کتاب آینهها هم دروغ میگویند/محمد احتشام
روزنامه نگار
وقتی ازش پرسیدند چرا روزنامه نگار شدی؟ گفت: من از بچگی روزنامه را دوست داشتم، چون کفش نویی که پدرم میخرید همیشه یک شماره بزرگتر بود تا بتوانم چند سال از آن استفاده کنم.
سال اول مجبور بودم، داخل کفشم روزنامه بگذارم تا از پاهایم در نیاید و سال دوم از روزنامه استفاده نمیکردم چون کفش قد پاهام بود، اما سال سوم روزنامههای خیس شده را با فشار داخل کفش جای میدادم تا صبح فردا کفش تنگ پاهایم را اذیت نکند.
اينها دوستان منند/ پائولو كوئليو
در خيابان زني بسيار متدين گفت : قدرت اين پادشاه از عهدي ميآيد كه با شيطان بسته .
پسرك گيج شد.
مدتي بعد پسرك به شهر ديگري سفر كرد و شنيد كه مردي در كنارش ميگفت : همهي اين زمينها فقط مال يك نفر است. مطمئنم دست شيطان در كار است.
در پايان روزي تابستاني زن زيبايي از كنار جواني گذشت. واعظي خشمگينانه فرياد زد: اين زن كنيز شيطان است.
از آن روز به بعد پسرك تصميم گرفت دنبال شيطان بگردد و همينكه او را پيدا كرد ، گفت: ميگويند شما مردم را قدرتمند ، ثروتمند و زيبا ميكنيد.!؟
شيطان پاسخ داد : دقيقاً اين طور نيست. تو فقط نظر كساني را شنيدهاي كه مرا تبليغ ميكنند.