برای خوردن یک سیبــــ
چه قدر تنهــــــا ماندیم!
....
...
..
.
سهراب سپهری
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
Printable View
برای خوردن یک سیبــــ
چه قدر تنهــــــا ماندیم!
....
...
..
.
سهراب سپهری
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
سـخت است ميـدانـی ؟
اين هـمـه :40: در دنيـا است كــه هيچـكدام ..
بـرايم تـنگ نميشـود ..
من و ته سیگار و پنجره نیمه باز
مانده ایم که کدام یک برای سقوط مناسب تریم؟
خنده ام می گیرد
وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل گرفته باشي
میگویی : دلم برایت تنگ است.
یا مرا به بازی گرفته ای ،
یا معنی واژه ها را خوب نمیدانی ...
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
رفیق
یک لقمه نان - که نیست -
چنان در گلوی فکرم گیر کرده است
که با هزار آفتاب هم روشن نخواهد شد ..
مرا چه به روشنفکری ../.
شعر کوچه (دفتر شعر ابر و کوچه)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم /شدم آن عاشق دیوانه که بودم/در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید/
فریدون مشیری
گاهی دلم میخواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان!
درست میشود!
درست میشود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام میشود...
بالاخره تمام میشود...!!
.
بعضی چیزها را " باید " بنویسم
نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "
برای اینکه " خفه نشم "
همین !!
به نسل های بعد بگویید ...
که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...
نسل ما خود پیاز بود ...
که هر که ما را دید گریه كرد...
بعضی زخمها هست ..
که هر روز صبح ، باید روشونُ باز کنی ، نمک بپاشی!
تا یادت نره ..
دیگه سراغ ِ بعضی آدما نبــــــــاید رفت !!
مشت میکوبم بر در، پنجه میسایم بر پنجرهها،
من دچار خفقانم، خفقان.
من به تنگ آمدهام از همه چیز!
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم:
لب بامی، سر کویی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم،
آه!
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چارهی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفتهی چند"!
چه کسی میآید با من فریاد کند؟
فریدون مشیری
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند ...
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد ...
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ....
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ......
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
و این است بازی باهــم بودن ... !!!
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
من و هزاران مورچه ی دیگر
که آن ها هم تصادفا شاعرند ؛
بر روی تلی از خاک به نام جهان
زندگی را در عوض شعرهایمان خریدیم ..
آن ها همه شعرهایشان را به من تقدیم کردند
و من ..
من هنوز در حسرت این معامله ی شکست خورده ام .. /.
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند می گویند حساسیت فصلی است آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
گلوله ای بین راهی ام
چطور توبه کنم ؟!
چقــــــدر دیر می فهمیم
که زندگــــــی
همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
از عبور مکرر آب ِرود
صیقلی تر میشود سنگ میان آن
پس از عبور تو
زیباتر خواهم شد
از رنج رفتنت، بی گمان
زنـــבگـــــے
چــهـ اتـــفـــاق غــــم انــگــيــزی ســت
وقـــتــی تــنــــــــــــــهــــــايــــــــــــے ات
ســــال هــــا
از تــو بــــزرگــــتـــر بـــاشـــد !...
راستش را بخواهی :
فاجعه ی رفتن "او" ؛
چیزی را تکان نداد !
من هنوز هم چای میخورم ،
قدم میزنم .... هستم !
اما ....
تلخ تر ؛
تنهاتر ،
بی اعتمادتر ... !!!
من حتی به خدا هم نمیسپارمت
می ترسم
می ترسم که دامن خدا هم لکه دار کنی
چقدر خوشحـال بود شیطــان
وقتیسیب را چیدم
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری
یا ماندن در بهشـــت را ..
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
نمیدانم اینکه بغل گرفته ام
برای توست یا به جای تو
ولی زانوی غم
جایت را برای من
پر کرده است....
باز هم اول مهر و ...
اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
شعر از : محمد علی حریری جهرمی
اینجا جاییست
که برای ماندن آنکه دوستش داری؛
باید تن دهی نه قلب...!
بین ساعتهای اضطرابم دست و پا می زدم
نگاهی کردم به تسبیح افتاده بر گوشه اتاق
فکری چون صاعقه ازم گذشت
استخاره کردم که با من
خواهی ماند یا عابر گذرایی
جواب آمد تا آخرش خواهی ماند
دستپاچه شدم و تسبیح از دستم افتاد و پاره شد
دانه هایش را شمردم
یک دانه از اول کم داشت ....
