ز‹ فا› معنای فکرت یافت زهرا//‹الف› ایمان و عّزت داشت زهرا
ز‹ طا› او با طهارت بود و طاهر// به‹ میم› اش در مُرّوت بود ماهر
به ‹ها› همراز بابش مصطفی بود// هماره یار شویش مرتضی بود
خدا بخشید کوثر را به احمد// که تا زنده کند نامِ محمّد
روز زن مبارک
Printable View
ز‹ فا› معنای فکرت یافت زهرا//‹الف› ایمان و عّزت داشت زهرا
ز‹ طا› او با طهارت بود و طاهر// به‹ میم› اش در مُرّوت بود ماهر
به ‹ها› همراز بابش مصطفی بود// هماره یار شویش مرتضی بود
خدا بخشید کوثر را به احمد// که تا زنده کند نامِ محمّد
روز زن مبارک
سلام آقای جاوید
به نظر شما تفاوت حروف ف و ش کافی نیست تا قافیه شدن یافت و داشت منتفی شود؟
سلامنقل قول:
از حسن توجه شما ممنونم ولی چون مصدر یافتن و داشتن قافیه هستند بنابراین یافت و داشت را می توان قافیه گرفت همچنان که کاشت / برداشت / گذاشت/ بافت و... با این ها قافیه هستند
سلام آقای جاوید
ما یک قانون کلی در شناخت قافیه داریم که عینا از کتاب عروض و قافیه ی دکتر سیروس شمیسا نقل میکنم:
"تنها صامت آغازی هجای قافیه قابل تغییر و سایر حروف آن غیر قابل تغییر است"
حال اگر جزئی تر مسئله را بررسی کنیم در هر دو کلمه ی یافت و داشت ( و حتی یافتن و داشتن چرا که ن مصدرساز به هر دو اضافه شده ست و ن جزئی از خود کلمه نیست) هجای قافیه "یافت" و "داشت" می باشد که هر دو طبق الگوی هجایی cvcc یا (صامت مصوت صامت صامت) می باشند
در مورد الگوی هجایی cvcc نیز در این کتاب میخوانیم: "تنها c آغازی قابل تغییر و vcc غیر قابل تغییر است
پس "داشت" و "داشتن" تنها با کلماتی چون "کاشت" و "کاشتن" هم قافیه بوده و "یافت" و "یافتن" هم با کلماتی چون "بافت" و "بافتن" قافیه می شوند
با تشکر
جناب جاويد عزيز در تاييد سخنان عليرضاي عزيز لازمه بگم (يافت) و (داشت) چه به صورت مصدري و يا به صورت همين بن ماضي خالي به دليل وجود حرف (الف) كه به الف تاسيس معروف است بايد حتماً بعد از (الف) حروف مشابهي در دو قافيه ي دو بيت موجود باشه.يعني يافت كه (ف) بعد از (الف) آمده حتماً بايد قافيه ي بعدي هم بعد از (الف) تاسيس حروفي مشابه قافيه ي قبلي بياد.
در هر صورت شعر شما حداقل از نظر قواعد نظمي و عروضي نادرسته.
