تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
Printable View
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
به باد ده سر و دستار عالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
نی دولت دنیا به ستم میارزد
نی لذت مستیاش الم میارزد
نه هفت هزار ساله شادی جهان
این محنت هفت روزه غم میارزد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوچه که فرهاد نکرد
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست
تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شدهست
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به در آیی
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
چرا مذمت رند شرابخواره کنم
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت
می گفتم این سرود و می ناب می زدم
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو میرسم اينک به سلمت نگران باش
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
درويش نمي پرسي و ترسم كه نباشد
انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست
تا بندهی تو شدهست تابنده شدهست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شدهست
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
در اين خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
The post reedited by NOKIA_n95
تا سِحر چشم یار چه بازی کند که کار
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چه خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقتِ فرصت می کنم
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
دل خرابي مي كند دلدار را آگه كنيد
زينهار اي دوستان جان من جان شما
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
تاب بنفشه مي دهد طره مشك ساي تو
پرده ي غنچه مي درد خنده ي دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
كز سر صدق مي كند شب همه شب دعاي تو
The post reedited by NOKIA_n95
درد ما را نیست درمان الغیاث
حجر ما را نیست پایان الغیاث