغ بنشیند، باز پروانه وار و فرزانه وار می افروزد و می فروزاند؛ بر زخم های ریز و درشت اهالی موسیقی، مرهم می گذارد. کمتر کسی زخم های فروغ را می داند، اما اهالی نغمه، زخم هایی را که وی مرهم بوده، را بخوبی می شناسند.
موسیقی و موسیقی دانان این کشور هنوز بر گردن ما حق دارند و باید همواره ادب آن را مستجاب کنیم و اگر هم دیر شده باشد به گفته مولوی «زین نماز استعاذه رحمت است»، باید قضای آن را بجا آورد. اما قضیه درباره فروغ برعکس است، این فروغ است که بر گردن موسیقی حق دارد و نه تنها وظیفه خود را در قبال موسیقی و موسیقی دانان انجام داده، که بیش از تعهدات نوشته و نانوشته خود عمل کرده است.
بوده اند کسانی مانند فروغ و حتی در پیرامون فروغ، که از روزنه های فروغ برای فروزانی خود بهره ها برده اند و بار خود را سالیان سال در این سو و آن سوی مرزها بسته اند، اما فروغ که همواره بارهای دیگران را بسته، خود پروانه وار بی بار و بر نشسته و منتظر به بار نشستن هنر این سرزمین است. وینان دل به دریا افگنان اند / به پای دارنده آتش ها / زنده گانی / دوشادوش مرگ / پیشاپیش مرگ. گویی مصداق «کاشفان فروتن شوکران» (شاملو) فروغ قصه ماست: کاشفان چشمه / کاشفان فروتن شوکران / جوینده گان شادی / در مِجریِ آتش فشان ها / شعبده بازان لب خند / در شب کلاه درد / با جاپائی ژرف تر از شادی / در گذرگاه پرندگان / در برابر تندر می ایستند / خانه را روشن می کنند / و می روند. پس این ما هستیم که باید وی را سپاس گذار و قدردان باشیم.
فروغ خود یک پای بیشترینه یادمان و یادواره های موسیقی دانان در پس از انقلاب است. بی آن که خود بداند [به تعبیر قرآن] بدعت گذار سنت حسنه یادآوره و یادمان ها شده است. چه بسا پرونده بسیاری از بزرگان هنر در پس از انقلاب در لابلای پرونده های ریز و درشت گرد سیاه به خویش گرفت، اما فروغ با جسارت و پایداری غبار بر این اندود پرونده ها را پروانه وار و فرزانه وار رویاند و (خود به عینه دیده ام) که پرونده به ظاهر سیاه هنرمندان را نزد برخی سازمان ها دولتی و خصوصی پاک و پاک کرده است. تا جایی که اگر روزگاری در هویت سنجی های برخی نهادها، نفرین بی هویتی و هُو یت (نوعی هو کردن!) بر او سر می دادند، حال دیگر از چهره های ماندگار شده است. نقش فروغ و فروغ ها را نباید در این دگرگونی فرهنگی نادیده گرفت. کتاب حجیم چهرهای ماندگار فروغ نمونه بارز این نماد است.
دست کم نگیرید این یادمان و یادواره ها را. خون دل ها خورده اند که یاد و نام این بزرگان در جشنی برافروخته شود. شک نکنید که فروغ یک پای این است، اما همواره فروغ فروتنانه گوشه ای ایستاده و می شمارد لحظه بعد را که برافروزد نام و یاد دیگری را. انصاف هم می گذارد؛ تعلق و تملق را گوشه ای می گذارد، تمامی هنرمندان نزد وی به یکسان یادگذارده می شوند.
همه در داخل و خارج کشور برای یادنامه و یادوآره بزرگان موسیقی، تنها چشم امید به فروغ فروزان موسیقی یعنی فروغ بهمن پور را دارند، همه می دانند که تنها فروغ است که بی مزد و منت یادگذار و یادآوار بزرگان موسیقی کشور است. جالب این که دیده شده که هنگامه اهتمام چنین بزرگداشت هایی از پیرامونیان آن هنرمند فقید خبری نیست، حتی برای عرضه یک مقاله و یک عکس ناقبل، دریغ می کنند، اما پس از دیدن نتایج اهتمام، حتی شاگردان هنرمند نیز داعیه وراثت می کنند و به دنبال چیزهایی از قبیل حق التحریر، حق التألیف، حق الأرث و.... هستند. چندی پیش تنها وارث یکی از خوانندگان بزرگ، از فروغ به واسطه یادنامه هنوز منتشر نشده مادر مرحومش، درخواست حق التحریر می کرد! همکاران و نزدیکان فروغ می دانند که فروغ چه خون دل هایی را در این راه نکشیده است، چه هتاکی های آن هم از اشخاص به ظاهر موجه موسیقی نشنیده است.
فروغ متأسفانه در نسل خوبی پا به عرصه موسیقی نگاری / روزنامه نگاری موسیقی نگذاشت. مانند امروز نبود که موسیقی دانان با روزنامه نگاری و روزنامه نگاران ارتباط های حسنه داشته باشند و این عرصه را جایگاه و پایگاهی برای معرفی خود قلمداد کنند، بلکه بی مهری دیرینه ای با آنان داشته اند، برخی حتی از سر بدبینی آنان را ستون پنجم می گماشتند! دورانی که نسل گل ها (هم نغمه سازان گل های رادیو و هم بهترین و گلچین موسیقی دانان این مملکت) یا افسرده شده بودند، یا در واپسین لحظات عمر خویش با امراض کوچک و بزرگ دست و پنجه نرم می کردند، تنها فروغ بود که حلقه اتصال آنان با جامعه محسوب می شد.
همه می دانند بر سر موسیقی کشور ما چه رفته است. موسیقی مانند اکنون نبود که حاکمان نغمه سرایی و نغمه سرایان را ابزاری برای تحقق اهداف خود بدانند؛ در حال حاضر تمام سازمان های کوچک و بزرگ، متولی شعبه ای از موسیقی در کشور شده اند. روزگاری که همچنان شبهه حرمت موسیقی قوی بود، اشاعه موسیقی فعل حرام قلمداد می شد، (احتمالاً اشاعه دهندگان آن هم از مفسدان فی الارض!) اما به جرأت فروغ یگانه روزنامه نگاری بود که خودرو و خودکفا به اشاعه این فرهنگ پرداخت.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
هیچ گاه برای فروغ موسیقی نگاری یک شغل محسوب نمی شده و نمی شود، زیرا نه تنها برای وی نان و نام آور نبوده که حتی نان و نام زدا بوده است. تاریخ موسیقی باید به ثبت و ضبط فداکاری این فدارکاران و کاشفان فروتن شوکران موسیقی کشور بپردازد که کسی چون فروغ در این راه چه مشقت ها که نکشید. مشقت هایی که زبان از بیان آن قاصر است. دیده نشده حتی اندکی از مشقت های وی را موسیقی دانان خودمان کشیده باشند.
بیشترینه اهالی نغمه به محض اتفاق گوارا و ناگوار، فروغ را یادآور می شوند، شاید دور از انتظار بنماید که فروغ حتی به خرید منزل بسیاری از بزرگان موسیقی می رود. همه «شوکت» را یادآور می شوند که احتمالاً تک و تنها محافظ پدر موسیقی ایران پدر تجویدی بوده است، اما شاید نام برخی ها پنهان بماند که یکی اش فروغ است، « مادر شما بروید استراحت کنید من هستم. من از استاد مراقبت می کنم.
ما که برای مصاحبه با استاد آمدیم، می گفتیم: استاد کاری ندارید، ما جای نوه شما هستیم. ما کوچک شما هستیم ... بند و بساط مصاحبه را بر می داشتیم. و از در با مسرت به بیرون می آمدیم که باری یک کلمه از اسطوره موسیقی گرفتیم. »
حقیقتاً هم سخنی با برخی از اهالی موسیقی بسیار مشکل است. نمونه آن ها همان نسل گل ها بودند که سالیان سال از بازگویی خاطرات و مخاطرات خویش اکراه دیرینه داشتند؛ بقای این بخش از تاریخ شفاهی موسیقی، درد و دغدغه آنان محسوب نمی شد، تا جایی که بخشی از تاریخی شفاهی ما به واسطه همین غفلت، مغفول واقع شد. برخی حتی کتاب، چه رسد به روزنامه را در حد و اندازه درج مطالب خویش نمی گماشتند، اما فروغ روزنامه نگار نبود، چرا چرا روزنامه نگار بود، اما بیشتر و پیشتر همراه و دوست موسیقی دانان بود.
چنین بود که فروغ با جد و جهد فراوان مانع از مغفول ماندن بخشی از تاریخ شفاهی موسیقی شود. بسیاری از هنرمندان مانند خانم دلکش و ... را می شناسم، داغدیده و دلتنگ شب و نصف شب، تنها فروغ را مرهم دردهای خود می دانستند و از وی می خواستند که وی را آرام کند. چه کسی است که فروغ را ببیند و تسکین نیابد. حتی خانم دلکش در واپسین سال های عمرش از فروغ بود که در خواست کرد که وی را به روستای محل تولد خود ببرد و همراه وی باشد.
فروغ بدون آن که ادعای موسیقی دانی و ادعای استعداد در موسیقی داشته باشد، استاد موسیقی است آن هم استاد اخلاق موسیقی است. بیست سال است که فروغ در موسیقی آبدیده شده است. دیگر نام فروغ با موسیقی ایرانی، نه در ایران، بلکه در جهان عجین شده است، اما هیچ وقت ادعای موسیقی دانی از وی سر نزده، نظریه و نقدهای آن چنانی ننوشته است.
ژست های روشنفکرانه امروزین برخی روزنامه نگاران موسیقی در منظر فروغ جایی ندارد. کار خود را می داند و می شناسد، از آن حد هم پا را فراتر نمی گذارد: وارد کردن گفتمان فرهنگ موسیقایی و فرهنگ آفرینان موسیقی کشور [آ ن هم] در سطح متوسط جامعه و به راستی وی احیاگر بخشی از موسیقی کشورمان شده است؛ می توان گفت که بسیاری از موسیقی دانان غریب و قریب را فروغ احیاء کرده است. نمونه آن «مجتبی میرزاده» است، کم کسی می دانست چه گوهری در میرزاده نهان است، اما این فروغ بود که وی را صادقانه یافت و صداقت و استعداد وی را بر همگان آشکار ساخت.
در این سال ها که با پر پر شدن یکایک زبدگان موسیقی کشور مواجه بودیم، چندین دفع از نوشتار و زبان برخی (از جمله علی رضا میرعلی نقی، پژوهشگر توانای موسیقی و نیز متصدیان یادنامه ها) شنیدم که فقط فروغ است که از این هنرمند گفتار و نوشتار و یا احتمالاً عکسی دارد: آفت زندگی او [کمال داروغه] دلسردی عمیق از هنر و واقع بینی اغراق شده ای بود که سبب شد، سال های سال دست به ساز نزند و از جریان طبیعی حرکت زندگی و کار دور بماند. انزوای وی اگر در ابتدا اسباب سلامت مشی هنری او بود، خیلی زود به آفت زندگی و زندگی کوتاه او تبدیل شد. روایت مرگ دردناک او را باید از قلم دوست و دوستار جوانش خانم فروغ بهمن پور خواند. (علی رضا میرعلی نقی، زندگی در انزوا؛ به یاد داروغه، مقام موسیقایی، شماره بیست وپنجم، ص 52).
فراموش نکنیم که به واسطه پیگیری های همیشگی فروغ بود که مرحوم میرزاده مانند بسیاری دیگر، در مراسمی بسیار آبرومندانه تشییع شد. حتی علی رغم ممناعت برخی از هنرمندان و مسئولان برای دفن در قطعه هنرمندان، با پیگری های چند شبانه روزی فروغ، مرحوم میرزاده در آرامگاه ابدی دیگر هنرمندان و نغمه گران بزرگ آرامید.
در حال حاضر موسیقی نگاری و روزنامه نگاری موسیقی به یمن نهضت را ه اندازی خبرگزاری و جریده گذاری ( ! ) و نیز اقبال حاکمیت به موسیقی، یک اشتغال و حرفه شده است؛ نان آور و نام آور. [ضمن احترام به تمامی روزنامه نگاران، به ویژه روزنامه نگاران عرصه موسیقی] متأسفانه تهدیدهای فروانی حوزه روزنامه نگاری موسیقی را تهدید می کند. عمده روزنامه نگاران این بخش، عنایتی جدی به توسعه فرهنگ موسیقی کشور ندارند. بیش از آن که جریان ساز باشند، ضمن برخی از جریان های سطحی موسیقی، اطلاع رسانی و خبررسانی می کنند.
ضمن این که آبشخور فکری آنان سطح متوسط جامعه است، ادبیات آنان مستعد نخبه گی است. به این معنا که منابع فکری آنان ذیل جریان های مصرف کننده است، اما نحوه گویش و ساختار بیانی تولید عرضه شده، حتی با بخش متوسط جامعه نیز ارتباط برقرار نمی کند. همچنین در حال حاضر موسیقی نگاری و روزنامه نگاری موسیقی بسیار ساختار خبری پیدا کرده است. این است که حوزه ژورنال موسیقی ایران مانند دیگر حوزه های ژورنالی (سیاست، ادبیات، سینما و ...) چندان تأثیرگذار و جریان ساز نیست.
دیگر تهدید این است که موسیقی نگاران عرصه ژورنال با خبرنگاری عرصه موسیقی یکسان شده است. همچنین عمده خدمت گذاران این بخش در حوزه های دیگر نیز خبررسانی می کنند، تا جایی که مجالی برای کار جدی در این عرصه نگذاشته است. در حالی که بخشی از این افراد داعیه فراوانی در نقد موسیقی و ... دارند!
اما در خاتمه پرسشی به نظر می رسد؛ نسل گذشته موسیقی نگاری و روزنامه نگاری موسیقی کشور که یکی از نمایندگان آن فروغ بهمن پور است، علی رغم این که داعیه تخصص در موسیقی را نداشتند، با وجود محدودیت، این همه تأثیرگذار و حتی جریان ساز بودند، اما چرا نسل امروز این حوزه با وجود این همه نشو و نما و و سعت و داعیه های تخصص گرایی از در و دیوار آن، هنوز در سطح مانده است؟
استاد بنان: قمرالملوک ام کلثوم ایران است.
در تاريخ خوانندگی ايران فقط دو خواننده ی صاحب سبک هستند که اين هر دو از کسانی بودند که در زمان خود موسيقی ايران را از کسالت و يکنواختی نجات دادند ؛ يکی قمر الملوک وزيری و ديگری ويگن . ياد هر دو جاودانه باد !
چندی پيش خانم فرحناز شريفی ، دانشجوی رشته ی کار گردانی و سينما با دشواری بسيار فيلم مستند و جالبی از زند گی قمر ساخت .اين فيلم که"صدای ماه" نام دارد، با صدای قمرآغاز می شود و با آخرين تصو ير وی که ورود او را به يکی از استوديو های راديو نشان می دهد ، پایان می پذ يرد . گو اينکه درفيلم صدای ماه تصوير متحرکی از قمر وجود ندارد ، اما حضور وی در سراسر فيلم احساس می شود و بطور کلی می توان گفت صدای ماه فيلمی است در مورد جاودانگی ... زيرا توانسته است زوايای زندگی اين هنرمند را به تصوير بکشد و حس جاودانگی را در مخاطب ايجاد نمايد ، اما نکته ی جالب اين است که اين فيلم در ايران به دليل داشتن خواننده ی تکخوان ِ زن اجازه ی پخش نيافت و فقط يک بار برای جمعی از هنرمندان، نويسند گان و روزنامه نگاران در موزه ی هنر های معاصر به نمايش در آمدو همچنان که تحسين همگان را بر می انگيخت، فرياد اعتراضشان را هم بلند کرد. چنانکه حسين عليزاده گفت :
" هنر زندگی بخش است ... چه در حيات هنر مند و چه بعد از آن . و قمر نخستين زنی بود که پس از موسيقی مطربی قاجاری به طور جدی روی هنر آواز کار کرد . اگر زن نيمی از جامعه است ، چگونه است که حضورش در عرصه های مختلف نمی تواند کامل باشد ؟ اين فيلم در مورد زن هنرمندی است که در زندگی واقعی خود، آزادی را لمس نکرد ، حتا در مرگش هم رها نبود ، به نوعی که ما برای نخستين بار است که تصوير گور قمر را در فيلمی مستند می بينيم . قمر جزو شخصيت های استثنايی ماست و نمی شود در جامعه ای زن را بزرگ داشت اما هنر او را ند يده گرفت. هنر قمر فقط در خواندن آواز خلاصه نمی شود ، او يک فعال اجتماعی بود . او جزو ميراث فرهنگی و معنوی ما به شمار می رود و ما براحتی نمی توانيم سرمايه های هنر ملی خود را نا د يده بگيريم."
اما متأسفانه اين سخن ها به جايی نرسيد و فيلم همچنان در محاصره ممنوعيت باقی ماند . باشد روزی از زندان بيرون آيد تا همه بتوانند جسارت يک خواننده ی زن را درآن سال های به تماشا و به گوش بنشينند.
قمرالملوک وزيری در سال 1284 در قزوين زاده شد . امسال (1384 ) صد ساله می شود .
اما اين نوشتار نه برای آن است که قمر و صد سالگی او نوشته شود ، زيرا که قمر خود نوشته شده بود پيش از آنکه ما بخواهيمش نوشت ، اين نوشتار فقط می تواند طرحی از سيمای نا سپاسی و بی مهری نژادی باشد که همواره خود را مهربان ترين می داند . ..
قمرالملوک وزيری در سال 1284 در قزوين زاده شد. هجده ماهه بود که مادر خويش را بر اثر بيماری حصبه از دست داد و چون پدر ش نيز پيش از آن درگذشته بود، به مادر بزرگ خود پناه برد . خود او در اين مورد می گويد :" هجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فرو بست ، آغوش و لبخند مادر را هرگز ند يدم . از آن پس به دامان مادربزرگم ملا خيرالنسا افتخارالذاکرين که روضه خوان زنانه ی حرم ناصرالد ين شاه بود، پناه بردم . مادربزرگم روضه خوان بود . من بيشتر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به صدايش گوش می کردم . با صدای او بزرگ شدم اين صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همين صدا را پيش خود زمزمه می کردم ."
قمر ازهمان زمان کودکی در مسجد زنانه راه می رفت و با همان صدای کودکانه اما زنگدار خود مرثيه های اندوه زده را تکرار می کرد و با پاشيدن کاه وگلاب بر سر حاضران صحنه هايی مؤثر و غم انگيز بوجود می آورد . پس از اينکه کمی بزرگترشد، احساس کرد که خوانندگی را دوست دارد، پس از مادر بزرگ خواست که او را به استاد موسيقی بسپارد. مادر بزرگ نخست مخالفت نمود زيرا سپردن دخترکان به مربّی مرد- آن هم برای آواز- مرسوم آن زمان نبود، اما هنگامی که با پافشاری قمر رو به رو شد، موافقت نموده و در پی يافتن استادی برآمد و چندی بعد پير مردی به نام معلم آواز به خانه ی آنها راه يافت. اما چيزی نگذشت که اين استاد نخستين که هويتش بر همه پوشيده است، چشم از جهان فروبست. قمرو مادر بزرگ در پی يافتن استاد د يگری برآمدند، اما از بخت نا گوار- در اين گير و دارها مادر بزرگ هم که تنها مشوق و پشتيبان قمربود، به جهان
د يگرپيوست و قمر خرد سال را بدون پشتوانه ی عاطفی تنها گذاشت. در اين زمان قمر نيازمند حامی مقتدری بود که دست سرنوشت استاد بحرينی را سر ِ راه او قرارداد و او پدرانه در راه تعليم قمر دامن همت به کمر بست . قمر در خانه ی روانشاد بحرينی اقامت گرفت و با او به تهران آمد ودرمجالس انس او با موسيقیدانان سرشناس آن زمان از جمله استاد نظام الدين لاچينی آشنا شد و اين همان کسی است که در بسط شهرت قمر نقش مهمی بر عهده دارد . بد ين ترتيب بعد از چندی توانست با ياری و رهنمود وی برای نخستين بارچند ين تصنيف با سرآغازهايی از قبيل ؛ ای جنس بشر تا کی .../ در ملک ايران ، اين مهد شيران ... / تا جوانان ايران به جان و دل نکوشند ... / بهار است و هنگام گشت ... / در بهار اميد... ، بخواند و در کمپانی "پلی فون" ضبط کند .
او در آن زمان فقط شانزده سال داشت...