باتشکر از علیرضا وfairy_boy عزیز با مرجعه به کتاب مذکور به اشتباه لپی خودم پی بردم ضمن تشکرمجدد شعر را به صورت زیر اصلاح کردم.باز هم منتظر نظر دوستان می باشم. همه چیز را همه گان دانند
ز‹ فا› فهم و فراست داشت زهرا//‹الف› ایمان به قلبش کاشت زهرا
ز‹ طا› او با طهارت بود و طاهر// به‹ میم› اش در مُرّوت بود ماهر
به ‹ها› همراز بابش مصطفی بود// هماره یار شویش مرتضی بود
خدا بخشید کوثر را به احمد// که تا زنده کند نامِ محمّد
مادر تنها
مــنــــــم يـــــــك مــــــادرم يـــــك مــــــادر بیچاره ی تـــنــهـــا ... نــشـسـتـم مـنـتـظـر شايـد کـه بازآيند كفترها
دو چـــشـمـانـم بــه سوي آسمان هر لحظه می دوزم... كـه تــا شـايـد بـبـيـنـم بــاز پــرواز كبـوترها
ســه تـــا كــفــتر كه با خون دل خــود آب و دان دادم.... بزودی پر کشیدند از بَرَم من ماندم و غم هـا
چــه شــبــهــاي زمــستــانــي بـه زيـر بـال و پرهايم.... به خواب ناز رفته بی خیال از بیش و از کم ها
اگــر باران پــــایــيـــزي بـــه هـــم زد آشيــانـــم را... ويـا ويـران شد آن لانه زدست باد و توفان هـا
بـــه خـــون دل بــنـــا كــردم دوبـــاره لانـه اي ديگـر... كـه تــا يـابند آرامش به دور از برف و بوران ها
بــه آنـــان يـــاد دادم نــحـــوه ی پــرواز و بـا ايـن كار... شدم تنها ومحزون خسته از دیروز و از فردا
چه می شد جوجه هاي من دو باره باز مـي گشتــنـد... که تا باردگر سازند شور و فتنه ای برپا
قــسـم بـر هــستي« جــاويـد» در اين قلب مـجـروحـم... نـبــاشـد كـيـنـه اي از دست رفتار بد آنها
اگـــر آنـــان رهــا كـردنـد اين تــن خستـه ی محزون... خداوندا شکیبایی ببخشا برمن تنها
استاد گرانقدر این چه حرفی ست!؟ شما بزرگ ماییدنقل قول:
اصلاحات شما هم بسیار خوش نشسته است
همچنان از مصاحبت با جنابعالی و طبع لطیفتان محظوظ می شویم
ضمنا در مصرع اول شعر جدیدتان -به نظر می رسد- بر اثر اشتباه تایپی یکی دو کلمه جا افتاده ست
جاوید باشید و ماندگار
خدا نگهدار
نقل قول:
سلام از حسن نظرت ممنونم / ازاینکه اشعار را به دقت می خوانی ممنون تر .در مصرع فوق کلمه ( بیچاره ی ) حذف شده بود که اصلاح شد .از دقت نظرت ممنون
تازه عروس
در خلوت پارك ظهر يك روز......افسرده به گوشه اي نشسته
غرق است به عالم خیالات....آن دختر چشم و گوش بسته
مادر همه روزه گير مي داد.... به كفش و لباس و وضع دختر
ايراد كه اين چه وضع درسه.... با تكيه كلام خاك بر سر
بابا همه وقت غـُر به مادر...«اين دختره كي عروس مي شه»
«ليلي به لالاش مي گذاري»... «كم كم داره خيلي لوس مي شه »
چون کلفت بی مزد و مواجب....از صبح به شام کار می کرد
در اوج طراوت و جوانی..... بود از همه نا امید و دلسرد
آن ر وز براي اولين بار.... از دست نكن بـُكن فراريد
در خلوت ظهرزد به كوچه..... چون راه نجات خود در آن ديد
چون مرغك بال و پر شكسته....هرگوشه پارك چشم مي دوخت
در حسرت دست مهرباني.... آن دختر بي پناه مي سوخت
از خندۀ يك جوان ولگرد.....اميد به قلب او درخشيد
برخاست نشست در كنارش..... چون كودكي شادمانه خنديد
از دولت لـُنده هاي بابا.... با كوشش گيرهاي مادر
اين بار حقيقتاً که شد راست.... آ ن تكيه كلام خاك بر سر
شد آرزوی پدر محقق... چون دختره هی عروس می شد
هر لحظه برای یک هوس ران .... آن تازه عروس لوس می شد
هر چند نطنز بود این شعر....تلخ است ولی نطنز« جاوید»
با گیر سه پیچ دادن و غـُر.... یک باکره نا نجیب گردید
سلام آقاي جاويد عزيز
اگه شما تشريف بياريد توي تاپيك مشاعره و از شعرهاي خودتون در امر مشاعره استفاده كنيد به نظرم خيلي جالب ميشه و دوستان خيلي خوشحال ميشن
ممنون
اطاعت شد/از همین لحظهنقل قول:
ابیات کنکوری
ز بس هی درس رابلغور کردم
دوچشم تیز خود را کور کردم
تمام لحظه های خوب خود را
فدای زالوی کنکور کردم
*************
چه سدّ محکمی گردیده احداث
بتن آرمه بدون درک و احساس
خدایا بشکنه این سد کنکور
ویا یک جورَکی آن را کنم پاس
******************
برای پز به پیش قوم و خویشان
پدر کرده مرا زار وپریشان
سه سالی می زنم هی تست کنکور
«می گم» نر هست می گوید بدوشان
همچو باران
همچو باران مهرافشان باش و پاک// نی چو توفانی که سازد گرد وخاک
طبع باران مهروعشق واتّفاق// طبع توفان شورش است و انشقاق
جنس باران پاک چون فصل بهار// منشاء دریا و رود و آبشار
دل چودریا کن بزرگ و بی کران// مهر همچو ن رود جاری بی امان
طبع والا تر زاوج آبشار// در لطافت باش همچون نوبهار
جنس توفان غُرّش و فریاد ومرگ// پایمال قدرتش بیچاره برگ
حاصل باران نشاط و زندگی است// لیک توفان موجب ویرانگی است
روح خود را همچو باران پاک کن // خصلت توفانیت را خاک کن
قطره های مهررا سیلاب کن// رودهای عشق را پرآب کن
با ضعیفان تند و توفانی مباش// بذرکین را دردل آنان مپاش
مهربانی را به دل«جاوید» کن // ازبرای کار بد تردید کن
در دل بعضی از پدران
من غم نان دارم و تو مشکلات خوردنش...من به فکر کسب روزی تو به فکر بردنش
روز و شب در زیر بار زندگی زایش زمن... گردش و تفریح از تو سلب آسایش زمن
خوردن و نوشیدن از تو حرص خوردن مال من .من پی یک لقمه نان تو در پی اموال من
کلّه ام از فکر کردن طاس شد همچون کدو... تو ولی هرروز فکر دادن حالت به مو
پختن و شستن ، تر و خشک تو مال مادرت... فکر تو اما زپل راندن به هرجوری خرت
مشکلات زندگی ، بیدار خوابی ها زمن.... تو ولی در خوابمشغول صفا با نسترن
امروفرمایش زتواجرای فرمایش زمن....از خرید کفش تا لب تاپ و کیف و پیرهن
پول تو جیبی برای رفتن پارتی زمن..... زحمت رقصیدن از تو با سحر یا یاسمن
پشّه گر نیشت زند گردد کلاس ودرس ول....من ولی مشغول کارم با تب بالای چل
خرج تحصیلت زمن از تو همه ساله رَدی/نه به درست شوق داری نه به یک کار یـَدی
خندۀ «جاوید» اما تلخ باشد ای پسر..... آن زمانی که پسرجانت شود مثل پدر
گرچه مایل نیستم حتی رود خاری به پات.... لیک از این دانه حاصل خار می باشد برات
لگن
مرا ببخش لگن مفت دادمت از دست.... تویی که طی سه ده سال یار من بودی
و طرح جایگزینی تو را گرفت ازمن.... تویی که در غم و شادی کنار من بودی
اگرکه داشتمت لا اقل در این اوضاع.... به جیره بندی بنزین من کمک می شد
وهرکجا اتول من ز سوخت جا می ماند.... توسط توعزیز دلم یدک می شد
زکارت سوخت تو بنزین به او عطا می شد.... دوباره سرخوش و قبراق گاز می دادم
