دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد
دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد
و زمين، تشنه گاه معني عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
Printable View
دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد
دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد
و زمين، تشنه گاه معني عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
دل ضعيفم از آن میکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامی خدای را ببرد
چقدر دوباره "د" زیاد شد [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
دايره دواري که نامش را گذاشته اند زندگي .
آکنده از نقطه هاي بسياري که من هستم و تو هستي و همه هستيم .
ميچرخيم و ميچرخيم
شايد به اين اميد که باشد روزنه ايي تا از آن به بيرون بنگريم
و حتي گذري داشته باشيم بدانچه که هست و نامش را گذاشته اند سرنوشت و روزگار ...
ميچرخم و ميچرخم ,
شايد بيابم آن روزنه را تا بتاباند نوري که جذب کند پروانه ايي را ...
اینم تنوع
اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم
شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت
کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان
نور نشكفته چرا پژمردي
شاد ناگشته ز غم افسردي
شد خزان تازه بهار تو چرا
زود آمد شب تار تو چرا
عشق ناباخته بد نام شدي
دل نپرداخته ناكام شدي
كس نديديم به ناكامي تو
عاشقي نيست به بدنامي تو
... سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست ...
خودت رسم گذاشتی!
و غیرت مردی و شرم زنانه
گفت کوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل می کرد
و پرندگان شب به انعکاس چهچهه خویش جواب می گفتند.
دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگل پوش سر بلند را
در پرده شکی
میان بود و نبود نهان می کرد
رسم که خوبه خیلی خاصیت داره اما من جواب کدوم را بدم حالا ایا؟