-
سلام مونیکای خوشگلم
ــــــــــــــــ
می توانی بنویسی
سلام
مرا ببخش
نشانی جزیره ی سرگردان شما را
در آبهای شور این اواخر
از دست داده ام
و ادامه دهی که : به هر حال
میان هر بطری به گل نشسته
نشان گنجی نیست
اصلا فراموش کن عزیزترینم
که روی مدار چند دقیقه مانده به امید
حجمی شناور است
-
تا به سوي تو پرکشان آيم
گم کنم خويش و بي نشان آيم
خويش را گم کنم ، تو را جويم
بي زبان گردم و تو را گويم
-
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند
-
دم بهدم ناى من آواى تو مىخواند و بس
به دمى كن كرمى با من و بشتاب بيا
نى روشنگر جان بودم و سودائى عشق
پيش از آنى كه شوم تيره چو مرداب بيا
-
آنكس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفته ام كه براي تو زنده ام
-
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم
دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم
من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین
گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم
چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم
پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
-
من عطا خواهم کرد به زمستان تو ٬گل
و به تابستانت٬ خنکای صبح بهار
وبه بالای تو خواهم افشاند٬ پاکی شبنم را
سایه ات خواهم شد تا فراموش کنی
رنج تنهایی را در باغ
که بدانی که نگاهت کنجی است برای آرمیدن
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
ترا می بینم در لابه لای بوته های گل
-
لبخند سپیده در بهاران داری
پویایی جویبار و باران داری
نرمای نسیم و بوی گل و خنده ی باغ
داری همه را و بی شماران داری
-
یکتا خدای خویش را کشتند
کانان تمام بت های مرا شکستند
کانان مسیحای خویش را بر صلیب کردند
با شما مي گويم اي تمام بت هاي جهان
کانان دخترکان خویش را زنده بگور کردند
و او اينهمه گفت و هيچ نگفت
-
تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه