تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را درخور
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو
هيچ
Printable View
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را درخور
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو
هيچ
چراغِ روی ترا شمع گشته پروانه
مرا ز خالِ تو با حالِ خویش پروا نِه
به بوی زلفِ تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جانِ گرامی فدای جانانه
هیچ دستی سپر بلایت نبود
در میانه ی آن همه سنگ انداز
مرداد بیداد را چگونه تاب آریم ؟
قناری مغموم حنجره ات
نرده های ناگزیر را
باور نداشت
این خلق در سوگ خویش می گریستند
آری
که سرگذشت ایشان
همه در سکوتی بلند
از سر گذشته بود
در پیشِ چشم خستۀ من، آسمان صبح
آیینه و بود و سخت غبار آلود
رنگی میان سربی، خاکستری، کبود
می شد در آن هنوز زمین را نگاه کرد:
سربِ روان و تودۀ خاکستر،
تاراج آشیانۀ نیلوفر!
روز بازار جواني پنج روزي بيش نيست
نقدر را باش اي پسر كافت بود تا خير را
اي كه گفتي ديده از روي بت رويان بدوز
هر چه گويي چاره دانم كرد جز تقدير را
ای همه مردم، درین جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گزارید؟
هر چه به عالم بود اگر به کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید.
در گذر ساليان و باران
ديگر عاقل شده ام.
با دستكشي به دست
پيانو مي نوازم،
شعرهايم را
به زبان هاي بيگانه مي نويسم
و معشوقه ام را از پشت شيشه اي مات مي بوسم
مرغکان، بر سرِ دریا، آرام
بال بگشوده به راهِ سفرند
(نقشی افتاده بر آن پردۀ لرزانِ حریر.)
گویی از پنجرۀ ابر به ناگه دستی
کاغذی چند سپید،
پاره کرده ست و فرو ریخته زانجای به زیر.
روز با ابر آغاز مي شود
مي تواند زمهرير باشد
اما هر چه روز پيش مي رود
خورشيد نمايان تر مي شود
و بعد از ظهر گرم و آفتابي خواهد بود
شبانگاه ماه خواهد تابيد
و بسيار درخشان خواهد بود
گفتني است كه خواهد وزيد
نسيمي دلچسب
اما نيمه شب از وزيدن خواهد ايستاد
و بعد هيچ روي نخواهد داد
اين آخرين پيش بيني هواست
تنها تر از همیشه، در ایوان نشسته ام
ماه درشت
-یاس هزار پر-
ماه درست
-باغ کبوتر-
ماه تمام
تازه و تر
بر آب های نیلی شب، بال می زند
من نیز، پا به پایش
با بال بسته ام!