من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم, او همه من من همه اویم
Printable View
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم, او همه من من همه اویم
من دو مارِ بزرگ را رويِ شانه هايم كشته ام ،
كه خونِ مرا مي خورد و در من بزرگ مي شد .
من همه چيزِ خودم را كشته ام ،
در من چيزي پيدا نمي شود .
در دل من چیزی است مثل یک
بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد بروم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دور ها آوایی است
که مرا می خواند....
دل ميسوزه
ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم
هيچي نمونده از دلم خاكستر تو هم ميشم
ريزه ريزه ... دل ميسوزه
خسته شدم
دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام
بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام
...
مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
تو كه ترجمان صبحي ز ترنم ترانه
لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشكن
نه خدا توانمش حواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
...
الهه قلب مني اي عشق آخرم ندا
رحمي بكن ، ردم نكن نگو برو تو رو خدا
آتشی را کـه در آن زيسته ای سـرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از اين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ . . .
...
نقطه اي بودم دل در هوس حادثه بود
گونيا داشت حيف كه پرگار نداشت
از استاد بزرگم...