-
به من دست نزنید
من ممنوعم
من شقایق را در آئینه کشتم
و همانگونه که آفریدم عشق را
به آغوش خاک سپردم
به من دست نزنید
یاس را در ریه هایم نفس کشیده ام
و تاریکی سایه بر من افکند
آنگاه که آرزوهایم بر من خندیدند
کنج تنهایی را خزیده ام
و کوروار چنگ به همه چیز زداه ام
زندگی
عشق
مبارزه
به من دست نزنید
که من پوسیده ام
و در آئینه مکرر شده آنچه بر من گذشته است
وقتی غروب کردم
هوا آفتابی بود
و همه می خندیدند
به من دست نزنید
که اهل اینجا نیستم
همزادم را دشمن بافتم
آنگاه که با جامه ای از مهر پیشوازش آمدم
دستانم را کاشتم
ده ها بار
نروئیدند
باور کنید باور کنید
من اهل اینجا نیسنم
در آن سوی رویا ها میزیم
و دردیست که امروز مرا میگویند
رویا نه!
خیال کافیست
به خود بیا
اما آیا واقعا آنها به خود آمده اند؟
من دشت واقعیت را در فراسوی احساس حس می کنم
من مغلوب ابدی زوالم
معشوق ازلی غربت
آری به من دست نزنید
که شکستنم
دریای تاریکی را ارزانیتان میدارد
و آنگاه است که شرمسار می شوید از خویش
آینه عریانیتان را چه مبتذل نشان خواهد داد!!
-
در این معبد
در این تجلی گاه نیک و بد
در این صحرای آتشناک صدها عابد و موبد
در این غوغای بی اندازه و بی حد
بروی پوسته ای از استخوانها جار خواهم زد
دلم را دار خواهم زد........دلم را دار خواهم زد
درون من ولی از خشمِ بی اندازه می باشد
درون من ولی از زخم های تازه می باشد
درون من ولی از کفر
از یک کفر تاریک
ولی از آتش و خون و شرنگ و شورش و سرد است
ولی از زشتی و شوریدگی و هرزه پوئی هاست
دلم از جنس یک گرگ است....
یک گرگ پژوهنده....درنده....
سخت پوینده....
که می سازد برایت بمب آتش زا
که می گیرد به دستش شاخه ای از گل....گل مریم
و می کوبد به فرقت زندگانی را....!
به لبهایش بود لبخند....لبخند«ژکوند»ی وار
ولی از چشمش بود از کینه آکنده
دلم از جنس شیطان است
بلی شیطان!
همان که اولین خصم قدیم نسل انسان است
که اینک از وجودش تلخ می گرید
که ایمان از وجودش سخت گریان است
دلم را تیر خواهم زد....
دلم را سیر خواهم زد...
-
دوزخ بهشت _ دکتر شریعتی
"پروردگارم ، مهربان من ،
از دوزخ اين بهشت ، رهايي ام بخش!
در اين جا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي ...
در هراس دم مي زنم .
در بي قراري زندگي مي كنم .
و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است .
من در اين بهشت ،
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم .
"تو قلب بيگانه را مي شناسي ،
كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!
"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!
دردم ، درد "بي كسي"بود.
-
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...
-
اگـــر خواهم غم دل با تو گــــویم ، جــــــا نمی یابم
اگـــر جــایی شــــود پـــیدا ، تــــــرا تنـــها نمی یابم
اگـــر جــایی کـــــنم پــیدا و هم تنــــها تــــــــرا یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم ، خود را نمی یابم
-
درون آینه ها درپی چه می گردی؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم ،
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند!
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است!
نگاه کن ،
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگ بارانی! گیرم گریختی همه عمر ،
کجا پناه بری؟
خانه ی خدا سنگ است!
به قصه های غریبانه ام ببخشایید!
که من ـ که سنگ صبورم ـ
نه سنگم و نه صبور!
دلی که می شود از غصه تنگ ، می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!
در آن مقام ، که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد ، که سنگ شدیم!
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد .
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است!
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه ، در زیر سنگ می پویم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟
درون آینه ها در پی چه می گردی؟
-
چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و كسي نمي آيد
صفاي گمشده آيا
براين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟
اگر زمانه به اين گونه پيشرفت اين است
مرا به رجعت تا آغاز مسكن اجداد
مدد كنيد كه امدادتان گرامي باد ،
هميشه دلهره با من هميشه بيمي هست
كه آن نشانه صدق از زمانه برخيزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگريزد .
هميشه مي گفتم
چه قدر مردن خوب است ،
چه قدر مردن
در اين زمانه كه نيكي حقير و مغلوب است
خوب است .
-
در مني و اين همه ز من جدا
با مني و ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير .
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي كه بيخبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار .
سايه ی توام بهر كجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه برگزينمش به جاي تو .
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه .
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش وز تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت .
شعله ميكشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو .
-
مرگ در هر حالتي تلخ است
اما من ،
دوست تر دارم كه چون از ره در آيد مرگ
درشبي آرام چون شمعي شوم خاموش ،
ليك مرگ ديگري هم هست ؛
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در ميدان
با تپيدن هاي طبل و شيون شيپور
با صفير تير و برق تشنه شمشير
غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان ،
وه چه شيرين است
رنج بردن
پافشردن
در ره يك آرزو مردانه مردن .
وندر اميد بزرگ خويش
با سرود زندگي بر لب ،
جان سپردن .
آه اگر بايد
زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد
و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد
من به جان و دل پذيرا ميشوم اين مرگ خونين را .
-
باران نور
كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را مي شست ،
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود .
گفتي جوهر سوزان رقص
در گلوي اين مار سيه چكيده بود ،
گل كاشي زنده بود
در دنيايي رازدار ،
دنياي به ته نرسيدني آبي
هنگام كودكي
در انحناي سقف ايوانها
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها
ميان لك هاي ديوار ها ،
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
شبيه اين گل كاشي را ديدم ،
و هر بار رفتم بچينم
رويايم پر پر شد ؛
نگاهم به تارو پود سياه ساقه گل چسبيد
و گرمي رگ هايش را حس كرد .
همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود
گل كاشي زندگي ديگر داشت
آيا اين گل
كه در خاك همه روياهايم روييده بود
كودك ديرين را مي شناخت ؟
و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم ،
گم شده بودم ؟
نگاهم به تارو پود شكننده ساقه چسبيده بود
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد ،
چگونه مي شد چيد
گلي را كه خيالي مي پژمراند ؟
دست سايه ام بالا خيزد
قلب آبي كاشي ها تپيد
باران نور ايستاد
رويايم پرپر شد ........