-
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با پایتخت عطش
بازم عقب افتادم قهر میکنما
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
-
شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد و اگر نیابد خود را به غروب تن خواهم سپرد
دلم را دیریست سپرده ام به باد ،
شاید بیابم او را بار دیگر...
اما باد دلم را برده است به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است و همیشه بارانی است
نه بابا بدتر از من نبود که این قدر عقب بودم جواب 2 پست قبل را دادم
-
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
خود فروم هم یه کمی دیر آپدیت میکنه
-
دیگر نه پای و نه رفتار;
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم ,
چشمم , چراغم , پناهم
بی تو از خود نشانی نبینم;
تنها تر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
باا من بمان ای تو خوب , ای یگانه
برخیز , برخیز , برخیز
[قهر نکن بابا ]
-
زان لحظه كه ديده بررخت واكردم
دل دادم و شعر عشق انشاء كردم
ني، ني غلطم، كجا سرودم شعري
تو شعر سرودي و من امضاء كردم
شاید
-
ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی
جهان و هرچه دراو هست صورتند و تو جانی
به پای خوش درآیند عاشقان به کمندد
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
-
ياد تو بود عصر سه شنبه دعوتم کرد
تنها به صرف قهوه ي بي قند بي تو
تلخ است است چايي مثل مردم مثل اين شهر
مرگ است حتي زندگي هر چند بي تو...!
-
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
-
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر ِ پنجه بیداد بوده ام
-
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -