مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
Printable View
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
و گل همان گل است
كسي كه هديه فرستاد همان مسافر نيست
مسافري كه حوصله مي كردي از حديث سفرهايش
و با دهانش ، حلقه هاي نوازش
به انگشت التماس تو مي بخشيد
در طریق عشقبازی امن . آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
یکی از راه می رسه
اون که با عشق آشناست
برای خستگیهام
هدیه دست خداست
تا روح بشر به چنگ زر زنداني ست
شاگردي مرگ پيشه ي انساني ست
جان از ته دل طالب مرگ است دريغ
هيچ کجا براي مردن جا نيست
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین کهکه بر دل من داغ زلف سرکش تو است
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرد
می بینی؟
چه ناپیدا
خاموش می شود
نبض عشق و خواستن و تمنا
در کالبد ِ روح ِ تکه پاره ام!
شرمنده ام خداوندا از خویشتن
که چشم و دل
به وفای بندگانت دوخته بودم.
بر خاکی که مادرانش
همسری ندارند،
کودکان معصوم
وفا را از چه کسی خواهند آموخت!؟
و بر خاکی که پدرانش
در هر آغوشی می آسایند
جز آغوش همسران خویش،
کودکان پاک
محبت را از چه کسی خواهند آموخت!؟
تو را می شناسم ای سر در گریبون
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه تو و قلب تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
یکی آتشی برشده تابناک
میان باد و آب از بر تیره خاک ...
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سئخته دل نام تمنا ببرد