رنجي كه در آغوش شهر افتاد ؟ اما بعد ...
خفاش هاي خيره سر در باد ؟ اما بعد ...
دژخيم و ديو و دشنه و دندان فراگير است
فواره ها خاموش ؟ يخ بندان فراگير است
اين ماجراي پرسه در پرخاش طولاني ست
در سرنوشت من شب و خفاش طولاني ست
خفاش ها دندان شب را در دهن دارند
دستي كه تا آرنج در حلقوم من دارند
خفاش ها در غلظت شب شست و شو كردند
خفاش ها پرواز را بي آبرو كردند
در بزم شب خفاش ها خنياگرند انگار
بر گور من بالا و پايين مي پرند انگار
اين جا هوا سرد است ، خيلي سرد ؟ خيلي سرد ؟
چرخي بزن اي آفتاب بي برو برگرد؟
يك روز با انگشتر پيغمبران در دست
گفتند مي آيي , كليد آسمان در دست
گفتن مي آيي , جهان آمد در آغوشم
يا نه ؟ زمين و آسمان آمد در آغوشم
در چشم من , مرديست با دستاري از باران
من تشنه ام ... او : آري ، آري ، آري از باران
در چشم من مرديست با يك اسب و يك فانوس
پيغمبر دردي است با يك اسب و يك فانوس
ديگر دو چشم اشتياقم را نخواهم بست
بوي تو مي آيد اتاقم را نخواهم بست
امشب هواي هجره هاي بار باراني است
بوي تو مي آيد هوا بسيار باراني است
من تشنه ام در كاسه ام شبنم نخواهي ريخت
اين قله اندوه را در هم نخواهي ريخت
يك عصر يخ بندان خودم را مي كشم بي تو
با چنگ و با دندان خودم را مي كشم بي تو
گفتند مي آيي دهن بر صورتم يخ بست
فواره هاي روح من بر صورتم يخ بست
زانو زدم تا كفشهايت رد شدند از من
گنجشك هاي نرم پايت رد شدند از من
گفتند مي آيي تو اي گيسو رها در باد
زانو زدم تا سايه ات روي زمين افتاد
تا كي صدايت آتشي در من نگيراند
تا كي بماند با من اين اندوه مادرزاد
حس مي كنم با كفشي از هنگامه مي آيي
بر جاده اي پوشيده از سر هاي بي تعداد
من خواب مي ديدم كه عصر جمعه اي نزديك
لبخند تو بر صندلي هاي جهان لم داد
با اين دهان شعله ور مي خوانمت امروز
فردا دهان من از اين هم شعله ور تر باد
با من چه خواهد كرد اين تنهايي گستاخ
با من چه خواهد كرد اين اين تنهايي جلاد
دستي بر آور اين سكوت سخت را بشكن
الله اكبري گوي اين شب هاي بي فرياد
گفتند مي آيي ورق بر گشت و باران زاد
بغضت شكست و انتظارت كار دستم داد
اي ته نشين در باور يكدست من موعود
تا كي بمانم بي تو بر دروازه ميعاد
برچينه هاي شب كمند انداختم بي تو
از صخره ها بالين فراهم ساختم بي تو
اين آخرين خون نامه را بر صخره ها بنويس
اركان اين هنگامه را بر صخره ها بنويس
بنويس باران مي زند فردا كه بر گردي
با اولين فرياد رعد آسا كه بر گردي
بنويس باران - خط تيره - باز هم بنويس
از پونه و پروانه و پرواز هم بنويس
گفتند يك شمشير پنهان در غلافي تو
يك روز باراني زمين را مي شكافي تو
دستي بر اين حجم مشوش مي كشي يا نه
روح مرا روزي به آتش مي كشي يا نه ...
امشب كبوتر ريز كن حال و هوايم را
در هم بريز امشب بساط چشم ها يم را
اين سطر ها فردا وصيت نامه من باد
در رستخيزي كه مي آيد جامه من باد ...