زمان صلح بود اما زمین آهنگ یورش داشت
زمین را هم از این افکار ویرانگر درآوردم
سر خود را گرفتم در کف و دور زمین گشتم
سرانجام از تمام پیچ وخم ها سر در آوردم
Printable View
زمان صلح بود اما زمین آهنگ یورش داشت
زمین را هم از این افکار ویرانگر درآوردم
سر خود را گرفتم در کف و دور زمین گشتم
سرانجام از تمام پیچ وخم ها سر در آوردم
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.
من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.
من سایه ام را چون خود مست کردم ;
همراه ان لحظه های گریزان
از کوچه پس کوچه ها باز گشتم
با سایه ی خسته و مستم , افتان و خیزان
نه صدایى که من آزرده شوم
نه دروغى ، نه فریبى ، نه ریا
بروم تا سر آن کوه بلند
که نوشتی تو بر آن اسم مرا ...
کاشکی سنگ مزارم بود و...
حبس می شد نفس سینه ی من
کاش با دست تو پایان می یافت
غم تنهایی دیرینه ی من
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشا در , بگشای , دلتنگم
مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها
گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد
اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است
بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد
غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست
"مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد"
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود
زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد
سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی, در بگشای
یک نفر را دار زدند
و ستارهها هم
هیچ کار نتوانستند بکنند
حتّی مردم
که من نمیدانم چرا
از تاریکی شب خسته نمیشوند
و از نور میترسند
هم
مسیحا جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هو بس نا جوانمردانه سرد است