در همين ايام بودکه مهم ترين حادثه ی زندگی وی که آشنايی با استاد نی داوود، استاد مسلم تار باشد ، در محفلی اتفاق افتاد . استاد نی داوود در اين باره می گويد :
" حدود سال 1300 شبی در محفلی بوديم که حاضران از دخترکی پانزده ، شانزده ساله خواستند ترانه ای بخواند . يِکی از حاضران ساز می زد که من از طرز نواختنش هيچ خوشم نيامد ، اما همين که خواننده شروع به خواندن کرد ، به واقعيت عجيبی پی بردم . پی بردم که صدای اين خانم جوان به اندازه ای نيرومند و رساست که باور کردنی نيست و در عين حال به قدری گرم است که آن هم باور کردنی نبود . چون صفات "گرم" و "قوی" به ندرت ممکن است در صدای يک نفر جمع بشود . هر صدای نيرومندی ممکن نيست خشونتی نداشته باشد و هر صدای گرمی ، ضعفی. اما خدا شاهد است ، نه قوی بودن صدای قمر آزار دهنده بود ، نه در گرم بودنش ضعفی وجود داشت . منظورم از گرم بودن ، حالت آن صداست که جذابش میکند و اين حالت در صدای قمر فوق العاده بود . از صاحبخانه ساز خواستم و با صدای قمر شروع به نواختن کردم . بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای داريد ، چيزی که کم داريد ، آموختن گوشه های موسيقی ايرانی است وپس از پاِيان مجلس آدرس کلاس خود را به او دادم و گفتم شما نياز به آموزش رديف داريد. او از اين پيشنهاد استقبال کرد وبا عشق به خوانند گی ونيز تلاش بسيار توانست به سرعت فنون خوانند گی را بياموزد و از آن پس با آن زيبايی شگفت انگيز و آن صدای ملکوتی الهه ی آواز ايران شد" .
بدين ترتيب کوشش های پی گيرقمر در فرا گيری فنون آواز باعث شد که او بتواند در سال 1303 يعنی در 19 سالگی، نخستين کنسرت خود را در سالن گراند هتل(در لاله زار) همراه با ساز استاد مرتضا نی داوود بر گزار کند . خود قمر در مورد اين کنسرت می گويد :
" آن شب يکی از خاطره انگيز ترين شب های زند گی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه جا را جمعيت گر فته و ناگفته نماند که خيلی ها هم ناراحت و حتا عصبانی بودند . ترس مبهمی در وجودم خانه کرده بود . من با تاج گل زيبا يی روی صحنه ظاهر شد م . حاضران با کف زد ن و شور و شوق ورود م را به صحنه گرامی داشتند و اين همه استقبال ناگهان به من اعتماد به نفس بخشيد و جان داد . بی اختيار اشک شوق در د يد گانم آمد ، اما نوای ساز مرتضا خان به دادم رسيد و فرصتی يافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعيت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضا خان دوختم و او پس از مد تی با اشاره ی سر و چشم به من فهمانيد که بايد آواز را شروع کنم آب دهانم را قورت دادم و با رعايت آنچه که تعليم ديده بودم ، آواز را آغاز کردم و ديگر از عهده بر نمی آيم که بگويم مردم در پايان چه کرد ند .اما بعد ازاجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمود ند وتعهد گرفتند که ديگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم را که فکر می کردند بعد از اين اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسيار گذاشتند . اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بود م ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم ".
بد ينگونه می توان گفت قمر نخستين زنی بود که توانست با گستاخی بسيار مزرهای ممنوع را در ايران درهم بشکند .
از آن پس قمر الملوک وزيری به شهرتی همپايه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادويی خود رسيد شهرت او روز افزون گشت. مردم برای ديدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک ديده می شد و بليت اين کنسرت ها به بهای بسيار بالا ، بين 20 تا 25 تومان – يعنی برابر با حقوق ماهانه ی يک کارمند عالی رتبه ی آن زمان – به فروش می رسيد و اين مبلغ در بازار سياه گاه چند برابر می شد. در همين زمان بود که علی وکيلی ، بنيان گذار سينما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتيب داد که اين شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشيد . بليت های اين کنسرت به 50 تومان هم رسيد و حتا در شب های آخر بسياری ازکسانی که بليت نشستن به دست نياورده بودند، تا پايان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ايستاد ند . مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشيدند ، بعداز پايان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند که بی توجه به فاصله ی خودشان و صحنه – با شور و هيجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم اين مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست . او از همان آغاز کار خط خود را يافته بود . پس تمامی اين هدايا را می پذيرفت و برای مردم پايين تر به هزينه می رساند ؛ خانه های کوچک می خريد و به مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت ، برای دخترکان تنگد ست جهيزيه تهيه می کرد ، برای بيمارستان ها تخت می خريد و بطور کلی می توان گفت که اين سرمايه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.
جعفر شهری که خود در يکی از اين کنسرت ها حضور داشته است ، شرح آن را در کتاب " تهران قد يم به اينگونه می نويسد:
" متأسفانه هنگامی که من وارد سالن شدم ، برنامه شروع شده و قمر بروی صحنه بود و بخشی از آوازش را هم خوانده . دکور عبارت بود از باغ و خانه ای روستايی و قمر هم به شکل زنی روستايی با يل ِ آلبالويی رنگ چسبان و زيبا و چارقد ی گلدار و خوش نقش که آن را با سنجاق زير گلو محکم کرده بود، جلوی صحنه به روی تخته ی نمدی ، پشت چرخ نخ ريسی نشسته و در حالی که دسته ی چرخ را می چرخانيد و وانمود می کرد که نخ می ريسد ، صدای زيبای خود را در فضا طنين انداز کرده بود . طبق معمول آن زمان خواننده در آغاز غزلی می خواند ، سپس تصنيف و در پايان دو باره آن غزل ِ آغاز را تکرار می نمود . غزلی که آن شب قمر برای شروع برنامه انتخاب کرده بود ، شعری از سعدی و با اين مطلع بود : جانا بهشت صحبت ياران همدم است / د يدار يار نا متناسب جهنم است " . بعد از خواندن غزل قمر نفسی تازه کرد و با صدايی دل نواز به خواند ن تصنيفی از امير جاهد به نام " امان از اين دل " پرداخت که اين تصنِف اينگونه آغاز می شد :
امان از اين دل که داد / فغان از اين دل که داد / به دست ِ شيرين / عنان فرهاد / ای داد و صد فرياد از اين دل من / اين دل شده سر بار ِ مشکل من / ريزم زبس از ديده قطره قطره / افتاده روی دجله منزل من / رحمی که از پا ... افتادم ای دل / کردی تو آخر... فرهادم ای دل / ..... / ..... / و الی آخر
بعد از تصنيف قمر دوباره غزل را تکرار کرد و همچنانکه خط آخر به پایان رسيد ، مردم که تا آن زمان نفس را در سينه حبس کرده بودند ، با خاموش شدن خواننده يکباره به شور ولوله آمد ند و صدای کف زدن های
بی فاصله و فرياد های احسنت وآفرين همه جا را فرا گرفت البته مردم به اين هم بسنده نکردند ، بلکه صله ها و پيشکش هاي بيشماری بود ، که به سوی او پرواز می کرد. " (2)
کم کم آوازه ی آواز قمر سراسرايران را فرا می گرفت. مردم هنر دوست دورازپايتخت هم تنها آرزوی بزرگشان ديد ن قمر و شنيدن آواز اوشده بود. قمر هم که برای اين مردم حاضربود جان فدا کند راهی شهرستان ها شد و به هر شهری که وارد می شد براستی غوغايی بر پا می کرد :
در يکی از شهرستانها پس از سه شب اجرای کنسرت ، فرماندار در مقابل مردم جبهه گرفت و دستور لغو برنامه های شب های بعد را صادر کرد، اما جاذبه ی وجود و حضور قمر آنقدر زياد بود که مردم فرماندار را از شهر بيرون کردند ...
در زنجان ، هنگام اجرای برنامه آنقدر گل بروی صحنه ريختند که قمر در ميان آنها ناپد يد شد ...
در کرمانشاه مسؤلين حاضرنشدند سالن را در اختيار قمر و گروهش قرار دهند ، او که در اتاقی در يکی از هتل ها ساکن شده بود بر بالکن مشرف به خيابان ايستاد و از همان جا برای مردم آواز خواند ...
درهمدان که تبعيد گاه عارف قزوينی شاعر و تصنيف سرای مردمی بود ( و اصلا ً قمر بيشتر بخاطر او به آنجا رفت ) يکی از شور انگيز ترين کنسرت های قمر بر گزارگرديد. عارف با چهره ای تکيده در اين کنسرت حضوريافت. قمر پيش از شروع برنامه از او با احترام کسب اجازه نمود، عارف باحرکت آرام سر به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواند ن کرد ، از هميشه سحر انگيز تر ... وعارف تا پايان خواندن گريست . برنامه که پايان يافت ، سينه ريزهای طلا و گلدان های نقره بود که به سوی او سرازيرگرد يد قمر تمام هدايا را با افتخار به عارف پيشکش نمود، اما عارف با عزت نفسی که در خود داشت نپذيرفت ، و قمر هدايا را از سوی عارف ميان فقرا قسمت کرد ... (3)
در آن روز ها در آمد کنسرت های قمر سر به فلک می کشيد . بی مناسبت نيست که همين جا گفته شود ، در مجالس خصوصی بعد ازهرچهچه ای که می زد کمترين صله اش اين بود که دهانش را پُر ازاشرفی طلا کنند
اما قمر هرگز در برابر اين اعيان و اشراف سر خم نکرد ، او صله ی هنر خود را می گرفت ولی روحش در آسمان د يگری در پرواز بود . او به دور از شعار های تو خالی و پر سر و صدا ، مرد می بود .
رضا وهدانی در اين زمينه می نويسد ؛ يک شب بعد از اجرای کنسرت در گراند هتل و اوج شهرت قمر بود که تيمور تاش وزير دربار رضا شاه ، از مهمانی مجللی ياد داشتی برای قمر فرستاد وازاوخواست که به خانه اش برود . قمر از رفتن خود داری کرد و زير نامه نوشت : اگر تو تيمور تاش هستی ، من هم قمرم !(4)
جعفر شهری هم در اين باره اشاره ای دارد که شنيدنی است . او می نويسد : قمر دختر يتيمی را به فرزندی برگزيده و به سر و سامان رسانده و در تدارک جشن عروسی بود که علی اکبر داور وزير ماليه ی ( وزير دارايی) آن زمان کلاه خود را پر از سکه ی طلا نمود و برايش پيام فرستاد که به نشانی اين کلاه درميهمانی خانه اش حضور يابد. قمر کلاه پراز سکه را وا پس فرستاد و پاسخ داد که برو به فرستاده ات بگو ، امشب همه ی طلاهای دنيا از آن من است ! امشب عروسی دختر من است و می خواهم فقط برای دل او آواز بخوانم ، نه برای تو و طلای تو ...
اما قمر هر چه از رجال اين چنينی دوری می جست ، به محافل ادبی عشق می ورزيد. شاعران پر آوازه ی آن دوران از قبيل ؛ ملک الشعرای بهار ، ميرزاده عشقی ، عارف ، ايرج ميرزا ، شهريار او را چون نگينی پر بها در حلقه ی خود می گرفتند وهنر او رادرحد يک هنر مند آزاده ارج می گذاردند وموجه ترِين وزيباترين شعرهای خود را به او می دادند تا بخواند و نيز در وصف او شعر های زيبا می سرودند ، در اين ميان شيفتگی ايرج ميرزای خوش ذوق- که گويا گوشه ی چشمی هم به قمر داشت-از همه بيشتربود او در چند ين شعر خود از قمر به صراحت نام می بَرَد. در يکی از اين شعرها درستايش قمر می گو يد که قمر اصلا ً اين جهانی نيست و به اشتباه به اين جهان خاک پيوند خورده است .او می گويد که خداوند درا صل قمر را برای دل خود آفريد، اما چون جهان را خلق کرد و پی برد که چيزی کم دارد، بخاطر نقطه ی کمال هستی دل از قمر کَند و او را به زمين فرستاد :
قمر آن نيست که عاشق بَرَد از ياد او را
يادش آن گل نه ، که از يا د برد با د ا و را
مَلَکی بود قمر پيش خداوند عزيز
مرتعی بود فلک،خرّ م و آزا د او را
چون خدا خلق جهان کرد به اين طرزو مثال
دقتی کر دو پسنديده نيافتاد ا و را
ديد چيزی که به دل چنگ زند در او نيست
لا جَرَ م دل ز قمرکَند و فرستاد او را
حسن هم داد خدا بر وی و حسن عجبی
گر چه بس بود همان حسن خدا داد او را
بلبل از رشک وی اينگونه گلو پاره کند
ورنه از بهر چه است اين همه فرياد او را ؟(5)
قمر هم بعد ازمرگ ايرج ميرزا به سر ِ خاک اورفت و ترانه ی "امان از اين دل..." ، سروده ی امير جاهد را با آواز مؤثر به ياد او خواند چرا که اميرجاهداين ترانه را به نام ايرج سروده و در بندی حتا نام او را نيز می آورد :
ای گنج دانش ! ايرج کجايی ؟/ در سينه ی خاک پنهان چرايی؟/ تا بوده در اين دنيای فانی / کی بوده از خوبان ، بجز رنج جدايی ...
وهدانی در مقاله ی خود می نويسد در آن زمان ها بدون استثنا صاحب هر قهوه خانه بخاطر صفحه های قمر- با هر جان کند نی که بود- يک گرامافون می خريد و آن وقت ولوله ای جلوی قهوه خانه ی خود به راه می- انداخت .قمر که نا گزيربود برای آنکه شناخته نشود خود را در چادر وپيچه بپوشد و با درشکه رفت وآمد کند ، هر گاه که اين گروه انبوه و شوريده را می ديد که دور گرامافون قهوه خانه ها جمع شده و مستانه به صدايش گوش میکنند از ته دل قربان صدقه شا ن می رفت .
می گويند روزی قمر سوار بر درشکه می خواسته به جايی برود که درشکه از جلوی قهوه خانه ای که صدای قمر را پخش می کرده ، رد می شود .درشکه چی آهی می کشد و می گويد : چه می شد خدا به من هم پولی می داد تا می تواستم قمر را برای عروسی پسرم دعوت کنم . قمر بلا فاصله می گويد : خدا را چه ديده ای ، شايد قمر در عروسی پسر تو هم آواز بخواند . درشکه چی از سر ِ حسرت آهی می کشد و می گويد : ای خانم قمر کجا و عروسی پسر من کجا ؟ تا پولدارهايی مثل تيمور تاش ها و حاج ملک التجارها باشند ، کجا دست ما به دامان قمر می رسد ؟ قمر پس از دلداری درشکه چی بگونه ای که دو دوست با هم به گفتگو می نشينند ، از کم و کيف عروسی و زمان و مکان خانه ی عروسی با خبر می شود و می فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز د يگر است .
دو روز د يگر ، بعد از ظهر همه ی مقدمات يک جشن با شکوه را از فرش و قالی و ميز و صند لی و شيرينی و ميوه و برنج و روغن و د يگ و ديگبر و ظرف و ظروف آماده می کند و به چند نفر می دهد که به خانه ی عروسی ببرند . کارگزاران در پيش چشمان حيرت زده ی درشکه چی و اهل خانواده ، خانه را به نحو زيبايی می آرايند و چراغانی می کنند . طرف های غروب قمر با يک دسته مطرب رو حوضی وارد خانه ی عروسی می شود ، با ورود او شورو غوغايی در در همسيايگان در می گيرد، بلوايی به پا می شود ، مردم برای ديدن او به پشت بام ها هجوم می برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در يافته است ، می خواهد از شادی و شرمندگی خود را روی پاهای قمر بياندازد ، اما قمر نمی گذارد و می گو يد نگفتم خدا بزرگ است ، اين هم قمری که آرزويش را داشتی و بدان که من هرگز يک شاخه موی شما ها را با صد تا از آنها که گفتی عوض نمی کنم . آنگاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هديه دادن به عروس و داماد ، به مطرب ها می سپارد تا آنجا که ممکن است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و خود مجلس را ترک می کند .
قمر بد ينگونه تا سال تأسيس راديو ، 1319 شمسی فعاليت های خود را ادامه داد. پس ازآن صدای بی نظير او از راديو،همراه با سنتور حبيب سماعی ، تار مرتضا نی داوود ، و گاه ويلن ابو الحسن صبا به گوش دوستدارانش می رسيد و آنها را محظوظ می کرد وبی ترديد می توان گفت وی تا سال 1332 در اوج قرار داشت و يکه تاز ميدان هنربود. در اين سال قمر آواز ارزنده ای همراه با نوازند گی برادران معارفی در راديو ضبط کرد و اين آخرين کار اوبود (6)، زيرا بعد از آن به علت سکته ، آن حنجره ی جادويی از کار افتاد . از آن پس قمر خانه نشين و بستری گرديد و در تنگناهای مالی گرفتارآمد ، دوستانش او را ترک گفتند، در اين روزهای دلتنگی از مردمی که قمر اينهمه به آنها مهر ورزيد وهنر ارزنده ی خود را نثارشان کرد، در زندگی او رد پايی نيست و همين سال هاست که همه چيز و همه کس را زير سؤال می برد .
بعد از چندی در پی تأمين معاش برآمد و بناگزير در کافه ی شکوفه نو استخدام شد ، با شبی سی تومان . جعفر شهری در اين مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری نشست . شهری می گويد :
شنيدم که قمر در شکوفه نو برنامه دارد ، از آنجا که هميشه در ذهنم به او ارادتی عظيم داشتم دعوت دوستم را بی صبرانه پذ يرفتم و به د يدارش شتافتم . شکوفه نو کافه رستوران معروف و بزرگ و شلوغی در خيابان سی متری بود و توسط شخصی به نام حجازی اداره می شد . دانستم که اين کافه قمر را برای شبی نيم ساعت با سی تومان مزد ، اجير کرده است . می خواستم د يدار بيست و اندی سال پيش را با او تازه کنم . ساعت 11شب بود که قمر به روی صحنه آمد . بايد گفت که اين موقع بد تر ين زمانی است که می توان به يک خواننده داد و اين زمان را معمولا ً خوانند گان و هنر مندان درجه ی پايين اداره می کنند ، نه خواننده ی پيش کسوتی چون قمر ؛ چرا که همه مست و پاتيل اند و هنر آواز برايشان بی معنی است و فقط خواننده ای با اطوار های نا بهنجار می تواند مشتريان را سرگرم کند . باری ... قمری که آن شب ديدم با قمر 20 سال پيش از زمين تا آسمان فرق کرده بود . مو هايش جو گندمی نزديک به سفيد ، قامتش خميده ، تواضعش بی رمق ، و صدايش بی حوصله بود طبق معمول ِ خود آوازی و تصنيفی خواند و عده ی قليلی از سالخوردگان برايش کف زدند، او هم سری از روی خستگی و دلتنگی فرود آورد و سپس صحنه را ترک گفت . بسيار غمگين شدم و با اندوه از دوستم پرسيدم ؛ قمر کجا و اينجا کجا ؟ دوستم از روی تأسف سری تکان داد و گفت : همه از استيصال است ، از استيصال ! آنگاه از شکوفه نو بيرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی توانستم کرد و در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آنچه د يده بودم ، فکر کردم ...
چند روز بعد شنيدم که به علت اعتراض مشتريان از شکوفه نو هم جوابش کرده اند و قمر دوباره خانه نشين شده است . بعد از آن همواره جويای حالش بودم و هر بار می شنيدم که وضعش از روز پيش بد تر است ، تا اينکه روزی در خانه اش به ديدارش رفتم و آنچه ديد م گريه آور و تلخ بود : در بستر بيماری و غربت و بی کسی افتاده بود و دچار بيهود گی و از همه بد تر فقر شديد بود. سپاس نامه ی هنری او در يک تخته قالی نخ نما، يک آينه غبارگرفته وبستر محقری دروسط اتاق که خود در ميان آن دراز کشيده بود، خلاصه می شد"(7)
قمر به اين ترتيب تا شش سال با زند گی دست و پنجه نرم کرد و سر انجام ساعت ده و نيم بعد از ظهر روز پنجشنبه چهاردهم مرداد سال 1338 چشم از جهان فرو بست. روز نامه ی کيهان درمورد مرگ او نوشت:" بانو قمرالملوک وزيری که يکی از افتخارات موسيقی ايران بود زند گی را بدرود گفت ."
مجله ی تهران مصور به نقل قول از دکتر ساسان سپنتا نوشت :" جنازه ی قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امام زاده قاسم فرستاده شد . پس از شستشو هنگامی که جسد او را به يکی از مساجد شهر منتقل کردند ، تا به وسيله ی راديو - برای تشييع از مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، هيچيک از متوليان مساجد حاضر نشدند که آن را تنها يک شب به عنوان ميهمان بپذ يرند، به ناچار پيکر او را چون اشخاص مجهول الهويه به سرد خانه ی پزشکی قانونی سپردند .
روز بعد - روز خاکسپاری- با اينکه از طريق راديو برای شرکت در مراسم ازهمگان دعوت شده بود ، از خيل هنر مندان خبری نبود ، تنها تعداد اندکی از مردم عادی و چند چهره ی آشنا از جمله مرتضا نی داوود ، حسين تهرانی ، ذ بيحی و بد يع زاده حضور داشتند. هنر مندان مرثيه می خواند ند و مردم کم و بيش می گريستند و بد ینگو نه قمر به زند گی جاودانه ی خود پيوست .
اما چه اندوه از اينکه متوليان ريا کار مساجد اين روح ناب انسانی را نپذيرفتند . جنازه ی قمر را اگر در خرابات هم می گذاردند ، با مسجد تفاوتی نداشت چرا که روان او سال های سال بود که به آن ملکوت اعلا پريده بود و آن انديشه ی درخشان ، هزاران سال نوری با اين ارواح غير انسانی فاصله داشت به قول عماد خراسانی :
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکی است
حرم و د ير يکی ، سبحه پيمانه يکی است
اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه يکی است
قمر الملوک وزيری در تاريخ موسيقی ايران يک معجزه بود اوصرف نظر از هنر آواز در زمانی که زنان در ايران اعتباری نداشتند ، سد ها را شکست ؛ آواز خواند ...آن هم در حضور مردان ...، آن هم بدون حجاب ... که هر يک از اينها به تک تک - در آن زمان - برای زن ايرانی گناهی بس بزرگ به حساب می آمد و در اين راه متجاوز از 200 اثراز خود از او حاصل آمد، افسوس که در زمان زند گی اش نه ارزش هنرش شناخته نشد و نه ارزش انسا نیتش و اکنون اگر بگوييم يا نگوييم ، د يگر چه ثمری دارد ؛ که به شهريار :
تا هستم ای رفيق ندانی که کيستم
روزی سراغ وقت من آيی که نيستم
بنان به قمرلقب "ام کلثوم" داد ه بود و می گفت : قمر ملکه ی آواز ايران و در واقع پل ارتباطی ميان قد مای قبل از خود و آيندگان بعد از خود بود . او موسيقی دِ لِی دِ لِی گذ شته را با تحرير های بی نظيرش سر و سامانی بخشيد .(8)
روانشاد سعيدی سيرجانی هم قمر را ام کلثوم ايران می دانست . وی در گفتاری شور انگيز با حسرت و تأسف عنوان کرد :" نمی دانم چگونه است که وقتی ام کلثوم می ميرد ، مصر عزا دار می شود . همه ی مردم حتا جمال عبدالناصر در تشييع جنازه ی او شرکت می کنند، خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد يل می نمايند ، اما هنگامی که قمرآزاده و مهربان بعد از آن همه سختی هااز ميان می رود،آب از آب تکان نمیخورد،هيچکس خبردار نمی شود و در نهايت مسجد يان هم با اين جنازه ی معصوم اينگونه بی خردانه و ناجوانمردانه رفتار می کنند ." (9)
امير جاهد که شعر و آهنگ بسياری از تصنيف های قمر را ساخته است در مورد قمر می گويد : قمر زنی بسيار شجاع و بسيار خوش قريحه بود . قد رت حنجره ی او را در هيچکس ند يده ام ... قمر از آواز سر شار بود ... در فاصله ی شش ماه ...، من هر هفته ، دو تصنيف برای او ساختم و قمر در همان شب به درستی آهنگ تصنيف را می فهميد و بدون تفحص ، صبح فردا آن را اجرا می کرد . يک چنين استواری من در کسی ند يد ه ام."
ساسان سپنتا می گويد صدای قمر صاف و دارای جذابيت ودرخشند گی بود . او از عهده ی خواندن تصنيف و آواز به خوبی بر می آمد . وسعت صدای او در اجرای تحرير ها در بم و اوج ، نشانه ی توان او در خوانند گی بود . طنين صدای قمر خاص خود او و چون از ابتدا با ساز پرده دار (تار) تمرين کرده بود ، نت های گام را به خوبی ادا می کرد و بر اثر نوعی باز تاب مطبوع صوت ، در حفره های صوتی فوق حنجره ، آواز او زنگ و درخشند گی خاصی داشت . بعد از قمراکثر خوانند گان راديوبا ميکروفون و دستگاه های تقويت کننده کمبود دامنه ی صدای خود را با نزد يک خواندن در ميکروفون جبران می کردند ، در حالی که صدای پر دامنه ی قمر در هوای آزاد و سکوت شب تا فواصل زياد شنيده می شد . به هنگام آواز دهان او کمی باز بود و به متانت و با قيافه ای آرام می خواند و صدای آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تأثير می نهاد ". ساسان سپنتا ادامه می دهد : " از قمر متجاوز از دويست اثر بروی صفحه ی گرامافون ضبط گرد يد که اولين آن ها تصنيف جمهوری از عارف در ماهور بود، سپس صفحه های ؛گريه کن که دگر ، ای دست حق و چند تای د يگر از عارف . از تصنيف های خوب قمر يکی نگار من در بيات ترک ، و ماه من در اصفهان است که سازنده ی آن نی داوود بود ازاو چند تصنيف از ساخته های امير جاهد و عشقی و درويش و نيز چند قطعه ی ضربی هم ضبط شد که يکی از آنها ضربی معروفی است که با اين شعر شروع می شود : شبی ياد دارم که چشمم نخفت / شنيدم که پروانه با شمع گفت که بعد ها خاطره ی پروانه آن را باز خوانی نمود." سپنتا در مورد دشواری های خوانندگی در آن زمان می گويد " لازم به تذ کر است که علاوه بر مشکلات فنی ضبط صفحه ، در آن زمان مشکلات د يگری نيزدامنگير هنر مندان و هنر دوستان می شد که هنوز هم کماکان وجود دارد . از جمله مشکلی که بعد از ضبط تصنيف جمهوری ِ عارف که قمر خوانده بود ، چنانکه خود قمر در اين مورد گفته است روزی که در همدان کنسرت داشتم به اين فکر افتادم جوانی را که از همدان برايم نامه می فرستاد و به آوازم اظهار علاقه می کرد، ملاقات کنم . معلوم شد که او به علت اينکه مارش جمهوری مرا نزدش يافته اند ، به جرم جمهوری خواهی زندانی است (چون آن موقع دستور داده بود ند که اين صفحه جمع شود و هر کس آن را نگه می داشت تحت تعقيب قانونی قرار می گرفت ) ، اما من اجرای کنسرت را مشروط به آزادی آن جوان نمودم و رييس شهربانی خواستِ مرا اجرا کرد ... و شبِ همان روز جوان را که به فتحعلی قهوه چی معروف بود ، با چشمان اشکبار جزو حاضران د يدم." (10)
بسيار درد مندانه است که گفته شود قمر حتا تا آخرين روز های زند گی خود با همه بيماری و ناتوانی با چاد رو به صورت ناشناس به محدوده ی اداره ی راديومی رفته، تا با آن مکان ازدور تجديد خاطره ای کند و اين نشان می دهد که يک هنر مند تا چه اندازه می توانسته به هنرش و به آشيانه ی راستينش بياند يشد ... روانشاد نواب صفا در اين زمينه می گويد : " تابستان سال 1338 بود ... سه شنبه 12 مرداد . هنگام خروج از از راديو ديدم خانم قمر با چادر سياه که تقريبا ً بعد از چهل و چند سالگی هميشه بر سر داشت ، کنار نرده ها ايستاده است ... دو روز بعد ، يعنی پنجشنبه چهاردهم مرداد ، خبر شد يم که ستاره ی عمر قمر فرو مرد . او به هنگام مرگ بيش از پنجاه و چهار سال نداشت ."(11)
قمر الملوک وزيری همواره در طول زند گی 54 ساله ی خود ، به مردم - اعم از مردم معمولی و طبقه ی هنرمند - بدون چشمداشت کمک بسيار نمود چنانکه بعد از مرگ پروانه خواننده ی قديمی ( مادر خاطره ی پروانه) ، به نوعی سر پرستی خاطره و برادر کوچکش را بر عهده گرفت و نيز در اواخر زند گی اش در سال 1330 با استو ديو پارت فيلم که در آستانه ی ورشکستگی بود، همکاری نمود و در فيلمی به نام مادر ، ساخته ی اسماعيل کوشان ظاهر شد و در صحنه ای آوازی در چهار گاه خواند و همين بازی کوتاه ، به دليل شهرت قمر باعث شد که پارت فيلم از ورشگستگی نجات يابد . بازيگران د يگر اين فيلم دلکش ، جمشيد مهرداد ، زينت نوری و .. و ... بودند . قمر برای اين فيلم فقط 2000 تومان دريافت کرد که آن هم هزينه ی تهيه ی لباسش گرديد. به ادعای اسماعيل کوشان تنها نسخه ی اين فيلم که تنها تصوير متحرک قمر را در خود داشت ، در آتش سوزی از بين رفته است .
قمر زنی بود با شهامت ، نيکوکار ، متکی به خود ، و محکم ... وکسی چه می داند شايد سختی ها و تنهايی های دوران کودکی و ازدواج نامناسب و جدايی پر شتاب او از زندگی زناشويی در نو جوانی و تلاش پی گير او برای رسيدن به عشق جاودانه اش آواز در شکل گيری اين شخصيت استوار نقش عمده داشته است و اکنون اين يادواره را با غزلی از شهريار شاعر معاصر که در ستاِش قمر سروده به پايان می بريم .اين غزل ضمن اينکه به احساس ايرج ميرزا به قمراشاره می کند ، يآدآور بزمی است که قمر ستاره ی درخشان آن بوده است .
خاطره اش در خاطرمان همواره زنده باد !
از کوری چشم فلک امشب قمر اين جاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اين جاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوييد
چشمت ندود اين همه ، امشب قمر اين جاست
آری قمر آن قمری خوش خوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اين جاست
شمعی که به سويش من ِ جانسوخته از شوق ،
پروانه صفت باز کنم بال و پر اين جاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يک دسته چو من عاشق بی پا و سر اين جاست
مهمان عزيزی که پی ديدن رويش
همسايه همی سر کشد از بام و در اين جاست
ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش
ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر اين جاست !
آسايش امروزه شده درد ِ سر ِ ما
امشب د گر آسايش بی درد ِ سر اين جاست
ای عاشق روی قمر ، ای ايرج ناکام !
بر خيز که باز آن بت بيداد گر اين جاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ،
بازآمده چون فتنه ی دور قمر اين جاست
ای کاش سحر نامده ، خورشيد نزايد ،
کامشب قمر اين جا ، قمر اين جا، قمر اين جاست
پا نويس ها:
1 – تاريخچه ای بر ادبيات آهنگين ايران ، ص 95
2 – جعفر شهری ؛ تهران قديم ؛ جلد اول ؛ ص304 و 305
3 – بهزاد میرزايی ؛ چيستا ؛ سال هجدهم ؛ شماره ی 6و7 ؛ ص474
4 – رضا وهدانی ؛ ماهنامه ی آدينه ؛ شماره ی 129 ؛ ص 19
5 – ديوان ايرج ميرزا ؛ به اهتمام دکتر محجوب؛ ص 65
6 - متأسفانه راديو نوارهای آواز او را با ارکستر معارفی پاک کرد و با اين کار بزرگترين لطمه را به گنجينه ی هنر آواز ايران وارد نمود.
7- جعفر شهری ؛ همانجا
8 – تصنيفها ، ترانه ها، و سرودهای ايران زمين ؛ به کوشش سعيد مشکين قلم ؛ ص 75
9- مجلس بزرگداشت روانشاد حبيب يغمايی اردی بهشت 1372
10- ماهنامه ی هنر و مردم ؛ پای صحبت امير جاهد ، شهريور 1352
دريای راز» اولين گروه موسيقی پاپ که متشکل از ۱۴ زن ايرانی است، کنسرت خود در شهر دبی را در تاريخ ۲۹مارس برگزار کرد.
اين گروه که توسط خواننده اصلی اش «دريا ولی لو» ۳ سال پيش اين راه اندازی شده، تاکنون اجراهای زيادی در داخل ايران و در سالن هايی که فقط مخصوص بانوان است، داشته است.
خانم ولی لو چند سال است که گروه شما تشکیل شده است و شما اولین گروه زن ایرانی با این شیوه هستید. دلیل این که از ایران خارج شدید تا در خارج از ایران کنسرت داشته باشید چیست؟
من و ساير هنرمندان اين گروه تصميم داريم فصل جديدی را در موسيقی ايرانی شروع کنيم . الان ۳ دهه از ممنوعيت آواز خوانی زن ها درايران می گذرد واين موضوع همواره زن های هنرمند ايرانی را آزار داده است.
وضعیت شما در ایران چگونه است؟ آیا هیچ وقت در ایران برنامه اجرا کرده اید؟
البته ما در داخل کشور آزادی های ويژه ای داريم و می توانيم برای خانم ها برنامه اجرا کنيم و حتی صدای زن ها در خيلی از برنامه های راديو و تلوزيونی پخش می شود ولی به نظر من پتانسيل بيشتری در اين زمينه وجود دارد و در حال حاضر خلا، و شکاف بزرگی در اين سال ها به وجود آمده که برای رفع آن بايد تلاش زيادی کرد.
آيا دبی شهر مناسبی برای اولين اجرای اين گروه در خارج از کشور هست؟
دبی بخاطر نزديکی به ايران و ارتباط مستقيمی که با بازار غرب دارد در چند سال اخير با استقبال وسيع ايرانی ها روبرو شده است و در واقع مرکز ايرانی های خارج از کشور شده است . فعاليت های هنری هم در اين شهر توسط سازمان های خصوصی و دولتی حمايت می شود و همين حمايت باعث شده که ما به اينجا بياييم.
با وجود محدودیت هایی که جمهوری اسلامی برای زن ها قایل است، چگونه محوز اجرای آثارتان در ایران را دریافت می کنید؟
ما نگاه ويژه ای به موزيک گروهی داريم و سعی مي کنيم علاوه بر رعايت قوانين جمهوری اسلامی ، موسيقی و آواز زنان ايرانی را از سکوتی که سال هاست دچار آن شده خارج کنيم .همه ما حجاب را رعايت می کنيم و پوششی متناسب با عرف امروز جامعه داريم.
آیا بخش های آوازی را به صورت یک نفره اجرای می کنید؟
دربخش آواز فقط هم خوانی می کنيم و تک خوان نداريم و در بخش موزيک هم همه کارها با خود خانم هاست و تنها مردی که با ما همکاری دارد آقای فوآد حجازی است که آهنگ های ما را تنظيم می کند.
سکوت در آواز ما
«حنا» که يکی ديگر از خوانندگان اين گروه است درباره آشنايی مردم می گويد: سکوت در آواز ما موج می زند و متاسفانه فهم درستی از موزيک و آواز بانوان ايرانی وجود ندارد. ما در سال گذشته با تهيه و پخش موزيک ويديوی خودمان سعی کرديم تا اولين قدم را در شناساندن موزيک امروز بانوان ايرانی به خارج و داخل کشور برداريم.
حنا اعتقاد دارد که علی رغم اين که زنان امروز در داخل ايران فعاليت های مهم و تاثير گذاری دارند ولی متاسفانه هيچ باز تابی از اين فعاليت ها در مطبوعات و رسانه های داخلی ديده نمی شود .
اين كتاب با نام "من و آواز" در حال حروفچيني است، كه در ابتداي سال جديد منتشر خواهد شد.
"وقتي خورشيد بر دلها ميتابد" نيز ديگر كتاب اين هنرمند عرصهي موسيقي است، كه دربارهي زندگي نابينايان و تا حدودي وصف زندگي خودش است، كه گفت، از سالها پيش نوشتن اين كتابها را شروع كرده است.
"آواي نامها از ايرانزمين" (دربارهي اسمهاي ايراني) و "حرفهايي بزرگ در كتابي كوچك" از ديگر آثار منتشرشدهي زنگنه هستند، كه سيوچند سال پيش در يك تصادف، بينايياش را از دست داد
منبع : ايلنا
مقدمه :
مي گويند زن مظهر زيبايي و افسونگري است . خداوند حوا را آفريد، آدم را برسر شوق آورد زن خلق [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] شد تا موجب پيدايش آثار زيباي هنريگردد، زن همراه خود عشق و شورو زندگي را ارمغان آورد . تا شورو عشقي در سر نباشد اثر هنري بوجود نمي آيد ، اين همه آثار و مصنوعات هنري كه در دنياي گذشته و حال خلق شده و برجا مانده و به جهان متمدي جلوه و رونق بخشيده به دست هنرمنداني بوده كه دل سرشار از عشق و اشتياق و ذوق داشتند ، شعري كه سروده شده و آهنگي كه بردل نشيند همانا گويي از عشقي سرچشمه گرفته و حكايتي در بردارد، چنانكه وحشي بافقي مي گويد :
هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست
دل افسرده خود جز آب و گل نيست
هنرمندترين نويسندگان ، شاعران ، پيكرتراشان و ... مهمترين آثار خود را در وصف زن نوشته و سروده و بوجود آورده اند ، همان زني كه آتش عشقي در دلشان به وجود آورده و هستي آنان را سوزانده است و همين سوزش عشق بوده كه خلقت زيبايي از هنر پس از آنها به جا گذاشته است . چه آثار زيبايي كه هنرمندان چه در دوران خوشي و وصل و چه در ايام هجران و درد نيافريده و چه سروده هاي نغزي كه نگفته اند !!!.
اما زن خود مظهر خلقت الهي است، آنقدر بدنبال زيبايي و خودآرايي است تا دلها را به تسخير درآورد . در ايران باستان زن جايگاه بسيارارجمندي داشته و در بسياري از پايه هاي زندگي با مرد همكاري مي كرده ، دردوره هاي ديگر تاريخ زن در حجاب مي زيسته و كمتر از حقوق اجتماعي برخوردار بوده و آنطوريكه شايسته او بوده نمي توانسته اظهار وجود كند اما با تمام محروميتها بازهم زنان ذوق شاعرانه و هنري خود را نشان دادند و در موسيقي زنان كمتر به مقام شاخصي دست يافتند زيرا محروميت اجتماعي و خانوادگي باعث مي شده كه به ارزش واعتبارشان لطمه بخورد ، هنر موسيقي براي مردان هم آنچنان خوش آيند و ارزشمند نبوده چه برسد براي زنان . اما با اين وصف زنان موسيقيدان خواه و ناخواه وارد اجتماع شده و هنرنمايي كرده اند كه تمام انها در تاريخ به يادگار مانده است كه در اين تحقيق نام و دوره برخي از آنان را ذكر مي نماييم .
اساطير، روايتها و داستانهايي است درباره خدايان و موجودات فوق طبيعي كه ريشه اصلي آن باورهاي ديني مردم قديم است . اين روايتها حقيقت تاريخي ندارند و پديدآورندگان آنان ناشناخته اند.
اساطير هميشه يكي از منابع آفرينش در ادبيات و شعر بوده و دنياي رازگونه آن ، تخيل بسياري از شاعران و نويسندگان را برانگيخته و به آفرينش شعرها و داستانايي براساس اساطير واداشته است. (1)
در اساطير آمده است كه دختران كين (Cain)ياقين (Qain) ( قابيل ) نخستين سازندگان ساز بودند ، پس عربها به دوشيزه خواننده يا خنياگر قينه (Qaina) مي گفتند. (2)
در كتاب « تاريخ موسيقي خاور زمين » آمده است: « از بركت اهميت فراورني كه عربها ، براي شجره انساب قايل بودند موسيقي آن نيز شجره نسب خود را يافته است ... ضلال دختر لمك پاسخگوي معازف ( سازهاي زهي ) قلمداد شده است . » لمك يا لامك پدر نوح نبي ، پدر همه نوازندگان كنور( كنورا ) است و هريك از فرزندانش مخترع يك ساز معرفي شده اند. (3)
سيوطي در كتاب « اوايل المحاضرات » گفته است:« نخستين كسي كه دف زده كليوم خواهر موسي (ع) است پس از آنكه از درياي قلزم گذشته.» (4)
در افسانه هاي قديم ايران ، بانوي كوه صدايي است كه به زني سرگردان نسبت داده مي شده است كه در كوهساران پنهان شده و سوز دل را به صورت گوشه اي در آواز هم بدين نام بيان مي كرده است. بانوي كوه يكي از گوشه هايي است كه در اشعار آمده است:
هرچه كهن تر ، بترند اين گروه
هيچ نه ، جز بانگ چو بانوي كوه
همين باور عاميانه درباره اين گوشه كه زن سرگردان مي خوانده است اعتقاد دارد هركوهي بانويي دارد و ممكن است افسانه كوه بي بي شهربانو بدين پندار كهن ارتباط داشته باشد. (5)
سوسن رامشگر بانويي از رامشيان توران زمين است كه به مكرو حيله ، پهلوانان ايران را به بند افكنده تا نزد افراسياب فرستد اما آن پهلوانان به دست فرامرز پسر رستم ، نجات يافتند. (6)
منابع :
1- ميرصادقي، ميمنت، واژه نامه شاعري، انتشارات كتاب مهناز، چاپ اول، تهران 1373، ص1و9
2-بينش، تقي، تاريخ مختصر موسيقي ايران، انتشارات آروين، چاپ اول، تهران 1374، ص 177
3-فارمر، هنري جرج، تاريخ موسيقي خاور زمين،ترجمه بهزاد باشي، انتشارات آگاه 1366، ص 34
4-امام شوشتري، محمد علي، ايران گاهواره دانش و هنر، هنر موسيقي روزگار اسلامي، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر1348، ص104
5-جنيدي، فريدون، زمينه شناخت موسيقي ايراني، انتشارات پارت 1361، زيرنويس ص 147
6-ستايشگر، مهدي، نام نامه موسيقي ايران زمين ج3،انتشارات اطلاعات چاپ اول 1376، ص712
كمتر كاسبی در بازارچه مروی واقع در خيابان بوذرجمهری بود كه ملوك (كوتوله) را نشناسد او به اين نام معروف شده بود آنها در مورد ارتباط ملوك با اقبال السلطان حرفهایی ميزدند.
اقبال السلطان مجاور منزل ملوك زندگی ميكرد و هر وقت در منزل شروع به خواندن ميكرد، ملوك هم به وجد می آمد و با باز نمودن پنجره با آواز به او جواب ميداد، تا اينكه بالاخره ملوك با مشورت خواهران و در خفا اقبال السلطان را به استادی برگزيد و از اين نظر بود كه بازاريها حرفهایی ميزدند، و بعد كه در كار خود ورزيده شد مسئله را آفتابی كرد و خواندن را برای مردم شروع نمود.
ولی پدرش حاج حسين فرش فروش بسيار متعصب بود بطوريكه وقتی شنيد دخترش صفحه ای بنام ( عاشقم من منعم نكنيد دردم برسيد) را پر كرده و ميخواهد اين تصنيف را در اختيار مردم بگذارد تصميم گرفت دخترش را بگناه اين ( جرم) معدوم كند.
من با ملوك ضرابی در ارتباط مستقيم بودم و مرتبا به منزلش ميرفتم و سر سفره ناهارهايش حضور داشتم هميشه تعداد زيادی سر ميز بودند هنرمند، تاجر، دانشگاهی، موسيقيدان و خود او بالای يك ميز كه مستطيل بلند بود می نشست، بعضی ها بدون دعوت ميآمدند و ميگفتند ما از اينطرف رد ميشديم گفتيم سلامی بكنيم.
او هميشه ضرب خودش را پشت صندلی گذارده بود و بلافاصله بعد از صرف غذا صندلی را عقب ميزد و با نواختن ضرب يك يا چند قطعه ضربی ميخواند، به كسی مهلت صحبت كردن نميداد از سياست، هنر، موسيقی و تعريف حكايات و اتفاقات جالب و شنيدنی همه را ميگفت و كاری ميكرد كه لذت غذا چند برابر شود. شيرين زبان بود و گفتنی های زيادی داشت.
ميگفت خريد براي منزل من يك وقه يك كيلو يا دو كيلو معنی ندارد بايد يك بار انگور يك بار هندوانه و يك بار برنج بياورند. وقه بدرد من نمی خورد و به جایی نميرسد.
روزی در سر ناهار تعريفی می كرد كه شنيدنی است. او در جوانی دختری بود خوش پوش، خوش رو و خوش بيان، جوانان آرزومند بودند كه با او هم صحبت شوند. او ميگفت جوانی خيلی مزاحم ميشد و ول كن معامله نبود و من نميدانستم چه كنم. بفكرم رسيد كه او را عاجز كنم تا دست از سر من بردارد. به او گفتم بسيار خوب من تو را فلان روز ساعت 3 بعد از ظهر تابستان ( زمانيكه آفتاب تهران سرسام آور است) در وسط ميدان .... می بينم و به او می گفتم اگر درست وسط ميدان نه ايستی چون من تو را نديده ام و نمیشناسم تو را پيدا نخواهم كرد حتما وسط ميدان بايست و تكان نخور. شكی نبود كه من نمیرفتم و آن بيچاره در وسط آفتاب سوزان می سوخت. فردای آنروز با من تماس ميگرفت و من با عذر خواهی و اظهار تاسف ميگفتم تو خودت مسائل خانوادگی ما را می دانی و فردا باز همان ساعت يعنی ساعت 3 بعد از ظهر در وسط ميدان باش و تكرار ميكردم درست وسط ميدان بايست تا من تو را با ديگری اشتباه نكنم. اين متد مرا از مزاحمين راحت كرده بود و همه اين ابتكار را ميدانستند و ميگفتند امروز نوبت كيست ؟
او زنی بود نسبت به زندگی بسيار خوشبين و به عقيده او در اين دو روز هستی به غير مستی و عشق به هر چه رو كنی آخرش پشيمانی است.
ولی او عاشق نیكوكاری و احسان به هم نوعان بود و چون از داشتن فرزند محروم بود آنچه ميتوانست برای كودكان يتيم انجام ميداد و آنها را نزد خود ميبرد و به پرورش و تربيت آنان همت مي گماشت.
ملوك ضرابی علاقه ای به تحصيل نداشت و تا كلاس چهارم ابتدایی بيشتر نخواند و ميگفت من استعداد درس خواندن ندارم او تعريف ميكرد كه ما اصلا يك فاميل كاشانی هستيم و صدا و خواندن ارث فاميلی ماست، او اضافه ميكرد كه پدرش صبح ها بعد از نماز، دعای دوازده امام را با صدای بلند و رسا ميخواند، اگر يكروز نمی خواند همسايه ها ميگفتند چه شده ؟ و به آن صدا عادت كرده بودند.
ميگفت من وارث اين صدا هستم و از طاهرزاده متشكر بود كه او را خيلی هدايت كرده بود و از معلم ضرب خود حاج خان عين الدوله كه علاوه بر ضرب آهنگهای ضربی را هم به او ياد داده بود هميشه سپاسگزار بود.
ملوك ضرابی اطلاعاتی در مورد رديفهای موسيقی ايرانی نداشت و خيلی علاقه مند بود كه شاگردانی داشته باشد ولی داوطلبی پيدا نشد.
اولين كنسرت او در دبيرستان فيروز بهرام انجام گرفت كه شروع فعاليت های هنری اوشد و شهرت او از اين دبيرستان آغاز شد.
مرحوم احمد دهقان برای شهرت ملوك ضرابی خيلی فعاليت كرد و بيستمين سال خوانندگی او را جشن گرفت و به او يك نشان فرهنگ اهداء نمودند. او در اكثر مجالس مهم در حضور سياستمداران خارجی برنامه های جالبی اجرا ميكرد و چون تنها به خواندن اكتفا نميكرد و گه گاهی با نواختن ضرب و لطيفه و جوك گویی جلسات را بسيار گرم می كرد از اين نظر در ميهمانيهای رسمی كاخ گلستان هم او را دعوت ميكردند.
او طبع و نظر بالایی داشت بطوريكه علاقه مند بود كه اسمش فقط در رديف صبا، قمروزيری و ساير استادان بزرگ موسيقی ذكر شود [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] .
عكسي كه ملاحظه ميفرمائيد در سال 1332
يعنی درست پنجاه ودو سال قبل گرفته شده.
او اثراتی از خود بجا گذاشت چون ،"عاشقم من" ، "تو رفتی و عهد خود شكستی" ، "چه خوش صيد دلم كردی" كه اكثر آنها مورد توجه مردم قرار گرفت. او ميگفت قمر دوازده سيزده سال بزرگتر از من است و اضافه ميكرد كه روزی در منزل يكی از دوستان ( شيخ الملك اورنگ) قمر الملوك وزيری بود و شروع به خواندن كرد بعد از من هم خواستند كه بخوانم من هم مطابق معمول يك قطعه ضربي خواندم كه خيلی گرفت ولی دل تو دلم نبود.
ملوك ضرابی اعتقاداتی داشت كه به آن ها احترام مي گذاشت. مثلا درب های زير زمين خانه اش را خيلی كوتاه ساخته بود بطوريكه برای رفتن به اطاق بايد بكلی خم شد و از او سوال شد چرا اينكار را كرديد به خنده گفت همه بايد تعظيم كنند تا نزد من بيايند. او به شهرستانها برای كنسرت هم نمی رفت و نرفت و سفرهای كوتاهی هم خارج از جمله پاريس كرد. زنی بود بيش از حد خير جسور و روشن فكر بطوريكه در اوائل قرن يكی از اولين هنرپيشه های زنی بود كه روی صحنه تأتر ظاهر شد و صحنه هایی چون خسرو شيرين،عدالت و ليلی و مجنون را اجرا كرد.
مرحبا به اين جسارت و استعداد
روحش شاد
منبع : مجله "موزیک ایران
ميان همه ی خوبان هنر موسيقی سرزمين ما؛ بانوان همواره از جايگاهی فراخور منزلت و لطافت خاص خويش برخوردار بوده اند و اگر با نگاهی آميخته به دلتنگی و شکوه بر اين چندين سال برگذشته بر زنان ميهن نظر بيفکنيم؛ بر اين باور و يقين خواهيم رسيد که فقدان و خلا آوای زنان در صحنه ی طويل و پرابهت موسيقی ايرانی در طول بيست و هفت سال سپری شده؛ لطمه ها و صدمه های غير قابل جبرانی بر پيکره ی اين ملت وارد کرده است...
برای من و ما هنوز همانند يک کابوس يا بختک است تصور اين همه ستم و اجحاف در حق زنان و ممنوعيت بيست و هفت ساله ی بانگ و فرياد و آواز اينان... چگونه خوشه چينان هنر اين سرزمين بدون نيمه ای از خود و وجودشان به خوشه چينی آواز و موسيقی بروند يا تا اکنون رفته اند؟ شاعر می فرمايد:
ما بت شکنان کان همه بت ها بشکستيم
يک بت نشکستيم و پرستيم شماييد
در آن روزها همه ی بت ها شکستند اما چرا بتی همچو {زن} و {آوای موسيقايی زن} در همه ی اين سال ها شکسته شد و کسی خم بر ابرو نياورد؟... چرا ما و دوستان به دفعات از سکون و سکوت بيست و اندی ساله ی آوای {ملکوتی !!} استادانی چون گلپا و ايرج زبان به شکوه می گشاييم اما هرگز بر آن نبوده و نيستيم تا از مظلوم ترين و ستم ديده ترين ايرانيان اصيل و پارسی گوی سخنی به گلايه بر زبان آوريم؟
کم نبوده اند هنرآفرينان زن اين ديار که در زمينه ی موسيقی ملی شاهکارها آفريده اند... و کم نبوده اند بانوانی که از حنجره هايی طلايی و مخملين برخوردار بوده اند و با آوازخوانی بر گوش جان ما رخنه کرده اند... اما چرا ما عادت به دفاع از آنان نداريم؟ آيا ظلم و جور رفته بر اينان کم از ستمی است که بر گلپا و ايرج رفته؟... چرا هيچ کس يادی از دلکش صاحب قوی ترين صدای آوازی بانوان نمی کند؟ چرا از مرضيه خواننده ی زيباترين ترانه های ايرانی نيم قرن اخير ياد نمی شود؟ چرا حميرا را فقط بايد در سواری های مسافرکش گوش داد؟ ما چه هنگام به خاطر خواهيم آورد تحريرهای دلنشين و دستگاهی پريسا و هنگامه اخوان را؟ آيا آنهايی که برشمردم؛ کم از مردان بوده اند؟
... و چرا هيچ کس در اين سرزمين انديشه ی پشتيبانی از آوازخوانی زنان را بر خود راه نمی دهد؟ مگر زنان انسان نيستند؟ چرا مردان بايد تا اين اندازه مغرور و خودپسند و خودخواه باشند تا همه چيز را بر بانوان سخت گيرند و هر آنچه محدوديت و مسدوديت است؛ بر بانوان روا دارند؟... هان؟... آيا دوران گلدوزی و مليله دوزی و طباخی و بچه داری بانوان در اين کشور قصد به سر آمدن ندارد؟... آيا ما همچنان بايد از شنيدن صدای آوازخوانی بانوان محروم بمانيم؛ تا مگر فرجی حاصل شود؟!... آخر مگر انسان چند سال عمر می کند؟... انتظار تا کی؟...
مهدی ستايشگر در ستايش بانوان در شعری -از خود يا ديگری- گفته است:
ای قبله ی دل ها که خداخانه شماييد
تعظيم شما را که که شما قبله ی ماييد...
منبع : وبلاگ گل وازه هاي ايراني
آموزش آواز یکی از ارکان اصلی در موسیقی ایرانی است و در عین حال باید مدرسان و فعالان آموزش موسیقی بدانند که تدریس موسیقی و آموزش آواز یک شغل و یا به نوعی محلی برای در آمدزایی نیست.
هنگامه اخوان" مدرس آواز ضمن بیان این مطلب درخصوص ضرورت تشکیل کارگاه آواز گفت: آوازدر موسیقی ایرانی جزء جدا ناشدنی ازموسیقی است که ازبزرگان هنرموسیقی سینه به سینه تابه امروز رسیده و حالا نوبت ما است که برای حفظ والبته تقویت این میراث به جا مانده از گذشته های دورکوشا باشیم ؛ بنابراین گمان می کنم وجود کلاسهای آواز نه تنها مفید بلکه لازم وضروری است.
رییس کانون خوانندگان خانه موسیقی درادامه خاطر نشان کرد :ضروت نیاز به کلاسهای آموزش آواز زمانی احساس می شود که می بینیم بسیاری از علاقه مندان بدون کوچکترین آگاهی و دانش از هنرموسیقی وارد این عرصه می شوند و کورکورانه فعالیت خود را آغازمی کنند ولی درنهایت بی نتیجه و سر خورده باز می گردند و این در حالی است که اگر ورود به این حیطه با آشنایی هنرجو به علم موسیقی و با هدایت یک کارشناس به ویژه در زمینه آواز صورت گیرد بسیاری از مشکلات حل و استعدادها کشف می شود وگمان می کنم برگزاری کلاس آواز توسط"محمد رضا شجریان "دقیقا به دلیل کشف استعداد های جوان دراین حیطه است.
وی در انتقاد به عدم نظارت بر کلاسهای آواز متذکر شد: یکی از مسائلی که در برگزاری کلاسهای آموزش موسیقی مرا بسیار آزار می دهد عدم آگاهی مدرس به علم موسیقی ودر نهایت تدریس در آموزشگاه است که متاسفانه این مسئله به وفور دیده می شود .
این کارشناس موسیقی در پایان خاطر نشان کرد:به نظرمن نظارت بردادن مجوز برای تاسیس آموزشگاه باید طبق یک قانون و یا ضابطه ای انجام شود تا هرکس با خرده سواد و یا سر سوزن ذوقی که دارد اقدام به تاسیس آموزشگاه و یا تدریس در زمینه های مختلف هنر موسیقی نکند
منبع : مهر
پيش از اسلام:
در دوره هاي تاريخي پيش از اسلام در ايران ، دوره ساسانيان از نظرهنري به خصوص موسيقايي بيشترين اهميت را دارد.
از جمله قديمي ترين آثار بازيافته از دوران باستاني ايران مهري است استوانه اي متعلق به هزاره چهارم قبل ازميلاد در چغاميش نزديك دزفول كه كهن ترين همنوازي جهان را نشان مي دهد. (1)
بسياري از كتابهاي تاريخ موسيقي تصوير اين مهر را به عنوان اولين اركستر جهان معرفي كرده اند. تقي بينش معتقد است نوازندگان و خوانندگان اين مهر ايراني بانوان هنرمند ايلامي بودند كه نفر اول خواننده اي است كه به رسم معمول آوازه خوانان دست راستش را زير گوشش گذاشته و سنتي بودن اين رسم را ثابت مي كند ... . (2)
دوره ساساني:
در طرف راست حجارى طاق بستان كرمانشاه نقش شكارگاهى است كه در حدود صدزن و مرد درآن نقر كرده اند بر بالاى نقش صورت پادشاه سوار بر اسب در حاليكه يكى از خدمه چترپادشاهى برسراوگرفته ، در مقابل پادشاه زنانى چند نوازنده درمكان بلندى با سازهاى خود كه شايد غيرازچنگ ، دف و نى باشد ، ديده مي شوند وزنى دركنار شاه ايستاده چنگ مي نوازند. درطرف چپ طاق كه صورت شكارگاه خوك و گراز حجارى شده پنج قايق در مردابى روانند ، به دنبال آن در قايقى ديگر چند زن نوازنده چنگ ، به نوازندگى مشغولند. پشت سرپادشاه نوازندگانى ديده مي شوند كه دو نفر آنها شيپور مي زنند و ديگرى سازى ، كه شايد تنبور باشد ، مي نوازد. بالاى قايق برروى سكو زنان نوازنده چنگ قرار دارند كه بعضى كف مي زنند و مي رقصند. نظير اين صحنه ها روى گچبريها عهد ساسانى كه در رى يافت شده نيز ديده مي شوند. نقش موزاييكهاى مكشوفه در كازرون در سالهاى اخير زنى نشسته را نشان مي دهد كه سازى شبيه چنگ در دست دارد. در بعضى از نقوش عهد ساسانى كه تاكنون بيش از هزار عدد آن به دست آمده ، و تعدادى از آنها در موزه ايران باستان نگهدارى مي شود و بقيه زينت بخش موزه هاى اروپا و امريكاست ، صحنه هاى زيبايى از مجالس شكار و بزم و رقص كنده كارى شده كه از نظر لباس ، آرايش و حركات رامشگران جالب و با ارزش است. برروى سه ظرف نقره اى كه در موزه ايران باستان نگهدارى مي شود زنانى درحال نواختن چهار ساز از سازهاى موسيقى آن عهد : بربط ، سرنا ، قاشقك و ارغنون ديده مي شوند. برروى بشقاب بزرگى از نقره تصوير شاه نشسته بر تخت ، در حاليكه يك نوازنده چنگ و يك نوازنده اى در برابر او به نوازندگى مشغولند ، حك شده است. در ظرف ديگرى از همين دست ، تصوير بانويى در حال نواختن نى كنده كارى شده كه بر دهن اژدها سوار است. (3)
ساسان سپنتا در توضيح اين تصوير مي گويد: « خوانندگان زن همزمان با آنان براي حفظ وزن موسيقي دست مي زنند و پشت آنان رده اي از شش چنگ نواز يا چهار نوازنده نوعي سرنا و دف و ارغنون ديده مي شود.» (4)
حسينعلي ملاح در كتاب منوچهري دامغاني و موسيقي آورده است : « كهن ترين نقشي كه از ساز چغانه مانده ، در جام سيمين زركوب عهد ساساني است كه در موزه ايران باستان نگهداري مي شود. اين نقش ، زني را نشان مي دهد كه در حال پايكوبي است و چغانه اي دردست دارد.» (5)
سه زن ديگر اين جام يكي سرنا، يكي بربط و ديگري ارغنون مي نوازد.
آزادوار چنگي يكي از زنان موسيقيدان عهد بهرام گور بوده كه در نواختن چنگ شهرت داشته است . (6)
سپنتا آزادوار را يكي از الحان و نواهاي دوره هاي ساساني مي داند و احتمال مي دهد اين گوشه منسوب به آزادهي چنگ نواز باشد. (7)
منابع :
1-بينش، تقي، تاريخ مختصر موسيقي ايران، ص12
2-پيشين، ص 12و 13
3-مشحون، حسن، تاريخ موسيقي ايران، انتشارات فرهنگ نشر نو، تهران 1380، ص 52و53
4-سپنتا، ساسان، چشم انداز موسيقي ايرانف انتشارات مشعل، چاپ اول 1369، ص 12
5-ملاح، حسينعلي، منوچهري دامغاني و موسيقي، انتشارات هنرو فرهنگ، چاپ اول تهران 1363، ص 118
6-مشحون، حسن، تاريخ موسيقي ايران، ص 67
7-سپنتا، ساسان، چشم انداز موسيقي ايران، ص 14
در حال حاضر هیچ زنی در ایران ، خواننده نیست . این جمله را زود تفسیر نکنید و ادامه مطلب را بخوانید . منظور از خواننده در این جمله ، مسلما کسی است که یک آلبوم موسیقی را با طی مراحل قانونی که در هر کشوری وجود دارد ، به بازار موسیقی آن کشور عرضه می کند . منظور کسی نیست که در خلوت خود ، یا در منزل خود ، و یا در مجالس دوستانه و خصوصی می خواند . حتی کسی که بر اصول خوانندگی تسلط دارد و تکنیک های آن را می داند نیز اساسا در این جمله نمی گنجد . همانطور که گفتم در حال حاضر در ایران ، هیچ زنی خواننده هیچ آلبومی نیست . بنا بر این در یک بخش بزرگ و اتفاقا چشمگیر ( به خصوص در ایران که مردم از یک قطعه موسیقی فقط خواننده اش را می شناسند ) شاهد حضور زنان نخواهیم بود و قابلیت بررسی نیز وجود ندارد . گرچه همخوانی یکی از حوزه هایی است که زنان مسلط به فنون خواندن ، در آن گاهی فعالیت می کنند
حقیقت این است که حضور زنان در موسیقی ، هم اکنون بسیار کمرنگ و غیرقابل توجه است . متاسفانه این حضور هر چه به سمت موسیقی سنتی و اصیل ایرانی ، و موسیقی علمی و دارای چهارچوب پیش برویم کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود . در حیطه موسیقی سنتی ایران ، حتی نوازنده زنی که به چیره دستی همتای مرد خود باشد کمتر دیده می شود ( گرچه وجود دارد ) . نکته بسیار مهم این است که موسیقی ایران شدیدا مبتنی بر افراد است و در واقع ، این افراد هستند که بر روی صحنه باعث موفقیت یا عدم موفقیت یک اجرا می شوند . اینجا گروه اهمیت کمتری دارد . لذا اینکه یک نوازنده تا چه میزان چیره دست و مسلط باشد برای موفقیت شخص او بسیار حائز اهمیت و تقریبا اساسی است . زیرا رفتار نوازندگی او به طور تنها و مستقل بررسی می شود . در عرصه هایی چون آهنگسازی نیز به نظر می رسد یک خلا بزرگ دیده می شود . لا اقل در آثار شاخصی که هنگام ورود به بازار به سرعت جایگاه خود را پیدا می کنند حضور زنان آهنگساز بسیار بسیار کم و حتی قابل چشمپوشی است . موسیقی ایرانی اساسا در کار چندصدایی و ارکسترال جوان است ، بنا بر این تنظیم کننده ای که به شهرت رسیده باشد حتی در میان مردان نیز کم پیدا می شود ، تا چه رسد به زنان . صدابرداری ، میکس و تدوین ، و فعالیت هایی مشابه نیز به نظر می رسد حیطه هایی کاملا مردانه هستند و نگارنده تا کنون آلبومی ندیده است که امور فنی آن توسط یک زن انجام شده باشد یا در بروشور آن اینگونه قید شده باشد .
