يا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
Printable View
يا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
يك دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
وزلب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
محمد جون نيستي!!!
دیدم و ان چشم دل سیه که توداری
جانب هیچ اشنا نگه ندارد
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر كشته خيش آي و زخاكش برگير
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
بهر طلب طعمه پرو بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
کامروز همه ملک جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
بینم سر مویی هم اگر در ته دریاست
تو که توی همیشگی نیستی
دیگه عاشق زندگی نیستی
تو که میدونی
تنها میمونی...
یکی را حکایت کنند از ملوک..............که بیماری رشته کردش چو دوک
چنانش درانداخت ضعف جسد..............که میبرد بر زیردستان حسد
که شاه ارچه بر عرصه نام آور است............چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
تا غزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است
"آی تو تو که فريب من و چشمان منی
تو که گندم تو که حوا تو که شيطان منی
تو که ويران من بی خبر از خود شده ای
تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای"
در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
الا تا بغفلت نخفتی که نوم..............حرامست بر چشم سالار قوم
غم زیر دستان بخور زینهار...............بترس از زبر دستی روزگار
نصیحت که خالی بود از غرض.............چو داروی تلخ است دفع مرض
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کین باقی عمر را بها پیدا نیست