ولیتر های اضافی فروش چون می رفت.....بهای آن به خیار و پیاز می دادم
هزار حیف که« جاوید» قدر تو نشناخت... فدای کارت تو هر چار چرخ ماشینم
کجا برم غم هجرانت ای قراضۀ من....در این زمانه که لنگ سه لیتر بنزینم
ای عشق
ای عشق ببین گلو گلو فریادم..... جز نام تو رفته نام ها از یادم
درجان و تنم پنجه در انداخته ای... ترسم بکنی زبیخ وبن بنیادم
ای عشق برای تو وضو خواهم کرد... هر روز به درگاه تو رو خواهم کرد
حاشا بکنی اگر تو حرف دل من... با تو دل خویش روبرو خواهم کرد
فرش زیر پات
این فرش که زیر پایت انداخته ام... با تار دل و پود تنم بافته ام
با هر گره اش عشق تو محکم تر شد.... در هر رَج آن نقش تو پرداخته ام
اي عشق زگرماي تو تبدار شدم.... « چون خال رُخت ديدم ، بيمار شدم»
شور تو مرا كشانده تا مرز جنون... مجنون سر ِ كوچه و بازار شدم
روز پدر مبارک
چـــو احـمـد ديـن خـود را بـــر مــلا كـرد ...به فرمان خدا حق را صدا كرد
پســـر عــَمّــــش عـلي دوّم مـسـلـــمـــان...به تعليمات اوآورد ايمان
علي دريــاي عــلــم و حــلــم وايـــمــــان ... علي شير عرب فخر مسلمان
عـلي نـستـوه ،عـلي حـــق و حــقــيـقـــت... علي معناي مردي و شرافت
بـه مـيـدان نـبـــــرد او شــيـــر بــيــشـــه... محمّد را مددكار هميشه
علي نــــور و عـــلي مــنـشـــور ايــمــان ... علي آن اولين مرد مسلمان
علي دريـــاي جـــوداســت و سخـــــاوت... علی سر لوحۀ عشق و رشادت
علی الــــگــــوی مــــــردان مــــجــاهـــد... علي مخلوق حق محبوبِ حامد
عــلـی شــمــشـیـر حـــق، قـــرآن نــاطــق... علی خود هم دلیل حق و منطق
علی اوّل امام است و هُمام است... خلافت هم به او ختم و تمام است
عــلـی دامــــاد خــــتـم الــمرسلـیـن اسـت... نبی انگشتر و مولا نگین است
علی مــحــبــوب سنی ، عشق شیعه ... چراکه او امام است و خلیفه
علي سر رشتۀ علم امامت... عــلــی «جــاویــد» تــــاریــــخ شـــجـــاعـت
نخبه به تعبیر امروزی
نخبه یعنی آن که درهرماجرا.... اولویت دارد او از ابتدا
نخبه یعنی آن که دارد اسکناس.... گرچه باشد هیکلش زشت و قناس
نخبه یعنی بنز و جاگوار داشتن.... دیگران را کره خر پنداشتن
نخبه یعنی بهر کارت هوشمند.... یک شبه تاکسی کند بنز و سمند
نخبه یعنی هرکه وامش بیشتر.... لاجرم پست و مقامش بیشتر
نخبه یعنی آن که چون شهرام بود..... مثل او لوطی گریش از وام بود
نخبه یعنی آن که با شام و نا هار .... می ستاند رأی های بی شمار
نخبه یعنی آن که در جعل دلار.... کلـّّه اش را خوب می گیرد به کار
نخبه یعنی آن که آب و نان خویش .... می خورد با نرخ های روز پیش
نخبه یعنی رند چون «جاوید » باش.... باد از هر سو وزد( میره باهاش
عشق آتشین
گفتم به عيال بنشين پهلويم... تانكته ي تازه اي برايت گويم
در زندگيم اگرچه مفلس بودم... اين را ه درازبي ثمر پيمودم
خوشحالم از اينكه بعد مرگم ديگر...اوضاع شما شود یقیناً بهتر
البته اگر شانس شود ياورتان...با ضربه مغزي بروم از برتان
هرعضو من از برايتان چون گنج است... يك گنج بدون ماليات و رنج است
با پول فروش هريك از اعضايم... ازفرق سر و تا به كف پاهايم
درهاي خوشي به رويتان باز شود... اين فصل خزان بهار شيراز شود