در حیطه ی موسیقی پاپ ، زنان بیشتر دیده می شوند . نه ! اشتباه نکنید ! باز هم خواننده ای وجود ندارد . در این حیطه ترانه سراهای زن جایگاه خود را یافته اند و البته برخی نوازندگان نیز در برخی آلبوم ها زنان هستند . متاسفانه در عرصه نوازندگی پاپ نیز زنان معمولا نوازنده های سولیست یا نوازنده ای که پارت او نقشی اساسی در شکل گیری ملودی و قطعه دارد نیستند . بلکه معمولا آکوردها و هارمونی ها را می نوازند . همچنین دختران گیتار به دست امروزه در نسخه تصویری آثار پاپ ( پخش شده از ایران موزیک ، شبکه مهاجر و ... ) مورد توجه تهیه کنندگان هستند که باز متاسفانه یا آکوردهای ساده را می نوازند و یا اصولا نمی نوازند و صرفا تزیینی هستند !!! رقصنده هم که در شرایط کنونی ایران وجود خارجی ندارد .
سوالی که من در اینجا می خواهم مطرح کنم این است که چرا علی رغم اینکه سهم قابل توجهی از
هنرجویان ساز ، خصوصا ساز ایرانی ، را دختران تشکیل می دهند ، اما در مراحل بعدی حذف شده یا وارد فعالیت جدی نمی شوند ؟ کافی است سری به یک آموزشگاه مطرح موسیقی ایرانی بزنید و بررسی کنید که چنددرصد از هنرجویان تار ، سه تار ، سنتور و به خصوص دف ، دختران هستند ... ولی چرا بازخور بعدی این قضیه را نمی بینیم ؟ و در موسیقی حرفه ای حضور ندارند ؟ آیا به راستی وقتی می گوییم نوازنده چیره دست در میان زنان دیده نمی شود ، این به این معنی نیست که نوازنده چیره دستی که زن باشد وجود دارد اما به جای اینکه در استودیو باشد ، در آشپزخانه اش است ؟
3 ) چــرا ؟
به نظر می رسد دختران و زنان ، در لایه های پایین تر حضوری درست و فعال دارند . اما هر چه به سمت حوزه های حرفه ای تر و تخصصی تر می رویم ، از حضور آنان کاسته می شود . ضمن اینکه امکان فعالیت در حوزه خوانندگی نیز فعلا اصلا مقدور نیست . منظور این است که ، دختران اشتیاق مناسبی به موسیقی دارند و لا اقل اشتیاق آنان کمتر از پسران نیست . همچنین حضور آنان در آموزشگاه های موسیقی و یادگیری نوازندگی یک ساز ، نیر قابل توجه و مناسب است . لطفا الان به این موضوع فکر نکنید که میزان استقبال از ساز ایرانی در مقایسه با ساز غربی چگونه است چرا که این آفت فقط مختص دختران نیست و در میان پسران نوجوان نیز ، پر طرفدار ترین ساز گیتار ( و گاهی گیتار الکتریک و سبک های هارد راک و دد راک و دد متال ) و پرطرفدار ترین سبک موسیقی پاپ است ( که در سال اخیر به طور قابل توجهی به سمت موسیقی های آمریکایی همچون راک تغییر موضع داده است ) . پس گفتیم که دختران در زمینه انتخاب ساز و حضور در مکان آموزشی فعال هستند . حتی در کنسرتهای آموزشی و پژوهشی که گاه به گاه توسط موسسات آموزشی برگزار می شود نیز حضور دارند . اما هر چه مدت سال های فعالیت آن ها در آموزش ساز ( که ملاکی برای پختگی و چیره دستی نوازنده است ) بیشتر می شود ، رفته رفته از حضور آنها کاسته می گردد . مثلا در گروه های حرفه ای ، در آلبوم ها ، اجراهای تکی و ... . به نظر می رسد می توان 3 عامل مهم را برای این پدیده ذکر کرد . اول نقشی است که جامعه ما برای دختران قائل می شود و رفته رفته آنها را در زندگی روزمره و یکنواخت حل می کند . " حل کردن " بهترین عبارتی است که می توان ذکر کرد . انتظاری که جامعه ایران از یک دختر 22 ساله دارد اصلا آن انتظاری نیست که از یک پسر 22 ساله دارد . یک دختر 22 ساله در چشم ایرانیان باید صاحب ده ها هنر و ظرافت ، وقار ، تشخص ، تفکر ، مصلحت اندیشی ، و حتی صاحب شوهر و فرزند باشد . اما امروزه ایرانیان برای یک پسر 22 ساله هنوز حد زیادی از خوشگذرانی ، لا ابالی گری ، بی قیدی ، بی فکری و بی مسئولیتی را می پذیرند و گویا در انگاره های آنان مرزهای جوانی کردن برای پسران کش آمده است !!! به خصوص وقتی دختران وارد یک زندگی خانوادگی می شوند معمولا دیگر فرصتی برای پرداختن به ساز و آواز ندارند . نگارنده زوج های جوان زیادی را دیده است که شوهر ، به آموختن یک ساز مشغول است اما زن ، نه فرصتش را دارد و نه امکانش را . چرا که ساعات حضور او در بیرون از منزل مقوله ای است که باید تحت کنترل و بازبینی باشد .
دلیل دوم برخی ممنوعیت های مذهبی و ناشی از قوانین است که فکر می کنم نیازی به ذکر ندارد . معمولا در صدور مجوزها برای برنامه های موسیقی حساسیت زیادی روی تعداد نوازنده های زن گروه و وضع ظاهری آنها وجود دارد و در مواردی موجب ملغی شدن مجوز می گردد . دلیل سوم نیز ، همان عدم امکان ورود زنان به حیطه خوانندگی است که می تواند به عنوان یک حالت خاص از دلیل دوم مطرح شود . حقیقت این است که فرهنگ موسیقایی ایرانیان خواننده محور و کلام محور است . آواز ایرانی که بهترین و تخصصی ترین شکل موسیقی ایران است کاملا مبتنی بر کلام شعرا است و ایرانیان برای خواننده یک اثر ارزشی معادل کل قطعه قائل هستند . لذا اینکه کسی حتی با سعی و کوشش فراوان امکان حضور در این عرصه را نداشته باشد ، مسلما به عنوان یک عامل ضدانگیزشی و عاملی برای رخوت و کسالت هنرجو مطرح می شود . در مجموع به نظر می رسد مجموعه ای پیچیده از عوامل مختلف همچون عوامل فرهنگی ، مذهبی ، تاریخی و غیره و نیز البته سستی و کم کاری خود دختران جوان ، باعث شده تا موسیقی ایران نیز مانند بسیاری دیگر از وجوه ، حیطه ای مردانه باشد .
4) پیامد ها :
موسیقی ، هنری خاص است . به عقیده بسیاری از علمای موسیقی ، این هنر تاثیرگذارترین هنرهاست و می توان تاثیرات آن را بر روح و روان انسان حتی در همان لحظات اول مشاهده کرد . خلق موسیقی ماندگار و هنری ، مسلما به روحیه ای زاینده و پویا و لطیف نیاز دارد . ایران ، نیمی از استعدادهای روحی خود را که در اختیار زنان و دخترانش است ، از این حیطه حذف نموده و به تک ستاره های مرد دلخوش کرده است . این در حالی است که برخی از چهره های شاخص موسیقی ایرانی از میان زنان بوده اند . قمرالملوک وزیری خواننده ای که نامدارترین استاد آواز ایران ، استادمحمدرضا شجریان ، در خاطراتش از تاثیرپذیری از او بارها یاد می کند ، دلکش ، مرضیه ، پوران ، الهه ، و خوانندگان معاصری چون هنگامه اخوان ، پریسا و ... همگی از کسانی بوده اند که بخشی از آثارشان با اقبال مردمی مواجه شده است . حذف روحیه زنانه از حیطه های خواندن ، نواختن و آهنگسازی ، منجر به این می شود که بازدهی و مقبولیت این حیطه ها فقط به همان اندازه نیمی از استعدادها که از آن استفاده می کند باشد . جالب اینجاست که ایرانیان همیشه به برتری حس هنری و ظرافت روحی زنان اذعان داشته اند و جالب تر اینکه با همین بهانه آن ها را از بسیاری حوزه های جدی تر و خشن تر حذف کرده اند ، اما در حوزه موسیقی نیز که عملا جایگاه لطیف طبعان و ظریف اندیشان است اثری از آنان دیده نمی شود . به هر حال ، نگارنده مطمئن است که این رویه در آینده نزدیک به موسیقی ایرانی لطمه های جدی خواهد زد . امروزه موسیقی راک اند رول ، نفوذ بسیار زیادی در میان جوانان ایرانی پیدا کرده است . توجه داریم که هر گاه یک موسیقی نفوذ پیدا می کند ، هنرمندان آن موسیقی ، فرهنگ سازی و ارکستراسیون آن موسیقی و اشعار آن موسیقی نیز به طبع موسیقی ، گسترش و نفوذ پیدا می کنند . پس متعجب نخواهیم شد اگر بدانیم بالاترین آمار فروش ساز مربوط به گیتار است و علاقه زیادی نیز برای پرکاشن ، جاز و درام به وجود آمده است . اگر نیمی از جوانان ایران ، که دختران هستند ، از این موسیقی کنار گذاشته شوند و علایق و قهرمان های خود را در این موسیقی پیدا نکنند ، در واقع به فرآیند نابودی این موسیقی کمک شایانی کرده ایم . موسیقی ایرانی ، برای انسان های ایرانی است . هر جوان ایرانی ، اعم از دختر و پسر باید بتواند احساسات و روحیاتش را در قالب این موسیقی بروز دهد و با شنیدن قطعاتی از قهرمانانش در این حیطه موسیقی ، لذت ببرد .
بعد از مدتها انتظار اولين آلبوم گروه جذاب و پرطرفدار «آبجيز» Abjeez به اسم «همه» منتشر شد. اين گروه را صفورا و ملودى صفوى در سوئد به راه انداختهاند تا ترانههايی انتقادی و اجتماعی را با كلام فارسی و در قالب موسيقىای ارائه دهند كه تاثير گرفته از سبكهای مختلف از جمله پاپ، فلامنكو و Reggae است. دو «آبجى» Abjeez در گپى با «عصر شنبه» از شروع فعاليتهاى خود و اولين آلبوم گروه سخن گفتهاند.
*****************
دويچه وله: صفورا و ملودی عزیز، هر دوى شما خیلی زود با موسیقی آشنا شدید. تا آنجا که میدانم، صفورا به مناسبت دهمین سالگرد تولدش یک دستگاه کارائوکه هدیه گرفت و این دستگاه هم سرنوشتش را رقم زد. صفورا، کی بود که تصمیم نهاییات را گرفتی؟ به خودت گفتی موسیقی زندگی من است یا اینکه دستکم جز مهم و تعیینکنندهای از زندگی من است؟
صفورا: فكر میكنم همان موقعها بود، یعنی وقتی کوچک بودم، صداى گيتار و آواز برادرم گوش میدادم. بعد خیلی دوست داشتم من هم یاد بگیرم. و همان موقعها که این دستگاه را گرفتم، دیدم که من هم دوست دارم این کار را بکنم و بعد از دوران مدرسه سه سال كالج موسيقى رفتم.
دويچه وله: به سبک خاصی علاقه داشتى؟
صفورا: فلامنكو اولین سبكى بود كه خیلی من را گرفت و خیلی دوستش داشتم. برای همین رفتم اسپانیا و مدتى را در آنجا به آموزش گیتار و آواز فلامنکو گذراندم. ولی بعدا دیدم که نه، خیلی سبکها هست که دوست دارم و خیلی موسیقیها و سبكهاى مختلفی وجود دارد كه من را جذب میكند. برای همین گروه «آبجيز» را تشکیل دادم. یعنی توی گروه «آباجی» رسیدم به اینکه میتوانیم همه این سبكها و موسيقىهاى مورد علاقهام را تركيب كنيم.
دويچه وله: ملودی، اینطور كه در سایت گروه «آبجیز» ذكر شده، تو از سن ۲۰ سالگی بهبعد زندگی کولیواری را تجربه کردی، البته کولیوار به این معنی که یکجا بند نمیشدی و میخواستی زندگی در کشورها و شهرهای مختلف را تجربه کنی. این از لحاظ موسیقی هم روی تو تاثیر گذاشته؟
ملودی: مسلما وقتى آدم هر فرهنگ جدیدی را تجربه میکند با موزیک آن فرهنگ هم کمی آشنا میشود، ولی فکر میکنم از لحاظ ایدههایی که برای شعرنوشتن، به ذهنم رسيده، تأثيرگذار بوده.
دويچه وله: هر دو شما اگرچه در ایران بهدنیا آمدید، اما در سوئد بزرگ شدید و طبیعتا زندگی در کشورهای دیگر را هم تجربه کردهاید. آیا همیشه حس میکنید که ایرانی هستید یا خودتان را یکجورایی شخصیت چندفرهنگی میدانید که ایرانیبودن هم جزیی از آن هست؟
ملودی: من چون در سن ۱۲سالگی ایران را ترک کردم، فكر میكنم كه بیشتر احساس ایرانیبودن دارم تا صفورا. ولی در عینحال ایران هم که میروم، احساس میکنم که صددرصد بعنوان یک ایرانی آنجا پذیرفته نمیشوم. بنابراین شاید یک تلفیقیام از تجربههای مختلفی که داشتم از فرهنگهای مختلف، اما خب دوست دارم که در درجه اول بعنوان ایرانی شناخته بشوم.
صفورا: در واقع دنيا وطن من است. ملیت من جهانیست. البته من اگر سوئد باشم و كسی از من بپرسد، نمیگویم سوئدیام و میگویم ایرانیام. اگر هم ایران باشم و بپرسند، میگویم ایرانیام. یعنی توی دلم ایرانیام، توی قلبم. ولی راستش فکر کنم یک چیز «مخلوطى» شدهام و مثل خيلى از كسانى که مثل من بیرون از ایران دور از وطنشان بزرگ شدهاند، همه چیز روی من تأثير گذشته.
دويچه وله: یعنی موسیقی «آبجیز» هم از این چند هویتی تو تأثیر گرفته؟
صفورا: درست است. موسیقی «آبجیز» اصلا اینطوری نبوده که فکر کنم دوست دارم، این سبک را با آن سبك تركيب كنم. چیزی که درآمده، قسمتى از من است، از شخصیتام، آنجوری که هستم. یک كم ايرانى هستم، يك كم اسپانيايى، يك كم سوئدي و ... و براى همين زبانم هم اينجورى است.
دويچه وله: کی تصمیم گرفتید که اصلا گروه «آبجیز» را راه بیندازید؟
صفورا: راستش، کی تصمیم گرفتیم ملودی؟
ملودی: تصمیماش فکر میکنم که... ما یک دهسالی هست که باهم کار میکنیم، ولی خب جنبهی تفننی داشت. تا وقتی که یک سفر ایران رفتیم و آنجا دوست و آشناها که کارمان را شنیدند خیلی تشویقمان کردند و احساس کردیم، چقدر همه تشنه يك سبك جديد هستند. آنجا بود كه فکر میکنم هر دو ما قلبا تصمیم گرفتیم که باید با كارهايمان را عرضه كنيم. ولی دوسال پیش گروهمان را تشکیل دادیم، یعنی بعد از آن زمان دنبال افراد گروه میگشتیم که آنها را هم صفورا خودش بهمرور زمان واقعا گلچین کرد از میان موزیسینهایی که باهاشان آشنا شده...
دويچه وله: اعضای گروه از شروع کار تا بحال ثابت ماندهاند یا اینکه تغییر هم کردهاند؟
ملودى: الحمدالله ثابت ماندهاند و انشاالله ثابت خواهند ماند.
دويچه وله: اعضای گروه اگرچه غيرايرانى هستند، اما اسم مستعار ایرانی هم دارند؟
صفورا: بله. Robin Cochrane که درگروه ما درامز ميزند، در واقع اسکاتلندی- سوئدیست و اسمش هست «رامین». Erland Hoffgard كه باسیستمان هست و نروژیـ سوئدیست و اسمش هست «اردلان». Paulo Murga شیليايیتبار که در گروه ما سازهای پرکاشن میزند و است و اسمش هست «پهلوان». و «جوان» اسم مستعار Johan Moberg گیتاریستمان است که سوئدیست، ولی از همه ما ايرانىتر است.
دويچه وله: از چه لحاظ؟ ایرانی بودنش در چيست؟
ملودى: شخصیتاش، دستدلبازیش، محبتاش...
صفورا: شوخیهایش، طنزش..
دويچه وله: جذابیت واژه «آبجى» برای شما در چه بود که اسم گروهتان را گذاشتید «آبجیز»؟
صفورا: بهتر است ملودی بگوید، چون هر وقت من یک چیزی میگویم، میگوید نه اینجوری نبود.
ملودى: راستش اولین ایدهای که داشتیم برای اسم گروه، میدانم که باورنکردنیست، ولی حقیقت دارد، قرار بود باشد «ذوجنبتين». قرار بود اسم گروهمان را بگذاریم «ذوجنبتين». بعد هر کی شنید با ما دعوا کرد. گفت آخر خجالت بکشید این هم اسم است، نه میشود تلفظ کرد، نه به یاد آدم میماند. خلاصه دیگر شروع کردیم دنبال یک اسم دیگر گشتن. همینطور اسمهای مختلف را امتحان میکردیم، میخندیدیم و شوخی میکردیم که بعد یکدفعه «آبجیز» از آب درآمد.
دويچه وله: سبک ترانههای «آبجیز» متفاوت است، هم Reggae است، هم پاپ و با رگه هايى از موسيقى فلامنكو. تنها عنصر ایرانی کارهای «آبجیز» در واقع کلام فارسیست. هیچوقت در فکرش بودید که از لحاظ موسیقیایی رنگ ایرانی بهکارتان اضافه کنید؟
صفورا: بله، تو فکرش بودیم. اتفاقا از اول وقتی آهنگ «آبجیز» را من و ملودی درست میکردیم بیشتر سازهای ایرانی تو فکرمان بود. البته کمکم اینجوری شد که امروز هست ولى خب دوست داریم امتحان بکنیم و بايد ببينيم كه به مرور چه مىشود.
دويچه وله: یعنی دنبال نوازنده میگردید یا اینکه خودتان نوازنده دارید، فقط میخواهید ببینید چه جوری...
صفورا: نه، نوازنده خیلی زیاد هست. وقتی که لازم باشد اين كار را مىكنيم، اما شخصیت خوب خیلی مهم است که اينكه به گروه ما بخورد.
دويچه وله: ملودی جان اگر اشتباه نکنم شعر ترانهها همه از توست و آهنگها از صفورا. تو که خودت شعر و ترانه میگویی، آهنگ و ملودی خاصی هم توی ذهنات هست یا اینکه ایدهات را روی کاغذ میآوری و با صفورا مینشینی به اصطلاح لباسی مناسب برای این کلام میدوزید؟
ملودی: خب خیلی از کارهای این آلبوم واقعا قدیمیست، یعنی شاید مثلا امروز مقایسه بشود با کارهای جدیدمان، واقعا توی آن فرق را احساس کنى. چون ملودی دهسال پیش با الان خیلی فرق میکند. اوایل، چون نزدیک هم بودیم، با هم مینشستیم و همزمان که من شعر را مینوشتم، صفورا هم با گیتارش مینشست و همینطوری بازی بازی میکرد تا یک چیزی درمیآمد كه هردومان راضی باشیم. ولی بعد بخاطر فاصلهی مسافتی که میانمان بود، مجبور بودم من شعرها را جداگانه بنویسم و بعد بفرستم برای صفورا و اون خودش براساس معنا و مفهوم آن شعر برایش آهنگ بسازد. بنابراین دیگر من توی ذهنم آهنگی را نمیشنیدم، چون میدانستم که در هرحال یک چیز دیگر خواهد شد و بیشتر روی معنا و آنچیزی که میخواستم بیان کنم تمرکز میکردم.
دويچه وله: سر قطعات زود به نتیجه میرسید یا اینکه شده باهم زیاد مشورت کنید و کلنجار بروید؟
صفورا: نه زیاد مشکل نداریم، چون ملودی خیلی مهربان هست و زیادی گیر نمیدهد، وقتی میبیند نمیشود ولش میکند.
ملودی: ما خوشبختانه چون هردومان به کار هم اعتماد میکنیم و کار همدیگر را قبول داریم، به آنصورت تو کار همدیگر دخالت نمیکنیم. البته این به این معنا نیست که هرچی صفورا درست بکند من صددرصد بپذیریم، گاهی اوقات باهم بحث هم میکنیم. ولی فکر میکنم هردومان دلمان میخواهد که آن یکی بتواند قانع کند که چرا؟ مثلا اگر صفورا قسمتى از شعرم را درست نمیفهمد، میخواهد که قشنگ برایش توضیح بدهم یا اگر من بهش میگویم این جای موزیک را به نظر من اینجوری بکنیم یا از این صدا استفاده کنیم، صفورا از من میخواهد که قانعاش کنم که چرا. یعنی همیشه باید یک دلیلی داشته باشیم برای هرکاری که میکنیم.
صفورا: البته اين صفوراست که همیشه میخواهد بداند چرا، چرا، چرا.
دويچه وله: ملودى، تقریبا تمام ترانهها مضمون انتقادی- اجتماعی دارند. این شعرها حاصل تجربیات خودت است یا اینکه چیزیست که در جامعه، جمع دوستان و آشناها دیدی و از لحاظ سوژه بهنظرت جالب آمده.
ملودی: همه چیزهایی که گفتی. یعنی هم بعضیهایش چیزهایی بوده که تجربهی خودم بوده... ولی خب مسلما چیزهایی بوده که با آنها برخورد کردم و برام جالب بوده توی زندگیام. خیلیهایش تاثیر سفرهایی بوده که به ایران داشتم. همین!
دويچه وله: به نظر من یکسری از قطعات آلبوم واقعا به فرهنگ و ملت خاصی برنمیگردد، مثلا «ترانهی من با تو هستم» یا «برگرد» که ترانهایست عاشقانه میتواند به همان اندازه حرف دل یک ایرانی باشد که حرف دل یک سوئدی و یا آمریکایی. ولی بعضی ترانهها هست که بطور مستقیم از یکسری رسوم، عادتها و رفتار ما ایرانیها انتقاد میکند، مثل «چرا»، «خواستگاری» و یا مثلا ترانهی «ادعا» که انتقادیست که ما ایرانیها اینقدر ادعامان میشود. فکر میکنی ما چرا اینقدر پرمدعا و متوقع هستیم؟
ملودی: من خودم را جدا نمیدانم از جامعه ایرانی. فکر میکنم ادعامان یکمقدار زیادی بخاطر ناآگاهی هست و اینکه شناخت نداریم واقعا روی آدمها و فرهنگهای دیگر و دنیا. و هرچی انسان دنیایش کوچکتر باشد، ادعایش هم بیشتر میشود.
دويچه وله: مثلا در سفرهایت به ایران چه مورد مشخصی را دیدی که خیلی توی چشمات خورد؟
ملودی: خیلی سخت هست اینجوری بخواهم بگویم، ولی واقعا توی زندگی روزمره همه ما ایرانیها این مسئله هست. شاید آن اختلاف طبقاتی وحشتناکی که در ايران میدیدم و آنچیزهای ظاهری که واقعا مثل طبل توخالی بود، آنها بیشتر تاثیر گذاشت. درهرحال ملت خیلی پرمدعایی هستیم دیگر، خوبیهای زیادی هم داریم، نمیخواهم فقط انتقاد کنم، ولی فکر میکنم که این مسئلهی ادعا واقعا چیز مهمیست و باید رویش کار کنیم، اگر میخواهیم تغییری بدهیم توی جامعهمان.
دويچه وله: یکی دیگر از ترانههای جالب قطعهی «خواستگاری»ست که در آن بحث و مسایل خواستگاری و زندگی آتی زناشویی مطرح شده، از مسئلهی شیربها و مهریه گرفته تا اینکه اگر ازدواج از روی عشق نباشد، این عشق و محبت کمکم بوجود میآید و حتا با آمدن بچه سستی زندگی از بین میرود و این پیوند محکم میشود. آیا چنین چیزهایی را هم بین ایرانیهای خارج از کشور دیدی یا اینکه از شنیدهها و نقلقولهای مربوط به خواستگاری در ایران برای شعر این ترانه استفاده کردی؟
ملودی: نه، توی خارج از کشور هم خیلی با این مسئله برخورد کردم. ولی این شعر را من زمانی نوشتم که خودم در سنی بودم که خیلی مسئلهی خواستگاری و اینجور چیزها توی زندگیام مطرح بود، برايم جالب بود و میدیدم که چه جوری آدمها به مسئلهی ازدواج برخورد میکنند. توی اروپا یکمقداری کمتر هست و همینطور توی آمریکا، ولی باز در آمریکا نسبتا بیشتر احساس میکنم که ایرانیها سنتیترند و به آن اصول و اخلاق سنتی ایرانی پایبندند.
دويچه وله: بپردازیم به یکی از ترانههای جالب آلبوم «همه»، به اسم «گریهی مرد». اینطور که معلوم است مردهای ایرانی از همان اول مرد بهدنیا میآیند و در سن دوسالگی هم بهشان میگویند، مرد که گریه نمیکند! مرد ایرانی هم دیدید که بقول خودتان گریه اساسی بکند؟
ملودى: بله! البته این چیزی نیست که فقط به ما ایرانیها مربوط بشود. اصولا توی کشورهای گرمسیر و خاورمیانه این مسئله واقعا صدق میکند که آقایان نباید احساسشان را نشان بدهند، این یک ضعف است. و آدم وقتی فکر بکند میبیند که خب این آقایان در واقع در دامن یک مادر بزرگ میشوند دیگر، و این... ما خود خانمها هستیم که این تفکر را توی ذهن پسرهایمان میکاریم و همینجوری هم بالاخره جامعه تشویق میکند که پسرهایمان اینجوری بشوند و احساساتشان را نشان ندهند.
دويچه وله: تا چه اندازه سعی میکنید، یا بهتر است بگویم، دقت میکنید كه آهنگ نه فقط از لحاظ ریتم، بلکه کلا از لحاظ مود، انتخاب سازها، رنگآمیزی به شعر بخورد. مثلا در ترانهی «آینه» بعد از اینکه میخوانید: «بار میآیم که بشم خجول و ضعیف/ این روح مثل حبابه و ظریف»، صدای ظریف گیتار هم بعد میآید.
صفورا: هیچ چيز در گروه «آبجيز» اتفاقی نیست. نه، شوخی میکنم. در موسيقى قطعات و شعرهايى كه خواهرم مینویسد، خیلی کم اتفاقیست. من همانطوری که قبلا گفتم، همیشه باید بدانم كه چرا! اگر یک کاری را میکنم، باید یک دلیلی داشته باشم، وگرنه برایم سخت است.
ملودی: برای همین هم هست که صفورا موزیک را بعد از اینکه شعر را من نوشتم میسازد، برای اینکه واقعا براساس شعر سعی میکند موسیقی را تنظیم بکند.
دويچه وله: خیلی از ترانهها حالت داستان را دارد. در واقع یک داستان را تعریف میکند، حالا میخواهد «خواستگاری» باشد، میخواهد «گریه مرد» باشد. آيا ایدهای به ذهنات میرسد و بعد در طول روزهای مختلف مینویسی، یا اینکه مثلا واقعا یک چیزی به ذهن تو میرسد و شروع میکنی به نوشتن و فورى تمامش میکنی؟
ملودی: نه یک ایده میآید، بعد آنوقت مینشینم مینویسم و رویش کار میکنم و تغییرش میدهم، رویش فکر میکنم. تا حالا نشده مثلا یکروزه بنشینم و یک شعری را بنویسم. صفورا هم خیلی سختگیر هست و باید بتوانم توضیح بدهم که چرا؟
دويچه وله: اسم یکی از ترانهها هست «نسل من». نسل ما چه نسلیست، چه خصوصیات خوب و بدی دارد که نسلهای قبلی ندارند؟
صفورا: نسل خیلی شلوغی هست، همه چیز باید زود پیش برود و نتیجه را زود ببیند. پیشرفت تکنولوژی و همه چیز سريعتر پیش میرود از پیشرفت فکری و احساسی ما آدمها و ما آدمها را در موقعیت سختی میگذارد. مسلما هم خصوصیات مثبت و هم منفی هست توی این نسل، ولی خب... من فکر میکنم این شلوغی هست و این سرعت.
دويچه وله: یعنی نمیتوانید خودتان را از اين شلوغى رها کنید، دست خودتان نیست؟
صفورا: آره من فکر میکنم خیلی آدمها، یعنی اکثرمان میافتیم تویاش و یکجورایی ...
ملودى: مثل گردابه.
صفورا: یکجوری احساس میکنم همه دور میشویم از خودمان و از درون و احساساتمان...
دويچه وله: یعنی در دست ما نیست یا در دست ماست؟
صفورا: همیشه در دست ماست، ولی یادمان میرود که در دست ماست. برای همین اولین آهنگ آلبوم اسمش هست «در دست ما است».
دويچه وله: کار تهیه این آلبوم کلا چقدر طول کشید؟
صفورا: ۹ ماه، مثل یک بچهی کوچولو!
دويچه وله: ولی «سزارین» نبود؟
ملودى: سزارین خیلی سختی بود و پزشک اصلی هم برادرمان صوفى بود كه از جمله كارهاى صدابردارى را انجام مىدهد.
دويچه وله: اسم این آلبوم را گذاشتید «همه» چون مضمونش به همه مربوط میشود؟
صفورا: بله، حدسات کاملا درست بود.
دويچه وله: زیاد هم فکر نکردید که چه اسمی بگذارید روی آلبوم.
صفورا: چرا خیلی فکرها کردیم اتفاقا ...
ملودی: آره یادم هست که ما وقتی داشتیم راجع به اسم آلبوم فکر میکردیم، واژهی «همه» خیلی میآمد توی زبانمان. اینقدر هی استفاده شد که صفورا برگشت گفت، اصلا ببین ملودی، باید بگذاریم اسمش را «همه»، چون واقعا مربوط میشود به همه. ما میخواستیم یک اسمی بگذاریم که مثلا بتواند بیانگر یکجورایی تنوع آهنگها باشد، خب بالاخره سبکهای مختلف توی آلبوم هست که میتواند برای همه جذاب باشد. یعنی خیلی از کسانی که کارهای ما را گوش میکنند میگویند قشنگیاش به این است که هر سبكى که ما دوست داشته باشیم، بالاخره یکجورایی در آن پیدا میشود. راستش ایده از اول این بود که برای بچهها و جوانهای ایرانی توی ایران بتوانیم یک سبک جدیدی را بیاوریم و یک انگیزهای بشود برایشان که کار کنند، مخصوصا موزیسینها. با عشق به بچههایی که توی ایران هستند ما این را درست کردیم. برای همین هست که شعرهایمان همه به فارسیست. چون خیلیها به ما پیشنهاد کردند که بیاییم مثلا به زبانهای مختلف، چون الان به دوـسه زبان احاطه داریم، گفتند خب چرا نمیآیید این شعرها را به انگلیسی، اسپانیایی و سوئدی این چیزها هم بنویسید که مثلا...
دويچه وله: مخاطب بیشتری داشته باشید...
ملودی: دقیقا مخاطبتان گستردهتر بشود. ولی ما نمیخواستیم این کار را بکنیم. ما میخواستیم صددرصد اولین آلبوم به فارسی باشد، برای اینکه جوانهای ایرانی هم بتوانند یک چیزی داشته باشند که اگر قابل میدانند، به آن رجوع كنند.
دويچه وله: كسانى كه در ایران هستند، اصلا چه جوری میتوانند به کارهای شما دسترسی پیدا کنند؟
ملودى: این واقعا یک معضل است، چون ما خب قانونا که نمیتوانیم آلبومان را در ايران منتشر کنیم، و متاسفانه آدم قابل اعتمادی که بتواند آنجا برای ما اين آلبوم را عرضه كند و بفروشد، پيدا نكردهايم.
صفورا: البته به تلاشمان ادامه میدهيم، چون صددرصد میخواهیم که برسد به دست بچههای ایران. چون همانطور که قبلا گفتیم، برای آنها از اول این کار را شروع کردیم.
دويچه وله: آنهایی که خارج از کشورند چطور میتوانند آلبوم شما را تهیه کنند؟
ملودى: از طريق cdbeby.com یا از طریق سايت ما abjes.com. گوشههايى از قطعات را هم در سايت گذاشتهايم كه علاقمندان ميتوانند به آن دسترسى داشته باشند
منبع : دويچه وله - صداي آلمان
خبرهاي مرتبط :
گفتوگو با افسانه رثایی:از عروض تا پرواز پرندهها
گپى با مينو جوان:هنرمند اگر به كارش باور دارد، بايد جرأت بهخرج بدهد
انتشار آلبوم جدید گروه باربد
گفتگو با سيما بينا
اروميه، نغمههاى آشورى
درباره خانم ارفع اطرائی
گفتگوی اختصاصی با پری ملکی سرپرست گروه خنیا:زندگی در اینجا در پرده عشق می نوازد
گفت وگو با خاطره پروانه:گذشته را تكرار مى كنيم
گفت وگو با خانم سيمين غانم :همه گل گلدون من را مى خواندند
حميد متبسم از نقش و تاثير صداي زن در موسيقي ايران ميگويد
«افسانه رثایی» از جمله خوانندگان مطرح و پرسابقهي موسیقی ایران است. او تحت تاثیر صدای گرم پدرش - فرزند ارشد ضیا الذاکرین رثایی، يكي از خوانندگان مطرح دوران خود كه شیوه آوازی خاصی داشت - به خوانندگی روی آورد. در سال 1353 توسط پدرش به «داريوش صفوت» در «مرکز حفظ و اشاعهي موسیقی» معرفی شد و در آنجا کلاسهای مرحوم «محمود کریمی» را گذراند. طی 9 سال تحصيل در اين مركز، ردیفهای آوازی را در محضر ایشان فراگرفت. او سالهاست که عليرغم وجود مشكلات رايج و نگاه نادرست جامعه به آنهایی که در رشته آواز فعالیت میکنند - که طبعاً كار را برای یک زن دشوارتر نيز میکند - در عرصهي موسیقی آوازی و آموزش اين هنر، حضوری جدی و مستمر دارد. با او دربارهي موسیقی آوازی به گفتوگو نشستیم.
اغلب موسیقیدوستان، افسانهرثایی را بيشتر به خاطرحضور درآثارحسينعلیزاده میشناسند. ازپیشینه فعالیتهایتان بگویید. چهشد که با آقای علیزاده به همکاری پرداختید؟
سال 1361 بود که بهخاطر شرایط خاص سیاسی و اجتماعی آن دوران، بتدریج عذر خانمها خواسته شد و ما کنار گذاشتهشدیم. از آنجا به هنرستان آزاد کوچ کردیم ومدتي در آنجا با مرحوم كريمي کار را ادامه دادیم تا اینکه آنجا هم به همان مشکل برخورد. نهایتاً کلاسها در منزل استاد ادامه پیدا کرد. در بهار سال 63 راهی سفری به فرانسه شدم. خاطرم میآید که پسرم آن موقع چهار ماهه بود. آن موقع اولینبار بود که مرحوم کریمی به من اجازه دادند تا رسماً بخوانم. در آن مقطع زمانی تقریباً کل ردیفهای آوازي را نزد ایشان گذرانده بودم و فقط راستپنجگاه باقیماندهبود. در پاریس به پیشنهاد آقای «ژان دورینگ» در شبكهي راديويي «France Music» بهطور رسمی قطعاتي را با همراهی «حسين عمومی» نوازندهي نی و «مجيد خلج» نوازندهي تنبک ، در بیات شیراز به اجراگذاشتيم. وقتی بعد از حدود 3 ماه به ایران برگشتم با خبر شدم که استاد كريمي ناراحتی شدید قلبی دارند و مدتی است كه در بیمارستان بستریاند. تنها فرصت پیدا کردم که او را یکبار در منزلش ملاقات کنم كه متاسفانه فردای همان روز ايشان فوت کردند. در بحبوحهي چهلم درگذشت مرحوم کریمی، نوار ضبط شده در فرانسه به دستم رسید و در این مراسم پخش شد. آقايان «دهلوی» و «گلزاری» تشویقم کردند تا آموختههایم را مورد استفاده قراردهم. اولین سوالی که از من کردند این بود که میتوانی یک مطلب را دو بار تکرار کنی؟ متوجه نشدم. گفتند یک درآمد ماهور را دو بار میتوانی مثل هم تکرار کنی؟ این یعنی شروع تدریس. پس از آن، بهخاطر روشن نگاه داشتن چراغ اطاق استاد، در انجمن زرتشتیان بهتدریس مشغول شدم. هفت سال در انجمن درس آواز میدادم. در همان دوران خانم «دهلوی» سنتور، مرحوم «صالحی» و بعدها آقاي «ظریف» تار و مرحوم «فرهنگفر» ضرب درس میدادند. در سالروز فوت مرحوم «کریمی» تصمیم گرفتیم به همراه خانم «دهلوی» و «محمد اسماعیلی» که ده سالی بود به روی صحنه نرفته بودند، کنسرت برگزار کنیم. از آن سال تا دهمین سال درگذشت مرحوم کریمی، سالانه یک شب در انجمن زرتشتیان و دو شب در منزل یکی از دوستانمان به یاد او اجرا داشتیم. در بعضی از این اجراها آقاي «سیامک بنایی» هم ما را همراهی میکرد.
در سال 67 آقای «علیزاده» به ایران برگشت و کنسرتهای پرشورشان در تهران برگزار شد. از طریق یکی از دوستان این فرصت برایم مهیا شد تا از ایشان - که همواره آرزوی همکاری با او را داشتم- در یکی از برنامههایمان دعوت کنیم. در همان زمان و به پیشنهاد آقای «علیزاده»، در منزل خانم «فاخره صبا» جلساتی با موضوع بررسي كارشناسي متدهاي آموزشي برگزار ميشد. در این جلسات من بههمراه خانمها «صبا»، «دهلوی»، «سیما بینا» و آقایان «دهلوی» و «علیزاده» حضور داشتيم. در جریان این گفتوگوها، طرح شکلگیری یک گروه کاری ریخته شد که بعدها با فعاليتجدي در منزل آقای علیزاده نتيجه داد. گروه «همآوایان» ثمرهي اين فعاليتهاست. در این جلسات و کلاسها اکثر هنرمندان حاضر بودند و بحثهای زیادی صورت میگرفت. اولین تجربهي رسمی گروه، در آلبوم «نوبانگ کهن» شكل گرفت. بعدها خانم «جهانگیری» هم به ما ملحق شدند که به موسیقی فیلم «گبه» انجامید و با آمدن خانم «نیکنام» و آقای «صمدپور» هم که در «راز نو» با هم همکاری داشتیم، گروه شکل کاملتری گرفت.
در حال حاضر تنها مرجع مستند ما برای آواز همان ردیفهای استاد کریمی است ولی در حوزهي آموزش و تکنیکهای آوازی، مراجع مستند و مدونی نداریم. آیا این یک مشکل نیست؟
روش آموزش قدما بهصورت سینهبهسینه بود. حتی برای من که پدرم بهعنوان یک خواننده در کنارم بود، روشن نیست که آموزش آواز در شيوههاي سنتي دقیقاً چطور انجام میشد. وقتی از او یا هر کس دیگری میپرسیدیم که فلان شیوهي آواز را چطور یاد میگرفتید، با این جمله که «برایمان میخواندند و ما هم حفظ می کردیم!» مواجهه میشدیم. این حرفها خیلی طبیعی نيست، اما نمیتوان هم انکارش کرد. به هرحال انتقال تدریجی آواز در آنزمان امکانپذیرتر بود چون این نوع موسیقی در زندگی مردم تنیده شدهبود. خانوادهها هم بیشتر دور هم بودند و هم اهل این نوع موسیقی. محفلهای هنری دوستانه آنزمان، کم از یک دانشکده نداشت. نقل میشود که این فرهیختگان بهطور مداوم در منزل يكي از استادان جمع میشدند. در این محافل که در آن هنرمندان رشتههای مختلف از جمله شاعر، نویسنده، نوازنده، خواننده دور هم جمع میشدند، امکان نداشت که بحثی در مورد موسیقی سرنگیرد. موسیقی بخشی از زندگی بود. با آغاز بهكار رادیو به جرات ميتوان گفت که اوج موسیقیِ تبلوریافتهي آنزمان از طریق آنتن راديو به گوش همگان ميرسید. هنوز هم مهمترین آثار موسیقی کشور را باید در دورهي بین 1332 تا 1347 جستجو کرد. اما امروزه، دیگر روشهای گذشته، به دهها دلیل پذیرفتني نیست. اگر چه ظهور ابزارهای ضبط صوت و نتخوانی کمک بزرگی به حفظ و آموزش موسیقی کرد، اما در مورد آواز، هنوز هم گرفتار هستیم. نت و سلفژ در موسیقی آوازی ما کاربرد مناسب پیدا نکرده. البته افرادی مثل آقایان علیزاده، دهلوی یا روشن روان بحث های مهمی در خصوص تدوین شیوهي تدریس آواز مطرح کردند. از آناتومی حنجره، نفسگیری، تغذیه و نرمشهاي مخصوص اين كار گرفته تا تکنیکهای آوازی، حفظ صدا ، انواع وسعتهاي صدايي، تعیین مرزهای صدای خواننده و بسياري موارد ديگر. اين مباحث در غرب سالهاست که مستند شده، اما در ایران همچنان با نبود آن مواجه هستیم. حاصل اینکه حتی یک کتاب در زمینهي موسیقی آوازی تالیف نشده است. بگذریم که بسیاری از این اصول در موسیقی قدیم ما بهصورت غیر مستند وجود داشت. مثلاً در تعزیه خوانی میگفتند كه فلانی «علی اکبرخوان» است. در واقع هر خواننده وسعت صدایی خاصی مثل تنور و باس داشت که این مرزها از طریق نقشها مصطلح شده بود. یا مثلاً در قدیم میگفتند كه طرف صدایش را میانداخت توی سرش. یعنی این تکنیک ها را میدانستند. متاسفانه، نهتنها از دستآوردهای غربی جهت تطبیق استفاده نکردیم بلکه حتی آن دستمایههای قدیمی را هم به فراموشی سپردیم.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
اگرچه نبود امکانات و یا عدم حمایت میتواند دلیل مهمی برای این خلا باشد اما به نظر ميرسد اهل فن هم انگیزهي زیادی برای اینکار ندارند یا در انتقال تجربیات خود کم لطفی میکنند! کشتیگیرها میگویند مربی فن را به شاگردش یاد میدهد اما فوت را در جیب نگاه میدارد! بهزودی بازماندگان نسل طلایی خوانندگان ایران هم بازنشسته و از صحنه خارج می شوند. اگر آنها رفتند، چه میراثی بهغیر از یک سری آثار ضبط شده باقی میماند؟ آیا میتوان فقط با نگاه کردن به تابلوهای رامبراند، نقاش شد؟ تکلیف ما در 20 سال دیگر چیست؟
حق دارید. شاید یکی از آرزوهای خودم این بود که آقاي «شجریان»، شیوه های آوازی و روش آموزش خودشان را مکتوب، ضبط و مستند میکردند. ضمن قدرشناسی از زحمات ایشان در تربیت شاگردان برجسته، باید پذیرفت که این فقدان، یک ضعف بزرگ در موسیقی آوازی ماست. شیوههای آوازی مدون غرب تا حدی قابل استفاده است، اما برای آواز ایرانی باید آن را با تجربیات خودمان تکمیل کنیم. آقای علیزاده نسبت به اين موضوع شديداً وسواس دارند. ایشان حتی برای آموزش نیز از مفاهیم و عناصر موسیقی خودمان استفاده میکنند. مثلاً برای درک فواصل موسیقی، قسمتهایی از خود ردیف را بهکار میگیرند. همینها اگر گردآوری شوند، بهتدریج تبدیل به متدهایی خواهند شد که رفته رفته تکامل نیز خواهدیافت.
البته به این ماجرا میتوان از زاویهای دیگر نیز نگاه کرد. بهنظر میآید که هنرجویان اصولاً در خود نیازی به آموزش تکنیکی آواز احساس نمیکنند . طبیعتاً این خلاء که باید از جانب این طبقه بیشتر احساس شود نیز بههمین دلیل مسکوت ماندهاست.
نداشتن عادت آیندهنگری و نگاه كاسبكارانه، یک مشکل اجتماعی است که به همین سالهای اخیر محدود نميشود. شاید عبارت زیبایی نباشد، ولی حقیقت دارد. طبیعتاً نمیتوان انتظار داشت که در حوزهي موسیقی هم از آن مستثنی باشیم. وقتی که افراد خیلی سریع و فقط با دوبار آواز خواندن در یک مجلس، پایشان به رادیو و تلویزیون و بعد هم به انتشار آلبوم باز میشود، طبیعی است كه بهتدریج سلیقه مردم افت كند. اين مساله از سويی دیگر، بیتفاوتی و بیانگیزگی را نزد سوی صاحبان فن پدید میآورد. بلاتکلیفی موسیقی از يك سو و انواع آن از سوي ديگر در نسل جوان ما نوعی سردرگمی ایجاد کردهاست. جامعه به همه نوع موسیقی نیازمند است. موسیقی عزا، موسیقی جشن، موسیقی قومی و ديگر انواع موسيقي، خود گنجینهای بزرگ است. اما امروزه شاهد آن هستيم که موسیقی جدی فقط به موسیقی ردیف اطلاق ميشود. یعنی موسیقیهای دیگر که برای جامعه لازماند، جدی نیستند؟ ما هنوز رشتهای برای آواز در دانشگاهها نداریم. بگذریم که در رشتههای سازی هم هنرجویان خیلی راضی نیستند. هرچه هم تا امروز باقی مانده بیشتر به عشق و همت افراد بوده است.
ظاهراً قضیه در یک دور باطل افتاده است. پاسخ مسولان دانشگاهی به این خواسته نیز این است که تا زمانیکه مطالب مستند و مکتوبی دربارهي آواز نداریم، چگونه دوره تحصیلی آواز دایر کنیم؟
بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. نباید به بهرهدهی زودرس دل ببندیم. اگر دانشگاه نیاز به پشتوانهي علمی مکتوب دارد، وظیفهي وزارت آموزش عالی است که پروژههای تحقیقاتی راه اندازی کند و از صاحبان تجربه در این مقوله بخواهد ظرف 2 یا 3 سال مجموعهای از فنون یا متدهای آموزشی آواز را تدوین کنند. قرار هم نیست تا این متدها از همان ابتدا کامل باشند. به مرور میتوان اصلاحشان كرد. ضمن اینکه فکر میکنم انجمنهایی که در زمینهي موسیقی فعال هستند هم میتوانند کارساز باشند و به استادان انگیزه بدهند. اگر هر طرف منتظر دیگری باشد، اتفاقی نخواهد افتاد.
اما جالب است که با تمامی این کمبودها، آواز هنوز محبوبترین عنصر موسیقی است.
طبیعی است. با وجود همهي اين کمبودهای آموزش آکادمیک آواز در ایران، هيچگاه اصل هنر آواز قابل انکار نیست. آواز نزدیکترین ساز به وجود آدمی است. طیف وسیعی از احساسات با آواز قابل بیان است. به ابزاری هم نیاز ندارد. آدمی را نمیتوانید پیدا کنید که در عمرش چیزی را زمزمه نکردهباشد. اما ضعف بزرگ در این است که در جامعهي کنونی و همچنين اهالی فن، خیلی از هم دور شدهاند. این افراد که هنوز تعدادشان هم کم نیست، اگر با هم بیشتر در ارتباط قرار بگیرند و با انتقال تجربیاتشان به یک کار جمعی برسند، مطمئن باشید که تدوین این شیوهها و پیادهسازی اصول علمی برای آموزش آواز و ارتقای آواز هنوز هم دور از دسترس نیست. اما اگر قرار باشد فقط به ردیف آوازی بسنده کنیم مطمئن باشید که آواز به یک شی موزهای تبدیل میشود. خواننده نباید فقط بداند که درآمد ماهور چیست. يك خواننده باید اول معنی آوازخواندن را بفهمد، شیوههای استفاده صحیح از صدایش را یاد بگیرد، تکنیکهای فیزیکی خواندن را بیاموزد، وسعت صدایش را کشف کند و بفهمد که صدایش برای چه نوع آواز و متنی مناسب است.
رسیدیم به مقولهي دیگری و آن متون آوازی است که عموماً در موسیقی ما وابسته به ادبیات کلاسیک است. نگاه شما به متون آوازی و وضعیت آن چیست؟ بهعنوان یک خواننده چقدر با محتوای شعر در ارتباط هستید؟
ادبیات ما آنقدر غنی است که واقعاً کمتر میشود شما را برای انتخاب شعر یا متن مناسب آوازی لنگ بگذارد. فکر میکنم کمتر معنا و حسی را پیدا کنید که نتوان برای آن متن مناسبی پیدا کرد. هرچند موسیقی در حال تحول است ولی یقین دارم که حتی در شیوههای نوین آهنگسازی هم میتوان متن مناسبی را شناسایی کرد. با مرور بر نوآوریهای اخیر آقایان شجریان و علیزاده به نوآوریهايی بدیع در شیوههای آواز که انسان را به وجد میآورد، مواجه ميشويم. انتخاب شعر پرندههای «م.آزاد» توسط آقای علیزاده، نمونهي بارز نوآوري در شعر و آواز است. در این آواز که به قصد، دارای گردش مداوم متن است، برخلاف شیوههای گذشته، که همواره بعد از هر جمله یا بیت منتظر جملهای جدید بودیم، موسیقی و آواز به شکلی موجز، عظمت و شگفتی هستی و زندگی را در «پرواز یک پرنده» انتقال میدهد. این تکرار، یک تکرار معنیدار است که حرکتی روبهجلو و تکاملی دارد.
موسیقی آوازی میتواند منظور و مفهوم نهفته یک شعر را منتقل کند. از طرف دیگر به نظر میرسد اگر خواننده با معنی آوازی که میخواند ارتباط نداشته باشد مطمئناً امکان بیان و انتقال آن مفهوم را نیز پیدا نخواهد کرد. آواز باید درگیر با مفهوم و معنی شعر باشد.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
موسیقی به نوعی در بطن ادبیات شعری جاری است. اين درحالياست كه شاید سرایندگان آن لزوماً آن را با دید موزیکال نسروده باشند. بهنظر میآید که همین غنا و پربار بودن ادبیات و شعر فارسی باعث شده تا در زمینه ترانهسرایی و تصنیفسرایی بهشدت تنبل شده باشیم.
هرچند شاید شعرای ما آثارشان را تنها به نیت خوانده شدن بهصورت آواز نسروده باشند، اما اغلب آنها اهل یا حتی مسلط بر موسیقی بودهاند. فاصلهي کم بین شعر و موسیقی ذات ادبيات كلاسيك است. شما به اشعار نظامی نگاه کنید و ببینید از این اشعار چند اپرا میتوان استخراج کرد! البته در گذشته تصنیفسرا و ترانهسراهای زیادی داشتیم اما هماكنون دیگر شاید به تعداد انگشتان دست همنرسد.
به نظر شما ممیزی هم در این کاهش نقش دارد؟
قطعاً بی تاثیر نیست. بههرحال بحث مجوز گرفتن در اين مساله بيتاثير نيست. سوءتفاهمها با اشعار حافظ و مولوی رفع شده، اما گذشتن از مسیر ممیزی، شاید یکی از دلایل کاهش انگیزه در ترانهسرايي باشد. وقتی سراینده این دغدغه را داشته باشد که چه بسراید و چه نسراید، قطعاً در ذوق، انگیزه و قریحهاش اثر میگذارد. وقتی به تصنیف، سرود گفته ميشود، یعنی هنوز اصل تصنیف را قبول نداریم، چه برسد به محتوای آن. با وجود محدودیت براي استفاده از صدای زن، صدمه جدی به موسیقی آوازی وارد شده. مگر چقدر متن و تصنیف میتوان سرود که مناسب صدای مرد باشد؟ ما به وسعت و رنگ صداهای دیگر هم احتیاج داریم. مگر میشود لالایی مادر را حذف کرد یا یک مرد آن را بخواند؟ همهي این موارد در کم شدن سرودهها اثر میگذارد . اما حرف شما را هم می پذیرم که کم کاری شده است. وقتي که در آموزش آواز دارای متد نیستیم، طبیعی است که این ضعف در حوزههای پیرامونش هم اثر بگذارد. ترانهسرایی، پشتوانه ادبی و موسیقی میخواهد. همانطور که قبلاً گفتم، ارتباط میان دستاندرکاران موسیقی از جمله آهنگساز، سراینده، نوازنده و خواننده کم شدهاست. به گذشته نگاه کنید، مثلاً «عارف»، ارتباط تنگاتنگی با موزیسینها و خوانندگان داشت. با هم معاشرت میکردند، رفتوآمد داشتند، با خلقوخوی یکدیگر، عواطف، احساسات، دغدغههای و روحیات یکدیگر آشنا بودند. آن ارتباط سینه به سینهای که درباره اش صحبت کردیم فقط به آموزش مستقیم منحصر نمیشد. این ارتباطات و زندگی کردنها نقش مهمی در رشد موسیقی دارد. فکر نمیکنم در دنيا هم مغایر این مطلب باشد. گروههاي موفق، سالها با هم زندگی میکنند تا با روحیات یکدیگر آشنا باشند، چیزی که ما در ایران کم میبینیم. قطعاً به این صورت نيست که آهنگساز آهنگش را بدهد به یک غریبه بخواند. امروزه در خیلی مواقع، خواننده حتی تا زمان ضبط در استودیو، آهنگساز و سراینده را ندیدهاست. اما امروز پیلهای که هنرمندان دور خود پیچیدهاند در این مسئله نقش مهمی دارد. از طرفي، کفگیر آنقدر به ته دیگ خورده که اگر گنجینهي تصنیفهای زیبای قدیمی یا تلاش عاشقانهي آهنگسازان انگشت شماری را نداشتيم، معلوم نبود باید چه میکردیم.
منبع : سايت فرهنگ و آهنگ
«دريای راز» اولين گروه موسيقی پاپ که متشکل از ۱۴ زن ايرانی است، کنسرت خود در شهر دبی را در تاريخ ۲۹مارس برگزار کرد.
اين گروه که توسط خواننده اصلی اش «دريا ولی لو» ۳ سال پيش اين راه اندازی شده، تاکنون اجراهای زيادی در داخل ايران و در سالن هايی که فقط مخصوص بانوان است، داشته است.
خانم ولی لو چند سال است که گروه شما تشکیل شده است و شما اولین گروه زن ایرانی با این شیوه هستید. دلیل این که از ایران خارج شدید تا در خارج از ایران کنسرت داشته باشید چیست؟
من و ساير هنرمندان اين گروه تصميم داريم فصل جديدی را در موسيقی ايرانی شروع کنيم . الان ۳ دهه از ممنوعيت آواز خوانی زن ها درايران می گذرد واين موضوع همواره زن های هنرمند ايرانی را آزار داده است.
وضعیت شما در ایران چگونه است؟ آیا هیچ وقت در ایران برنامه اجرا کرده اید؟
البته ما در داخل کشور آزادی های ويژه ای داريم و می توانيم برای خانم ها برنامه اجرا کنيم و حتی صدای زن ها در خيلی از برنامه های راديو و تلوزيونی پخش می شود ولی به نظر من پتانسيل بيشتری در اين زمينه وجود دارد و در حال حاضر خلا، و شکاف بزرگی در اين سال ها به وجود آمده که برای رفع آن بايد تلاش زيادی کرد.
آيا دبی شهر مناسبی برای اولين اجرای اين گروه در خارج از کشور هست؟
دبی بخاطر نزديکی به ايران و ارتباط مستقيمی که با بازار غرب دارد در چند سال اخير با استقبال وسيع ايرانی ها روبرو شده است و در واقع مرکز ايرانی های خارج از کشور شده است . فعاليت های هنری هم در اين شهر توسط سازمان های خصوصی و دولتی حمايت می شود و همين حمايت باعث شده که ما به اينجا بياييم.
با وجود محدودیت هایی که جمهوری اسلامی برای زن ها قایل است، چگونه محوز اجرای آثارتان در ایران را دریافت می کنید؟
ما نگاه ويژه ای به موزيک گروهی داريم و سعی مي کنيم علاوه بر رعايت قوانين جمهوری اسلامی ، موسيقی و آواز زنان ايرانی را از سکوتی که سال هاست دچار آن شده خارج کنيم .همه ما حجاب را رعايت می کنيم و پوششی متناسب با عرف امروز جامعه داريم.
آیا بخش های آوازی را به صورت یک نفره اجرای می کنید؟
دربخش آواز فقط هم خوانی می کنيم و تک خوان نداريم و در بخش موزيک هم همه کارها با خود خانم هاست و تنها مردی که با ما همکاری دارد آقای فوآد حجازی است که آهنگ های ما را تنظيم می کند.
سکوت در آواز ما
«حنا» که يکی ديگر از خوانندگان اين گروه است درباره آشنايی مردم می گويد: سکوت در آواز ما موج می زند و متاسفانه فهم درستی از موزيک و آواز بانوان ايرانی وجود ندارد. ما در سال گذشته با تهيه و پخش موزيک ويديوی خودمان سعی کرديم تا اولين قدم را در شناساندن موزيک امروز بانوان ايرانی به خارج و داخل کشور برداريم.
حنا اعتقاد دارد که علی رغم اين که زنان امروز در داخل ايران فعاليت های مهم و تاثير گذاری دارند ولی متاسفانه هيچ باز تابی از اين فعاليت ها در مطبوعات و رسانه های داخلی ديده نمی شود .
منبع : رادیو فردا
اعراب:
در اواخر دولت اموي و اواسط عباسي مغنيان معروف زنان و مرداني بودند كه در مجالس عروسي و شادي يا عزا شركت مي كردند و با لحني مناسب حال وهواي مجلس به تغني مي پرداختند و به خصوص دوره امويان كه علاقه و تشويق آنان باعث پيشرفت موسيقي شد و موسيقيدانان نامي بنامهاي جميله سلامة القيس، حبابه پديد آمدند كه بيشتر مروج موسيقي بودند . (1)
يكي از كارهاي مسلم بن محرز تشكيل دسته هاي دختران خواننده بود كه 50 دختر خواننده بودند كه در راس آنها جميله ، زن موسيقيدان آن عصر، آهنگ اصلي را مي خواند.( تشكيل اين دسته ها نيز در زمان ساسانيان در ايران متداول بوده است .) (2)
بغداد:
در دربار خلفاي عباسي علاوه بر موسيقيدانان متشخص و دانشمند و طراز اول ، زنان خواننده و نوازنده بسياري مي زيستند و داشتن كنيز و جاريه هاي رامشگر از تجملات معمول در دربار خلفا و دستگاه بزرگان و اعيان دولت و ديگر متمكنين آن عصر بود. بهمين ترتيب خواننده و نوازنده نيز رواج بسيار داشت . بيشتر زنان خواننده و نوازنده از كنيزان بودند . كنيزان نخستين منزلتي نداشتند اما پس از آنكه چند مرد بزرگ در ميان عرب پيدا شدند كه مادرشان كنيزاني از دختران يزدگرد ساساني بودند ، كنيزكان قرب و منزلت يافتند و خلفا و بزرگان دين و دولت كنيزان را به زني مي گرفتند تا آنجا كه بيشتر فرزندان خلفا از كنيزان پديد آمدند و بيشتر زنان با نفوذ نيز از كنيزان بودند . هر كنيزي كه فرزند مي آورد آزاد مي شد و يا به عقد آقاي ( مولا) خود درمي آمد . بهاي منيزاني كه جمال و كمال داشتند (جاره هايي كه نوازنده و خواننده بودند) از ديگران بيشتر بود چنانكه هارون الرشيد كنيزي را به صدهزاردينار و ديگري را به 36هزاردينار خريد . (3)
موسيقيدانان ايراني پس از اسلام تا حمله مغول :
راتبه : زني شاعر و موسيقيدان و آهنگساز بود كه در نيمه سده سه هجري مي زيست ، شعر مي گفت و بربط مي نواخت . طبقات ناصري آنجا كه درباره بخشش و گشاده دستي محمدبن طاهربن عبدلله از امراي سلسله طاهريان داستاني ذكر شده مي نويسد : « در نيشابور شخصي بود ازافاضل عصر كه او را محمود وراق گفتندي كنيزكي داشت بربطي( تارزن ) در غايت لطف و كمال . به سمع طاهر رسيده بود كه خود غزل مي گويد و مي سازد و بربط ميزند. دل محمد بدو ميل كرد و آن كنيزك را از محمود خواست به بها تمام و به هيچ وجه ميسر نمي شد و اين كنيزك را راتبه نام بود . چون ثروت محمود در راه كنيزك صرف شد و هيچ باقي نماند به محمدبن طاهر پيغام داد كه كنيزك را به تو مي فروشيم . محمد با چهارده بدره سيم به خانه محمود رفت وچون شنيد كه آن زن به محمود مي گويد كه حاضر است با همين وضع با او بسازد و پيش اميرطاهر نرود و محمد بن طاهر دانست كه خواجه و كنيزك به يكديگر دلبستگي دارند از آن كار بازگشته و زرها به خواجه بخشيد و بيرون رفت. » محمود وراق شاعر بود و در سال 231 هجري درگذشت اين اشعار از اوست :
نگارينا به نقد جانت ندهمستي زرين كمر: از زنان خنياگر عصر غزنوي است كه نزد مسعود غزنوي تقرب يافت تا آنجاكه حاجيه و رابط سلطان با اندرون سراي او شد . بيهقي از آنجا كه از جهيزيه دختر با كاليجار فرمانرواي گرگان و طبرستان صحبت مي دارد مي نويسد: « من كه بوفضلم از ستي زرين كمر مطربه شنودم ، و اين زن سخت نزديك بود به سلطان مسعود چنانكه چون حاجبه شد فرود سراي و پيغامها دادي سلطان او را به سراييان در هر بابي . » منوچهري شاعر معاصر وي گويد :
گراني در بها ارزانت ندهم
گرفتستم به جان دامان وصلت
نهان جان از كف و دامانت ندهم(4)
يكي چون معبد مطرب دوم چون زلزل تازيشاه عباس اول :
سيم چون ستي زرين چهارم چون علي بيگي(5)
شاه عباس اول به شنيدن ساز و آواز و تماشاي رقص علاقه فراوان داشت در پذيراييها همينكه شاه به مجلس مي آمد در جايگاه خود مي نشست رامشگران به اشاره او دست به ساز مي بردند و رقاصان به پايكوبي بر مي خاستند . آلات موسيقي قره ني و تنبك ( ضرب ) و دايره بود . رقاصان بيشتر زن و گاه پسربچگان زيبا بودند كه به هنگام رقص آواز يا تصنيف مي خواندند و گاه تصنيفهاي ايشان در وصف شاه عباس بود . (6)
پيتردولاواله پيش از رسيدن به اصفهان درباره ورود خود به همدان شرحي مي نويسد : «در همدان داروغه به ديدن من آمد و به گمان اينكه مرا بيشتر سرگرم كند و خرسند سازد ، دسته اي از زنان خواننده را نيز همراه آورده بود و يكي از بزرگان شهر برايم هدايايي فرستاد و روزي مرا با همراهانم به خانه خويش دعوت كرد و در اطاقي كه از ما پذيرايي شد سه تن از زنان مطرب نيز با سازهاي گوناگون مي زدند و مي خواندند كه يكي از سازها چند رشته داشت اما مثل عود و گيتار ما نبود . آلات ديگري نيز مانند طبلهايي كه دختران جوان ايتاليايي هنگام تابستان مي زنند ، داشتند اما بزرگتر و خوش آهنگتر و زيباتر كه من قطعا نمونه اي چند از آنها خواهم خريد و بر ساير طرفه ها و يادگاريهاي سفرم خواهم افزود . در ايران زنان خواننده و مطرب بسيار خوشروي و خوش طبع و شورانگيزند و براي سرگرم كردن وبه نشاط آوردن ميهمانها دعوت مي شوند اما يكي از اين سه نوازنده پيرزالي بود زشتروي به نام « فلفل » كه چون گاه گاه با مطربان ديگر به مجالس بزم شاه عباس راه مي يافت نوازش واحترام بسيارش مي كردند . شراب نوشي و ميوه خواري دراين مجلس كه تا شب دوام داشت مرا سخت خسته كرد خاصه كه در تمام اين مدت ناگزير به دو زانو نشسته بودم و چيزي كه مرا خيلي رنج مي داد سكوت مجلس بود . زيرا هيچكس چيزي نمي گفت و اگر مي گفت گاه گاه و بسيار آهسته و با مرد نزديك خويش بود . فقط زنان نوازنده با ساز و آواز و رقصهاي ايراني مرا اندكي از خستگي به در آوردند . رقصهاي ايراني بيشتر به رقص هاي اسپانيولي شباهت دارد. من از آواز نوازندگان چيزي نمي فهميدم زيرا زبان فارسي نمي دانم فقط نام شاه عباس را مكرر مي شنيدم و معلوم بود كه آوازها همه در مدح و ستايش اوست . »
اين جهانگرد ايتاليايي از همدان راه اصفهان پيش گرفت و چنانكه خود به تفضيل نوشته است در تمام شهرها و قصبات بين راه نيز مردم ميهمان نواز ايران از او و همراهانش با مهرباني بسيار پذيرايي كرده و ايشان را با ساز و آواز و رقص و سرگرميهاي ديگر مشغول داشته اند و در شهرها و قصبات بيشتر در خانه حكمرانان يا يكي از بزرگان آنجا پذيرايي مي شدند . (7)
در سفرنامه برادران شرلي ، در وصف پذيرايي شاه عباس از ميهمانانش در مجلسي در بازار كه سكويي وسيع داشته چنين آمده است : « ... بعد با طبل و نقاره ، خوانچه هاي ضيافت به ميان آمد كه بيست وچهار نفر از نجبا آوردند و وقتي طبالها و نقارچيها رفتند اهل مطرب به ميان آمدند بيست نفر زن بالباسهاي فاخر مي خواندند و به صداي موزيك مي رقصيدند و وقتي جشن به انتها رسيد پادشاه برخاست و دست سرآنتوان بگرفت و دست به دست همينطور در كوچه هاي شهر مي گشتند و آن بيست نفر زن از جلو مي رفتند و آواز مي خواندند و مي رقصيدند . بعد از آنها اهل دربار مي رفتند و هركدام ار آنها دست يكي از ماها را گرفته بود و در سر كوچه موزيك جديد مشاهده مي كرديم . » (8)
رامشگران مجلس شاه گاه مرد و گاه زن وگاه از هر دو دسته بودند. نوازندگان زن گشاده روي بودند و در گوشه اي از مجلس دايره وار مي نشستند و به كار خود مشغول مي شدند . (9)
شاه عباس با آنكه در سياست سختگيرو مستبد بود در زندگاني عادي بي تكلف بودن و سادگي را بر تشريفات و تجملات سلطنت ترجيح مي داد . لباس او بقدري ساده بود كه با مردم عادي تفاوتي نداشته و گاه سفيران بيگانه او را با سرداران بزرگ كه لباسشان فاخرتر بود اشتباه مي گرفتند . در كوچه و بازار بي تكلف گردش مي كرد و با مردم سخن مي گفت وغذا مي خورد و سري به جلفا زده و به منزل بزرگان ارامنه مي زد و مدتها به خوردن شراب و شنيدن ساز و آواز و تماشاي رقص دختران ارمني صرف وقت مي كرد . (10)
در دوره شاه عباس زنان در مجالس روضه خواني و سينه زني وجود داشته و در دسته شتراني كه بر پشت آنها پارچه اي آبي رنگ مي افكندند با كودكان سوار بودند. سروروي زنان و كودكان زخمي و تيرخورده بود و گريان و نالان به نظر مي رسيدند . (11)
زنديه:
در دوره كريمخان زند يا در كل دوره قاجار انحطاط علم و ادب و هنر را داريم، خوانندگان و نوازندگان بازاري از زن و مرد فراوان بودند و دسته هاي مطرب و بازيگر بسياري به وجود آمد . از سردستگان معروف عصر زنديه كه مولف كتاب رستم التواريخ نام برده زني است به نام بي بي مرصع . او كه تعدادي از خوانندگان و نوازندگان زن در شيراز در عصر زنديه را در كتاب خود نام برده مي نويسد: «كريمخان در شيراز از روي مصلحت ملكي ، به جهت ميگساران و باده كشان و دردنوشان، ميخانه و خراباتي با لطف و صفا و پرنشو ونما فرمود بنا نمودند و آن محله را جايگاه فواحش و شاهدان دلكش طناز پرعشوه وناز قرار دادند وآنرا خبل ميخواندند. به قدر پنج شش هزار نفر زنان ماهروي گلرخسار مشكين موي و دلرباي خوش اطوار همه خوش آواز و بازيگر و رقاص و جمله رامشگر و خاص، همه باادب و كمال و معرفت و نكته پرداز، همه اشاره فهم و مونس جان و دل اهل راز و نياز، را در آن خيل خوش و دارالذت دلكش جا دادند ... » و نام جمعي از خواص آنان را ذيل عنوان خواص لوليان شيرينكار شهرآشوب طناز... شيراز ذكر كرده و يك تن از آنان را چنين وصف مي كند :
شيرينكار از آنجمله ملافاطمه زني بود ميانه بالا و سياه چرده .... با ملاحت و آنيت و شيرين گفتگو بوده و در نغمه پردازي و خوش آوازي رشك بلبلان گلستاني و در جلوه گري و بازيگري و رقاصي غيرت طاوسان لبناني ... به قدر بيست هزار بيت از منتخبات اشعار شعراي قديم و جديد از برداشت كه در هر مجلس آنها را به مناسبت و موافقت آواز دف و نقاره و ناله ني و نغمه چنگ و بربط و صداي عود و رود و سرود و رباب مي خواند و هزاردستان از شنيدن آواز خوش جان بخشش از شاخه گلبن بيهوش مي افتاد و طاووس مست در جلوه گري از تماشاي رقص آن سرو قامت متحير و مات مي ايستاد.» از مناسب خواني اوحكاياتي نقل مي كند از جمله مينويسد : « شيخ عبدالنبي امام جمعه و جماعت شيراز روزي از كوچه اي مي گذشت ديد كه ملافاطمه خوش الحان با چند نفراز رنود حلقه وار نشسته اند و پيمانه مي به دور انداخته اند و راه بر مترددين مسدود و بسته شده معطل و حيران مانده و از روي تعجب به ايشان نگاه مي نمود كه ناگاه ملافاطمه مذكور به آواز خوش و سرود دلكش به مناسبت اين شعر را برخواند از كلام شيرازي :
زاهد از حلقه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نكند صحبت بد نامي چند
بعد از آن عالم حق پرست از روي وعظ و نصيحت به آن نگار سرمست فرمود : اي ملعونه گمراه بيا از خدا بترس و ترك اين فعال قبيحه كن و از عذاب الهي و آتش جهنم در حذر باش . آن صنم با آه و ناله گريه اين شعر را برخواند از كلام حافظ :
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را
و پس از ذكر يكي ديگر از مناسب خوانيهاي او مي نويسد :« و آن پريوش ماه لقا از اين قبيل مناسب خوانيها و مطايبه و لطيفه گوييها بسيار داشت » ونيز مي نويسد:« در عروسي فرزند ارشد كريمخان زند ، ابوالفتح خان ، كه همه شهر را زينت و آيين و چراغان نموده بودند و ارباب طرب و رامشگران در همه مجالس و محافل به سازندگي و نوازندگي و رامشگري در هفت شب و روز مشغول بودند و بازيگران و رقاصان به رنگها و نيرنگها با هزار اصول مشغول بودند اين مخلص ( محمدهاشم آصف ) در سن هفت سالگي بودم و به مناسبت آشنايي پدرم با برادر كريمخان كه در وسط چهار سوق بازار كريمخان دكان بزازي داشت ميهمان بودم و برجايگاهي كه آراسته بودند نشسته بودم و مطربان و رامشگران برتختي نشسته و به سازندگي و نوازندگي مشغول بودند . اتفاقا شبي ملافاطمه بر بالاي تخت مذكور به رامشگري بود كه كريمخان وكيل الدوله با طمطراق و دبدبه شاهي از دور پيدا شد همچون چشم ملافاطمه به كريمخان افتاد بي اختيار شروع نمود به الحان خوش وسرود دلكش به خواندن غزلياتي از حافظ ، از جمله :
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي
كريمخان درهمين مكان بركرسي نشست و به ملافاطمه گفت « شعر هاي نصيحت آميز و مناسب بخوان و مترس كه ما از سخن راست نمي رنجيم ، اگرچه تلخ است اما در مذاق ما شيرين است. » ملافاطمه به خواندن اشعار حكمت آميز پرداخت كه درج كرده است و براي يك نمونه يك بيت آن اين است :
عنقريب است كه از ما اثري باقي نيست
شيشه بشكسته و مي ريخته و ساقي نيست
و مي نويسد « آن خديو نيو جمجاه همت بلند دهان آن نگار شكرخند را بوسيد و فرمود مرواريد آوردند و به دست مبارك خود دهانش را پراز مرواريد نمود و فرمود يك طبق زرو سيم آوردند و نثار آن بت سيم اندام طناز نمودند و برخاسته و به دولتخانه معاودت نمود و از شنيدن اين اشعار نصيحت آميز متنبه گرديده و حسن سلوكش با خلايق بيشتر گرديد. » (12)
منابع :
1-مشحون، حسن، تاريخ موسيقي ايران، ص 82 و 83
2-پيشين، ص 84
3-پيشين، ص 116 و 117
4-پيشين، ص 160 و 161
5-پيشين، ص 163
6-پيشين، ص 286
7-پيشين، ص 287
8-پيشين، ص 288
9-پيشين، ص 291
10-پيشين، ص 294
11-پيشين، ص 302
12-پيشين، ص 357 و 358 و 359
امروزه، در عرصه ترانه، استعدادهايي خوبي در حال شناسايي هستند كه بها دادن به هنر و جهتدادن به علايق آنها ميتواند فرداي روشني را در موسيقي ايران و ترانه فارسي رقم بزند. سمانه رضايي يكي از جوانهاي مستعد است كه تا به امروز ترانههايش نه تنها مورد توجه قشر موسيقي بلكه قشر قلم به دست نيز قرار گرفته است و حضور او در عرصه گفتگوهاي مطبوعاتي حاكي از اين توجه است. سمانه كه چندي پيش مهمان برنامه « شب ايروني » شبكه مهاجر بود ، متولد 12 ارديبهشت سال 62 و دانشجوي سال سوم رشته ادبيات فارسي ميباشد كه در چندين نشريه نيز به عنوان نويسنده همكاري ميكند .
ايشان ضمن گفتگويي با سايت « هنر و موسيقي » در رابطه با سنگينترين مسووليت يك ترانهسرا گفت : « ترانه انعكاس شفاف احساسات بشريست. تعريفي ساده و معصومانه از هرآنچه كه بيانش دشوار است. تصويري است از تمام اتفاقات تلخ و شيرين دستان چيرهگر . يك ترانهسرا بايد توانايي به رخ كشيدن اين احساسات و عواطف را در قالب يك اثر زيباي هنري داشته باشد. بيان ناگفتههايي كه هميشه شنيدنيترين هستند، چذابيت خاصي دارد و در عين حال كاري مشكل است. هميشه ساده بودن و روان بودن كمي مشكل به نظر ميرسد. چگونه بيان كردن اين احساسات به گونهاي كه براي هر شنوندهاي جذاب و دلنشين باشدخود هنر بزرگي است . عنوان كردن مسائل و مشكلات اجتماعي، تلخيهايي كه هر روز به چشم ميبينيم، در قالب زبان شيرين ترانه نيز از مسئوليتهاي سنگين يك ترانهسرا به شمار ميآيد. صِرف بيان احساسات و آرزوها وظيفه يك ترانهسرا را به عنوان يكي از مهرههاي اصلي دنياي هنر به پايان نخواهد رساند. عنوان كردن حقايق رسالت مهمي بر گردن اين قشر است.
وي ادامه داد : « بارها براي خود ما پيش آمده كه در حين گوش دادن به موزيك، ترانه با خود زمزمه ميكنيم بعضي اوقات سراينده مخاطب را با احساسات خود شريك ميكند گويي حرفي كه به زبان آورده فقط حرف دل خودش نيست بلكه حرف كساني است كه به دنبال همدردي ميگردند. اين يكي از خواص ترانه است اما از آن مهمتر ايجاد يك حس آشنايي در مخاطب است. همه ما در فطرت خود به « دوست داشتن » علاقه داريم. آينه احساسات ما گاهي زنگاري از كينه، نفرت، بياعتمادي و . . . به خود مي گيرد. بايد دستان مهرباني پيدا شود تا اين غبار را از آينه احساسات، پاك كند. گاهي اوقات ما فقط نياز به يك تلنگر داريم؛ در واقع يك تذكر ظريف و شاعرانه كه جنبه نصيحت نداشته باشد چرا كه اصولا غالب افراد تمايلي به شنيدن نصيحت ندارند و فقط يك يادآوري كوچك در ترانه به خوبي ميتواند اين وظيفه را بر عهده بگيرد » .
اين ترانهسراي با آتيه ضمن اشاره به شناخت سراينده از مخاطب اظهار داشت : « خوب است بدانيم با كه سخن ميگوييم و بايد چگونه سخن بگوييم . تاثير سخن و كلام زمان بيشتر خواهد شد كه گوينده شناختي كافي از مخاطب خود داشته باشد. هر جامعهاي فرهنگ و سلايق خاص خود را دارد. اگر قبل از بيان هر جملهاي به علايق، فرهنگ و اعتقادات كساني كه شنونده سخن ما خواهند بود بيشتر دقت كنيم به طور قطع استقبال بيشتري از اثر خواهد شد. سخني كه مغاير آرمانها و خاصههاي مردم باشد نه تنها ماندگار نخواهد بود بلكه از طرف مردم پذيرفته نشده و قابل هضم نخواهد بود. تطابق يك ترانه و يا هر اثر هنري ديگر با خاصههاي مردم، كليد موفقيت اثر و دليل ماندگار شدن هميشگي آن است » .
وي خاطر نشان كرد : « هميشه سبك فردي هر هنرمندي در هر هنري تقريبا آشكار و شناخته شده است . هر شخصي براي خود سبك خاصي دارد. حتي يك دانش آموز و دبيرستاني در نوشتن انشاء براي خود سبكي معين دارد . همه ميدانند كه فلان خوانده تمايل به ارائه موزيكهاي اسلو دارد و يا استفاده از يك ساز خاص مثلا ويولن يا هر ساز ديگري. در آثار فلان آهنگساز براي همه عادي است البته ترانهسريايان نيز از اين مقوله مستثني نخواهند بود. به طور قطع اين خصوصيت ايراد يا نقش كار به شمار نخواهد آمد بلكه استفاده مكرر از يك ساز و يا يك فضاي خاص در كار معرف سبك هنرمند خواهد بود اما به عقيده من شكستن اين حصارها و ايجاد تنوع نه تنها اشتباه نيست بلكه براي مخاطب جالب و هيجانانگيز خواهد بود. اينكه يك ترانهسرا بتواند در فضاهاي عاشقانه ( چه منفي، چه مثبت ) ، اجتماعي، عرفاني و . . . آثار قابل قبولي ارائه دهد، بيانگر قابليتهاي بالاي اوست. عادت دادن شنونده به شنيدن آثار منحصرا شاد يا منفي همان تكرار مكررات خواهد بود. براي همه مثل روز روشن خواهد بود وقتي اسم فلان ترانهسرا را در يك آلبوم ميبينند بايد منتظر شنيدن يك نوع كار خاص و از پيش تعريف شده باشند اما اگر يك روش معين را الگوي نوشتن نكنيم هميشه گوشهاي كنجكاو بيشتري براي شنيدن اثر جديد وجود خواهد داشت. اين روش به هيجانانگيزتر شدن كار كمك زيادي خواهد كرد هميشه همه منتظر هستند تا ببيندد اين شاعر اينبار به كجا سرك كشيده و با ذوق بيشتري منتظر شنيدن حرفهاي تازه او خواهند بود. من شخصا دوست دارم هميشه متفاوت با قبل باشم و هميشه حرف تازهاي براي گفتن داشته باشم »
سمانه رضايي در رابطه با وظيفه مطبوعات در زمينه ارتقاء سطح ترانه گفت : « قدم نخستين در ارتقاء بخشيدن سطح ترانه، شناخته شدن آن است. مطبوعات به عنوان يك رسانه جمعي پر مخاطب توانايي بيان يك تعريف كامل و جامع و ارائه يك تصوير روشن و كاملا صحيح از ترانه را دارد. در اكثر مواقع، زبان ساده و روان ترانه شنونده را دچار شبهه ميكند. استفاده از كلمات محاوره در مواردي ضربالمثلها و تكيهكلامهاي روزانه دليل بر ضعف علمي سراينده نيست . خصوصيت بارز ترانه برقراري ارتباط با مخاطب به طريقي ساده و صميمي است . ترانه بر خلاف شعر براي قشر خاصي سروده نميشود بايد عام پسند باشد تا اثري موفق و ماندگار باشد . البته ساده بودن دليل بر تخصصي نبودن نيست . سادهگويي خود هنري است كه جزء با تمرين و تجربه به دست نخواهد آمد. اين شناخت صحيح از ترانه حاصل نخواهد شد مگر با تمركز بيشتر مطبوعات به روي قابليتها و تواناييهاي اين هنر چرا كه تا زماني كه ترانه به درستي تعريف و شناخته نشود جايي براي پيشرفت نخواهد داشت همچنين مطبوعات قدرت حمايت و پشتيباني از جامعه ترانهسرايان را دارد با وجود چنين پشتوانه دلسوزي، دلگرمي بيشتري ، جهت هر چه بالاتر بردن سطح علمي ترانه در ميان ترانهسرايان و در نتيجه علمي شدن اين هنر وجود خواهد داشت.
او ضمن بيان اين نكته كه : « عدم سرمايهگذاري كافي در هر بخشي، مانع بزرگ پيشرفت آن خواهد بود » اظهار داشت : « مردم ما طبعي لطيف و شيرين دارند. افرادي هستند كه ذوق نوشتن و سرودن ترانه و شعر را دارند اما از روشهاي صحيح و علمي آن اطلاع كافي ندارند تنها روش يادگيري تحصيلات دانشگاهي نيست. منابع مختلف از جمله كتابهاي تاليف شده در زمينه فنون درست نوشتن و درست سرودن در زبان و ادب فارسي كمك بزرگي به علاقمندان ميكند ( متاسفانه همه از وضعيت نابسامان كتاب مطلع هستند ! ) . در كشور ما آنقدر كه به زبانهاي خارجي اهميت و بها داده شده به زبان و ادب فارسي و آموزش آن اهميت داده نميشود. تعداد كلاسهاي آموزشي زبانهاي خارجي فراتر از حد تصور است اما تعداد كلاسهاي آموزش شعر و ترانه در ايران بسيار كم و انگشتشمار است. علاقمندان دسترسي كافي به اين منابع و كلاسهاي محدود را ندارند » .
اين ترانهسرا به زودي قطعهاي از سرودههايش را در آلبوم « منم ميشم مثل خودت » با صداي مهران احراري خواهيم شنيد در پايان به تمام علاقمندان عرصه ترانه توصيه كرد كه : « هيچوقت احساسات خود را ناديده نگيريد. زماني كه حس كرديد توانايي خوب نوشتن را داريد به فكر پرورش دادن احساسات هود باشيد. البته تنها نوشتن ملاك موفقيت نيست. استعداد در هر زمينهاي كه وجود دارد بايد بالفعل شود. سرپوش گذاشتن به روي اين خاصهها بزرگترين اشتباه است. هميشه براي دانستههاي خود ارزش و احترام قائل شويد » .