دیروز،
- چون دو واژه به یک معنی –
از ما دو گانه،
هر یک
سرشارِ دیگری
اوجِ یگانگی.
و امروز
چون دو خطِّ موازی
در امتدادِ یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطۀ تلاقی و دیدار
حتی،
در جاودانگی
Printable View
دیروز،
- چون دو واژه به یک معنی –
از ما دو گانه،
هر یک
سرشارِ دیگری
اوجِ یگانگی.
و امروز
چون دو خطِّ موازی
در امتدادِ یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطۀ تلاقی و دیدار
حتی،
در جاودانگی
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا ؟
ندیده ای مرا ؟
از مرحوم حسین پناهی
از منوچر آتشی تشکر کنید!نقل قول:
منظورم شعر شما بود
متاسفانهً ما وقتی یه نفر می میره تازه قدرشو می دونیم.
همین منوچهر آتشی که همشریمه (بوشهریه) رو قبل از فوتش اسمشو نشنیده بودم. [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
یا همین حسین پناهی که شعرشو دارید می بینید.
ولی انصافاً بعضی شعراش خیلی قشنگن. [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
آسمان را بارها
با ابر هایی تیره تر از این
دیده ام
اما بگو
ای برگ!
در افق این ابرِ شبگیران،
کاین چنین دلگیر و
بارانی ست،
پاره اندوهِ کدامین یارِ زندانی ست؟
ببخشید مثل اینکه یکم زیاد طولش دادم amir.ara زودتر پست داد. قبلیو بی خیال شید.
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر م ا، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
انگار قاطی شد ببخشید
آقا من یه لحظه قات زدم! [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
این پستو بیخیال شید و با "و" magmagf ادامه بدید. (ولی شعرو پاک نمی کنم)
تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است
از حمید مصدق
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
نه مث اینکه امروز من یه چیزیم میشه!
در شبِ من خندۀ خورشید باش
افتابِ ظلمتی تردید باش
ای همایِ پر فشان در اوج ها
سایۀ عشقِ منی جاوید باش
ای صبوحی بخشِ می خوارانِ عشق!
در شبانِ غم صباحِ عید باش
اسمانِ آرزوهای مرا
روشنای خندۀ ناهید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغرِ آمّید باش.
شاید اگر شعرهایم را خوانده بودی
شاید اگر ورق های خیس از اوار این همه غم را میدیدی
شاید اگر دستان جوان اما لرزانم را میدیدی
شاید اگر تصویر خیس خود را در قاب چشمانم میدیدی
شاید اگر هق هق شبانه ام را میشنیدی
شاید اگر باورم را باور داشتی
شاید اگر......
می امدی
از پشت پرچین های جدایی
از پشت نقطه چین فاصله
از جاده های بی بازگشت
از..........
و من
گوری که با دستانم زیر درخت بید کنده ام را
دوباره پر میکردم...