چون جمله فروش رفت اعضاي بدن... لازم نشود گوركن و پول كفن
اين گونه زپول قبرآسوده شويد... وجهي زبراي سنگ طبعاً ندهيد
با قلبم و معده و سفيدي و كبد... شش دانگ آپارتمان به نامت بشود
با هر دوی كليه ها و يك دانه طحال... ماشين بخر و زدرد پا هيچ منال
با چشم ودودست و مري و هردوتا پا... اوراق مشاركت بخريا ويلا
بامعده و روده ام بدهكاري ها... پرداخت بكن كه در عذابم آن جا
مربوطه عيال چون که این گفته شنید... اوضاع که بر وفق مراد خود دید
يك خنده تلخ بر لبش آمد وگفت...تا كي بدهي به همسرت وعده ي مفت
صدچاقوي تو يكي ندارد دسته...گرديده ام از وعده ي بي خود خسته
آيا شود اين وعده ي توگردد راست ...بيچاره زنت رسد به آن چه مي خواست
گرراست شود عزاي تو گرم كنم... گرچه زوصيتت كمي شرم كنم
يك مجلس ختم آبرومند و خفن... برپاي نمايم كه بگي ايول زن
هروقت دلم براي تو تنگ شود... يا خواست كه خاطرات كم رنگ شود
قطعاً بروم سراغ پيوندي ها... آن ها كه خريده اند اعضا از ما
با ديدنشان كمي دلم شاد شود... از خوبي و مهرباني ات ياد شود
«جاويد» از اين گفته ي زن حيران شد... از شدّت عشق او به خود گريان شد
با سكته ي قلبي و سپس سنكوپ ، مُرد... اعضاء بدن به دردشان هيچ نخورد
عید سعید مبعث مبارک باد
مــحــمّـد آخـريــن پــيــغــــــــمر حـــق // همان ختم رُسل معصوم مطلق
مـــقــــرر شـــد ز ســـوي حــّي اعـلي // به فرمان خداوند تعالي
رهــا ســـازد عـــرب را از تــبـــاهـي // ز رنج ونكبت وجهل و سياهي
چــــو جـبـــرائــيــل آمـد سوي احـمـد // نمود ابلاغ امر حیّ سرمَد
بخوان، چون حق تورا پـيـغمبری داد // تورا در بین امت سروری داد
زتو پر نور این عالم نــمــــــــــوده // تو راپیغمبر خاتم نموده
ز انــوارش دلـــت پــر نـــور گــشتـه // سرت از مهر او پر شور گشته
تـو كـه هــرگز مــــعلــم را نــديـــــدي // به علم و معرفت حق را نويدي
تــو نـــاجــي بــشـر از شرک و پستی // ز جهل و نخوت واز بت پرستي
ز بـُـن بـــر كــن خــدايان درو غــيــن // بزن بر ريشۀ بُتهاي چوبين
بـــشـــر را ســـوي فرمــان الهی // روان کــن تـــا در آیـــد از تــبــاهی
کــتـــاب تـــو فـــــرا راه بــشــر شــد // ز اعجازش همه عالم خبر شد
مــلائــك جــمــله بـا تسبيح وتـكريــــم // به ختم اوصيا كردند تعظيم
مـحــمّـد اين چنين منصـوب حق شــد // رسول خاتم و محبوب حق شد
مــحـــمّــد نـــام «جــاويــد» زمــانــــه // محمّد گوهر و دُرّ يگانه
چشم نرگس
« پیش لبهایت دهان غنچه آب افتاده است»// در کمند موی تو صد پیچ و تاب افتاده است
چشمهای نرگست چون ساغر خَمّار بود// گويیا در جام چشم تو شراب افتاده است
آن چنان از دیدن رویت جوان شد قلب من// که دل وامانده ام یاد شباب افتاده است
دریَم چشمان تو مَردُم بسان گوهری// آرمیده در صدف ، درقعرآب افتاده است
هرچه کردم تا که شاید در دلت مأوا کنم// نقشه های من همه نقش برآب افتاده است
قرص رویت از پس روبنده ات رخشان بود// گويیا ابری به روی آفتاب افتاده است
آمدم شاید که سیرابم کنی از باده ات // تشنۀ عشقم که دردام سراب افتاده است
وای که چشم خُمارت برده از« جاوید »عقل// دردوچشمت گويیا جادوی خواب افتاده است
«مصرع تضمین از زنده یاد رهی معیری است»
شعر طنزی به مناسبت پایان جلوس بر صندلی واقعاً داغ پی سی ورلد:
حالا که شده وقت دَدَر رفتن ما
این صندلی داغ سپردم به شما
ممنون زهمه سپاس از تک تک تان
امید که هرگز ننوازد کک ِتان
از بودن در کنارتان شاد شدم
یک هفته ای از بند غم آزاد شدم
حالا که شده زمان پایان جلوس
جاوید زند به صورت یاران بوس
بیا از چین بیاریم
می ترسم عاقبت روزی بریم ما..... زن و اولاد را از چین بیاریم
برای آن که از شادی نمی ریم..... یه کم غمباد را از چین بیاریم
به روی دستمون تریاک مونده....بریم معتاد را از چین بیاریم
نفوس ما اگه کمبود داره .... دوصد نوزاد را از چین بیاریم
برای دخترون کنج خونه ....بریم داماد را از چین بیاریم
چرا منت کش استاد باشیم.....میشه استاد را ازچین بیاریم
برای مهرورزی با اراذل.... بریم جلاد را از چین بیاریم
میشه با بدحجابان مهر ورزید.... اگر ارشاد را از چین بیاریم
دیگه میدان آزادی قدیمی ست.... بیا شهیاد را ازچین بیاریم
برای کنترات کندن کوه .... میشه فرهاد را از چین بیاریم
هلال احمر ما ناز داره ..... بریم امداد را از چین بیاریم
برای درک حسُن هم جواری.... بیا بغداد را از چین بیاریم
برای ارتقاء دیپلماسی.... سفیر چاد را از چین بیاریم
سخن در گوش مسئولین نمی ره..... بریم فریاد را از چین بیاریم
برای طنز های داغ «جاوید».... بیا تا باد را ازچین بیاریم
رباعیات طنز
هرچند که سنّ تو رود بالاتر// آن چهرۀ دلفریب تو گیراتر
گویا که چنان قالی کرمانی تو// هرچند که پاخورد شود زیبا تر
****************
از شيطنت كودك اين دور و زمان// ابليس شده خفيف و زار و نالان
در رندي و مكر و حيله و دوز و كلك// انداخته لنگ پيش آنان شيطان
تک سوار
گویند که تک سوار آید جمعه.... آن رایحۀ بهار آید جمعه
درخانۀ امن عشق احرام به تن.... آخِربه سر قرار آید جمعه
تا پوزۀ دجّال بمالد بر خاک.... با دلدُل و ذوالفقار آید جمعه
با سیصد و سیزده نفر همدل و یار.... با موکب راهوارآید جمعه
آن کس که دلش مخزن اسرار خداست.....چون پرده روَد کنار آید جمعه
آن حُسن حصین دین احمد ،مَهدی.... با شوکت واعتبار آید جمعه
«جاوید» به انتظار دل خوش کرده ست.... آن دلبرغمگسار آید جمعه
آن کس که در این هجوم نامردی ها.....آرد به دلش قرار آید جمعه
چون سرمه به چشم می کشد خاک رهش....آن گاه که تک سوار آید جمعه
میلاد نور مبارک
دبی
«آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست».... در دبی بار خدایا به سلامت دارش
چون که آویزۀ گوشش بشود گفتارم..... نشود بار ِ دگر رفتن آن جا عارش
دور از چشم همه گر برود نایت کلاپ.... باید از کف ندهد از سر شب افسارش
روسیان را ننوازد که به یک غمزه کنند ..... طفلکی را پکر و شیفته وبیمارش
یا به آن دخترایرانی صادر شده هم..... اعتنایی نکند تا نشود سر بارش
یا که از هول حلیمی نپرد داخل دیگ.... تا به اورژانس نیافتد الکی او کارش
گر جمیرا برود چشم بباید درویش.... بکند- تا که مناظر ندهد آزارش
با مایو نیز نخوابد به کنار ساحل... تا نسازند در آن معرکه گی ها ((gay کارش
