برای خدائی ترین آرزویم که .....
گاه رفتن است.....
و او که ذره ذره ی روحم را محسور مهر آسمانیش کرده، به ندای جاده دل سپرده می رود
می رود تا حسرت لحظه ای دیدارش بر ریشه های خشک این وجود تهی ، تیشه ی مرگ بزند!
چشمانم در امتداد آسمانی که به بهشت تو می رسد، در دریایی از انتظار غرق شده!
نگاه غرق بارانم دخیل بسته به ضریح قلبت!
بیا، اینبار نیز تو مرحمتی کن و برگرد.....
که کویر قلبم نای تپشهایش را به دم مسیحایی تو محتاج است!!!
خودم
با عظمتی بی انتها ، آفرید به اشارتی جهانی به این شگفتی را خدا!
اما خلقت تو-آسمانی ترین مهر- ، تمامی جهان را به شگفتی وا داشت!
خودم
برای او که می داند، می خواهد..... اما؛ نمی تواند!!!!!