خيلي اتفاقي حرفهايي زديم
خيلي اتفاقي حرفهايي شنيديم
خيلي اتفاقي پا به مكانهاي مهمي گذاشتيم
خيلي اتفاقي تجربه هاي مهمي بدست آورديم
خيلي اتفاقي چيزهايي آموختيم
و خيلي اتفاقي فهميدم كه هيچ كدام اتفاقي نبود
پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!
اکبر اکسیر
نه اسمش عشـــــــــق است،
نه علاقه،
نه حتی عادت،
خـــــریـتـــ محض است
دلتنگ کسی باشی
که دلـــش با تـــــــــو نیســـت...
مهم نيست که ديگر باشي یا نه ...
مهم نيست که ديگر دوسم داشته باشي يا نه ...
مهم نيست که ديگر مرا به خاطر مياوري يا نه ...
مهم نيست که ديگر تو را با ديگري ميبينم يا نه ؟!
مهم اينست که زماني که تنها ميشوي .....
زماني که دلت گرفت چگونه و با چه رويي سر به آسمان بلند ميکني و ميگويي :
خدايا من که
گناهي نکردم ... پس چه شد ؟!
دستانم شاید !!
اما ... دلم نمي رود به نوشتن...
این کلمات به هم دوخته شده کجا، احساسات من کجا..!!
این بار نخوانده مرا بفهم !
آخرین روز تابستان
یادهایی با من می میرند
تا اولین روز پاییز
بی یاد بودی به دنیا بیایم
و در مسیر این رفت و برگشت
خاطرم نیست دیگر
چند خاطره را کشته ام
خاطرم نیست اما
تا به این خیابان ،این جا ، این جاده برخورد می کنم
رد می شود
یاد رگی از زیر تمام پوستم
انگار که یوسفی
از چاه یک زن بی حواس در آمده باشد
آشنایی از ذهنم در می آید
مشامم از عطر فروشی شهر بو می برد
بوی پیراهن مردی
که در جاده ی «هستی ونیستی »از بین نرفته است
و اینجاست
که بودن یا نبودن
فقط به عشق بستگی دارد
امروز
تولد دوباره ی من است
و تنها کسی که به یادم باشد
تنها کسی ست که به یادم مانده است .
منیره حسینی
پ ن : مرا آن آشنایی را ز خاطر برده یادم را به یاد آدم .......خـــــــــــــودم
هر دفعه آمدم میخ بودنت را بکوبم
وعده ای دادی
مانعی شدی
خوشحال باش که این بار
میخ تابوت رفتنت را
محکم کوبیدم ...
هـــــــــي فلانــــــــي؛
تــو را مـن “تــــــــو” کـــردم، وگرنــه کــلمه ي “هوي” هــم زيــادت بــود
واســه مــن “شــما شــما” نــکـن !!!
* بعضـيــــــــا 4 تــا حــرف بيشتـــــر نيـسـتنـــد اِ دِ عــــ ـــآ !
***پاسخ هما میرافشار به چکامه ماندگار کوچه استاد فریدون مشیری***
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی!
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم!
باران میبارد
چشمانم خیس است
و تو از من دوری
صدای مواج دریا را میشنوی عشقم
همچون صدای قلبم
غمگینانه مینوازد
دستانم را میگیری
دلم هوایت را کرده است ....
בلم آغوش پر آرامشـے را مے פֿـواهـב ڪـﮧ زیر باراטּ گرمم ڪنـב
בلم میפֿـواهـב ڪسے باشـב خوب باشـב
مهرباטּ باشـב
بس باشـב
همــﮧے ایـטּ بودטּ ـهایش فقط براے مـטּ باشـב
فقط براے مـטּ باشـב. .
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست…؟
چه بگویم با تو؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه بگویم با تو؟
که سحرگه دل من
باز از دست تو ای رفته ز دست
سخت در سینه به تنگ آمده بود
نقل قول:
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست
قطره های باران روی هر پنجره و کوه و درخت
می بارند به شوق
تو به گستردگی دریایی
بوی باران داری
و همیشه بر دلم می باری
و
همیشه
بر
دلم
می باری
یه سوال ساده دارم و
تا آخر عمرت فرصت جواب داری
میشه برایم عشق را
معنی کنی ؟
مــی ترســم ...
از شکسـته شدن حصــار تنهــایـی هـام ...
از دل بســتن ...
دل بـــریدن ...
از عشــق ...
از همــه ی این ها مـــی ترســم ...
خــدایا ...
تکلیــفی برایِ دلــم بنــویس ...
خســـته ام .....