تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلندِ خورشید گره بزنم
تا هر کس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره ی تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را می خواهم و
دیگر هیچ ...
Printable View
تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلندِ خورشید گره بزنم
تا هر کس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره ی تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را می خواهم و
دیگر هیچ ...
ای کاش آهنگ محبت بودم
و برایت آهنگ عشق را می سرودم
ای کاش قطره اشک بودم
از چشمهایت جاری می گشتم
و در لبانت جان می گرفتم
و در آخر گونه هایت جان می دادم
ولی افسوس که نه آهنگ هستم و نه اشک....
چشمهای پر مهرت,
ولی هر چه هستم حقیرتم
و تا آخرین قطره خون دوستت دارم
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زندچشم های تو سر چشمه دریاهاست
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره افتابی است
من افتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
زندگي زيباست ، نه در رويا.
بوسه زيباست
نه براي هوس
پرنده زيباست
نه براي قفسدوست داشتن زيباستنه براي لمس كردنبراي حس كردنآري دوست داشتن زيباستنه براي لمس كردنكاش واژه ی حقيقتآن قدر با لبها صميمي بودكه براي گفتنشنيازي به شهامت نبود
شعر
با باران مى آيد هميشه
و صورتِ زيبايت
با باران مى آيد هميشه
و دل باختن شروع نمى شود
مگر وقتى كه موسيقيِ باران شروع مى شود.
•
وقتى كه سپتامبر از راه مى رسد، دلبركم
از هر ابرى سراغ چشم هايت را مى گيرم
انگار كه دل باختنم به تو
بستگى دارد به وقتِ باران.
•
ديدنى هايِ پاييز از جا مى كَنَدَم
رنگ پريدگيِ زيبايَت مى ترسانَدَم
و لبِ كبودِ شوق برانگيزت فريبَم مى دهد
حلقه ى نقره اى در گوش ها دلَم را از جا مى كَنَد
ژاكتِ كشميرى
و چترِ زرد و سبز بر من چيره مى شوند
روزنامه ى صبح
مثلِ زنى پُرگو فريبَم مى دهد
بويِ قهوه رويِ ورقى خشك
دلَم را مى بَرَد
چه بايد بكنم
بين آتشِ برق در انگشتانم
و گفته هايِ مسيح موعود؟
•
در ابتدايِ پاييز
حسِ غريبِ امنيت و خطر، سايه مى اندازد بر من
مى ترسم كه نزديكَم شوى
مى ترسم كه از من دور شوى
بر فرهنگِ مَرمَر از ناخن هايم مى ترسم
بر مينياتورهايِ صدفيِ شام از حواسَم مى ترسم
مى ترسم موجِ قضا و قَدَر مرا با خودش ببَرَد
•
آيا ماه سپتامبر است كه مى نويسَدَم؟
يا باران است
كه مرا مى نويسد؟
جنونِ كمياب زمستان تويى
بانوى من، كاش مى فهميدم
بينِ جنون و باران چه رابطه اى هست.
•
آى اى زنى كه دل به تو سپرده ام
پا بر هر سنگى كه بگذارى، شعر منفجر مى شود
آى اى زنى كه در رنگ پريدگى ات
همه يِ غمِ درخت ها را دارى
تبعيدگاه چقدر زيبا است وقتى با هم باشيم
آى اى زنى كه تاريخَم را خلاصه مى كنى
و تاريخِ باران را.
نِزار قَبّانى
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشی یک لحظه آ»د در دلم دامن گرفت
آن قدر بی اختیار این اتفاق افتاد که
این گناه تازه من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست ؟
این که در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم ؟ او که نامش را نمی دانست و بعد
رفت زیر سایه یک " مرد " و نام " زن " گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند : فقط باید تو را از من گرفت .
نه گوشه نامه را بسوزان
نه صفحه صفحه
از عشق ات حکایت کن.
فقط
پاکت را که می بندی
بگذار
لبهایت را
بیشتر لمس کند....
به عاشقان ديگرت شبيه نيستم بانو
اگر كسي به تو ابر بدهد
من به تو باران خواهم داد
اگر فانوس دريايي بدهد
من به تو ماه خواهم داد
اگر شاخهاي بدهد
من به تو درختان را خواهم داد
و اگر كسي به تو كشتي بدهد
من به تو سفر خواهم داد.
نزار قباني
بوسهاي بر سرت درماندگيها را از ميان ميبرد
بر سرت بوسه ميزنم
بوسهاي بر چشمهايت بيخوابي را دور ميكند
بر چشمانت بوسه ميزنم
بوسهاي بر لبانت ژرفترين عطشها را فرو مينشاند
بر لبانت بوسه ميزنم
بوسهاي بر سرت خاطر را پاك ميكند
بر سرت بوسه ميزنم
مارينا تسوهتوا
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد