پوستههاي واقعيت
تحقيقي پيرامون واقعيت ساختگي
اثر: كن اسكولو
همه چيز يك برنامه است
هر كاري كه ما در زندگي انجام ميدهيم ، تابع يك برنامه است. ما به مدرسه ميرويم، شاغل ميشويم، به مهماني ميرويم، معاشرت ميكنيم، ميخوريم، ميخوابيم، روابط جنسي بر قرار ميكنيم، ازدواج ميكنيم و بچه دار ميشويم؛ تمامي اينها برنامه هاي از پيش تعيين شده هستند. اما همانطوري كه روان باطني ما همانند لايههاي پياز، داراي لايهها و سطوح مختلفي ميباشد؛ پوسته بيروني ما نيز داراي لايههاي گوناگوني است اما بسيار مكانيكي (ماشيني) عمل ميكند در حاليكه باطن ما كمتر مكانيكي ميباشد و ميزان آزادي عمل بيشتري در آنها وجود دارد؛ برنامه ريزيهاي ما نيز داراي سطوح گوناگوني هستند؛ برخي بنظر داراي علتي قطعي هستند اما مطلقاً مكانيكي ميباشند و برخي ديگر بيش از برنامههاي ديگر بنظر آزادتر ميرسند اما در واقع ميزان مكانيكي بودن آنها كمتر است.
از آنجايي كه برنامههاي باطني داراي حيطه آزاد عملكرد بيشتري هستند و اراده خودشان بر آنها حاكم است؛ اگر داراي سرشتي منفي باشند درنتيجه تغيير و ايجاد اصلاح در آنها نسبت به برنامههاي بيروني، بسيار مشكل خواهد بود. به همين علت اگرچه ما هرگز نبايد از عميق شدن به درون خود دست برداريم؛ اما هرگاه بخواهيم وارد ميدان عمل شويم، با ايجاد تغيير و اصلاح در سرشت مكانيكي ما آغاز ميشود، در عين حال كه سرشت باطني خود را بررسي ميكنيم.
مكانيكي ترين برنامه زندگي ما، تامين و معاش و شغل ما ميباشد. ما سر كار ميرويم تا پول در آوريم و غذا تهيه كنيم تا به ما قدرت بدهد تا پول در آوريم تا غذا بخريم تا غذا به ما نيرو بدهد تا …..
و ما « موجوداتي در خواب هستيم» تصور ميكنيم كه در حال انجام كارهايي بسيار مهم هستيم. اگر بدقت موجودات انساني و يا خود را بررسي كنيم متوجه خواهيم شد كه حتي داراي احساسات واقعي نيز نميباشيم، بلكه برنامهها بگونهاي طراحي شدهاند كه تصور ميكنيم داراي احساسات هستيم. تمامي احساسات واقعي آن دسته از احساساتي هستند كه غير شخصي ميباشند و نفس مالكيت در آنها حاكم نميباشد. ما فكر ميكنيم رفيق يا همسر خود را دوست داريم، درحاليكه در حقيقت ما خود را بواسطه ديگران دوست داريم. ما فقط تا آنجايي آنها را دوست داريم كه بتوانيم به خــــودمان عشق بورزيم.
بتدريج از آنجايي كه ديگران را بواسطه خود دوست داريم و عشق في نفسه بدون «منيت» است و « من» نميتواند عشق بورزد؛ دچار توهمات ميشويم زيرا تصور اينكه ميتوانيم عشق بورزيم براي ما ايجاد پندارهاي باطل و بيهوده ميكند.
آخرين كسي كه شما را به منزل خود دعوت كرد، بياد داريد؟ آنها وقتي منزل شما را ترك كردند، چيزي ندزديدند؟ چرا؟ زيرا تصور ميكنيد دوستاني صادق داريد. اما آيا آنها فقط به اين دليل صادق هستند كه حقيقتاً صادق ميباشند يا اينكه چيزي ندزديدند زيرا بگونهاي برنامه ريزي شدهاند كه تصور ميكنند ندزديدن اشيا از منزل شما به معناي صداقت است.
حال همين آدم صادق را در محيطي بسيار مغشوش همانند جامعه كنوني قراردهيد. جايي كه همه از پشت به هم خنجر ميزنند. آيا اين آدم هنوز هم همان آدم صادق است و يا اينكه در چنين شرايطي حقيقت را به نفع خودش تحريف خواهد ساخت (دزدي) و بخاطر امنيت شغلي خويش، موقعيت همكار خودش را به خطر خواهد انداخت؟ شايد اگر هم اكنون چنين نكند، بعدها….
بنابراين بنظر من، آدمها به اين دليل صادق هستند زيرا اينگونه برنامه ريزي شدهاند. در برنامهريزيها، ما داراي آدمهايي با روحيهء جاه طلبي هستيم كه موجب ميشود وارد ميدانهاي رقابت شوند و تصور كنند از ديگران جلو ميزنند در حاليكه در اين مسير معلوم نيست چه ميزان آسيب به ديگران وارد ميسازند.
ما داراي برنامهريزي به نام « فرزند و فرزندان» هستيم كه اين باور را در ما بوجود ميآورد كه تنها هدف اصلي زندگي تثبيت قيمومت بيولوژيك يعني توليد فرزند است. ما آدمها درست همانند زنبور سربازي هستيم كه پس از دست دادن نيش خود، در جهت حفظ « كندو» به سرعت ميميرد زيرا ما نيز بعد از بزرگ شدن فرزندان مان خود را براي مرگ آماده ميسازيم. ما ماموريت خود را اجرا كردهايم: روباتهاي بيشتري براي اربابان ما فوق صحنههاي ساختگي توليد كردهايم.
من هنگاميكه جوان بودم، متوجه اين موضوع شدم كه وقتي به خانههاي آدمها نگاه ميكنم؛ آنها را بصورت مكانهايي نميبينم كه عدهاي در آن زندگي ميكنند بلكه خانهها را بصورت « تابوتهايي بسيار بزرگ » ميبينم.
اين روزها آيا به مردان و زنان سالمند دقت كردهايد؟ همه بنظر ميرسد گمگشتهاند؟
هنگاميكه به جوانان نگاه ميكنم، ميدانيد چه ميبينم؟ تودهاي از انرژي جنسي سركوب شده كه البته فقط مختص جوانان نيست بلكه در تمامي سنين مابين زنان و مردان مشهود ميباشد. بيشتر مردم بيش از اين كه واقعاً مشغول انجام عمليات سكسي باشند در ذهن خود با آن درگير هستند. اما طولي نخواهد كشيد كه اين «كيست --- » ميتركد و جوامع ما مملو از موجودات روان پريش جنسي خواهد بود، مگر هم اكنون اينطور نشده است؟ هر كجا كه نگاه ميكنيم بمباراني از تصاوير وحشتناك جنسي ميبينيم. به همين دليل من ماهها است كه تلويزيون نگاه نميكنم.
من انحطاط مفاهيم معنوي را بررسي كردهام – اينكه مردان و بخصوص زنان اين روزها چگونه از لحاظ جنسي و اخلاقي سقوط كردهاند. زنان از نظر جنسي بسيار « قابل دسترس» شدهاند. خواهش ميكنم دقت كنيد كه من فقط سعي دارم به عنوان يك ناظر آنچه را كه ميبينم تشريح كنم و نه آنچه كه خودم هستم. به نظر من، مردان به زنان به عنوان يك «بافت اخلاقي» نگاه ميكنند. بافت اخلاقي يك جامعه توسط زنان حفظ ميشود و اگر ما زنان را تا سر حد سقوط اخلاقي از دست بدهيم آنگاه شاهد سقوط خود خواهيم بود. اتفاقي كه هم اكنون رخ داده است.
بنظرم شرايطي كه براي زنان بوجود آمده است، به دليل ما مردان است. ما نقش خود را به عنوان مردان بطور كامل اجرا نكردهايم، ما درست همانند بچههايي خراب و نابالغ عمل كردهايم و به آن محور اخلاقي نهفته در زن بي توجهي كردهايم و در حقيقت خود از آن بهرهمند گشتهايم. ما آنقدر زنان را رنجيده خاطر ميسازيم كه او در نهايت به ما خواهد گفت: به جهنم! اگر تو ميخواهي به اين رفتار خودت ادامه دهي پس منهم ميتوانم…..!
در واقع ما مردان هستيم كه بايد خود را مقصر بدانيم.
* نگـــاه كردن
اينبار هنگاميكه با كسي صحبت ميكنيد و يا معاشرت مينماييد سعي كنيد از( منِ واكنشيِ خود) جدا شويد و آن آدم را همانگونه كه هست نگاه كنيد يعني درست همانگونه كه يك پليس به مضنون شماره يك خود نگاه ميكند. در خود تعمق كنيد و به واكنشهاي آن فرد در برابر خود بنگريد آنها را از زاويهاي بررسي كنيد كه به اراده شما نزديكتر ميباشد بنابراين شما پوستههاي الگوهايي را خواهيد ديد كه همانند شيشههاي رنگي پنجره هايي ميباشد، يعني هيچكس آنجا نيست آنچه كه من ميبينم خودم هستم كه درون آن فرد منعكس شدهام و آن فرد اگر من آنچه كه هستم نبودم چنين الگويي را از خود نشان نميداد. من يكي از بازتابهاي دروغين آن فرد را ميبينم ولي خود او را نميبينم. هنگاميكه از فرمول نگاه كردن به حوادث و آدمها در حاليكه خود را از آنها جدا ميسازيم استفاده ميكنيم، احساسات غير شخصي واقعي وارد اين فضاي خالي ميشوند و در نتيجه ما را بطور حقيقي با واقعه يا فرد مرتبط ميسازند بنابراين به هر كجا نگاه ميكنيم پوستههاي واقعيت را ميبينيم. اشكالي كه بدون محتوا هستند. زندگي انسان سرتاسر پندارهاي باطلي است كه سايههاي اين پوستهها ميباشند.
بنابراين قبل ورود به بررسي نمونههاي توهمزا، تعريفي بسيار كوتاه از توهم.
*توهم
توهم به معناي پديدههاي غيرواقعي مثبت ميباشد يا هرآنچه كه بطور تمام و كمال بي آنكه ريشه در حقيقت داشته باشد، فريبنده است. برخي از فلاسفه معتقدند ريشهء توهم در ذهن خود آدمي است و بيش از آنكه پديدهاي بيروني و خارجي باشد پديدهاي دروني و ذهني است. علي رغم آنچه كه اغلب محققان تصور ميكنند «مــايــا» معادل توهم نميباشد زيرا مايا ريشه در حقيقت دارد و نقطهء مقابل حقيقت نيست. كاملاً روشن است كه اگر بپذيريم عالم وجود دارد، بنابراين ميپذيريم كه آن توهمي حاكم است كه معادل مايا ميباشد زيرا واقعيتي نسبي يا موقت است و ريشهء آن در يك حقيقتي واقع شده است و آنچه مشاهده ميشود سايهء حقيقتي است كه در وراي آن ميباشد. آنچه ميبينيم عين حقيقت نيست بلكه تجليات گوناگون آن است. وقتي ميگوئيم جهاني كه در آن زندگي ميكنيم و موجودات و انسانهاي درون آن توهمي بيش نيستند، بدين معنا نيست كه تماماً يك روياي توخالي است بلكه بدين معناست كه آنچه هم اكنون براي ما در اين سطح آگاهي و بروي اين كرهء خاكي، اين چنين واقعي بنظر ميرسد ؛ از زاويهء ديد ديگري يعني هنگاميكه وارد سطح آگاهي بعدي شويم و در سيارهء ديگري قرار بگيريم، مـــايــا خواهد بو
