مثل ابرای سیانقل قول:
پیچیده بغض تو گلوم
حالا دارم می بینم
دیو مرگو روبروم
آخه فتنه چکمه پوش
اسیر بخت بده
رو پیشونیش سرنوشت
مهر بدبختی زده
ترانۀ فتنه چکمه پوش از فریدون فروغی
ترانه سرا: مسعود هوشمند
Printable View
مثل ابرای سیانقل قول:
پیچیده بغض تو گلوم
حالا دارم می بینم
دیو مرگو روبروم
آخه فتنه چکمه پوش
اسیر بخت بده
رو پیشونیش سرنوشت
مهر بدبختی زده
ترانۀ فتنه چکمه پوش از فریدون فروغی
ترانه سرا: مسعود هوشمند
هاتفی از گوشه می خانه دوش
گفت ببخشند گنه می فروش
عفو الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
شمردن بلد نيستمدوست داشتن بلدموگاهي شدهيكي را دوبار دوست داشته باشمدو نفر را يك جاچه كار ميشود كرد؟دوست داشتن بلدمشمردن بلد نيستم.
من اون قدر پر عشقم، من اونقدر پر دردم
که عاشقهای دنیا ، نمی رسن به گردم
آخ دیگه خواب تو چشام نیست
امیدی تو نگام نیست
پر دردم و ای وای..دیگه درمون سر رام نیست..
تا تويي
ـ که خنده اش را چند سال پيش جا گذاشته بود ،
اتفاقاً همان جايي که همين چند سال پيش ، برايم چند پايي
قرض گرفته بودي تا بروم ـ
که ميان اين همه دندان ،
داري گير مي کني به پوسيده اش و
پايت را بسته به اتاق تنم ـ بدون حل هيچ جاذبه اي ـ
مي افتي از پايي که خودت قرض گرفته بودي /
تا عصايي .... تق ....... تق ....... ئاخ ..... چقدر دوستت دارم !
مثل بارون اگه نباری.. خبر از حال من نداری
بی تو پرپر می شم دو روزه... دل سنگت برام می سوزه
گل سنگم گل سنگم
چی بگم از دل تنگم
من همچون کولی آواره ای در روزگار سرگردانی ها پرسه می زدم
و بعد از تو تنها چیزی که در حال به دست آورن آن هستم رنج و غم جدایی ناشی از دوری توست
خیلی دوستت دارم
و به خاطر عشقت
آنچنان شکیبایی از خود نشان می دهم که غیر قابل بیان است
تقصير من نبود
تقصير ماري بود که مهره اش را
توي چشمهايت جا گذاشت
و دريايي که عطر شرجيش را در دهانت
و بهاري که نسيمش را در دستهايت
و فرشته اي که شعرهايش را بر لبهايت
اين طور شد
که ناگهان دلم بزرگ شد
سرکش
و به دريا زد
تا رام سرانگشت هاي تو شود
که خستگي هاي تنم را مي شستند
اين طور شد
که گل هاي پيراهنم لرزيدند
و دلتنگ هم آغوشي عطر پيراهنت شدند
که عطر وحشي کوهستان بود
حالا چه فايده دارد
هي بنشينم بر سجاده ام و بگويم
ببخشيد
تقصير من نبود
هي تسبيح بگردانم که
العفو
مگر اين گل هاي خيره مي گذارند
با کدام حرز بايد جادوي تو را باطل کنم
نه تقصير من نيست
تقصير دلي است که باز
برايت تنگ شده
اصلا تقصير اين نماز بي حضور است
آقا راه جهنم از کدام طرف است ؟
سر راه يادم باشد
کنار خانه شما بايستم .
من به جنگ ِ سياهي مي روم.
گهوارههاي ِ خستهگي
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازايستادهاند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
نطفه ميبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچ پيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي
نوميدوار
طلب ميکردهام
من همان انگشت بودم ،
تو همان دست ،
که بين من و بازوي زندگي بود ،
و مرا به باقي بودنم مي بست.
وقتي رفتي از خودم پرسيدم ،
زور بازو بود که دست را شکست ؟
يا حسادت يک انگشت کوچک ،
که من چه بند بند بودمو تو چقدر يکدست ...