-
در ابتداي آن ناگهان
كه كودك شدم
در ابتداي اين ناگهان
كه حالا مردي براي خودم
هميشه گفته ام
چيزي به انتهاي اين همه ناگهان نمانده است
كاشي هاي آن همه آبي
كنار دستشويي هميشه
آسمان كودكي را به ياد مي آورند
و آيينه ي شكسته هر بار
گوشه اي از دنيا را از ياد مي برد
نه اگه من مریض بشم و درمان نداشته باشه امیدوارم همه مثل من بشن:laughing:
چه حرف بدجنسانه ای:rolleye:
-
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
-------
اره خداکنه همه بگیرن
می بینی بدجنسیه توام واگیردار بود منم گرفتم :evil:
-
نه پرنده شدی
که در آسمان پرواز کنی
نه رود که بخروشی
و نه کودک
که در کوچه ها بازی کنی
متولد شدی
قد کشیدی
اما زندگی نکردی هنوز ...
چه بگیر بگیریه امشب:laughing:
-
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
---------
آره فکر کنم تاپیک باید بره قرنطینه :)
-
ز شعر آنچه شنيدم در اين زمانه به جز
فغان پيرزن و آه نوجواني نيست
تهي تر است ز دست گدا نگاه مرا
ديگر به صفرهء جانم ز عشق ناني نيست
زبان قلب مرا هيچ كس نميفهمد
چه رازها كه مرا هست و ترجماني نيست
-
درون سينه ام دل ناله ميزد :
باز كن از پاي زنجيرم ، كه بگريزم
به دامانش بياويزم
به او با اشك خون گويم
مرو ، من بي تو مي ميرم ...
ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم
كه تو هرگز نداني بي تو يك تك شاخهي عريان پاييزم
چه سرنوشت شومی :rolleye:
البته وقتی ادم بیکاره چه تو فروم چه قرنطینه;)
-
ما آزموده ایم در این تاپیک بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
-
شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
-
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سِحرست
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
--------
این شعرا که می گی برا خودت نیست که
آخه همیشه دم صبح تو حالت خواب و بیداری و بیکاری حسه مشاعره داری
-
تابلوي روي ديوار
نشاني از فصلي سرد
و برفي سنگين
درآسماني آبي
وطلوعي
به پردازش باراني از پژواك نور
كه مي ربايد از راه رسيده كودكي پاك
براي ديدن قناري
در انبوه سرماي سپيد
و من تنها
صداي رقصيدن رنگها را
در بوم
به روياي غرورانگيز خود
شماره مي كردم
تکته فکر کردی می رم تو خلسه و شعر می گم :laughing: :laughing: :laughing:
نه بابا شعرای خودم نیست
همه اش مال این و اونه;)
شعرهای من به این خوبیا نیست( شکسته نفسی :rolleye: )