-
هر شب
وقتی که از پشت التهاب پنجره
رو به معصومیت مهتاب
قطره های باران را
یک به یک می شمارم ،
در انتظار به لحظه ای جاری ام
که نرگس چشمانت
از بلندای فلق ِدیداربشگفد
و بهمراه گرمای نگاهت
سر زند صبح امید.
و تا آن زمان ای خورشید من
لحظات انتظار کماکان می بارد.
و من نیز جاری ام
هر شب ....
-
یك نفر گفت به من
خانه دوست كجاست
من نگاهش كردم
گفتمش چشم شماست؟
خنده ای كرد و گذشت
آنطرف تر ایستاد
بر تن باد نوشت
خانه اش قلب شماست
-
فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است
دوباره “دیده امت” زّل بزن به چشمانی
که از حرارت ” من دیده ام ترا ” گرم است
بیا گناه کنیم عشق را … نترس … ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است
-
فـضـای خـانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانهــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــ نفس می کشم! هوا گرم است
دوبـاره "دیـده امـت"، زُل بـزن بـه چـشمانی
که از حرارت "من دیده ام ترا" گرم است
بـگـو دو مـرتبه این را که: "دوستت دارم"
دلـم هـنـوز بـه ایـن جـمـله ی شما گرم است
بـیـا گـنـاه کـنـیـم عـشـق را ... نـتـرس خـدا
هـزار مـشـغـلـه دارد، سـر خـدا گـرم است
مـن و تـو اهـل بـهـشـتـیـم اگرچه می گویند
جـهـنـم از هـیـجـانـات مـا دو تـا گـرم است
بــه مـن نـگـاه کـنـی، شـعـر تـازه مـی گـویـم
کـه در نـگـاه تـو بـازار شـعـرهـا گـرم اسـت
-
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب الوده
-
یک نفر مرا در ایستگاه شب
جا گذاشته است
درست مثل چمدانی که
تو جا گذاشتی اش پیش من
برای من نه
برای چمدان ات برگرد !
-
داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی که رفت و غرق شد
البته این می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم
و تو صدایم کنی
فقط می توانم بگویم :
تونجاتم دادی
تا اسیرم کنی …
” رسول یونان
---------- Post added at 11:38 PM ---------- Previous post was at 11:37 PM ----------
در هیچ خیابانی
قدم نگذاشتم
جز اینکه فکر کردم
شاید
از کنار ِ تو در آن گذشتهام
در روزگاری که
محبوبم نبودهای
و بر هیچ نیمکتی
ننشستم
جز اینکه فکر کردم
شاید
کنار ِ من بر آن نشستهای
در روزگاری که محبوبت نبودهام..
-
عشقــــــ در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست
بـحـر نـتـوانـد گـشــــودن عـقـــدهٔ گرداب را
-
من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....
-
قبل از آنکه جنازه ام را به خاک بسپارند
وصیت میکنم روی سنگ قبرم بنویسند:
" چقدر گفتم من بی تو میمیرم " ..........