( دی تو دی) هم نرود چون همه جنسا بدلی ست.....گرچه گرم است شب و روزبسی بازارش
جنس چینی ست ولی مارک یو اس ای (usa) دارد....هوش باید که در آرد سَر از این اسرارش
آخرین گفتۀ« جاوید» چنین است به او..... « برحذر باش که سر می شکند دیوارش»
چند رباعی
برسنگ زدم شكستم اين جام غرور/ كردم زديار مهر صد بار عبور
گفتم غزلي زباغ سرسبز اميد/ خواندم بر ِِدل تاكه شود اهل شعور
*********************
گلچين زمان بَرَد گل خوشبوتر// قیچی اَجَل بُرَد گل خوشروتر
اين جبرزمان را نَبُوَد راه ِگريز// آماج بلا آنكه بُوَد نيكوتر
*******************************
ای عشق ببین گلو گلو فریادم.//جز نام تو رفته نام ها از یادم
درجان و تنم پنجه در انداخته ای// ترسم بکنی زبیخ وبن بنیادم
*************
کاش می شد
کاش می شد می شدم مانند یک باز شکاری.... برفراز آسمان شهر او پرواز می کردم
بعد صید آن خرامان کبک خوش رفتار.... قلب اورا عاشقانه با دلم دمساز می کردم
کاش می شد می شدم یک نو گل زیبا ....تامرا می چید و در گلدان مکان می داد
آب می داد او مرا با شبنم اشکش.... این گل پژمرده را هرلحظه جان می داد
کاش می شد می شدم یک مرغک زیبا....تا مرا دلدار در کنج قفس می کرد
دانه می خوردم زدست مهربان او..می پریدم دربَرَش هرلحظه ای که او هوس می کرد
کاش می شد می شدم بیت الغزل هایش....تا شود « جاوید » نام من به دیوانش
با صدای دلنوازش چون مرا می خواند....سخت می شد بار دیگر عهد و پیمانش
دعا
یه روز دیدم یه بندۀ خدایی....را می ره و هی می کنه دعایی
الهی خیر ببینی ای برادر.... داغ تو رو نبینه خوار ومادر
هرچی که دس گذاشتی روش طلا شه.... دشمن تو به درد مبتلا شه
دلم می خواد اگه به من نخندی.... حتّی هوامون بشه جیره بندی
با کار و باری که گذاشتی برام.... عمرت زیاد شه ، دولتت مستدام
بی کار و علاف بودم و دربه در.... نداش کسی از حال و روزم خبر
بنزین که شد کارتی و جیره بندی.... اومد تو سفره م دیگه نون قندی
از صب تا شب تو پمُپا جیلون می دم.... کار خودم رو سرو سامون می دم
کارتای جامونده را ور می دارم.... بوس می کنم اونو رو سر می ذارم
تا صاحبش بیاد به خود بجنبه .... بنزینه جاش داده به گوشت و دنبه
کارت نگو طلای ناب اعلاست... در این زمونه مث ِ یه کیمیا ست
به لطف این دولت بانزاکت ....سفرۀ ما شده پر از بَرکّت
اومده واقعاً تو سفره ام نفت ....شاد شدم غصه هامم یادم رفت
تویی که بیکاری و غصه داری ... از این کارا باید که سر در آری
اگر که « جاوید » بشه جیره بندی... می شه حسابی بارتو ببندی
رمضان:
هر کس رَم از آن است ، به فکر رمضان نیست
او فاش خورَد روزه و در فکر اذان نیست
گر صد رمضان آید و صدها برود باز
چون که رَم از آن است ، زیادی نگران نیست
سلام
از شعرهاتون ممنونم
اگر امکانش هست یه شعر در مورد سلمان فارسی هم بگید
( داخل پخ یکمی توضیح دادم)
ممنون
با سلامي گرم با درودي پاك ميكنم آغاز اين پيغام::40:
داداش خوبم محمد جان از اين كه به اين تاپيك اومدم خيلي خوشحالم چون با يكي از بهترين شاعران شهرم آشنا شدم داداش خوبم اول از همه به خاطر اين همه استعداد بهت تبريك ميگم و بعد هم هزار آفرين براي استفاده درستت از اين استعدادت....
