دانی چه گفت مر آن بلبل سحری.................تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
اشتر بشعر عرب در حالت است و طرب................گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
Printable View
دانی چه گفت مر آن بلبل سحری.................تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
اشتر بشعر عرب در حالت است و طرب................گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
سلام
خوبه دوباره داره مشاعره جون میگیره
صبحدم بلبل
بر درخت گل خدا
به خنده مي گفت
نازنينان را
مه جبينان را خدا
وفا نباشد
اگر چه با اين دل حزين
تو عهدو بستي حبيب من آخ
با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را عزيزمن از کينه خستي
اگر که با اين دل حزين تو عهدو بستي
حبيب من آخ با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را عزيز من از کينه خستي
بيا در بر من وفا يک شب
اي مه شب
تازه کن عهدي
که بر شکستي
یا من زنده نیستم یا زندگی نه اینست بر مرگ افرین باد گر زندگی چنین است
***
- تو که نازنده بالا دلربايي
تو که بي سرمه چشمون سرمه سايي
تو که مشکين دو گيسو در قفايي
به مو گويي که سرگردون چرايي
سلام
يك لحظه نشد خيالم آزاد از تو
يك روز نگشت خاطرم شاد از تو
داني كه ز عشق تو چه شد حاصل من
يك جان و هزار گونه فرياد از تو
ور چه کس بی اجل نخواهد مرد..............تو مرو در دهان اژدرها
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
یکی را زشتخویی داد دشنام...............تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفت آنی................که دانم عیب من چون من ندانی
يا بخت من طريق مروت فروگراشت
يا او به شاهراه طريقت گرر نكرد