اميدوارم ناراحت نشي از اين كه من تمام پست هات رو در كامپيوترم ذخيره كردم البته مطمئن باش هر جا كه اشعار قشنگت رو بخونم حتمآ شاعر گراميش رو هم معرفي خواهم كرد هر چند كه شما نيازي به معرفي نداريد..
:10:
داداشي يه سوال شما در انجمن شعرهايي كه در شيراز برگذار ميشه شركت ميكنيد؟ اگر شركت ميكنيد اسم انجمن رو به من ميگيد؟
وديگه اين كه براتون در اين روزهاي پر بركت رمضان دعا ميكنم شما هم ما رو فراموش نكنيد كه محتاج دعايتان هستيم
دوست دارت مارمولك انجمن p30world :11:
سلام دوست عزیزنقل قول:
از لطفت ممنونم. من عضو انجمن طنز فارس و انجمن طنز حوزه هنری شیراز هستم و گاهی اوقات در این انجمن ها شرکت می کنم
می ترسم
من از طیاره چون که می کند پرواز می ترسم..... ندارد ایمنی ، پس از همین آغاز می ترسم
توپول طیاره 1و فوکر همه از دَم یه کرباسند.... من از وقت پریدن تا خود ِ شیراز می ترسم
تکان های شدیدش آب لمبو می کند انسان.... ز هر چاه هوایی یا که دست انداز می ترسم
من از بال و پر و چیزی به نام اوج دلگیرم.... ز شاهین و عقاب و باز یا شهباز می ترسم
خوشم آید که ایر(air) خارجی بی ناز و تاخیراست .... ولی از ایرایرانی که دارد ناز 2می ترسم
همه از عهد بوق و دورۀ نو سنگی و مادند.... از این رقصیدن هر روزه با هر ساز می ترسم
رَود در جاده چون ماشین اگر، ترسش بُود کمتر..... ولی از اینکه در بالا رود پُرگاز می ترسم
یهو دیدی موتور خاموش، از آن بالا تلپ (telep)افتاد....لذا ازاینکه گردم مفتکی سرباز می ترسم
به زیر گوش من « جاوید» این گونه رجز می خواند.... من حتی از همین فیلم پر ِ پرواز می ترسم
1- توپول طیاره= گویا همان توپولف خودمان هست
2- ناز= در اینجا یعنی آمدن با تاخیر زیاد
خود سازی
سحرگاهان به قصد روزه داري// شدم بيدار از خواب و خماري
برايم سفره اي الوان گشودند// به آن هرلحظه ای چيزي فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته// سُس و استيك با نان برشته
خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم// كمي از اين كمي از آن چشيدم
پس از آن ماست را كردم سرازير// درون معده ام با اندكي سير
وختم حمله ام با يك دو آروغ// بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس يك چاي دبش قند پهلو// به من دادند با يك دانه ليمو
خلاصه روزه را آغاز كردم// براي اهل خانه ناز كردم
براي اينكه يابم صبر و طاقت// نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا// كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا
به افطاري برايم شد فراهم// زدم تو رگ كمي از زولبيا هم
وسي روزي به اين منوال طي شد// نفهميدم چسان آمد و كي شد
به زحمت صبح خود را شام كردم// به خود سازي ولي اقدام كردم
به شعبان من به وزن شصت بودم// به ماه روزه ده كيلو فزودم
اگرچه رد شدم در اين عبادت// به خود سازي وليكن كردم عادت
خدايا اي خداي مهر و ناهيد// بده توش و تواني را به« جاويد»
كه گيرد ساليان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه
شوخی با خیام:
«برخیز زخواب تا شرابی بخوریم»// صبحانه به جای شیر آبی بخوریم
درحسرت گوشت برّه سرگردانیم// از گوشت خر بیا کبابی بخوریم
بنده شدیدا از شما برای کشف نام فامیلی "مرد رند" درخواست کمک میکنم!
اسم کوچکش را که خودم مکشوفش کردم!!!!!!!!