the monky`s paw
این کتاب تا حدی میشه گفت ترسناکه ولی فک نکنم بشه ازش بازی ساخت.
Printable View
the monky`s paw
این کتاب تا حدی میشه گفت ترسناکه ولی فک نکنم بشه ازش بازی ساخت.
خوب یکی معرفی کن که بشه ساخت:31:نقل قول:
سیاحت غرب!! [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]نقل قول:
آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه چپ دریاچه، خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار و قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها به طور بیرحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا، در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد :
"آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است."
لذت زندگی
ادیسون مخترع بزرگ در پیری و پس از اختراع لامپ یکی از ثروتمندان امریکا به شمار می رفت.او در امد سرشارش را تمام وکمال در ازمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه میکرد.
این ازمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود.هر روز اختراعی جدید در ان شکل میگرفت تا اماده ورود به بازار شود. نیمه شبی از اداره اتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند ازمایشگاه پدرش در اتش میسوزد و کاری از کسی بر نمیاد.انان میخواستند موضوع اتش سوزی به گونه ای به اگاهی ادیسون رسانده شود.پسر با خود اندیشید احتمالا پدرش با شنیدن این خبر سکته میکند بنابراین از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند اما با کمال تعجب دید ادیسون پیر در برابر ساختمان ازمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل عمرش را نظاره میکند.
_پسر تو اینجایی؟میبینی چه قدر زیباست؟!!رنگ امیزی شعله ها را میبینی؟حیرت اور است!
پسر حیران وگیج پاسخ داد:پدر تمام زندگی ات در اتش میسوزد و تو از زیبایی شعله ها صحبت میکنی؟چطور میتوانی؟من تمام بدنم میلرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
ادیسون گفت:پسرم از دست من و تو که کاری بر نماید.ماموران هم تلاششان را میکنند.در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ای است که دیگر تکرار نخواهد شد!در مورد ازمایشگاه و بازسازی ان فردا فکر میکنم الان موقع این کار نیست.به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی یافت .توماس الوا ادیسون سال بعد دوباره در ازمایشگاه جدیدش سرگرم کارش شد و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان کرد.او گرامافون را درست یک سال بعد از حادثه اتش سوزی اختراع کرد.
دوستان خوبم ممنون میشم قبل از ارسال از گزینه ی جستجو در این تاپیک استفاده کنید
اینطور که من گشتم کلی داستان تکراری ارسال شده و باید حذف بشن
.
.
.
.
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد!!!
می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند!
آقای "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
داستان عشق و جزیره
تمام حواس بشری در جزیره ای زیبا زندگی می کردند : شادی، غم، غرور، عشق و ... . روزی خبر رسید که جزیره به زیر آب خواهد رفت. پس همه ی ساکنان قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تاآخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایق با شکوهی آنجا را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت : « نه! من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد!
عشق از غرور که با قایقی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت : نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس شده است و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد!
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت : اجازه بده من هم با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق! من خیلی ناراحت هستم، احتیاج دارم تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای عشق را نشنید!
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد. عشق دیگر نا امید شده بود. ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق، من تو را خواهم برد
عشق آنقدر خوشحال شد که حتا فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد. سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را با اندوه فراوان ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت. عشق در حالی که ناراحت بود، نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد : زمان! و عشق با تعجب پرسید : زمان؟! اصلن چرا او به من کمک کرد؟؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ...
منبع
http://dobaareh.blogfa.com
قشنگ بود ،اما "زمان" که حس نیست !هست ؟نقل قول:
مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
"خداوند پژواک کردار ماست ."
پائولو کوئیلو
در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم"
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی
جایگاهی کوچک وگاوفیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استادتمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.شاگرد گفت :-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.استاد گفت:-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.و فیلسوف نیز ساکت ماند ...آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.سوال کرد:-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟جوابی که دریافت کرد،این بود:-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.آن مرد گفت:-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم..گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم ..هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد.پائولوکوئیلو
دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
نکته اخلاقی داستان : خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورندداستان سیب زمینی
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
نجار پیر
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .
جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
جنی قبول کرد...
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.
بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.
هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت:
جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: " شب بخیر عزیزم."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید:
- جینی ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
" خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. "
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : "پدر، بیا اینجا " ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد...
« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم ... سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است»
salam. khaste nabashid.
mikhastam bebinam che jo0ri mito0nam ye post to forum baraye khodam dorost konam?
mamno0n misham age rahnamaEm konin.
منظورتون پست هست یا تاپیک ؟ شما الان یک پست دادین ولی اگه میخواین تاپیک درست کنین بالای هر انجمن نوشته ایجاد گفتگوی جدید ! در ضمن انگلیسی هم نباید تو این فروم تایپ کنین !نقل قول:
طناب يا خدا!کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه بالا برود...او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!!
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
آنیوتا
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف
برگردان: احمد گلشیری
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
استپان كلوچكف، دانشجوی سال سوم، توی ارزانترین اتاق یكمجتمع بزرگ آپارتمانی مبله میرفت و میآمد و سرگرم حاضر كردندرس آناتومی بود. دهانش خشك شده بود و پیشانیاش از فرط تلاشبیوقفه برای به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.
هماتاقش، آنیوتا، دختری بیست و پنجساله، سبزه، ریزاندام،لاغر، رنگپریده با چشمان خاكستری روشن، جلو پنجرهای نشسته بودكه شیشههایش را نقش و نگار شبنمهای یخزده پوشانده بود. پشتشرا خم كرده بود و با نخ قرمز یقه پیراهن مردی را برودریدوزیمیكرد. در كارش عجلهای نشان نمیداد. ساعت دیواری راهروخوابآلود دو ضربه نواخت. .....
..... با وجود این، اتاق را برای صبح سر وسامان نداده بودند، لباسهای خواب مچاله شده بود; بالشها،كتابها و لباسها همه جا پر و پخش بود. روی سطل بزرگ پسابی كهلبالب از كف صابون بود، تهسیگارهای زیادی شناور بود و آت وآشغالهای كف اتاق گویی بهعمد روی هم تلنبار شده بود.
كلوچكف تكرار كرد: «ریه راست از سه قسمت تشكیل شده...حدود آن: قسمت قدامی، در جداره داخلی قفسه صدری، به دندهچهارم یا پنجم میرسد; از پهلو به دنده چهارم و از پشت به استخوانكتف... .»
كلوچكف چشمانش را به سقف دوخت و سعی كرد آنچه راخوانده مجسم كند، و چون نتوانست تصویر روشنی پیش نظر بیاورد،دستش را بالا آورد تا از روی جلیقه دندههای فوقانیاش را لمس كند.
گفت: «این دندهها حال كلیدهای پیانو را دارند. آدم اگر میخواهدگیج نشود باید به نحوی دانهدانهشان را بشناسد. برای این كار یا بایداسكلت دم دست آدم باشد یا یك بدن زنده... آهای، آنیوتا، بگذارببینم اوضاع از چه قرار است.»
آنیوتا دوختنیاش را زمین گذاشت، بلوزش را درآورد و خودش راراست گرفت. كلوچكف اخم كرد، روبهرویش نشست و شروع بهشمردن دندهها كرد.
«اوهوم... دنده اول را نمیشود پیدا كرد، پشت استخوان كتفاست ... این یكی حتما دنده دوم است ... آره... این سومی است...این چهارمی است... اوهوم!... آره... چرا وول میخوری؟»
«آخر، انگشتهاتان یخ كرده!»
«آرام بایست... نترس، نمیمیری. جم نخور. این حتما دنده سوماست، پس... این یكی چهارمی است... چقدر پوست و استخوانی،اما آدم نمیتواند دندههایت را پیدا كند. این دومی است... این سومیاست... انگار قاطی شد... درست معلوم نیست... باید بكشمشان...قلم من كجاست؟»
كلوچكف قلمش را برداشت و روی سینه آنیوتا خطوطی موازیهم، در امتداد دندهها، كشید.
«عالی است. حالا كار ساده میشود... میشود فهمید جایهركدام كجاست. پاشو بایست!»
آنیوتا از جا بلند شد و چانهاش را بالا برد. كلوچكف شروع كرد، باكشیدن خط، جای دندهها را مشخص كند. چنان غرق كار بود كه پینبرد لبها، بینی و انگشتان آنیوتا از سرما دارد كبود میشود. آنیوتامیلرزید و در عین حال میترسید كه دانشجو به صرافت بیفتد و كار رانیمهتمام بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان مردود شود.
كلوچكف كه كارش تمام شد، گفت: «حالا كاملا مشخص است.همینطور بنشین تا خطوط پاك نشود، و من هم خوب حالیم بشود.»
و دانشجو باز شروع كرد توی اتاق قدم بزند و پیش خود مطالب راتكرار كند. آنیوتا، با آن خطوط سیاه روی سینه، حال آدمی را پیداكرده بود كه خال كوبیده باشد. كز كرده بود، از سرما میلرزید و تویفكر بود. معمولا خیلی كم حرف میزد، همیشه ساكت بود و تویفكر بود...
در طول شش هفت سال سرگردانی و، از یك اتاق مبله به اتاق مبلهدیگر رفتن، با پنج دانشجو مثل كلوچكف، آشنا شده بود. هر پنج نفردرسشان را تمام كرده بودند و وارد جامعه شده بودند; و البته، مثلآدمهای محترم مدتها پیش فراموشش كرده بودند. یكی از آنهاتوی پاریس زندگی میكرد; دو نفر پزشك شده بودند; چهارمی نقاشبود; و پنجمی گفته میشد كه استاد دانشگاه شده است. كلوچكفدانشجوی ششم بود... چیزی نمیگذشت كه او هم درسش را تماممیكرد و وارد جامعه میشد. بیتردید، آینده درخشانی در انتظارشبود و احتمالا انسان بزرگی میشد. اما با این وضع كه نمیشد زندگیكرد; كلوچكف نه توتون داشت و نه چای، و فقط چهار حبه قندبرایش مانده بود. آنیوتا باید عجله میكرد و برودریدوزیاش را بهآخر میرساند، میبرد به دست زنی میداد كه سفارش آن را داده بودو آنوقت با یك ربع روبلی كه میگرفت چای و توتون میخرید.
صدایی از پشت در گفت: «میشود بیایم تو؟»
آنیوتا بهسرعت یك شال پشمی روی شانههایش انداخت.فتیسف نقاش پا به اتاق گذاشت.
فتیسف مثل حیوانی وحشی، همانطور كه با آن طرههای بلندموها كه تا روی ابروها ریخته بود، خیره نگاه میكرد، خطاب بهكلوچكف گفت: «آمدهام لطفی در حقم بكنی. آره، لطفی در حقمبكنی و آنیوتا را یكی دو ساعت در اختیارم بگذاری. آخر، دارم تابلومیكشم و بدون مدل كارم پیش نمیرود.»
كلوچكف موافقت كرد: «البته، با كمال میل، آنیوتا، بیا برو.»
آنیوتا زیر لب آرام گفت: «كارهایی كه زمین مانده چه میشود؟»
مزخرف نگو! این بابا كاری كه با تو دارد بهخاطر هنر است، نهبهخاطر چیزهای پیش پا افتاده. حالا كه میتوانی چرا كمكشنمیكنی؟»
آنیوتا شروع كرد به لباس پوشیدن.
كلوچكف گفت: «حالا این تابلو چی هست؟»
«سایكی است، موضوع جالبی است. اما، راستش، پیش نمیره.به مدلهای مختلفی نیاز دارم. دیروز یك مدل داشتم كه پاهاش آبیبود. پرسیدم: ,چرا پاهات آبیان؟، و او گفت، ,از جورابهایم رنگیشدهاند.، تو هنوز داری خرخوانی میكنی! خیلی خوشبختی! چهحوصلهای داری!»
«طب كاری است كه آدم بدون خرخوانی نتیجه نمیگیرد.»
«اوهوم... عذر میخواهم، كلوچكف، توراستیراستی مثل خوكزندگی میكنی! توی آشغالدانی داری دست و پا میزنی!»
«منظورت چیست! من چارهای ندارم... ماهی دوازده روبل كهپدرم بیشتر برایم نمیفرستد، و با این مبلغ هم نمیشود خوبزندگی كرد.»
نقاش، كه با احساس انزجار ابرو در هم كرده بود، گفت: >خوب،آره... آره... اما با وجود این تو بهتر هم میتوانی زندگی كنی. آدمتحصیلكرده وظیفه دارد كه خوشسلیقه باشد، عاشق زیبایی باشد،غیر از این است؟ آنوقت اینجا معلوم نیست چه جای لجنمالیاست! این تختخواب، این سطل پساب، این كثافتها... آن ظرفهاینشسته... گندش را بالا آوردهای!»
دانشجو با حال گیج و منگ گفت: «راست میگویی، اما آخر آنیوتاامروز دستش نرسیده تمیزكاری كند; صبح تا حالا دستش بند بوده.»
پس از رفتن نقاش و آنیوتا، كلوچكف روی كاناپه دراز كشید وهمانطور درازكش شروع به حاضر كردن درس كرد; سپس تصادفاخوابش برد، ساعتی بعد كه بیدار شد سرش را روی مشتهایشگذاشت و با حالی اندوهگین توی فكر فرو رفت. به یاد حرف نقاشافتاد كه گفته بود آدم تحصیلكرده وظیفه دارد خوشسلیقه باشد ودور و اطرافش بهراستی برایش مهوع و مشمئزكننده بود. آیندهاش را،همانطور كه در ذهنش بود، در نظر آورد. به یاد زمانی افتاد كه، دراتاق مشاوره، بیمارانش را میبیند و در اتاق ناهارخوری بزرگی درمصاحبت همسرش، كه خانمی به تمام معناست، چای مینوشد. وحالا این سطل پساب كه ته سیگارها تویش شناور بود حالش را به هممیزد. آنیوتا هم پیش نظرش آمد، چهرهای بینمك، نامرتب،ترحمانگیز... و عزمش را جزم كرد كه، به هر قیمتی هست، بیدرنگاز او جدا شود.
وقتی آنیوتا از خانه نقاش برگشت و كتش را درآورد، كلوچكف ازجایش بلند شد و بهطور جدی گفت:
«نگاه كن، دختر خوب... بگیر بنشین و گوش بده چه میگویم. ماباید جدا بشویم! راستش، من دیگر نمیخواهم با تو زندگی كنم.»
آنیوتا خسته و كوفته از خانه نقاش برگشته بود. در آنجا در نقشمدل آنقدر روی پا ایستاده بود كه رنگ به چهرهاش نمانده بود،چشمانش گود افتاده بود و چانه نوكدرازش درازتر شده بود. درجواب حرفهای دانشجو چیزی نگفت، فقط لبهایش شروع بهلرزیدن كرد.
دانشجو گفت: «به هر حال، ما هرچه زودتر باید از هم جدا بشویم.تو دختر خوب و نازی هستی; بیعقل نیستی، درك میكنی... .»
آنیوتا كتش را پوشید و بیآنكه حرفی بزند برودریدوزیاش راتوی كاغذ پیچید، سوزن و نخهایش را برداشت. سپس، توی طاقچهپنجره، چشمش به چهار حبه قندی افتاد كه لای كاغذ پیچیده شدهبود، آن را هم برداشت و كنار كتابها روی میز گذاشت.
با لحنی آرام و همانطور كه رویش را برمیگرداند تا اشكهایشدیده نشود، گفت: «این هم... قندهاتان... .»
كلوچكف پرسید: «حالا چرا اشك میریزی؟»
با ناراحتی توی اتاق قدم میزد، سپس گفت:
«تو راستیراستی دختر عجیبی هستی... راستش، ما باید از همجدا بشویم. برای همیشه كه نمیتوانیم با هم زندگی كنیم.»
دختر چیزهایش را جمع كرد و سرش را برگرداند تا خداحافظیكند. كلوچكف دلش به حال او سوخت. پیش خود فكر كرد: «چطوراست یك هفته دیگر هم بگذارم بماند؟ ممكن است خودش بخواهدبماند و آخر هفته میگویم برود.» و خشمگین از اینكه ضعف نشانداده بود، با خشونت داد زد:
«بیا، چرا همینطور آنجا ایستادهای؟ اگر میخواهی بروی برو واگر دلت نمیخواهد، كتت را در بیاور و بمان! میتوانی بمانی!»آنیوتا آرام و دزدانه كتش را درآورد، بعد بینیاش را هم دزدانهگرفت و، بیآنكه سروصدا كند، سر جای همیشگیاش، رویچهارپایه كنار پنجره، نشست.
دانشجو كتاب درسیاش را برداشت و شروع كرد ازین گوشه اتاقبه آن گوشه برود و بیاید. گفت: «ریه راست از سه قسمت تشكیلشده: قسمت قدامی، در جداره داخلی قفسه صدری، تا دنده چهارمیا پنجم میرسد... .»
توی راهرو یك نفر نعره میزد: >گریگوری، این سماور كه بیآبمانده!»
---------- Post added at 01:25 PM ---------- Previous post was at 01:24 PM ----------
---------- Post added at 01:26 PM ---------- Previous post was at 01:25 PM ----------
بیت های آتشین لوسیفر
رقص نور قرمز تاریکی غلیظ را به چالش دعوت می کرد.
تالار پر بود از بوی ویسکی های چند صد ساله و بیت های آتشین که در ذهن فرو می رفتند و حاضران بی اختیار دستان خود را بالا می بردند شروع به رقصیدن می کردند.گاهی نور از رویشان می گذشت و بدن های برهنه اشان را نمایان می کرد.
بیت ها ذهن آن هارا به بازی گرفته بود .انگار جز بالا و پایین بردن دست هایشان قادرنبودند کاره دیگری انجام دهند،حتی نمی توانستند فکر کنند تا جایی که ویسکی ها و قرص ها را فراموش کرده بودند.گیلاس ها ی پر روی میز بود و گارسون ها به جای آن که آن ها را در سینی بگذارند و به گردش در آیند مشغول رقصیدن بودند.صدای حاضران در نمی آمد .با چهره های تهی از احساس می رقصیدند...
در سقف بلند تالار رقص نور هایی قرار داشت که فقط نور قرمز را به بازی می گرفت.نور با سرعت بالایی می چرخید و بدنهای لخت حاضران را نمایان می کرد.آنها بی خیال مشغول رقصیدن بودند.با این که صدای مویسقی بیش از حد بلند بود کسی اعتراض نمی کرد.انگار همه از حال طبیعی خارج شده بودند.انگار بدون خوردن مشروب مست کرده بودند.انگار نوره قرمز و بیت آتشین آن ها را مست کرده بود.
ارسلان اما تنها مهمانی بود که هوشیاردر حیاط،کنار استخر ایستاده بود و با خود کلنجار می رفت که به داخل عمارت برود یا نه.دستی بر موهای سینه اش کشید،خجالت زده از این که چرا لباس هایش را در آورده تصمیم گرفت به داخل نرود.تصمیم سختی بود،او از معدود مهمان ها بود.چه قدر دلش می خواست دعوت شود... . نگاهی به درون استخر انداخت. ماه نارنجی رنگ درون استخر سایه انداخته بود .آبش چه قدر زلال بود.با لامپ هایی که از درون استخر را روشن می کرد...بدش نمی آمد تنی به آب بزند ولی ترجیه داد روی یکی از صندلی های روبروی استخر بنشیند.طوری که مشرف به پنجره ی کنار در ورودی هم باشد.اولش نگاهی با آسمان انداخت و دید هم نشینان ماه همه رفته اند و ماه،بی ستاره ،تنها و کامل است.فکر کرد الان خودش هم مثله ماه است...
نوار های قرمز رنگ نور گاهی از پنجره ها به بیرون می آمدند و کنجکاوی ارسلان را تحریک می کردند.اما مشکلی وجود داشت.
ارسلان گوش هایش را تیز کرده بود تا صدای موسقی را بشنود ولی هیچ چیز جز صدای برخورد آب اسختر با دیواره ها را نمی شنید.رقص نور ها نشانه از آن بود که موسیقی در حال پخش شدن است و مهمان ها مشغول رقصیدن ولی صدایی به گوش نمی رسید.
یکی از شایعه هایی که در مورد مهمانی بود این بود، صدا موسیقی آن قدر زیاد است که اگر چند لحظه بیش از وقت معمول نواخته شود،شنونده شنوایی اش را از دست می دهد ولی صدایی از خانه بیرون نمی آمد.انگار همه اش دروغ بوده...
ناگهان نگران شد،نکند شنوایی اش را از دست داده باشد؟بلافاصله در گوشش بشکنی زد و فهمید مشکل از گوش هایش نیست.
ارسلان کمی خودش را روی صندلی پلاستیکی تکان داد.کمرش اذیت می شد ولی تحمل کرد.مغزش انگار خالی بود.متعجب ،عصبانی،خوش حال ...
دستانش رو روی چشمانش گذاشت و آهی کشید.
ارسلان با آن موهای کوتاه و حالت دارش،با آن ته ریش دو روزه اش،با آن صورت گرد و دماغ کوچکش می خواست دل همه ی دختر هایه مهمانی را ببرد.مشکل لباس نداشت،چون یکی از قوانین ورد به عمارت این بود که بی لباس وارد شوند،مهمان ها هم که مشکلی نداشتند.
اکثرا خواننده یا آهنگ ساز بودند،اگر کارشان گل می کرد به مهمانی بیت های آتشین لوسیفر که هر پنج سال بر گزار میشد دعوت میشدند.دعوت شش ماه قبل از روز موعود صورت می گرفت و مهمان ها با ایمیل اطلاعاتی از مهمانی دریافت می کردند.ارسلان وقتی اولین میل را با موضوع دعوت دریافت کرده بود،از ته دل خوش حال بود ولی...
یادش آمد که چرا دعوت شده است.بعد از بیت هایی که برای 50 سنت و امینم ساخت کارش کلی گل کرد و به ال اف بی شهرت یافت .به آن روزها فکر کرد ،روز هایی که باعث شده بود به خاطره کاره بیش از حد با سارا ،نامزدش به هم بزند و بعد از آن به یک پسر دختر باز و به قول خودش عوضی تبدیل شود.قسم خورد که با هیچ دختری هم بستر نشود،به اعتقاد او دختر ها کثیف ترین موجودات روی زمین بودند و قصد او از ایجاد رابطه ی عاشقانه با آن ها این بود که آخرش دل آن ها را بشکند طوری که چند بار اسمش تیتر روزنامه ها شد و بعضی ها او را همجنس گرا خوانده بودند و گفته بودند او از جنس مخالف متنفر و عاشق هم جنس اش است.الته دورغ وبود ولی زندگی با شهرت...
تا موسیقی به اتمام نمی رسید اجازه ی بیرون رفتن نداشت،منتظر بود که موسیقی به پایان برسد...
ارسلان دیگر اعصابش به هم ریخته بود،خود را می زد.آرام با دستش بر گونه هایش می کوبید،به بدن ورزیده اش،به دهانش ...
شرع به قدم زدن کرد،دوره استخر می چرخید و به معدود درخت های حیاط کوچک عمارت نگاه می کرد.حیات مربعی بود که استخری در وسطش داشت و چند درخت که کنار عمارت سر به فلک کشیده بودند.سعی کرد با شمردن پنجره ها تعداد طبقات را حدس بزند اما هر بار رشته ی اعداد پاره می شد.
قدم زنان به وقتی فکر کرد که چشم بسته او را به این جا می آوردند،در جلو ی در وردوی مجبورش کردند چشم بسته لباس هایش را در آورد و بعد از داخل شدن چشم هایش را باز کردند.
وقتی قدم زنان ،بی اختیار ه جلو ی پله های عمارت رسیده بود و رو به استخر نگاه می کرد به این فکر می کرد که با چشم های بسته بر می گردد یا ...
صدای جیغی بسیار مهیب سکوت را راند و رشته ی افکارش را پاره کرد،اول فکر کرد موسیقی تازه دارد شروع می شود ولی وقتی بی اراده به سمت عمارت بر گشت دید یک دختر زیبا رو و مثل بقیه بی لباس ،دست به سینه و در حالی که خود را جمع می کند و کمی سرخ شده ،متعجب رو به رویش ایستاده .پوستش از خجالت یا ترس،آن قدر قرمز شده که به رنگ موهای بلندش در آمده بود.
اولین کسی بود که ارسلان میدید،چرا که کمی دیر تر از بقیه رسیده بود،وقتی او به حیاط عمارت وارد شده بود همه داخل بودند،هنوز نمی دانست چرا به داخل نرفت.
ارسلان هم متعجب نگاهش می کرد،تازه یادش می افتد خودش هم برهنه است.اما ارسلان پر رو تر از آن بود که خجالت بکشد،اگر هم خجالتی در کار بود،از خودش خجالت می کشید نه دیگران.اصلا این شرط مهمانی بود،او همین الان بین کلی آدم لخت بود،چرا باید خجالت بکشد؟
همان طور که خیره به هم نگاه می کردند و سخنی نمی گفتند،چهره ی زیبای دختر ،آرایش و بدن فریبنده اش،موهای بلند و سرخ رنگش و خال کوبی کوچکی رو بازویش باعث شد ارسلان آن تنفر از دختر ها را از دست بدهد و شهوت جایش را بگیرد.شهوت آن قدر زیاد بود که قدمی به جلو برداشت اما خیلی سریع،وقتی یاده سارا افتاد دوباره نفرت وجودش را پر کرد.
رویش را بر گرداند و رفت تا روی صندلی که تا همین چند لحظه پیش رویش نشسته بود بنشیند.
اما صدای لطیف و دوست داشتنی گفت:ببخشد
ارسلان برگشت،رو به دختر ایستاد.نگاهی به پاهای دختر انداخت ولی اجازه نداد که دوباره تنفر به شهوت تبدیل شود.دختر کمی شبیه سارا بود ولی خیلی زیبا تر...
ابرویش را به نشانه ی بله گفتن بالا انداخت.
او که منظور ارسلان را از این کار فهمیده بود همچنان دست به سینه خواست ادامه دهد اما ارسلان پیش دستی کرد و متعجب گفت:شما فارسی حرف میزنید؟ایرانی هستید؟
دختر لبخند زد،ارسلان نگاهش را روی زمین انداخت.دختر چنان با آن لبخند زیبا بود که نمی توانست به او نگاه کند.
با همان صدای لطیف گفت:بله،ایرانی هستم .اسمم مهتابه.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
با دوست پسرم،محسن(!)به مهمانی اومدیم.
ارسلان بی اراده حرفش را قطع کرد و گفت:تو صدای موسقی میشنوی؟میشنیدی؟
مهتاب دوباره لبخند زد و بی توجه به سوال ارسلان ادامه داد:
وقتی رفیتم تو و ناگهان موسیسقی شروع شد و بی اراده شروع کردیم به رقصیدن اما یک لحظه دیگر صدای نشنیدم،محسن و دیگران هنوز داشتند می رقصیدند.محسن را صدا زدم،در گوشش زدم ولی او بی توجه بود،انگار هنوز موسیقی پخش میشد،نگران شدم که نکند شنوایی ام را از دست دادم اما...خب شما صدای مرا می شنوید درسته؟
ارسلان راضی از این که جوابش را گرفته لبخندی شیطانی زد و گفت:نه،تو داری حرف میزنی؟
مهتاب خندید،هم چنان مثل مجسمه ایستاده بود.
برای این که مهتاب راحت باشد ،ارسلان رویش را بر گرداند و پشت به او روی لبه ی استخر نشست و پایش را در آب ولرم آن فرو کرد.عجب لذتی داشت،با خود گفت کاش زود تر این کار را می کردم...
مهتاب اما انگار از خجالت سرخ نشده بود چرا که بعد از چند لحظه آمد و کنار ارسلان نشست،پاهایشان فقط چند سانت با هم فاصله داشت.مهتاب هم پایش را در آب فرو کرد و دستش را روی ران پایش گذاشت.انگار تصمیم گرفته بود از دست به سینه ایستادن دست بکشد.
در آب ،مدام پایش را به پای ارسلان میزد.
ارسلان فقط به کف آب نگاه می کرد.این دختر با همه ی دختر ها یی که دیده بود فرق داشت به همین دلیل تصمیم گرفت دختر را ندیده بگیرد.
مهتاب اما اجازه نداد ندیده گرفته شود،او گفت :
اصلا انتظار نداشتم ببینمت،فکر می کردم همه تو تالارن و کسی تو حیاط نیست،به خاطره همین جیغ زدم!تو منو دیدی تعجب نکردی؟
لحن مهتاب عوض شده بود، داشت با عشوه ی فراون سخن می گفت.
ارسلان جواب نداد.
مهتاب هم منتظر جواب نماند وادامه داد:
نکنه خجالت می کشی جواب بدی؟هه هه،اصلا فکر نمی کنم خجالتی باشی.
مهتاب خودش را به جلو کشید ،به سمت ارسلان .طوری که پایش با پای او در تماس بود.
هوای راکد و آسمان کدر که گاه با نور قرمز که از پنجره ها به بیرون می آمد ،ماه نارنجی و شهوت داشت حاله ارسلان را به هم میزد.
برای اولین بار،داشت با کسی حرف می زد که اصلا به او اعتقاد نداشت.در درون خود،با صدای بلند می گفت:
خدا،کمکم کن.می خواهم عوض شوم.
بارها این جله را تکرار کرد ولی ولی وقتی مهتاب دستش را روی شانه اش گذاشت،کاملا خالی شد از هر احساسی و کم کم شهوت وجودش را پر کرد.حتی یاده سارا هم نمی توانست باعث شود که ارسلان به قسمش پایبند بماند.
دست نرم مهتاب را از روی شانه اش برداشت و کمی فشار داد،گفت:خوش به حاله محسن که تو را دارد.
بعد از این جمله،گردنش را به جلو حرکت داد و هم چنان که دست مهتاب را فشار می داد لبانش را به لب های او نزدیک تر می کرد.
بوسه ای کوچک از لب او گرفت و سرش را عقب برگرداند.انگار کاملا راضی بود.چشمانش را بست و باز گفت:خوش به حاله محسن.
سرش را دوباره جلو برد،این بار داشت گردن مهتاب می رفت،اما متوقف شد،مهتاب که چشمانش را بسته بود را باز کرد.
ارسلان به عقب برگشته بود و دست مهتاب را ول کرده بود.مهتاب متعجب نگاهش کرد،ارسلان گفت :
اولین کلمه ات ببخشید بود،از کجا می دونستی من ایرانی ام؟
مهتاب که عصبانی شده بودگفت:
واسه این سوال مسخره ادامه نمی دی؟
گردنش را کج کرد و همه ی مو هایش را به یک طرف چرخ داد.لبانش رابازکرد گفت:من منتظرم..
ارسلان گفت:اول جواب
مهتاب که خیلی عصبانی بود،گفت:
مسخره،خوب چه می دونم؟همین جوری.گیر نده.اصلا شاید به خاطره موهای بدنت.واسه قیافت.چه میدونم؟
با صدای عصبانی گفت: چرت نگو،می دونستی ایرانی ام.
-خوب،تو ارسلان معروفی،همه می دونن ایرانیی
-من رو میشناسی؟
-آره عزیزم،همه میشناسنت.حالا...
با تمام وجود فریاد زد:
حرفات یکی نیست.داری دروغ می گی.
ارسلان ناگهان به خالکوبی روی بازوی نگاه کرد،شکلش آشنا بود.انگار قبلا دیده بودتش ولی این،نصفه بود...
بازوی مهتاب را گرفت و فشار داد،شاید فکر می کرد اگر فشار دهد خالکوبی را مشناسد.
مهتاب از درد بلند شد .ارسلان نگاهی سرسری به کله بدن مهتاب انداخت و همین نگاه سرسری باعث شد همه چیز را بفهمد.بفهمد که چرا مهتاب سینه اش پوشانده بود،خالکوبی کامل آن جا بود.
مهتاب سریع دوباره دست به سینه ایستاد ولی دیگر بود.
ارسلان به میلی که برایش آمده بود فکر کرد.از طرف بر گزار کننده های مهمانی بود.در اطلاعاتی از مهمانی عکس خالکوبی بود و زیرش نوشته شده بود:
همه ی کار کنان مهمانی این خالکوبی را دارند.
خالکوبی به شکل مردی بی چهره بود که یک لباس بلند داشت و به رنگ قرمز هم بود.
هم چنان که با مهتاب نگاه می کرد بلند شد و به سمت او هجوم برد ولی قبل از این که به او برسد،مهتاب با صدای ضعیفی غیب شد،نا پدید شد.ارسلان گیج خود را روی زمین انداخت،مهتاب نه با یک نوره کور کننده جابه جا شده باشد،بلکه در یک لحظه دیگر نبود.ارسلان داشت فکر می کرد.
چه اتفاقی بود؟احساس کرد دیوانه شده است
ساعت ها فکر کردن...هم چنان شب بود
هم چنان فکر می کرد که چه شد؟
اصلا این جایه مرموز کجاست؟آیا واقعه ای است؟
هر چه می گذشت از زیبای عمارت کاسته میشد و ارسلان بیش تر رو به دبوانگی می رفت
صدای خشن،مرموز و شیطانی از پشت آمد: او اصلا وجود نداشت.
ارسلان برگشت،کسی نبود.فکرد کرد دیوانه شده است.برگشت
به جلو نگاه کرد.انسانی را دید که با ردای قرمز رنگی سر تا پایش را پوشانده بود و با کلاهی که تا چانه اش می آمد صورتش را نا پیدا کرده بود.چنان ابهتی داشت که ارسلان لکنت گرفت،خیلی بلند قامت به نظر می رسید.
از دستانش هیچ چیز معلوم نبود و اگر آستین های ردا نبودند انگار دست نداشت.
ارسلان با تعجب گفت:تو....
او را شناخت،همان مرده خالکوبی ها بود.
مرد با همان صدا ولی تیز تر گفت:من لوسیفر هستم
با کمی مکث که باعث شد بهتش بیش تر شود،با صدایی پر اطمینان ادامه داد:
معنی اش را می دانی؟
بعد از این که جوابش فقط چهره ی کنجکاوه ارسلان بود ادامه داد:
لوسیفر یعنی شیطان.گردنش را با سرعت بالا برد و کلاه چند لحظه عقب رفت،فقط برق چشمانش دیده شد،کلاه سریع به جایه خود برگشت.
ارسلان انگار انرژی گرفته باشد بلند شد،ولی حرفی نزد.
لوسیفر کمی خندید ،از آن هیبت افتاده بود . ادامه داد:
شما انسان ها،چه قدر جالبید،موسیقی گوش نمی دهید و می رقصید،زنی نمی بینید وزنا می کنید.
شما،خاکی ها.ذهن طلایی دارید.
ارسلان که گیج شده بود به سختی پرسد:منظورت چیست؟
-حدس می زدم نفهمی.
مامور هایه من،چه زیبا شما را به سخره گرفته اند.ولی حیف آن ها هم انسانند.
شروع به قدم زدن کرد،ارسلان احساس کرد همه ی ابهت او ردایش است و بدون او موجودی ظریف و بی جان است.
لوسیفر که باز ایستاده بود،پشت به ارسلان ادامه داد:
هر پنج سال،بد تر ها می آیند و بدترین ها میشوند.فقط با یک سری ایمل.آه
ارسلان فکر می کرد آن موجود ،آن انسان خطر ناک است.از موقعیتش استفاده کرد و به موجود حمله ور شد،از پشت روی او پرید شروع کرد به زدنش،با مشت های قوی اش ناله ی لوسیفر را در آورده بود.آخر سر او را بلند کرد و محکم به زمین کوبید.
وقتی احساس کرد کارش تمام شده، بلند شد .داشت به حرف های او فکر می کرد که همان صدا باعث شد خشکش بزند.
-شیطان را می کشی؟هه ه هه
ارسلان به سختی برگشت،لوسیفر پشت سرش بود.
لوسیفر بی آن که تکان بخور،با همان ابهت و هیبت قبلی اش گفت:
آن قدر احمقی که حرف هایم را شوخی فرض کردی.
ارسلان به چیزی که کشته بود نگاه کرد،حالا دیگر چیزی جز یک تکه پارچه ی سرخ نبود.
ارسلان بی حرف،بدون حرکت ایستاده بود.حالا فهمیده بود با موجودی ماورایی سر و کار دارد.
لوسیفر گفت:حرف نزن.فقط حرف نزن،عمر تو به سر آمده،به خاطره همین یک راز را به تو می گویم.
ارسلان هیچ واکنشی نشان نداد.
لوسیفر دستانش را به هم مالید و با صدای خشن ولی همراه با خنده گفت:
شش ماه،شایعه میشنوید و کلی ایمل از طرف ما،باور می کنید وقتی به این جا می آیید موسیقی شما را از حاله خود خارج می کنند.این جا .ها ها ها،کلی عکس از یک عمارت در ایمل ها دیده اید.ذهنتان باور کرده به این جا می آیید ،در یک مخروبه اید و عمارت را میبینید.
ها ها ها.
ذهنتان میبیند نه چشمتان،.گشوتان موسیقی را میشنود که نواخته نمی شود و از حاله طبیعی خارج میشوید.کمی بعد،کمی بعد هم مرد ها با مرد ها در اتاق هایی که وجود ندارند و زن ها با زن ها.فقط با یک جرقه ی کوچک از من.فقط یک بار در گوشتان می گویم بعد شروع می کنید.کثیف ها!خوک ها!
و تو!ذهن تو آن قدر چرت و پرت دارد که موسیقی را نشنیدی،چون کمی شک داشتی به آن عالیی باشد که می گویند.اجازه ندادن وار بشوی کار را خراب کنی.البته کاره مرا خراب کنی؟تو؟تو خودت با خودت مشکل داری.
به جایش مهتاب را در ذهنت به وجود آوردم و تو به آن بال و پر بخشیدی.من فقط در گوشت توصیف کردم و تو این همه کار کردی.تو ساخته ی ذهنت را بوسیدی.ها ها ها.ولی ذهن مزخرفت باعث شد که یه اتفاقاتی که درست کردی فکر کنی،باعث شد بفهمی آن زن الکی است.
ذهن جالبی داری،ایراد های خودش را می گیرد
بازیچه ی خوب.
ارسلان با بی میلی و پر از تعجب بود.نمی فهمید یعنی چه؟ گفت:ولی من گناهی نکردم...
شیطان با صدای زننده این خندید و گفت:کردی
ناگهان جدی شد و صاف ایستاد و گفت:و اگر نکرده باشی می کنی،خود کشی یک گناه بزرگ است.
نا گهان نا پدید شد.نه مثل مهتاب،او طوری ناپدید شد که انگار جایش را عوض کرده...ارسلان نمی توانست حرف های او را بفهمد.فکر کرد همه اش الکی بوده.فکر می کرد همه اش راست است.
قدرت تفکیک نداشت...
ارسلان دیوانه شده بود.شاید نه،حقیقت معلوم نیست.شاید عقلش کاملا سر جایش بود ولی چیزی که واضح است،این است که او حرف های لوسیفر را نفهمیده بود.
نمی دانست دارد چه کار می کند....
به درون استخر پرید که حالش بهتر شود،می رفت زیره آب و بالا می آمد،به سارا فکر می کرد ،به خنده هایش،به خیانتی که کرد.او کارش را ترجیح داد و با یکی از همکارانش ارتباط بر قرار کرده بود..سارا او را ترک کرده بود.دختری که واقعا دوستش داشت.
به زندگی اش فکر کرد،فقط پول و شهرت و دختر هایی که با آن ها بازی میکند...جه زندگیه کثیفی...
تصمیم گرفت از زیره آب بالا نیاید.سخت بود ولی سختی را تحمل کرد،دست و پا زنان ... به روی آب آمد ولی نفس نگرفت .خود را دوباه به کف آب رساند،احساساتش غیر قابل توصیف بود،احساس گناه،احساس پوچی....
___
آب او را خفه نکرد،کسی او را خفه نکرد.او با ذهنش خودش را کشت.یک ذهن کثیف
یک ذهن آلوده....
---------- Post added at 04:35 PM ---------- Previous post was at 04:30 PM ----------
مردی که جهنم را خرید!
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم...!
اهمیت تبلیغات!
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: “خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست…”
سناتور گفت: “مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.”
سن پیتر گفت: “اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.”
سناتور گفت: “اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!”
سن پیتر گفت: “می فهمم… به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور” و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین… پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت: “خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.”
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سناتور با تعجب از شیطان پرسید: “انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟…”
شیطان با خنده جواب داد: “آن روز، روز تبلیغات بود… امروز دیگر تو رای داده ای”!
گوشی را گذاشتم. هوای گرم اواخر خرداد ماه از درِ باز بالکن هجوم میآورد. کولر را خاموش کردم. گفتم: بابا گفت خاموشش کنیم. نگاهم چرخید سمت مادربزرگ که با یک لا پیراهن خنک و سبک نشسته بود. ادامه دادم: همه چیز قدیمیاش خوب است. صد بار گفتم این کولر گازیها به درد نمیخورند. کولر آبی بهتر است. نگفتم؟ سرش را تکان داد که گفتی. ولی اظهارنظری نکرد. از وقتی سکته کرده بود اظهارنظر نمیکرد. دوباره چشمم خورد به پیراهنش. چند بار گفته بودم که برای من هم مثل لباسهای خودش بدوزد. گفته بود: تو هنوز جوانی. این لباسهای پیرزنی به درد تو نمیخورد. هندوانهی خنک را از یخچال آوردم و گفتم: بیا بخوریم. آمد ولی نخورد. روی کاناپه دراز کشیدم و کانالها را بالا و پایین کردم. مادر کلید را چرخاند و "اوفاوفکنان" وارد شد. هنوز پا توی هال نگذاشته پرسید: چرا کولر خاموش است؟ برایش توضیح دادم که باد گرم میزد. بعد هم گفتم: چرا یک تـُن سبزی خریدی؟ گفت: چهار کیلو یعنی یک تن؟ گفتم: من که دست نمیزنم. گفت: کی گفت تو کمک کنی؟ اخم کرده نشست به سبزی پاک کردن. مادربزرگ رفت کمکش کند. دلم برای مادربزرگ سوخت. با آن دستها چطور میتوانست سبزی پاک کند؟ رفتم کمکش. یکی دو تا که پاک کردم اخمهای مادر هم باز شد. سبزیها که تمام شد مادر گفت: دستت درد نکند. برو خیسشان کن. گفتم: من درس دارم. هنوز که امتحانهایم تمام نشده. گفت: همین است که جلوی تلویزیون لم داده بودی؟
دو خط میخواندم و چند ثانیه چشمانم خیره میشدم به ابرهای بیعرضه و پراکندهی آسمان که رنگ سرخ خورشید غروب سرخشان کرده بود. بابا و آقای نمایندهی نمایندگی توی هال با کولر کلنجار میرفتند. مادربزرگ کنارم نشسته بود و بافتنی عجیب و غریبش را میبافت. بافتنیای که هیچ وقت تمام نمیشد. ناگهان بلند شد و گفت: دیگر بروم. چنگ زدم به دامنش و گفتم: حالا کو تا شب؟ یک کم دیگر بمان. خندید. گفت: فردا باز هم میآیم. هر روز میگفت و هر روز میآمد ولی باز ته دلم راضی نبود. دوست داشتم نرود. گفتم: قول؟ گفت: قول! مادر آمد توی اتاقم. با چشمان گرد شده پرسید: باز خل شدی دختر؟ با کی حرف میزنی؟ من خیره شده بودم به مادربزرگ که از در باز بالکن طبقهی ششم در سرخی غروب فرو میرفت.
داش آکل
همه اهل شيراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم سايه يکديگر را باتير می زدند. يک روز
داش آکل روی سکوی قهوا خانه دوميل چندک زده بود, همانجا که پاتوق قديمی اش بود.قفس
کرکی که رويش شله سرخ کشيده بود, پهلويش گذاشته بود و با سر انگشتش يخ را دور کاسه آبی
می گردانيد. نگاه کاکا رستم از در درآمد, نگاه تحقيرآميزی به او انداخت و همينطور که دستش پر
شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:
((به به بچه, يه چای بيار ببينم)).
داش آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت, به طوری که او ماست ها را کيسه کرد و فرمان
کاکا را نشنيده گرفت. استکانها را از جام برنجی درمی آورد و درسطل آب فرو می برد, بعد يکی
يکی خيلی آهسته آنها را خشک می کرد.از مالش حوله دور شيشه استکان صدای غژغژ بلند شد.
کاکا رستم از اين بی اعتنايی خشمگين شد, دوباره داد زد:
- مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابين اندانهايش گفت:
- ار وای شک شکمشان, آنهايی که ق ق قپی پا می شند! اگ لولوطی هستند!! امشب می آيند,
دست و په په پنجه نرم ميک کنند!))
داش آکل همينطور که يخ را دور کاسه می گردانيد و زيرچشمی وضعيت را می پاييد خنده
گستاخی کرد که يک رج دندانهای سفيد محکم از زير سبيل حنا بسته او برق زد و گفت:پ
- بيغيرت ها رجز می خوانند, آن وقت معلوم می شود رستم صولت و افندی پيزی کيست.
همه زدند زيرخنده, نه اين که به گرفتن زبان کاکارستم خنديدند, چون می دانستند که او زبانش
می گيرد, ولی داش آکل درشهر مثل گاو پيشانس سفيد سرشناس بود و هيچ لوطی پيدا نمی شد که
ضرب شستش را نچشيده باشد, هرشب وقتی که توی خانه ملااسحق يهودی يک بطر عرق دوآتشه
را سر می کشيدند و دم محله سر دزدک می ايستاد, کاکارستم که سهل بود, اگر جدش هم می آمد,
لنگ می انداخت. خود کاکا هم می دانست که مرد ميدان و حريف داش آکل نيست, چون دوبار از
دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب
پيش کاکارستم ميدان را خالی ديده بود و گرد و خاک می کرد.داش آکل مثل اجل معلق سر رسيد
و يک مشت متلک بارش کرده, به او گفته بود.
- کاکا, مردت خانه نيست. معلوم می شه که يک بست فور بيشتر کشيدی, خوب شنگلت
کرده, می دانی چيه, اين بی غيرت بازيها, اين دون بازی ها را کنار بگذار, خودت را زده
ای به لاتی, خجالت هم نمی کشی؟ اين هم يک جور گدايی است که پيشه خودت کرده
ای. هر شبه خدا جلو راه مردم را می گيری؟ به پوريای ولی قسم اگر دومرتبه بدمستی
کردی سبيلت را دود می دهم. با برگه همين قمه دونيمت می کنم.
آن وقت کاکارستم دمش را گذاش روی کولش و رفت. اما کينه داش آکل را به دل گرفته بود
و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
ازطرف ديگر داش آکل را همه مردم شيراز دوست داشتند. چه او درهمان حال که محله
سردزدک را قرق مس کرد, کاری به کار زنها و بچه ها نداشت, بلکه برعکس با همه مردم به
مهربانی برخورد می کرد. واگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می کرد يا به کسی زور می
گفت, ديگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب ديده می شدکه داش آکل از
مردم دستگيری می کرد, بخشش می نمود و اگر دنگش می گرفت بار مردم را به خانه شان می
رسانيد. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس ديگر را ببيند, آن هم کاکارستم که روزی
سه مثقال ترياک می کشيد و هزار جور بامبول می زد. کاکارستم از اين تحقيری که در قهوه
خانه نسبت به او شد مثل برج زهرمار نشسته بود. سبيلش را می جويد و اگر کاردش می زدند
خونش درنمی آمد. بعد از چند لحظه که شليک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد
قهوه چی که بارنگ تاسيده پيرهن يخه حسنی, شبکلاه و شلوار دبيت دستش را روی دلش
گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب می خورد و بيشتر سايرين به خنده او می خنديدند.
کاکارستم ازجا دررفت, دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سرشاگرد قهوه چی پرت
کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمين غلطيد و چندين
فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت.
قهوه چی با حال پريشان سماور را بررسی کرد گفت ((رستم بود يک دست اسلحه, مابوديم و
همين سماور لکنته.))
اين جمله را با لحن غم انگيزی ادا کرد, ولی چون درآن کنايه به رستم زده بود, بدتر خنده
شدت گرفت. قهوه چی از زور پسی به شاگردش حمله کرد, ولی داش آکل با لبخند دست
کرد, يک کيسه پول از جيبش درآورد, آن ميان انداخت.
قهوه چی کيسه را برداشت, وزن کرد و لبخند زد.
دراين بين مردی که با پستک مخمل, کلاه نمدی کوتاه سراسيمه وارد قهوه خانه شد, نگاهی به
اطراف انداخت, رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت:
حاجی صمد مرحوم شد.
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
خدا بيامرزدش!
مگر شما نمی دانيد وصيت کرده.
من که مرده خور نيستم, برو مرده خورها را خبرکن.
آخر شما را وکيل و وصی خودش کرده...
مثل اينکه از اين حرف چرت داش آکل پاره شد, دوباره نگاهس به سرتاپای او کرد, دست
کشيد روی پيشانيش, کلاه تخم مرغی او پس رفت و پيشانی دورنگه او بيرون آمد که نصفش
از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف ديگرش که زير کلاه بود سفيد مانده
بود. بعد سرش را تکان داد, چپق دسته خاتم خودش را درآورد, به آهستگی سر آن را توتون
ريخت و با شستش دور آن را جمع کرد, آتش زد و گفت:
خدا حاجی را بيامرزد, حالا که گذشت, ولی خوب کاری نکرد, ما را توی دغمسه
انداخت.خوب, تو برو, من از عقب ميام.
کسی که وارد شده بود پيشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بيرون رفت.
داش آکل سه گره اش را درهم کشيد, با تفنن به چپقش پک می زد و مثل اين بود که ناگهان
روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاريک پوشيده شد. بعد از آنکه داش آکل
خاکستر چپق را خالی کرد, بلند شد قفس کرک را به دست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه
خانه بيرون رفت.
هنگامی که داش آکل وارد بيرونی حاجی صمد شد, ختم را ورچيده بودند, فقط چند نفر قاری
و جزوه کش سر پول کشمکش داشتند. بعد از اين که چند دقيقه دم حوض معطل شد, اورا
وارد اتاق بزرگی کردند که ارسی های آن رو به بيرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از
سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
خانم سر شما سلامت باشد, خدا بچه هايتان را به شما ببخشد.
خانم با صدای گرفته گفت:
همان شبی که حال حاجی به هم خورد, رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجی در
حضور همه آقايان شما را وکيل و وصی خودش معرفی کرد, لابد شما حاجی را از پيش می
شناختيد.
ما پنج سال پيش در سفر کازرون باهم آشنا شديم.
حاجی خدابيامرز هميشه می گفت اگر يک نفر مرد هست فلانی است.
خانم, من آزادی خودم را از همه بيشتر دوست دارم, اما حالا که زير دين مرده رفته ام, به
همين تيغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه اين آدمها نشان می دهم.
بعد همينطور که سرش را برگردانيد, از لای پرده ديگر دختری را با چهره برافروختخ و چشم
های گيرنده بسيار سياه ديد. يک دقيقه نکشيد که در چشمهای يکديگر نگاه کردند, ولی آن
دختر خوشگل بود؟ » دختر مثل اينکه خجالت کشيد, پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اي
شايد ولی درهر صورت چشمهای گيرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون
نمود, او سر را پايين انداخت و سرخ شد.
اين دختر مرجان, دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناس شهر و قيم
خودشان را ببيند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسيدگی به کارهای حاجی شد, با يک نفر سمسار خبره, دونفر
داش محل و يک نفر منشی همه چيزها را با دقت ثبت و سياهه برداشت. آنچه زيادی بود در
انباری گذاشت. درآن را مهر و موم کرد, آنچه فروختنی بود فروخت, قباله های املاک را داد
برايش خواندند, طلبهايش را وصول کرد و بدهکاری هايش را پرداخت. همه اين کارها را در
دو روز و دوشب روبه راه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزديک چهار سوی سيد
حاج غريب به طرف خانه اش می رفت. درراه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:
تاحالا دو شب است که کاکارستم چشم به راه شما بود. ديشب می گفت يارو خوب ما رو غال
گذاشت و شيخی را ديد, به نظرم قولش از يادش رفته!
داش آکل دست کشيد به سبيلش و گفت:
بی خيالش باش!
داش آکل خوب يادش بود که سه روز پيش در قهوه خانه دو ميل کاکا رستم برايش خط و
نشان کشيد, ولی از آنجايی که حريفش را می شناخت و می دانست که کاکارستم با امامقلی
ساخته تا اورا از رو ببرند, اهميتی به حرف او نداد, راه خودش را پيش گرفت و رفت.درميان
راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود, هرچه می خواست صورت او را از جلو چشمش
دور بکند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم می شد.
داش آکل مردی سی و پنج ساله, تنومند ولی بدسيما بود.هرکس دفعه اول اورا می ديد قيافه
اش توی ذوق می زد, اما اگر يک مجلس پای صحبت او می نشستند يا حکايتهايی که از دوره
زندگی او ورد زبانها بود می شنيدند, آدم را شيفته او می کرد, هرگاه زخمهای چپ اندر راست
قمه که به صورت او خورده بود نديأه می گرفتند, داش آکل قيافه نجيب و گيرنده ای داشت:
چشمهای ميشی, ابروهای سياه پرپشت, گونه های فراخ, بينی باريک با ريش و سبيل سياه.
ولی زخم ها کار اورا خراب کرده بود, روی گونه ها و پيشانی او جای زخم قداره بود که بد
جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شيارهای صورتش برق می زد و ازهمه بدتر يکی از
آنها کنار چشم چپش را پايين کشيده بود.
پدر او يکی از ملاکين بزرگ فانوس بود زمانی که مرد همه دارايی او به پسر يکی يکدانه اش
رسيد. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود, به پول و مال دنيا ارزشی نمی
گذاشت, زندگی اش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانيد. هيچ
دلبستگی ديگری در زندگيش نداشت و همه دارايی خود را به مردم ندار و تنگدست بذل و
بخشش می کرد, يا عرق دوآتشه می نوشيد و سر چهارراه ها نعره می کشيد و يا درمجالس بزم
با يک دسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف می کرد.
همه معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود می شد, ولی چيزی که شگفت آور به نظر می
آمد اين که تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چندبار هم که رفقا
زيرپايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او هميشه کناره گرفته بود. ولی روزی
که وکيل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را ديد, در زندگيش تغيير کلی رخ داد, از يکطرف
خودش را زير دين مرده می دانست و زير بار مسئوليت رفته بود و از طرف ديگر دلباخته
مرجان شده بود. ولی اين مسئوليت بيش از هرچيز اورا در فشار گذاشته بود. کسی که توی مال
خودش توپ بسته بود, و از لاابالی گری مقداری از دارايی خودش را آتش زده بود, هر روز از
صبح زود که بلند می شد به فکر اين بود که درآمد املاک حاجی را زيآدتر بکند. زن و بچه
های او را درخانه کوچکتر برد, خانه شخصی آنها را کرايه داد, برای بچه هايش معلم سرخانه
آورد, دارايی اورا به جريان انداخت و ازصبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و
املاک حاجی بود.
از اين به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. ديگر با دوستانش
جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داش ها و لاتها که بااو همچشمی
داشتند به تحريک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود, دو به دستشان افتاده
برای داش آکل لغز می خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود.در قهوه خانه
پاچنار اغلب توی کوک داش آکل می رفتند و گفته می شد:
داش آکل را می گويی؟ دهنش می چاد, سگ کی باشه؟ يارو خوب دک شد, درخانه حاجی
موس موس می کند, گويا چيزی می ماسد, ديگر مردم محله سردزدک که می رسد دمش را
توپاش می گيرد و رد می شود.
کاکارسم با عقده ای که دردل داشت با لکنت زبانش می گفت:
سر پيری و معرکه گيری! يارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزليکش را غلاف کرد! خاک تو
چشم مردم پاشيد, کتره ای چو انداخت تا وکيل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشيد. خدا
بخت بدهد.
ديگر حنای داش آکل پيش کسی رنگ نداشت و برايش تره هم خرد نمی کردند. هرجا که
وارد می شد درگوشی باهم پچ پچ می کردند و اورا دست می انداختند. داش آکل از گوشه و
کنار اين حرفها را می شنيد و به روی خودش نمی آورد و اهميتی هم می داد, چون عشق
مرجان به طوری در رگ و پی او ريشه دوانيده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از
روی پريشانی عرق می نوشيد و برای سرگرمی خودش يک طوطی خريده بود و جلو قفس
می نشست و با طوطی درد و دل می کرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را می کرد البته
مادرش مرجان را به روی دست به او می داد ولی از طرف ديگر او نمی خواست که پايبند زن
وبچه بشود, می خواست آزاد باشد, همانطوری که بار آمده بود. و درضمن به صورت پر از
زخم خود در آينه نگاه می کرد و پيش خود می گفت:
شايد مرا دوست نداشته باشد.بله شوهر خوشگل و جوان پيدا بکند و ...نه, از مردانگی به دور
است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟اين عشق مرا می
کشد...مرجان.....تو مرا کشتی .... به که بگويم؟ مرجان....عشق تو مرا کشت....!
هفت سال به همين منوال گذشت, داش آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی
ذره ای فروگذار نکرد. در اين مدت همه بچه های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.
ولی, آنچه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پيدا شد, آن هم چه
شوهری که هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آکل بودو ازاين واقعه خم به ابروی داش آکل
نيامد, بلکه برعکس با نهايت خونسردی مشغول تهيه جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن
شايانی آماده کرد. زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ
ارسی دار را برای پذيرايی مهمانهای مردانه معين کرد . همه کله گنده ها, تاجرها و بزرگان
شهر شيراز در اين جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد ظهر آن روز, وقتی که مهمانها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی ها و قاليچه
های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شيرينی و ميوه جلو آنها چيده شده بود, داش آکل با
همان سر و وضع قديميش, با موهای پاشنه نخواب شانه کرده, شب بند قداره, شال جوزه گره,
شلوار دبيت مشکی, کلاه طاسوله نو وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک انبال او وارد شدند.
همه مهمان ها به سرتا پای او خيره شدند. داش آکل با قدم های بلند جلو امام جمعه رفت,
ايستاد و گفت:
آقای امام, حاجی خدابيامرز وصيت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت.پسر از
همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده ساله شده. اين هم حساب و کتاب دارايی حاجی
است.(اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج
امشب همه را از جيب خود داده ام حالا ديگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!
تا اينجا که رسيد بغض گلويش را گرفت. سپس بدون اينکه ديگر
چيزی بيفزايد يا منتظر جواب بشود, سرش را زيرانداخت و با چشمهای اشک آلود از در
بيرون رفت.درکوچه نفس راحتی کشيد, حس کرد که آزاد شده و بار مسئوليت از روی دوشش
برداشته شده, ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر می داشت, همينطور
که می گذشت خانه ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت, بی درنگ از پله های نم کشيده
آجری آن داخل حياط کهنه و دودزده ای شد که دورتادورش اطاقهای کوچک کثيف با پنجره
های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آب حوض خز بسته بود. بوی ترشيده, بوی
پرک و سدابه های کهنه درهوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ريش بزی و
چشمهای طماع جلو آمد, خنده ساختگی کرد.
داش آکل به حالت پکر گفت:
جون جفت سبيلهايت يک بتر خوبش را بده گلويمان را تازه کنيم.
ملا اسحق سرش را تکان داد, از پلکان زيرزمين پايين رفت و پس از چند دقيقه با يک بطری
بالا آمد. داش آکل بطری را از دست او گرفت, گردن آن را به جرز ديوار زد و سرش پريد,
آنوقت تا نصف آن را سرکشيد, اشک در چشمهايش جمع شد, جلو سرفه اش را گرفت و با
پشت دست دهن خودرا پاک کرد. پسر ملا اسحق که بچه کثيفی بود, باشکم بالا آمده و دهان
باز و مفی که روی لبش آويزان بود, به داش آکل نگاه می کرد, داش آکل انگشتش را زد زير
در نمکدانی که در طاقچه حياط بود و در دهنيش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد, روی دوش داش آکل زد و سرزبانی گفت:
مزه لوطی خاک است.
بعد دست کرد زير پارچه لباس او و گفت:
اين چيه که پوشيدی؟ اين ارخلق حالا ورافتاده و هروقت نخواستی من خوب می خرم.
داش آکل لبخند افسرده ای زد, از جيبش پولی درآورد و کف دست او گذاشت و از خانه
بيرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پريشان بود و سرش درد می کرد. کوچه ها
هنوز دراثر باران نمناک و بوی کاهگل و بهارنارنج در هوا پيچيده بود. صورت مرجان, گونه
های سرخ و چشمهای سياه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پيشانی او ريخته بود محو و
مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را به ياد آورد, يادگارهای
پيشين از جلوی او يک به يک رد می شدند. دلش نمی خواست به خانه خودش برود.انگار از
خانه خودش می ترسيد.تصميم گرفت باز هم عرق بخورد و باطوطی درد ودل کند! سرتاسر
زندگی برايش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درين ضمن شعری به يادش افتاد, از روی
بی حوصلگی زمزمه کرد:
به شب نشينی زندانيان برم حسرت که نقل مجلسشان دانه های زنجير است.
آهنگ ديگری به ياد آورد, کمی بلندتر خواند:
دلم ديوانه شد, ای عاقلان آريد زنجيری که نبود چاره دي<انه جز زنجير تدبيری!
اين شعر را با لحن نااميدی و غم وغصه خواند, اما مثل اينکه حوصله اش سررفت, يا فکرش
جای ديگر بود خاموش شد.
هوا تاريک شده بود که داش آکل دم محله سردزدک رسيد.اينجا ميدانگاهی بود که پيشتر وقتی
دل و دماغ داشت آنجا را قرق می کرد و هيچکس جرات نمی کرد جلو بيايد. بی اراده رفت
روی سکوی سنگی خانه ای نشست.سرش درد می کرد, ناگهان سايه تاريکی نمايان شد که از
دور به سوی او می آمد و همين که نزديک شد گفت:
لولولوطی لوطی را شه شب تار می شناسه.
داش آکل کاکارستم را شناخت, بلند شد, دستش را به کمرش زد, تف بر زمين انداخت و
گفت:
اورای بابای بی غيرتت, توگمان کردی خيلی لوطی هستی, اما تو بميری روی زمين سفت
نشاشيدی!
کاکارستم خنده تمسخرآميزی کرد, جلوآمد و گفت:
خ خ خيلی وقته ديگ ديگه ای اين طرفها په په پيدات نيست! ام امشب خاخانه ی حاجی ع ع
عقدکنان است, مک تو تو را راه نه نه...
داش آکل حرفش را بريد:
خدا تورا شناخت که نصف زبانت داد, آن نصف ديگرش را هم من امشب می گيرم.
دست برد قمه خودرا بيرون کشيد. کاکارستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را به دست
گرفت. داش آکل سر قمه اش را به زمين کوبيد, دست به سينه ايستاد و گفت:
حالا يک لوطی می خواهم که اين قمه را از زمين بيرون بياورد!
کاکا رستم ناگهان به او حمله کرد, ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش
پريد. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ايستادند, ولی کسی جرات پيش آمدن يا
ميانجيگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
برو, برو بردار, اما به شرط اينکه ايندفعه غرس تر نگهداری, چون امشب می خوام خورده
حسابهايمان را پاک بکنم!
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد, و هردو به هم گلاويز شدند. تا نيم ساعت روی
زمين می غلتيدند, عرق از سر و رويشان می ريخت, ولی پيروزی نصيب هيچ کدام نمی شد.در
ميان کشمکش سر داش آکل به سختی روی سنگفرش خورد, نزدةک بود که از حال برود.
کاکارستم هم اگرچه به قصد جان می زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود.اما درهمين وقت
چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود, با همه زور و توانايی خودش
آن را از زمين بيرون کشيد و به پهلوی داش آکل فروبرد. چنان فروکرد که دستهای هردوشان
از کار افتاد.
بلند کردند, چکه های خون از » تماشاچيان جلو دويدند و داش آکل را به دشواری از زمي
پهلويش به زمين می ريخت. دستش را روی زخم گذاشت, چند قدم خودش را کنار ديوار
کشانيد, دوباره به زمين خورد, بعد اورا برداشته روی دست به خانه اش بردند.
فردا صبح همين که خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسيد, ولی خان پسر
بزرگش به احوالپرسی او رفت. سر بالين داش آکل که رسيد ديد او با رنگ پريده در
رختخواب افتاده, کف خونين از دهنش بيرون آمده و چشمانش تار شده, به دشواری نفس می
کشيد. داش آکل مثل اينکه در حالت اغما او را شناخت, با صدای نيم گرفته لرزان گفت:
در دنيا... همين طوطی..... داشتم..... جان شما.... جان طوطی.... اورا بسپريد... به...
دوباره خاموش شد, ولی خان دستمالی ابريشمی را درآورد, اشک چشمش را پاک کرد. داش
آکل از حال رفت و يک ساعت بعد مرد.
همه اهل شيراز برايش گريه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود, مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزی پر و بال,
نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خيره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی با
لحن خراشيده ای گفت:
مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگويم... مرجان... عشق تو... مراکشت.
صادق هدایت
سگ ولگرد(صادق هدایت)
چند دکان کوچک نانوايی, قصابی, عطاری, دو قهوه خانه و يک سلمانی که همه آنها برای سد
جوع و رفع احتياجات خيلی ابتدايی زندگی بود تشکيل ميدان ورامين را می داد. ميدان و
آدمهايش زير خورشيد قهار, نيم سوخته, نيم بريان شده, آرزوی اولين نسيم غروب و سايه
شب را می کردند. آدمها, دکانها, درختها و جانوران از کار و جنبش افتاده بودند. هوای گرمی
روی سر آنها سنگينی می کرد و گرد وغبار نرمی جلو آسمان لاجوردی موج می زد, که به
واسطه آمد و شد اتومبيلها پيوسته به غلظت آن می افزود.
يک طرف ميدان درخت چنار کهنی بود که ميان تنه اش پوک و ريخته بود, ولی با سماجت
هرچه تمامتر شاخه های کج وکوله نقرسی خود را گسترده بود و زير سايه برگهای خاک
آلودش يک سکوی پهن بزرگ زده بودند, که دو پسربچه در آنجا به آواز رسا, شيربرنج و
تخمه کدو می فروختند. آب گل آلود غليظی از ميان جوی جلوی قهوه خانه, به زحمت
خودش را می کشاند و رد می شد.
تنها بنايی که جلب نظر را می کرد برج معروف ورامين بود که نصف تنه استوانه ای ترک ترک
آن با سر مخروطی پيدا بود. گنجشک هايی که لای درز آجرهای ريخته آن لانه کرده بودند,
آنها هم از شدت گرما خاموش و چرت می زدند فقط صدای ناله سگی فاصله سکوت را می
شکست. اين سگ اسکاتلندی بود که پوزه کاه دودی و به پاهايش خال سياه داشت, مثل اينکه
در لجنزار دويده و به او شتک زده بود. گوشهای بلبله, دم براغ, موهای تابدار چرک داشت و
دوچشم باهوش آدمی در پوزه پشم آلود او می درخشيد. در ته چشمهای او يک روح انسانی
ديده می شد, در نيم شبی که زندگی او را فراگرفته بود يک چيز بی پايان در چشمهايش موج
می زد و پيامی باخود داشت که نمی شد آنرا دريافت, ولی پشت نی نی چشم او گير کرده بود.
آن نه روشنايی و نه رنگ بود, يک چيز باورنکردنی مثل همان چيزی که در چشمان آهوی
زخمی ديده می شود بود, نه تنها يک تشابه بين چشمهای او و انسان وجود داشت, بلکه يک
نوع تساوی ديده می شد. دو چشم ميشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزه يک سگ
سرگردان ممکن است ديده شود. ولی به نظر می آمد نگاههای دردناک پر از التماس او را کسی
نمی ديد و نمی فهميد! جلو دکان نانوايی پادو اورا کتک می زد, جلو قصابی شاگردش به او
سنگ می پراند, اگر زير سايه اتومبيل پناه می برد, لگد سنگين کفش ميخ دار شوفر از او
پذيرايی می کرد. وزمانی که همه از آزار رو خسته می شدند, بچه شيربرنج فروش لذت
مخصوصی از شکنجه او می برد. در مقابل هر ناله ای که می کشيد يک پاره سنگ به کمرش
می خورد و صدای قهقهه او پشت ناله سگ بلند می شد ومی گفت: بد مسب صاحاب!
مثل اينکه همه آدمهای ديگر با او همدست بودند و به طور موزی و آب زيرکاه او را تشويق
می کردند, می زدند زير خنده. همه محض رضای خدا او را می زدند و به نظرشان خيلی
طبيعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرين کرده و هفتاد جان دارد برای ثواب بچزانند.
بالاخره پسر بچه شير برنج فروش به قدری پاپی او شد که حيوان ناچار به کوچه ای که طرف
برج می رفت فرار کرد, يعنی خودش را با شکم گرسنه, به زحمت کشيد و در راه آبی پناه برد.
سر را روی دودست خود گذاشت, زبانش را بيرون آورد, در حالت نيم خواب و نيم بيداری,
به کشتزار سبزی که جلويش موج می زد تماشا می کرد. تنش خسته بود و اعصابش درد می
کرد, در هوای نمناک راه آب, آسايش مخصوصی سر تا پايش را فرا گرفت. بوهای مختلف
سبزه های نيمه جان, يک دانه کفش کهنه نم کشيده بوی اشياء مرده و جاندار در بينی او
يادگارهای درهم و دوری را زنده کرد. هردفعه که به سبزه زار دقت می کرد, ميل غريزی او
بيدار می شد و يادبودهای گذشته را در مغزش از سر نو جان می داد, ولی اين دفعه به قدری
اين احساس قوی بود, مثل اينکه صدايی بيخ گوشش او را وادار به جنبش و جست و خيز می
کرد. ميل مفرطی حس کرد که در اين سبز ها بدود و جست بزند.
اين حس موروثی او بود, چه همه اجداد او در اسکاتلند, ميان سبزه آزادانه پرورش ديده بودند.
اما تنش به قدری کوفته بود که اجازه کمترين حرکت را به او نمی داد. احساس دردناکی
آميخته با ضعف و ناتوانی به او دست داد. يک مشت احساسات فراموش شده, گم شده همه به
هيجان آمدند. پيشتر او قيود و احتياجات گوناگون داشت. خودش را موظف می دانست که به
صدای صاحبش حاضر شود, که شخص بيگانه و يا سگ خارجی را از خانه صاحبش بتاراند,
که با بچه صاحبش بازی بکند, با اشخاص شناخته چه جور تابکند, با غريبه چه جور رفتار
بکند, سر موقع غذا بخورد, به موقع معين توقع نوازش داشته باد. ولی حالا تمام اين قيدها از
گردنش برداشته شده بود.
همه توجه او منحصر به اين شده بود که با ترس و لرز از روی زبيل, تکه خوراکی به دست
بياورد و تمام روز را کتک بخورد و زوزه بکشد, اين يگانه وسيله دفاعی او شده بود. سابق, او
با جرات, بی باک, تميز و سرزنده بود, ولی حالا ترسو و توسری خور شده بود, هر صدايی
ک ۴ه می شنيد و يا چيزی نزديک او تکان می خورد, به خودش می لرزيد, حتی از صدای
خودش وحشت می کرد. اصلا او به کثافت و زبيل خو گرفته بود. تنش می خاريد, حوصله
نداشت که کيک هايش را شکار بکند ويا خودش را بليسد. او حس می کرد که جزو خاکروبه
شده و يک چيزی در او مرده بود, خاموش شده بود.
از وقتی که در اين جهنم دورافتاده بود, دو زمستان می گذشت که يک شکم سير غذا نخورده
بود, يک خواب راحت نکرده بود, شهوتش و احساساتش خفه شده بود, يک نفر پيدا نشده
بود که دست نوازشی روی سر او بکشد, يک نفر توی چشمهای اونگاه نکرده بود.گرچه
آدمهای اينجا ظاهرا شبيه صاحبش بودند, ولی به نظر می آمد که احساسات و اخلاق و رفتار
صاحبش با اينها زمين تا آسمان فرق دارد.
در روياهای خودش غرق شده بود, ياد مادرش افتاد و برادرش و بازيهايی که در آن باغچه سبز
با هم می کردند. نصف شب پات از صدای ناله خودش از خواب پريد. هراسان بلندشد, در
چندين کوچه پرسه زد, ديوارها را بو کشيد و مدتی ويلان و سرگردان در کوچه ها گشت.
بالاخره گرسنگی شديدی احساس کرد. به ميدان که برگشت بوی خوراکی ها ی جوربه جور
به مشامش رسيد. بوی گوشت شب مانده, بوی نان تازه و ماست, همه آنها با هم مخلوط شده
» بود, ولی او درعين حال حس می کرد که مقصر است و وارد ملک ديگران شده, بايد از اي
آدمهايی که شکل صاحبش بودند گدايی بکند واگر رقيب ديگری پيدا نشود که او را بتاراند,
کم کم حق مالکيت اينجا را به دست بياورد و شايد يکی از اين موجوداتی که خوراکی در
دست آنها بود, از او نگهداری بکند.
پات حس می کرد وارد دنيای جديدی شده که نه آنجا را از خودش می دانست و نه کسی به
احساسات و عوالم او پی می برد. چند روز اول را به سختی گذرانيد. ولی بعد کم کم عادت
کردو بعلاوه سر پيچ کوچه, دست راست جايی را که سراغ کرده بود که آشغال و زباله در آنجا
خالی می کردند و درميان زباله ها بعضی تکه های خوشمزه مثل استخوان, چربی, پوست, کله
ماهی و خيلی از خوراکی های ديگر که نمی توانست تشخيص دهد پيدا می شد. و بعد هم
باقی روز را جلوی قصابی و نانوايی می گذرانيد. چشمش به دست قصاب دوخته شده بود,
ولی بيش از تکه های لذيذ کتک می خورد, و با زندگی گذشته فقط يک مشت حالات مبهم و
محو و بعضی بوها برايش باقی مانده بود و هروقت به او خيلی سخت می گذشت, درين
بهشت گمشده خود يک نوع تسليت و راه فرار پيدا می کرد و بی اختيار خاطرات آن زمان
جلوش مجسم می شد.
ولی چيزی که بيشتر از همه پات را شکنجه می داد, احتياج به نوازش بود. او مثل بچه ای بود
که همش توسری خورده و فحش شنيده, اما احساسات رقيقش هنوز خاموش نشده. چشمهای
او اين نوازش را گدايی می کرد و حاضر بود جان خودش را بدهد, درصورتی که يکنفر با او
اظهار محبت کند و يا دست روی سرش بکشد.
مست شدن پات باعث بدبختی او شده بود. چون صاحب پات نمی گذاشت او از خانه بيرون
رود و دنبال سگهای ماده بيفتد, از قضا يک روز پاييز صاحبش با دونفر ديگر که پات آنها را
می شناخت و اغلب به خانه شان آمده بودند, در اتومبيل نشستند و پات را صدا زدند و در
کنارشان نشاندند. پات چندين بار با صاحبش با اتومبيل مسافرت کرده بود, ولی در اين روز او
مست بود و شور و اضطراب مخصوصی داشت. بعد از چند ساعت راه در همين ميدان, پياده
شدند. صاحبش با آن دونفر ديگر از همين کوچه کنار برج گذشتند ولی اتفاقی بوی سگ ماده
ای پات را يک مرتبه ديوانه کرد و او را به سوی باغی کشاند و.... همين که به خودش آمد به
جستجوی صاحبش رفت. ولی او را پيدا نکرد. آيا صاحبش رفته بود؟ چطور پات می توانست
بی صاحب, بی خدايش زندگی بکند؟ چون صاحبش برای او حکم خدا را داشت...
در حالی که خاطرات گذشته را درذهن مرور می کرد و درحالی که بسيار گرسنه بود, درهمين
وقت يکی از اتومبيل ها با سر و صدا و گرد وخاک, وارد ميدان ورامين شد. مردی از اتومبيل
پياده شد, به طرف پات رفت و دستی روی سر حيوان کشيد, اين مرد صاحبش نبود. پات گول
نخورده بود, ولی چطور يک نفر پيدا شد که او را نوازش کرد؟ آن مرد برگشت و دوباره دستی
روی سر پات کشيد و حرکت کرد و پات دنبالش راه افتاد. آن مرد داخل آن اتاقی شد که پات
خوب می شناخت و پر از خوراکی بود. روی نيمکت کنار ديوار نشست. برايش نان گرم,
ماست و تخم مرغ و خوراکی های ديگر آوردند. آن مرد تکه های نان را ماستی می کرد و جلو
او می انداخت. پات اول به تعجيل و بعد آهسته تر آن نان ها را می خورد و چشمهای ميشی
خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را
می جنباند. آيا در بيداری بود يا خواب می ديد؟ پات يک شکم غذا خورد و بی آنکه با کتک
باشد. آيا ممکن بود که صاحب جديدی پيدا کرده باشد؟ آن مرد بلند شد. رفت در همان کوچه
برج, کمی آنجا مکث کرد و بعد از کوچه های پيچ و واپيچ گذشت. پات هم به دنبالش, تا
اينکه از آبادی خارج شد, رفت در همان خرابه ای که چند تا ديوار داشت و صاحبش هم تا
آنجا رفته بود. شايد اين آدمها هم بوی ماده خودشان را جستجو می کردند. پات کنار سايه
ديوار انتظار او را کشيد . بعد از راه ديگر به ميدان برگشتند.
آن مرد باز هم دستی روی سر او کشيد و رفت دريکی از اتومبيلها که پات می شناخت
نشست. پات جرات نمی کرد بالا برود, کنار اتومبيل نشسته بود, به او نگاه می کرد.
يکمرتبه اتومبيل ميان گرد و غبار به راه افتاد. پات هم بی درنگ دنبال اتومبيل با تمام قوا شروع
به دويدن کرد. نه, او اين دفعه ديگر نمی توانست اين مرد را از دست بدهد. له له می زد و با
وجود دردی که در بدنش حس می کرد با تمام قوا دنبال اتومبيل شلنگ بر می داشت و می
دويد. اما اتومبيل از او تندتر می رفت. اتومبيل از آبادی دور شد و از ميان صحرا گذشت. پات
دوسه بار به اتومبيل رسيد ولی باز عقب افتاد. اتومبيل از او تندتر می رفت. او اشتباه کرده بود,
علاوه بر اين که به اتومبيل نمی رسيد, ناتوان و شکسته شده بود. دلش ضعف می رفت و
يکمرتبه حس کرد که اعضايش از اراده او خارج شده و قادر به کمترين حرکت نيست. تمام
کوشش او بيهوده بود. اصلا نمی دانست چرا دويده, نمی دانست به کجا برود, نه راه پس
داشت و نه راه پيش. ايستاد, له له می زد, زبانش از دهنش بيرون آمده بود. جلو چشمهايش
تاريک شده بود, با سر خميده, با زحمت خودش را از کنار جاده کشيد و رفت در يک جوی
کنار کشتزار, شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت, و با ميل غريزی خودش که هيچ
وقت گول نمی خورد, حس کرد که ديگر از اينجا نمی تواند تکان بخورد. سرش گيج می
رفت, افکار و احساساتش محو و تيره شده بود, درد شديدی در شکمش حس می کرد و در
چشمهايش روشنايی ناخوشی می درخشيد. در ميان تشنج و پيچ و تاب, دستها و پاهايش کم
کم بی حس می شد, عرق سردی تمام تنش را فراگرفت. يک نوع خنکی ملايم و مکيفی بود...
نزديک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می کردند, چون بوی پات را از دور شنيده
بودند, يکی از آنها با احتياط آمد نزديک او نشست, به دقت نگاه کرد, همين که مطمئن شد
پات هنوز کاملا نمرده است, دوباره پريد. اين سه کلاغ برای درآوردن دو چشم ميشی او آمده
بودند.
سه قطره خون
صادق هدايت
"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوريكه ناظم وعده داد من حالا ب ه كلي معالجه شده ام و هفتة ديگر
آزاد خواهم شد ؟ آيا ناخوش بوده ام ؟ يكسال است ، در تمام اين مدت هر چه التماس مي كردم كاغذ و قلم
ميخواستم بمن نميدادند . هميشه پيش خودم گمان مي كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ ب ه دستم بيفتد چقدر چيزها
كه خواهم نوشت … ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند . چيزيكه آنقدر آرزو مي
كردم، چيزيك ه آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه
بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بي حس مي شود . حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي
« . سه قطره خون » : درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست
………………………………………… ………………………………………… ………
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد . ولي چه »
فائده ؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه
ميمانند خوبست _ يكسال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين
حنجرة خراشيده كه جانم را به لب رسانيده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار ..! چه
روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين
دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و
غريب زندگي ميكنم . هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست ، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم ولي ناله ها ،
سكوت ها ، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.
………………………………………… ………………………………………… ………
هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي : آش ماست ، شير برنج ، چلو ، نان »
و پنير ، آنهم بقدر بخور ونمير ، - حسن همة آرزويش اينست ي ك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد ،
وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند . او هم يكي از آدمهاي خوشبخت
اينجاست ، با آن قد كوتاه ، خندة احمقانه ، گردن كلفت ، سرطاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده
شده ، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده . اگر
محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همة ماها را ب ه خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل
مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي .
يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر بجاي او بودم يكشب توي شام همه ز ه ر ميريختم
ميدادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي ايستادم دستم را ب ه كمر ميزدم ، مرده ها را كه ميبردند تماشا مي كردم
_ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسو اس را داشتم كه مبادا ب ه من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نميزدم
تا اينكه م حمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم ، بخيالم كه آمده اند مرا
بكشند. همة اينها چقدر دور و محو شده … ! هميشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش
آن كبود است .
" دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آ ن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره
كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد . ميگفتند او قصاب بوده ، ب ه شكم پاره كردن عادت
داشته . اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود ، دستهايش را از پشت بسته بودند . فرياد
ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود . من ميدانم همة اينها زير سر ناظم است :
" مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند
شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي خواست بگريزد ، او را گرفتند . پيرزن است اما
صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله ميداند ، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي
خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و
براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
همة اينها زير سر ناظم خودمان است . او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته ، هميشه با آن دما غ بزرگ
و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
مي كند ، هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده . اما من او را مي
شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زم ين چكيده . يك قفس جلو پنجره اش آويزان است ،
قفس خالي است ، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها ب ه هواي قفس بيايند و آنها را
بكشد.
" ديروز بود دنبال يك گربة گل باقالي كرد : همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت ، ب ه قراو ل
دم در گفت حيوان را با تير بزند . اين سه قطره خون مال گربه است ، ولي از خودش كه بپرسند مي گويد مال
مرغ حق است .
" از همة اينها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است ، دو هفته نيست كه او را آورد ه اند ، با من خيلي گرم
گرفته ، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. مي گويد كه هركاري، بخصوص پيغمبري ، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند ب اشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامة دهر باشد و پيشاني
نداشته باشد بروز او ميافتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند . روي يك تخته سيم كشيده بخيال خودش
تار د رست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي خواند . گويا براي همين شعر او را به اينجا
آورده اند ، شعر يا تصنيف غريبي گفته :
" دريغا كه بار دگر شام شد ،
" سراپاي گيتي سيه فام شد ،
" همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشي در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
" وليكن در آن گوشه در پاي كاج ،
" چكيده است بر خاك سه قطره خون "
ديروز بود در باغ قدم ميزديم . عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان بديدن او
آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي آيند . من آنها را ديده بودم و مي شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده
بود. آن دختر ب ه من ميخنديد ، پيدا بود كه مرا دوست دارد ، اصلا ب ه هواي من آمده بود ، صورت آبله روي
عباس كه قشنگ نيست ، اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
………………………………………… ………………………………………… ………
" تا كنون نه كسي بديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يكسال است . آخرين بار سياوش بود كه ب ه ديدنم
آمد، سياوش بهترين رفيق من بود . ما با هم همسايه بوديم ، هر روز با هم ب ه دارالفنون مي رفتيم و با هم بر مي
گشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره مي كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم . رخساره دختر
عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد . سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد .
اتفاقا" يكماه پيش از عقد كنانش زد و سياوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسيش رفتم ولي گفتند كه
حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
" خوب يادم است ، نزديك امتحان بود ، يك روز غروب كه ب ه خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوة
مدرسه روي ميز ريختم همينكه آمدم ل باسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك
بود كه مرا متوحش كرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است . ششلول
را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم ، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي
بنظرم نرسيد . وقتيكه بر ميگشتم از آن بالا در خانة سياوش نگاه كردم ، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري
ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
" سياوش تو هستي ؟"
او مرا شناخت و گفت :
" بيا تو كسي خانه مان نيست ."
" صداي تير را شنيدي؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، ومن با شتاب پائين رفتم و در خانه شان را زدم .
خودش آمد در را روي من باز كرد . همين طور كه سرش پائين بود و بزمين خيره نگاه ميكرد پرسيد :
" تو چرا بديدن من نيامدي؟"
" من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد. "
" گمان مي كنند كه من ناخوشم ، ولي اشتباه ميكنند ."
دوباره پرسيدم :
"اين صداي تير را شنيدي ؟"
" بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد . من از نزديك نگاه
كردم ، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
" بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روي صندلي نشستم ، چراغ را روشن كرد و آمد روي
صندلي مقابل من، كنار ميز نشست . اطاق او ساده ، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود . كنار اطاق يك تار
گذاشته بود . چند جلد كتاب و جزوة مدرسه هم روي ميز ريخته بود . بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك
ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گ ذاشت و
گفت:
" من يك گربة ماده داشتم، اسمش نازي بود . شايد آنرا ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود .
با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده . روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ
آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آنر ا از ميان تا كرده باشند . روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي
جلو ميدويد، ميو ميو مي كرد، خودش را ب ه من ميماليد، وقتيكه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را
بصورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را مي ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم . گويا گربة ماده مكارتر و
مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از
پيش او در مي آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز مي كرد، دوري
ميجست . لابد نازي پيش خودش خيال مي كرد كه آدمها زر نگتر از گربه ها هستند و همه خوراكيهاي خوشمزه و
جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند
با آنها شركت بكنند.
" تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالود ي بچنگش ميافتاد
و او را ب ه يك جانور درنده تبديل مي كرد . چشمهاي او درشت تر مي شد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف
در ميآمد و هر كس را كه ب ه او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد . بعد، مثل چيزيكه خودش را
فريب بدهد، بازي در ميآورد . چون با همة قوة تصور خودش كلة خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير
آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان مي كرد، در كمين مي نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبر دستي و
چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود . بعد از آنكه از نمايش خسته
ميشد ، كلة خ ونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو
ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي كرد و نه تملق ميگفت .
" در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد ، وحشي و تودار بود و اسر ار زندگي خودش را فاش نمي
كرد، خانه ما را مال خودش ميدانست ، و اگر گربه غريبه گذارش ب ه آنجا ميافتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها
صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده مي شد.
" صدائي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه اي كه از
گرسنگي ميكشيد با فريادهائي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي انداخت همه باهم
توفير داشت . و آهنگ آنها تغيير مي كرد : اولي فرياد جگر خراش ، دويمي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك
نالة دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي ك شيد، تا بسوي جفت خودش برود . ولي نگاههاي نازي از همه چيز
پر معني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، بطوريكه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد : در پس
اين كلة پشم آلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهائي و چه احساساتي موج ميزند !
" پارسال بهار بود كه آن پيش آمد هولناك رخ داد . ميداني در اين موسم همه جانوران مست ميشوند و به
تك و دو ميافتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه جنبندگان ميدمد . نازي ما هم براي اولين بار
شور عشق بكله اش زد و با لرزه اي كه همة تن او را به تكان ميانداخت ، ناله هاي غم انگيز مي كشيد . گربه هاي
نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند . پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از
همه پر زورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص
آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد مادة خودشان جلوه اي ندارند .
برعكس گربه هاي روي تيغة ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را
ميدهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به
آواز بلند مي خواندند . تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد
و ناله هاي شادي مي كردند . تا سفيدة صبح اينكار مداومت داشت . آنوقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته
اما خوشبخت وارد اطاق ميشد.
" شبها از دست عشقباز ي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كارمي
كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند . من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم .
ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت . گويا كمرش شكست ، يك جست بلند برداشت و بدون اينك ه صدا
بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينة ديوار باغ افتاد و مرد.
"تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود . نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را
بوئيده و راست سر كشتة او رفت . دو شب و دو روز پاي مرده او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي كرد،
مثل اينكه باو ميگفت : " بيدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازي خوابيدي ، چرا تكان نميخوري؟ پاشو ،
پاشو! " چون نازي مردن سرش نمي شد و نميدانست كه عاشقش مرده است.
" فرداي آنروز نازي با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود . آيا
نازي از من قهر كرد، آيا مرد ، آيا پي عشقبازي خودش رفت ، پس مردة آن ديگري چه شد؟
" يكشب صداي مرنو مرنو همان گربة نر را شنيدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم ب ه همچنين ، ولي صبح
صدايش ميبريد . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي ب ه همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم .
چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله طويلي كشيد و صدايش بريد . صبح پائين درخت سه قطره خون
چكيده بود . از آنشب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد . آنهاي ديگر خوابشان سنگين است
نميشنوند. هر چه ب ه آنها مي گويم ب ه من ميخندند ولي من ميدانم ، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه
كشته ام . از آنشب تا كنون خواب ب ه چشمم نيامده، هر جا ميروم ، هر اطاقي ميخوابم ، تمام شب اين گربة بي
انصاف با حنجرة ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خا نه خلوت بود آمدم همانجائيكه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم ، چون از برق
چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مي نشيند . تير كه خالي شد صداي نالة گربه را شنيدم و سه قطه خون از
آن بالا چكيد. تو كه بچشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي ؟
" در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت :
" البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي شناسيد ، لازم ب ه معرفي نيست ، ايشان شهادت ميدهند
كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده اند .
" بله من ديده ام. "
" ولي سياوش جلو آمد قه قه خنديد ، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت :
" ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر مي گويد، بلكه شكارچي قابل ي هم هست،
خيلي خوب نشان ميزند .
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سياوش بگيرم ، براي تفريح مدتي ب ه درخت كاج نشانه زديم ،
ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است . ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و
هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد ، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و
او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است ، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه در آورده ام بخوانم ، تار را
برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم :
"دريغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپاي گيتي سيه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشي در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"وليكن در آن گوشه در پاي كاج ،
"چكيده است بر خاك سه قطره خون ."
به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت ، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت : " اين
ديوانه است . "
بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند .
" در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشة پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و
بوسيدند ."
صورتكها
صادق هدايت
منوچهر دست راست را زير چانه اش زده روي نيمكت والميده بود، سيماي او افسرده، چشمهاي او خسته و
نگاه او پي در پي به لنگر ساعت و لباسي كه در روي صندلي افتاده بود قرار مي گرفت و از خودش مي پرسيد:
«. آيا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمي توانم »
هوا تيره وخفه بود، باران ريز سمجي مي باريد و روي آب لبخندهاي افسرده ميانداخت كه زنجير وار درهم مي
پيچيدند و بعد كم كم محو مي شدند . شاخه درختها خاموش و بي حر ك ت زير باران مانده بود .تنها صداي
يكنواخت چكه هاي بار ان در ته ناودان حلبي شنيده ميشد . از آن هواهاي سنگين و دلچسب بود كه روي قلب را
فشار مي دهد و آدم آرزو مي كند كه دور از آبادي در كنج دنجي باشد و كمي آهسته پيانو بزند . اين منظره به
طرز غريبي با افكار منوچهر ا خت وجور مي آمد. همه فكر منوچهر بدون اراده دور يك سالك كوچك پرواز مي
كرد. سالك كوچكي كه آنقدر بجا گوشه لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلي او افزوده بود . چشمهاي ميشي
گيرنده، دندانهاي سفيدي كه هر وقت مي خنديد با رشادت آنها را بي رون ميانداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن
نگاه بي گناه مثل نگاه بره اي كه بسلاخ خانه مي برند ، براي منوچهر او يك بت يا يك عروسك چيني لطيف بود كه
مي ترسيد به آن دست بزند و كنف ت شود . از روزيكه با خجسته آشنا شده بود، او را به طرز وحش يانه اي دوست
داشت. هر حركت او براي منوچهر پر از معني، پر از دلربايي بود وفكر متاركه با او به نظرش غير ممكن مي آمد.
ولي ديروز عصر بود كه فرنگيس خواهر بزرگش با چشمهاي اشك آلود وارد اطاق شد و بعد از يكمشت گله به
اگر تو خجسته را بگيري آبروي چندين و چندساله ما بباد ميرود . ديگر نمي توان يم با مردم مراوده » : او گفت
و «! داشته باش يم. جلو همه خوار وسر شكست خواهيم شد كه بگويند برادرت خجسته مترس ابوالفتح را گرفته
عكسي در آورد به او داد كه همه نقشه هاي منوچهر را ضايع و خراب كرد . عكس خجسته بود با چشمهاي خمار
مست كه در بغل ابوالفتح افتاده بود . از ديدن اين عكس دود از سر منوچهر بلند ش د، آيا براي خاطر او با خانواده
اش بهم نزده ؟ حالا اين سر شكستگي را چه بكند؟ نه مي توانست از خجسته چشم بپوشد و نه اينكه دوباره او را
ببيند. در هر صورت تمام اميدها و افكاري كه شالوده آينده خود را روي آن بنا كرده بود اين عكس نيست ونابود
كرد.
آشنايي آنها در سينما شروع شد . هر دفعه كه چراغها روشن ميشد، به هم نگاه مي كردند . تا اينكه در موقع
خروج از سينما با هم حرف زدند و چيزيكه از ساعت اول منوچهر را شيفته خجسته كرد سادگي او بود در
همانجا اقرار كرد كه شبهاي دوشنبه به سينما مي آ يد و سه شب دوشنبه ديگر اين ملاقات ت كرار شد تا شب سوم
منوچهر او را با اتومبيل خود در خيابان لختي به خانه اش رسانيد . باندازه اي منوچهر فريفته خجسته شده بود
كه همه معايب ومحاسن او، همه حركاتش، سليقه وحتي غلطهاي املايي كه در كاغذ هايش مي كرد براي منوچهر
بهتر از آن ممكن نبود. اين يك ماهي كه با هم آشنا بودند بهترين دوره زندگي او بشمار ميرفت.
اولين بار كه خجسته به خانه او در همين اطاق آمد، گرامافن را كوك كرد . صفحه (سرناتا) را گذاشت و مدتها در
با يكديگر نقشه آينده خودشان را مي ريختند . « وكا » دامن او گريه كرد چقدر در اطاق تنها يا در اطاق كوچك كافه
منوچهر هميشه پيشنهادش اين بود كه با او برود به املاكش در مازندران، كنار رودخانه يك كوشك كوچك تميز
بسازد و با هم زندگي بكنند . اين پيشنهاد موافق سليقه وپسند خجسته نبود، كه مايل بود در تهران باشد، به مد
جديد لباس بپوشد و تابستانها با اتومبيل در زرگنده به گردش ب رود و در مجالس رقص حاضر بشود . با وجود
مخالفت خانواده اش منوچهر تصميم گرفته بود كه خجسته را بزني بگيرد و براي اتمام حجت با پدرش داخل
مذاكره شد . ولي پدر او ازآن شاهزاده كهنه ها بود با افكار پوسيده كه موضوع صحبتش هميشه از معجزه انبياء
و حكايتهاي معجزه آسا كه از مسافرتهاي خودش نقل مي كرد بود و دور اطاق در قفسه ها شيريني چيده بود ،
پيوسته چشمهايش مي دويد و آرواره هايش مي جنبيد و شكر خدا را مي كرد كه اينهمه نعمت آفريده و معده قوي
باو داده . ازين تصميم منوچهر بي اندازه خشمناك شد و پس از مشاجره سختي منوچهر خانه پدري را ترك كرد،
چون تصميم او قطعي بود.
درين يكماه اخير چيزيكه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود بال كلوب ايران بود . منوچهر
براي خودش لباس كشتيباني تهيه كرده بود ، اما خجسته لباس خودش را به او نمي گفت، چون مي خواست در
همان شب بال او را غافلگير بكند . ولي اين عكس مشئوم اين عكسي كه ديروز خواهرش فرنگيس براي او آورد نه
تنها منوچهر را از رفتن به بال م نصرف كرد بلكه همه اميدها وآرزويش را خراب كرد و فورا به خجسته كاغذ
نوشت كه ديگر حاضر نيست او را ببيند .اما اين كافي نبود اول تصميم گرفت برود، پيش ابوالفتح، بعد خجسته و
بعد هم خودش را بكشد . بعد از كمي فكر اينكار بنظرش بچگانه آمد ونقشه ديگري براي خودش كشيد . چون او
مي دانست كه بدون خجسته زندگي برايش غير ممكن است و براي اينكه انتقام بكشد تصميم گرفت به هر وسيله
اي كه شده دوباره با خجسته آشتي كند و اين زندگي را كه يك شب توي رختخواب پدرو ماد رش به او داده
بودند با يك شب تاخت بزند، خجسته باشد زهر بخورند و در آغوش هم بميرند . اين فكر بنظرش خيلي قشنگ و
شاعرانه بود.
مثل اينكه حوصله اش تنگ شد، منوچهر سيگاري آتش زد وبلند شد بدون اراده دور اطاق شروع كرد به راه رفتن.
ناگهان جلو صندلي ك ه لباس ملاحي او روي آن افتاده بود ايستاد ، صورتكي كه براي امشب خريده بود برداشت
نگاه كرد شبيه صورت خندان و چاقي بود با دهن گشاد . با خودش فكر كرد: امشب ساعت نه و نيم همه در آن
تالار بزرگ هستند .آيا خجسته هم خواهد رفت؟ از اين فكر قلبش تند زد، چون هيچ استبعاد نداشت كه با خجسته
يكنفر ديگر شايد با ابوالفتح برود و برقصد. بعد از آنهمه شبهاي بي خوابي ، شبهاييكه تا نزديك صبح پشت پنجره
خانه او قدم مي زد روزهاييكه پاي صفحه گرا مافن گريه مي كرد، ساعتهاي دراز، غم انگيز ولي دلربا ، آيا اين
خجسته اي بود كه برايش ميمرد، همان خ جسته كه لب به شراب نميزد، حالا مست و لايعقل در بغل اين مردكه
افتاده بود؟ آيا براي پول و اتومبيل او بود كه اظهار علاقه مي كرد . بخصوص اتومبيل، چون يكي دو بار كه
مذاكره فروش آنرا كرد خجسته جدا متغير شد . در اينوقت صداي زنگ تلفن بلند شد ، مدتي زنگ زد، منوچهر
گوشي را برداشت.
«؟ الو..كجاست »
«؟ آنجا كجاست »
«... منوچهر شه اندوه »
«؟ خودشان هستند »
«! بله ..بفرمائيد »
«.. از ساعت ده الي يازده كسي مي خواهد راجع به كار فوق العاده مهمي با شما گفتگو بكند و »
منوچهر از بي حوصلگي گوشي را دوباره آويزان كرد و نگذاشت كه حرفش را تمام كند. صداي اين مرد را نمي
شناخت، آيا او را مسخره كرده بودند؟ آيا موضوع رمز با كسي دارد؟ منوچهر از آن كساني بود ك ه در بيداري
خواب هستند، راه مي روند، و هزار كار مي كنند ولي فكرشان جاي ديگر است . از ديروز اين حس در او بيشتر
شده بود .از خودش مي پرسيد : اين شخص كه بوده ؟ كس ديگري نمي توانست باشد مگر خجسته كه ميخواهد
بيايد هزار جور قسم دروغ بخورد وثابت كند كه اي ن عكس را دشمنانش درست كرده اند . ولي آيا جاي ترديد باقي
بود؟ آيا يك مرتبه گول خوردن كافي نبود؟ از ساعت ده تا يازده حتما اوست چون علاقه مرا نسبت به خودش
مي دان د و اين را هم مي داند كه بعد از اين پيش آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نميرود، ميخواهد بيايد
اينجا ولي آيا من مي توانم در را برويش ببندم يا بيرونش كنم؟ براي منوچهر شكي باقي نبود كه خجسته امشب
خواهد آمد و براي اينكه بي علاقگي و بي اعتنايي خودش را نس بت به او نشان بدهد، تصميم گرفت كه برود به
بال. اگر چه نيم ساعت هم باشد تا ب ه گوش خجسته برسد و بداند كه براي اين پيش آمد از تفريح بال خودش را
محروم نكرده.
منوچهر چراغ را روشن كرد ومشغول تيز كردن تيغ ژيلت شد . ساعت ده بود كه اتومبيل فيات منوچهر در باغ
كلوب ايران جلو عمارت ايستاد، و او با لباس كشتيباني سفيد از آن پياده شد.
تالار شلوغ و صداي موزيك تانگو بلند بود، همه مهمانان با لباسهاي جور بجور لباسهاي گوناگون بوي عطر
سفيدآب ودود سيگار در هوا پراكنده بود . منوچهر تا آخر رقص دور زد دو سه نفر از دوستانش را با لباسهاي
مختلف شناخت، ولي آشنايي نداد .از شنيدن اين تانگوي اسپانيولي عوض اينكه در او ميل رقص را تهييج بكند
افكار غم انگيزي برايش توليد كرد . ياد روزهايي افتاد كه با ماگ بود و بعضي تكه هاي زندگي فرنگ او را بيادش
آورد، اين آهنگ همه آنها را بيش از حقيقت در نظر او جلوه داد . از اطاق بيرون رفت وارد اطاق بوفه شد، جلو
نوشگاه (بار) دو گيلاس ويسكي سدا پشت هم نوشيد. حالش بهتر شد، دوباره به تالار رقص برگشت.
درين بين زني بلباس م فيستو(اهريمن) با شنل سياه و صورتك به شكل چيني آمد و كنار او ايستاد . ولي منوچهر
بقدري حواسش پرت بود كه متوجه او نشد . جمعيت زيادي در آمد وشد بود . ساز پشت هم ميزد، مفيستو جلو
منوچهر آمد و گفت:
«؟ نميرقصي »
منوچهر صداي خجسته را شناخت ولي خودش را به نشنيدن زد ، خواست رد شود، خجسته بازوي او را گرفت و
با هم بطرف اطاق ي كه پهلوي تالار بود رفتند . در آنجا خلوت بود ، يك زن و يك پيرمرد كنج اطاق نشسته بودند و
يك مرد چاق هم كه لباس راجه هندي پوشيده بود خودش را باد مي زد . منوچهر بدون اراده روي صندلي راحتي
نشست. خجسته هم روي دسته پهن آن قرار گرفت بعد به پشت منوچهر زد و گفت:
«؟ به هه اوه! از دماغ شير افتاده! هيچ ميداني بي تربيتي كردي؟ يك خانم ترا دعوت كرد و با او نرقصيدي »
« ... »
امروز عصر به تو تلفن كردم كه ساعت ده خانه بماني ، كسي بديدنت ميآيد . چرا نماندي؟ مي دانستم كه از »
«. لجبازي با من هم شده تو به بال ميآيي
از اين حرف مثل اي ن بود كه سقف اطاق روي سر منوچهر فرود آمد و پي برد كه تا چه اندازه اين كله كوچك
خجسته به سست يها و روحيه او پي برده در صورتيكه هنوز خجسته را نمي شناخت و چشم بسته تسليم او شده
بود. درين ساعت همه عشق و علاقه او نسبت به خجسته تبديل به كينه شده بود. خجسته باز پرسيد:
لباس من چطور است؟
منوچهر بعد از كمي تامل :
«! چه لباس برازنده اي پوشيدي، خوب روحيه ات را مجسم مي كند »
«؟ منوچ، تو راستي گمان كردي كه آن عكس درست است »
«! پس نه غلط است..مال از ما بهتران است »
«. به تو گفته بودم كه پارسال پسر خاله ام شيريني مرا خورده بود »
«؟ اما لباست »
«؟ چطور »
همان لباس تافته اي كه دو ماه پيش از لاله زار خريدي كه رويش خال سياه دارد، توي عكس همان به تنت »
«. است
آخر يك چيزهايي هست ، اگر تو مي دانستي ! من هيچ وقت جرات نمي كردم كه برايت بگويم ولي تصميم گرفته »
«؟ بودم كه پيش از عروسي مان به تو بگويم. آيا مي شود دو نفر با هم راست حرف بزنند
«؟ پس حالا اقرار مي كني كه در تمام اين مدت به من دروغ مي گفتي »
نه مي خواهم بگويم من هميشه فكر كرده ام . آيا ممكن است كه دو نفر ولو دو دقيقه هم باشد صاف وپوست »
«؟ كنده همه احساسات و افكار خودشان را بهم بگويند
«. گمان مي كنم از پشت صورتك بهتر بشود راست گفت »
«؟ من از خود مي پرسيدم آيا حقيقتا تو مرا دوست داشتي يا نه »
«.. دوست داشتم ولي »
«؟ درست است، اما در تمام اين مدت آيا به من دروغ نميگفتي، آيا مرا از ته دل دوست داشتي »
تو براي من مظهر كس ديگر بودي، ميداني هيچ حقيقتي خارج از وجود خودمان نيست . در عشق اين مطلب بهتر »
معلوم ميشود، چون هر كسي با قوة تصور خودش كس ديگر را دوست دارد و اين از قوة تصور خودش است كه
كيف ميبرد نه از زني كه جلو اوست و گمان ميكند كه او را دوست دارد . آن زن تصور نهاني خودمان است، يك
« . موهوم است كه با حقيقت خيلي فرق دارد
«. من درست نفهميدم »
ميخواهم بگويم كه تو براي من موهوم يك موهوم ديگر هستي، يعني تو بكسي شباهت داري كه او موهوم اول »
« . من بود. برايت گفته بودم كه پيش از تو من ماگ را دوست داشتم
« ؟ همان دختري كه توي دانسينگ با او آشنا شدي »
« . خود اوست »
« ؟ او را از من بيشتر دوست داشتي »
ترا دوست داشتم چون شبيه او بودي . ترا ميبوسيدم و در آغوش ميكشيدم بخيال او . پيش خودم تصور »
ميكردم كه اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو كه نمايندة موهوم من بودي يادگار آن موهوم را چركين
« . كردي
« ! مردها چه حسود و خودپسند هستند »
« . زنها هم دروغگو و مزورند »
مگر من مال تو نبودم، مگر خودم را تسليم تو نكردم؟ چرا بقول خودت به موهوم اهميت ميگذاري؟ دنيا دمدمي »
است، دو روز ديگر ماها خاك ميشويم . چرا سر حرفهاي پوچ وقتمان را تلف بكنيم؟ چيزيكه ميماند همان خوشي
است، وقت را بايد غنيمت شمرد. باقيش پوچ است و بعد افسوس دارد.
افسوس… افسوس … كه اين حرف را از ته دل نميزني، شماها آنقدر هم استقلال روح نداريد، حرفهاي ديگران »
« . را مثل صفحة گرامافن تكرار ميكنيد
در اينوقت دو نفر مرد كه يكي لباس مستوفي هاي قديم را پوشيده بود و ديگري لباس كردي در برداشت نزديك
آنها شدند، همينكه گذشتند خجسته گفت:
با همة اين حرفها ميداني وقتمان تنگ است . از امشب زندگي من بكلي عوض شده ، با خانواده ام بهم زده ام و »
ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد . ميخواهي باور كن، ميخواهي هم باور نكن، ولي براي آخرين بار اختيارم را
«. ميدهم بدستت. هر چه بگوئي خواهم كرد
يكمرتبه دوستيت را بمن ثابت كردي كافي است . من توي اين شهر انگشت نماي مردم شدم. از فردا بايد با همين »
«. صورتك توي كوچه ها بگردم تا مرا نشناسند
گفتم كه حاضرم، همين الان، ميخواهي برويم آنجا در ملكت، دور از شهر براي خودمان زندگي بكنيم . اصلا »
« ! بشهر هم بر نميگرديم
با حرارت مخصوصي اين جمله را گفت، چون درين موقع پردة نقاشي كه در خانة پدر بزرگش ديده بود جلو
چشم او مجسم شد كه جنگلي را نشان ميداد با درختان انبوه، با يك تكه آسمان آبي كه از لاي شاخه ها پيدا بود .
اين پرده بنظر او خيلي شاعرانه بو د، در خيال خودش مجسم كرد كه دست بچه اي كه شكل دهاتي هاست و
گونه هاي سرخ دارد گرفته آنجا گردش ميكند. و آن بچه اي است كه بعد پيدا خواهد كرد. در صورتيكه اين پيشنهاد
فكر انتقام منوچهر را آسان كرد، سرش را بلند كرد و گفت:
« . همين الان ميرويم »
از جايشان بلند شدن د. منوچهر جلو نوشگاه يك گيلاس ويسكي ديگر سر كشيد . از پله ها كه پائين ميرفتند خجسته
گفت:
« . اگر همينطور با صورتك برويم با مزه است، منكه صورتكم را بر نميدارم »
هر دو آنها جلو اتومبيل جا گرفتند . اتومبيل بوق زد و راه افتاد . از كوچه هاي خلوت نمناك كه گذشت تندتر كرد و
بدون تأمل از دروازة شميران بيرون رفت . پشت آن چند بار سوت كشيدند، ولي اتومبيل در جادة مازندران جست
ميزد اثر ويسكي، هواي باراني و اين پيش آمدها، خون را بسرعت در بدن منوچهر دوران ميداد . مثل اين بود كه
نيروي حياتي او دو برابر شده بود و قوة مخصوصي در خود ش حس ميكرد . هوا تاريك و فقط يك نوار سفيد
جلو اتوموبيل روشن بود.
خجسته خودش را به منوچهر چسبانيده بود ، ميخنديد و ميگفت :
« ! كاشكي دفعة آخر يك تانگو با هم رقصيده بوديم »
ولي منوچهر گوش بحرف او نميداد ، شانه هايش را بالا انداخت و بسرعت هر چه تمامتر اتوموبيل را ميراند .
خجسته خواست دوباره چيزي بگويد، اما باد در دهن او پر شد . دره ها و تپه ها بطرز غريبي بزرگ ميشدند و از
جهت مخالف سير اتوموبيل رد ميشدند . ناگاه چرخها لغزيدند، اتوموبيل دور خودش گرديد و صداي غرش آهن،
فولاد و شكستن شيشه در فضا پيچيد و اتوموبيل در پرتگ اه كنار جاده افتاد . بعد يكمرتبه صدا خاموش شد، تنها
شعله هاي آبي رنگ از روي شكستة آن بلند ميشد.
صبح يكمشت گوشت سوخته و لش اتومبيل كنار جاده افتاده بود . كمي دورتر دو صورتك پهلوي هم بود، يكي
چاق و سرخ و ديگري زرد و لاغر بشكل چينيها كه بهم دهن كجي كرده بودند.
گجسته دژ
صادق هدايت
قصر ماكان بزرگ و محكم داراي سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش
كوه نزديك آسي ويشه جلوي آسمان لاجوردي سر بر افراشته بود.
دويست سال پيش اينجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آنزمان هر روز طرف عصر ماكان كاكويه
با پيشاني بلند و سينة فراخ در ايوان قصر و يا در باروي چپ آن كشيك مي كشيد تا دختري كه در رودخانه
خودش را مي شست ببيند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگي ماكان گرديد . ولي از آن پس همة نيروهاي
ويران كننده طبيعت و آدمها براي خراب كردن آن دست به يكديگر داده بودند، سبزه هاي ديمي كه از پاي
ديوارهاي نمناك و جرزهاي شكسته روئيده بود، از اطراف خرده خرده آنرا مي خورد و فشار ميداد، طاقها
شكست برداشته بود و ستونها فرو ريخته بود . خاموشي سنگيني روي اين ملك و كشت زارهاي دور آن
فرمانروائي داشت . چون پس از تسلط پسران سام همة زمينها خراب و باير مانده بود . جلوي قصر يك رودخانة
كوچك مانند نوار سمين زمزمه كنان از ميان چمن زمرد گون ماروار ميگذشت و آهسته ناپديد ميگرديد.
اين كوشك ويران را مردم ده گجس ته دژ ميناميدند و آنرا بدشگون ميدانستند . اما كسي نيمدانست
بوسيلة چه افسوني بجاي آن همه شكوه پيشين يك مرد لاغر پير، داراي چشمهاي درخشان، در باروي چپ اين
قصر منزل گزيده بود . اين مرد را خشتون مي ناميدند و از برج خارج نميشد مگر غروب آفتاب . وقتيكه دهكدة
پائين قصر غرق در تاريكي ميشد، آنوقت خشتون خودش را در لبادة سياهي ميپيچيد . از باوري چپ قصر بيرون
مي آمد و روي تپه اي كه مشرف به قصر بود آهسته گردش ميكرد و يا چوب خشك جمع مينمود.
آيا او ديوانه يا عاقل، توانگر و يا تنگدست بود؟ اين را كسي نميدانست، تنها اهالي ده از نگاهش پرهيز مي
كردند، و چيزيكه بر هراس مردم ده افزده بود وجود يك دختر بچه بود كه هر روز عصر ميآمد و جلو قصر در
رودخانه آب تني ميكرد.
يكروز تنگ عصر كه هوا ملايم و طبيعت آرام بود، و يك دسته كبوتر روي آسمان چرخ ميزدند . روشنك
بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را ميشست . ناگاه ديد آدمي شبيه رهبانان كه ريش بلند خاكستري و
بيني برگشته داشت و خودش را در لبادة سياهي پيچيده بود باو نزديك شد، دختر هراسان پيراهن خود را
برداشت و روي سينه اش را پوشانيد، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:
«؟ دختر جان، اينجا چه ميكني »
روشنك كه مشغول پوشيدن لباسش بود گفت:
«. خودم را ميشويم »
«. دختر جان، بيهوده مترس! من بجاي پدرت هستم »
پدر من خيلي وقت است كه رفته، من خيلي كوچك بودم كه رفت، درست يادم نيست ولي ريش سياهي »
«. داشت، مرا ميبوسيد و روي زانويش مينشاند
«! افسوس، من هم دختركي داشتم »
«؟ شما همان جادوگر گجسته دژ هستيد »
«. اين اسمي است كه مردم رويم گذاشته اند »
مردم پشت سر من و مادرم بد گوئي ميكنند، چون مي بينند كه تنها آب تني ميكنم، مي گويند كه دختر »
«... نبايد
اين مردم ده را مي گوئي بيچاره ها ... از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره ميكند، اول شكم و بعد »
«. شهوت است با يكمشت غضب و يكمشت بايد و نبايد كه كور كورانه بگوش آنها خوانده اند
ولي من نميتوانم از آب چشم بپوشم، من براي آب ميميرم . وقتيكه شنا ميكنم، مثل اينست كه همة »
پرندگان، همة طبيعت با من گفتگو مي كنند؛ دلم ميخواست همة روزهايم را جلو دريا باشم، زمزمة آب با من حرف
«. ميزند مرا ميخواند و بسوي خودش ميكشاند، شايد من بايستي ماهي شده باشم
آدميزاد جهان كين است . ما مختصر همة جانورانيم، همة احساسات آنها در ما هست و بعضي از آنها »
«. در ما غلبه دارد. بايد آنرا كشت
براي اينكه ماهي را بكشم، بايد خودم را بكشم. چون از دريا و از آب كه دور ميشوم مثل اينست كه »
«. يك تكه از هستي من آنجا درخيز آب دريا موج ميزند و اندوه بي پايان مرا ميگيرد
«. ولي تو آنقدر جوان و بچه هستي! گوشه نشيني براي پيران است، وقتيكه از كار و جنبش مي افتند »
« دلم ميخواست يك ماهي ميشدم و شنا مي كردم، هميشه شنا مي كردم »
«. پدر بزرگ من هم همين واسوس را داشت و آخرش غرق شد »
« ... چه مرگ قشنگي! آدم بميرد: آنهم در آب »
نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقاي روح مي گويند حقيقت دارد . باين معني كه روح و يا خاصيتهائي »
از آن در بچة اشخاص حلول مي كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس بكلي نمرده است . ولي روح شخصي هر
كسي با تنش ميميرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نميتواند زنده بماند . اين دريچه ايست كه عادت و
«. اخلاق و وسواس و ناخوشي هاي پدر و مادر را به بچه انتقال ميدهد
«؟ پس پدر شما هم طلا درست مي كرد »
«؟ نه، او جستجو مي كرد، همة مردم معمولي آنرا جستجو مي كنند، ولي به چه درد ميخورد »
«؟ پس شما طلا درست كرده ايد »
بر فرض هم كه طلا را پيدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روي زمين نمناك »
بيخوابي مي كشم، توي كتابها اسرار پ يشينيان را جستجو مي كنم، رمزها را ميخوانم و در چنگال آهنين افسوسها
خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهايم سفيد است . آنچه كه اكسير اعظم مي گويند، در تو است، در
«. لبخند افسونگرتست نه در دست جادوگر
«. تاكنون كسي با من اينجور حرف نزده، همة مردم بمن خل و ديوانه مي گويند »
«. چون زبان ترا نميفهمند، چون تو نزديكتر به طبيعت هستي و با زبان گنگ آن آشنائي »
راست است كه من بچه ام، ولي زندگيم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهي حرفهاي شما را درست »
نميفهمم، آنها لغزنده هستند، ولي ميخواستم خيلي پيش شما بمانم و بحرفهايتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و
«. همة مردم ده از او بدشان مي آيد. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم
ما همه مان تنهائيم، نبايد گول خورد، زندگي يك زندان است، زندانهاي گوناگون . ولي بعضيها بديوار
زندان صورت ميكشند و با آن خو دشانرا سرگرم مي كنند بعضيها ميخواهند فرار بكنند، دستشان را بيهوده زخم
مي كنند، و بعضيها هم ماتم مي گيرند ولي اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم، هميشه بايد خودمانرا
گول بزنيم، ولي وقتي ميآيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته ميشود ... بنظرم امروز زبان در اختيارم نيست،
«. چون سالهاست كه بجز با خودم با كسي ديگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه اي در خودم حس ميكنم
روشنك با تعجب گفت:
«! آه، مادر جانم آمد »
در اينوقت زن بلند بالائي كه چادر سفيد بسرداشت، آهسته نزديك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود.
همينكه جلو آمد چند دقيقه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي زن روي سبزه ها بحالت غش افتاد . دختر كه
آمخته باين بحران بود هراسان دويد، سر مادر را روي زانويش گذاشت و نوازش ميكرد.
خشتون نزديك رفت و با انگشت پيشاني او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست.
خشتون دور ميشد، در صورتيكه نگاه پر از تحسين دختر دنبال او بود.
**********
راجع به اين زن و مرد حكايتهاي شگفت آوري سر زبان مردم ده بود . ميگفتند كه اين مرد اسمش خشتون نيست
و ملاشمعون يهودي است، هفت سال پيش با يكنفر درويش وارد ديلبر شدند و بعد در خرابة گجسته دژ جاي
گزيدند، رفيق ملاشمعون پس از چندي نابود شد و كسي نميدانست چه بسرش آمده . حالت و وضع خشتون اين
مسئله را تآييد ميكرد، بعضي ميگفتند كه او رياضت كش است، روزي يك بادام ميخورد و با ارواح و جن ها
آميزش دارد . برخي معتقد بودند كه از كوه دماوند كبريت احمر آورده و مشغول ساختن كيمياست، رفيقش را
كشته و از روي كتاب جفر و طلسمات او كار مي كند . دسته اي مي گفتند كه در آن بارو گنج پيدا كرده و دو تا
دختر كه در ده گم شده بودند كار او ميدانستند و معتقد بودند كه هر كس در چشمهاي او نگاه بكند افسون خواهد
شد. عده ديگر مي گفتند كه تمام روز را نماز مي خواند و طاعت ميكند . يكنفر قسم ميخورد كه بچشم خودش ديده
كه ملاشمعون كلة مرده از قبرستان دزديده است . و هر وقت نزديك غروب سرو كلة خشتون از پشت تپه نمايان
ميشد مردم ده بسم الله ميگفتند . ولي چيزيكه نميشد انكار كرد اين بود كه چه زمستان و چه تابستان از دود كش
با روي چپ قصر پيوسته دود آبي رنگي بيرون ميآيد.
چهار ماه بود كه روشنك و مادرش خورشيد، در اين ده آمده بودند و در خانة خودشان نزديك گجسته
دژ منزل كرده بودند . اين خانه سالها بود كه خالي و مردود مانده بود . چون يازده سال پيش پدر خورشيد
بواسطة شهرت بدي مجبور شد كه خانه اش را ترك بكند . زيرا مي گفتند كه اين خانه را جن ها سنگساران كرده
اند، در صورتيكه همساية آنها اينكار را كرده بود تا خانه را بقيمت ارزان بخرد و بالاخره معامله شان نشد، ولي
اين خانه بد نام ماند، و شايد مردم ده بمناسبت مجاورت با اين خانه به قصر ماكان گجسته دژ لقب داده بودند.
هشت سال بود كه شوهر خورشيد ب ه طرز مرموزي گم شده بود. چوي باو تهمت زده بودند كه جهود
است. بعد هم از او كاغذ باين مضمون رسيد كه ترا ترك كردم ولي اميدوارم روزي كه بر ميگردم خودم را بهمه
بشناسانم.
خورشيد بعد از آنكه چهار سال در خانة پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعتهاي دراز در غش بود و بعد ازين
ناخوشي هر شب در خواب بلند ميشد و راه ميافتاد و بعد بر ميگشت و دوباره ميخوابيد . امسال كه پدرش مرد
اين خانة پرت را در اين ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهيانة كمي ك ه داشت آمده بود در اينجا زندگي مي كرد .
ولي از يكطرف شهرت بد اين خانه و از طرف ديگر حالت مرموز خورشيد كه شبها در خواب گردش ميكرد همة
اهل ده را بد گمان كرده بود بطوري كه اين مادر و دختر را همدست خشتون ميدانستند.
**********
پس از ملاقات خشتون با مادر روش نك در همان شب وقتيكه همة جنبندگان خاموش شدند و دهكدة پائين
قصر در خواب غوطه ور شد، خورشيد ب ه عادت هر شب از توي رختخواب بلند شد، با چشمهاي بسته آهسته سر
بالين دخترش رفت، بدقت نفس كشيدن او را گوش داد، سپس چادر سفيدي بسرش پيچيد و با گامهاي ش مرده از
خانه اش بي رون آمد ولي خط سير او امشب عوض شد، پس از كمي تر ديد راه باريك و خطرناكي كه به گجسته
دژ ميرفت در پيش گرفت،
جلو باروي چپ قصر كمي تأمل كرد ولي بعد در چوبي را پس زد و داخل دالان تاريكي شده آنرا پيمود،
در ديگري را طرف دست راست باز كرد و از پنج پلة نمناك پائين ر فت و در سردابه اي وارد شد كه هواي آنجا
سنگين و نمناك بود . پيسوز كوچكي ميان آن ميسوخت، خورشيد كنار اطاق ايستاده، دستهايش را روي هم
گذاشت و سرش را پائين انداخت، ولي صورت استخواني و پاي چشمهاي كبود او جلوي روشنائي كوره ترسناك
مي نمود.
خشتون كوچك و لاغر، با ر يش بلند و لبهاي نازك و پيشاني چين خورده، جلو كوره نشسته بود . با
وجود حرارت آن لبادة چركي بخودش پيچيده بود . و چشمهايش به بوته اي كه روي آتش بود خيره شده بود،
دست راست را با انگشتان بلند روي زانويش گذاشته بود . با وضع اسرار آميز اين مرد، اطاق غار مانند او،
شمشير زنگ زده اي كه بديوار آويزان بود، شيشه و قرع و انبيق، بوي دوايي كه در هوا پراكنده بود، همة آنها با
فقر او جور مي آمد، بطوريكه انسان از روي ناميدي از خودش ميپرسيد آيا چه فكري در پشت پيشاني اين مرد
كه گردن لاغر و كلة بزرگ و استخوان بندي برجسته دارد پرواز مي كند؟
چند دقيقه در خاموشي گذشت بدون اينكه خشتون رويش را برگرداند و به ميهمان تازه وارد نگاه بكند .
سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت:
هان ميدانستم ... امشب دست خالي آمدي، او را نياوردي ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نميبري، »
فردا شب همي نطور كه دخترت خوابيده . بغلش ميزني، مبادا بيدار بشود، بدقت او را در پتو ميپيچي مي آوري اينجا
... گفتم كه نبايد بيدار بشود، خوب ميشنوي؟ ... اگر در راه تكان خورد، مي ايستي تا دوباره بخوابد، آنوقت او را
«؟ ميآوري توي همين اطاق ميدهي بدست من ... خوب ميشنوي، هان
سر خورشيد پائين تر افتاده بود، بد جوري نفس مي كشيد و چكه هاي عرق از روي شقيقه هايش
سرازير شده بود. خشتون كمي تأمل كرد و دوباره گفت:
«؟ آيا خوب ميشنوي چه ميگويم؟ فردا شب او را ميآوري. حالا فهميدي »
زن با صداي خراشيده گفت:
« ... آري »
برو، از همان راهي كه آمدي برمي گردي . اما فردا شب يادت نميرود، دخترت را ميآوري ... او را مي - »
«. آوري اينجا بدست من مي سپاري
خورشيد كمي تأمل كرد بعد با گامهاي شمرده از در بيرون رفت.
در اينساعت چشمهاي خشتون با پرتو ناخوشي ميدرخشيد . روي لبهاي نازكش لبخند تمسخر آميزي
نقش بست، نز ديك كوره رفت و مايع سبز مايل بزنگاري را كه در بوته بو د نگاه كرد، برگشت بميان سردابه ،
دستهاي استخوانيش را تكان ميداد و ديوانه وار ميگفت:
فردا شب سه قطره خون به اكسير من، به نطفة طلا روح ميد مد. سه قطره خون دختر باكره، فردا شب ..! »
استادانم همه خون جگر خوردن د و به مقصود نرسيدند . آخري آنها بدست خودم كشته شد و همة اسرار
جادوگران مصر و كلده و آشور براي من ماند ... من نتيجة دسترنج آنها را خواهم برد ... هفت سال است كه مانند
مردگان بسر ميبرم، از همة خوشيها چشم پوشيدم، زن و بچه ام را ترك كردم، زير زمين مدفون شدم ... ام ا
فردا... نه، پس فردا از زير زمين بيرون مي آيم و همة اين خوشيهاي روي زمين از آن من خواهد بود ... همة اين
مردمي كه از من بيزارند ب ه خاك پايم ميافتند . آرزو مي كنند كه به آنها فحش بدهم، دامن قبايم را مي بوسند ...
پول... پول... (قهقهة خنده )... طلا پيشم از خاكستر هم پست تر ميشود . همه مرا عقل كل مي پندارند، اسمم ير
زبانهاست. پول، كيف، زن، زمين و آسمان و خداها همه زير نگينم خواهند آمد، فردا شب همة اينها با يه چكه
خون، سه قطره از آخرين خون تن آن دختر ... آري، چرا بدست من كشته نشود؟ چرا قرباني اكسير اعظم نشود؟
البته به تر است از اينكه قربان ي شهوت راني اين مردم معمولي بشود كه به موشكافي روح او پي نميبرند ... ولي
جسم او كه روح ندارد در اختيار من ميماند، مال من است ... (قهقهة خنده ) طلا .. چه فلز نجيبي است، چه رنگ
دلكش و چه صداي مطبوعي دارد ، چه طلسمي است كه دنيا و آخرت و همة ا فسانه هاي بشر دست بسينه دور آن
«!... ميگردند!... طلا... طلا
صداي او در سياه چال پيچيد، ناگهان جلو كوره ايستاده خفه شد و چشمش را ب ه مايع سبز مايل
بزنگاري دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلكزده را بخود گرفت و كنار كوره خزيد.
**********
روز بعد همة وقت خشتو ن صرف درست كردن يك تخت چوبي دراز شد كه جلو كوره آتش پايه هاي
آنرا بزمين كوبيد و پارچة سفيد روي آن كشيد . باولين نگاه تغييرات زياد در وضع غار ديده ميشد : قرع و انبيق با
شيشه هاي گوناگون دور او بود . جلو پيسوز ورق كتاب خطي باز بود كه رويش خطوط هندسي كشيده شده ب ود
و علامتهائي بخط قرمز رويش بود شمشير زنگ زده اي كنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روي مايع
سبز مايل بزنكاري ته بوته بخار سفيدي موج ميزد كه طرف توجه خشتون بود و هر دقيقه با بي تابي بر ميگشت
و بدر نگاه ميكرد.
بهمان ساعت شب پيش در باز شده و خورشيد كه چيز سفيد پيچيده اي را بغل گرفته بود وارد شد،
خشتون همينكه او را ديد، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه اي گفت:
ميدانستم كه او را مي آوري . بده من حالا آزادي، اما مبادا بكسي بروز بدهي؟ تا دو روز ديگر تو »
«. نميتواني حرف بزني، حالا بده بمن
آن سفيد پيچيده را از دست زن گرفت، برد روي تخت چوبي جلو كوره گذاشت، سر خورشيد روي
سينه اش خم شده بود، عرق ميريخت، بعد با گامهاي شمرده از در بيرون رفت.
ولي مثل اينكه دقيقه هاي خشتون قيمتي بود . با شتاب سفيد را پس زد . صورت روشنك با موهاي
ژوليده و مژه هاي بلند از زير آن بيرون آمد ك ه چشمهايش بسته بود و آهسته نفس مي كشيد . خشتون سرش را
نزديك او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق ميريخت . بعد خشتون شمشير را از گوشة اطاق برداشت،
چيزي زير لب خواند و با نوك شمشير روي زمين، دور تخت را خط كشيد و خودش بالاي سر دختر در خيط
ايستاد. از روي ورق كتابي جلو روشنائي پيسوز شروع كرد بخواندن عزايم . بعد ازآنكه تمام شد دستها و پاهاي
روشنك را محكم به نيمكت بست، شمشير را برداشت و بيك ضربت سر آنرا در گلوي روشنك فرو برد . خون از
گلويش فوران كرد . و بسر و روي خشتون پاشيده شد . او با آستين لباده اش صورت خود را پاك كرد . دوباره
بزبان مرموزي شروع كرد بدعا خواندن. جلو روشنائي كوره با صورت خونالود، چشمهائي كه بي اندازه باز شده
بود و ريش زير چانه اش كه تكان مي خورد، به شكل مرموزي در آمده بود . درين بين روشنك تكان سختي
خورد و سرش از تخت آويزان شد. خشتون از كنار تخت شيشة دهن گشادي را برداشت كه مانند قيف ته آن
باريك مي شد و زير گلوي او نگهداشت . دختر دوباره تكان سخت تري خورد و گردنش كج شد . خشتون س ر
خونالود او را گرفت برگردانيد، ولي در اين وقت چكه هاي خون به ندرت از گلويش ميچكيد و خشتون بدقت هر
چه تمامتر آنها را در شيشه هاي متع دد مي گرفت. شيشة ديگري برداشت، گلوي دختر را فشار داد، بعد پيسوزرا
بلند كرد و نزديك برد و سه قطره از آخرين چكه هاي خون تن او در شيشه چكيد . ولي جلو روشنائي لرزان
پيسوز لكة ماه گرفتة روي پيشاني روشنك را ديد و دخترش را شناخت.
همينكه دختر خود را شناخت هراسان پ يسوز را پرت كرد كه بزمين افتاد و خاموش شد و شيشه اي را
كه در دست داشت بلند كرد و فرياد كشيد:
«. كيميا... كيميا... سه قطره خون... خون دخترم... خون روشنك »
بعد شيشه را چنان فشار داد كه در دستش شكست و خرده هاي آنرا بطرف بوته پرتاب كرد : بوته از
روي سه پايه برگشت، مايع زنگاري آن روي زمين پخش شد و آتش شعله زد:
**********
تا صبح مردم ده هلهله كنان تماشاي دود و آتش را ميكردند كه از گجسته دژ زبانه مي كشيد.
پايان
بالاخره بعد از 20 سال زندگی به مهران گفتم که می خواهم از او جدا شوم و دیگر بیشتر از این نمی توانم با مردی که سر هر موضوعی سریع عصبانی می شود ، زندگی کنم.
با گذر زمان رفتار مهران روز به روز بدتر شده بود ، مثلاّ اگر من تصمیم بگیرم با دوستانم بیرون بروم یا وقتی مریض است به اندازه کافی به او توجه نکنم ، او عصبانی و بد اخلاق می شود و از من انتقاد می کند . یا اگر یک شب به رستوران برویم و گوشت کبابی آن زیاد سرخ شده باشد او گارسون را سرزنش میکند دعوا راه می اندازد و شبمان را خراب می کند.
مهران وقتی زیاد مشروب می خورد با ما بدرفتاری می کند و دائم طعنه و کنایه می زند. البته به من یا بچه ها صدمه نمی زند . او در هنگام عصبانیت به وسایل خانه و اتاق کارش لگد می زند و آنها را به اینطرف و آنطرف پرتاب می کند.
این روزها او قول داده که تغییر می کندو دوباره می خواهد مشروب را ترک کند او می گوید ما را دوست دارد و به خاطر بدرفتاری هایش پشیمان است. البته من این حرفها را قبلاّ بارها شنیده ام.
پسرهایم نمی توانند درک کنند که چرا من اینهمه سال او را تحمل کرده ام، ؟ جوابش آسان است : من او را دوست دارم. قبل ها مهران بسیار خوب و مهربان بود.
من درکرج بزرگ شده ام ، پدرم همیشه رئیس خانه بود ، ما بسیار از او می ترسیدیم ، البته او هیچ وقت ما را کتک نمی زد وقتی خشمگین می شد به ما ناسزا می گفت ، فحش می داد و داد و بیداد راه می انداخت. مادرم خانه دار بود و از پدرم بسیار حسلب می برد. موقع برگشتن پدر به خانه به من میگفت : خانه را جمع و جور کن پدرت الان از راه می رسد و عصبانی می شود.
من دانش آموز خوبی بودم ، ولی هیچکس برای رفتن به دانشگاه تشویقم نکرد. پس از دیپلم در شرکتی به عنوان متصدی مشغول کار شدم همین جایی که الان سرپرست بخش منابع انسانی آن هستم. مهران و من برای اولین بار در همین شرکت همدیگر را دیدیم . یک روز که مهران برای تعمیر دستگاهی به شرکت آمده بود ، با هم آشنا شدیم. ما با هم بسیار شاد و خوشحال بودیم البته یک خویشاوندی دور هم داشتیم ما تقریباّ شرایط اجتماعی یکسانی داشتیم و آدم های یکسانی را می شناختیم.
بعد از یکسال آشنایی با هم نامزد شدیم ولی من درباره ازدواج بسیار محتاط بودم. در این دوران بود که متوجه شدم مهران خیلی زود عصبانی می شود . مثلاّ یک روز صبح که داشت صبحانه درست می کرد ، تخم مرغها به ماهیتابه چسبیدند و سوختند او در پشتی خانه را باز کرد و کفگیر و ماهیتابه را به حیاط پرت کرد.
رفتارهای او یک جوری برای من هشدار و زنگ خطر بود ولی من همیشه آنها را توجیه می کردم. همه اتفاقات خیلی زود و پشت سر هم افتاد . ازدواج و بعد از مدت کوتاهی من باردار شدم که برایم شوک بزرگی بود وقتی فهمیدیم که من دوقلو باردار هستم بسیار هیجان زده شدیم. پس از فهمیدن بارداری من آن هم دوقلو مهران هر شب با دوستانش بیرون می رفت و مشروب می خورد.
من امیدوار بودم بعد از بدنیا آمدن بچه ها اوضاع بهتر شود ، برای مدتی هم همینطور بود . مهران احساس مسئولیت میکرد ، کهنه ی بچه ها را عوض می کرد ، در دادن شیشه شیر بچه ها همکاری می کرد، و وقتی بزرگتر شدند در حیاط پشتی با آنها فوتبال بازی می کرد. ولی رفتار عصبی و غیر منطقی او نیز همچنان ادامه داشت و گاهی بروز می کرد.
من همواره در زندگی می کوشیدم بفهمم چه کارهایی است که اگر انجام دهم او عصبانی می شود تا آنها را تکرار نکنم ولی زیاد موفق نمی شدم.
پسرها نیز از اخلاق بنسخت اذیت می شدند و از فریادهای دائمی او متنفر بودند: ( صدای موزیک را کم کنید ) ، ( وسایل ورزشی تان را جمع کنید ) و .........
بعضی روزها وقتی از سر کار به خانه می آمدم بچه ها با وحشت و چشمانی که انگار از خدقه درآمده بود نزد من می آمدند و می گفتند بهتر است به پدر نزدیک نشوی ، از او دوری کن او بسیار عصبانی است ، کار دستت می دهد.
می دانید من ازدواج نکرده ام که بدبخت شوم ، من ازدواج نکرده ام که طلاق بگیرم و جدا شوم. ولی مثل اینکه چاره ای ندارم.
مهران 44 ساله غمگین و افسرده از زندگی خود سخن می گوید:
من آدم سبک مغزی بودم. من پسرهایم را بسیار دوست داشتم و نمی خواستم آنها را از دست بدهم. خیلی ناراحتم که باسارااینقدر بد و ناشایست رفتار کردم.می خواهم ثابت کنم که می توانم تغییر کنم و عصبانیتم را برای همیشه کنار بگذارم. من قبلاّ مشروب خوردنم را ترک کرده ام ولی فکر نمی کنم فقط مشروب خوردن دلیل مشکلاتمان باشد. من می دانم که خیلی سریع عصبانی می شوم، توهین میکنم.خیلی زود جوش می آورم هر چیز کوچکی در یک چشم به هم زدن مرا از جا به در می کند ، مثلاّ وقتی تلویزیون مسلبقه قهرمانی والیبال را نشان نمی دهد یا پسرم کلیدها را در اتومبیل جا می گذارد ، طوری رفتار می کنم که انگار دنیا به آخر رسیده است.
پدر من یک مشروب خور عصبی بود . او بیشتر عمر خود را یا در خواب بود یا فریاد می زد. مادرم همیشه به من و خواهر کوچکترم سفارش می کرد که ساکت باشیم و مزاحم او نشویم تا ناراحت نشود. ما هیچوقت در خانه صحبت نمی کردیم ، نمی خندیدیم،هیچ کاری را به عنوان خانواده انجام نمی دادیم. من حتی یک خاطره خوشایند از دوران کودکی ام ندارم. وقتی دبیرستانی بودم پدرم به یک افسردگی جدی مبتلا شد، وبه مدت چند سال گاهی در خانه و گاهی در آسایشگاه به سر می برد. وقتی که 20 ساله بودم پدرم می خواست خودکشی کند که این واقعاّ برای من وحشتناک بودو اثر بسیار بدی روی من گذاشت. تنها نقطه ی مثبتی که پدرم داشت و من از او به ارث برده بودم توانایی فنی بود . زمانی که با سارا آشنا شدم او این مسئله را تشخیص داد که من به خوبی از پس کارهای فنی برمی آیم.سارا اولین زنی بود که مرا به طور جدی پذیرفت و باور کرد . کسی که به احساس من اهمیت داد. من خیلی سریع عاشق او شدم.
وقتی ساراحامله شد من هنوز آمادگی پدر شدن را نداشتم و وقتی فهمیدم که یک دوقلو در راه داریم واقعاّ گیج شدم و دچار نابسامانی فکری شدم. من حتی برای یک بچه هم نگران بودم چه برسد به دوتا !!!
ما پولدار نبودیم ولی زندگی آبرومندی داشتیم،ولی با این اتفاق دیگر زمانی نبود که من نگران پول نباشم. قبل از ازدواج من راحت می توانستم باسارا ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم ولی پس از ازدواج حرف زدن با او خیلی سخت شده بود. او بیشتر سکوت می کرد. من احساس می کردم که او کمترین اولویت را برای عشق و دوست داشتن من قائل است، و چیزهای دیگر مثل پسرهایمان ، دوستانش ، شغلش و ...... را به من ترجیح می دهد .
وقتی بچه ها کوچک بودند من تلاش می کردم پدر خوبی باشم ولی ساراهمیشه از کمکهای من ایراد می گرفت . پوشک بچه را عوض می کردم ،سارا آنها را باز می کرد و دوباره خودش می بست ، و دائم مرا سرزنش می کرد که چرا کارها را درست انجام نمی دهم. من خیلی از این موضوع ناراحت و عصبانی می شدم ، زندگی ما به همین شکل ادامه داشته است تا اینکه سارا برای اولین بار تقاضای طلاق کرد و من نیز فکر می کردم طلاق بهترین چیزی بود که می توانست اتفاق بیفتد.
بر حسب تصادف یک روز در یک کتابخانه به کتابی به نام ازدواج برخوردم ، کتاب را برداشتم و فصل ( کمک به خود ) آنرا باز کردم ، نشستم و صفحه به صفحه آن را خواندم. این کتب به من این آگاهی و بینش را داد که پس از 20 سال زندگی من واقعاّ هنوز به آن تعهد دارم و نمی توانم به این راحتی آن را خراب کنم یا خود را از آن خلاص کنم.
سخنان مشاور:
با وجود شک و تردید سارا در مورد نجات ازدواجشان من یقیناّ احساس می کنم که جای امیدواری هست. درست است که مهران قبلاّ یکبار مشروب را ترک کرده بود و دوباره شروع کرده بود ، ولی الان احساس پشیمانی می کرد و به این نتیجه رسیده بود که چقدر برایش ضرر دارد. و آمادگی هر قدم مثبتی را داشت.
سارا و مهران مشکلات مشابهی داشتند ، نظیر : ناتوانی در بیان احساسات ، افکار ، نیازهایشان ، به عهده گرفتن اشتباهات همدیگر و تصمیم گیری بر اساس پیش فرض ها و گمان های خودشان.
سارا تلاش می کرد به خواسته های مهران توجه کند در حالیکه خودش و خواسته هایش نادیده گرفته می شد. او باید روی این موضوع کار کند که نه فقط بیشتر به خودش اهمیت بدهد بلکه خواسته هایش را بشناسد و آنها را طلب کند. این یک توصیه مهم است به تمام کسانی که در خانه ای بزرگ شده اند که توجه زیادی به آنها نمی شده و مادر همیشه از یک شوهر سرسخت و بداخلاق فرمانبرداری کرده و به بچه ها توجه زیادی نمی کرده است.
مهران نیز شرایط بهتری نداشت. پدر و مادرش الگوی بدی برای او بوده اند. رفتار مهران عمیقاّ متأثر از نحوه تربیتش در دوران کودکی بود. خودکشی پدرش در دوران نوجوانی وی ضربه روحی سختی به او زده بود، و با توجه به این فشارهای روحی او به توجه و عشق نیاز بسیار داشت. وقتی سارایه جای توجه به او به چیزهای دیگر می رسید مهران احساس می کرد که سارااو را طرد کرده است ، و مانند دوران کودکی اش برای کسی اهمیت ندارد.
من اعتقاد دارم که مهران مانند پدرش از افسردگی رنج می برد ، این بیماری در مردها اغلب خود را به صورت عصبانیت و زودرنجی نشان می دهد. من به او توصیه می کنم که حتماّ به یک روانپزشک مراجعه کرده و تحت درمان دارویی قرار گیرد تا شرایط روانی و خلقی اش تنظیم شود.
من یک برنامه ی درمانی تهیه کردم ، برای اینکه ساراو مهران بهتر خود را بشناسند ، با احساسات واقعی خود بیشتر آشنا شوند و این توانایی را داشته باشند که برای خود ارزش و احترام بیشتری قائل شوند.
هر کدام از آنها باید یک دفترچه یادداشت تهیه کند و تمام موضوعات ، بحث ها و مسائلی را که برایش اتفاق می افتد در آن یادداشت کند، احساسات و حالات و تغییرو تحولات جسمانی را که برایش لتفاق می افتد دقیق در آن بنویسد و با دقت آنها رابررسی کند و به آنهافکر کند.
آنها این برنامه را پذیرفتند و قول دادند که با دقت آن را انجام دهند.
یک روز سارا دچار معده درد شد ،آن را یادداشت کرد و با دقت به بررسی آن پرداخت و وقتی که دلیلش را فهمید آن را با ملایمت با مهران در میان گذاشت و به او گفت : من دوست ندارم تو عصبانیتت را به دیگران منتقل کنی ، این مرا هراسان ، ناامید و ناراحت می کند. لطفاّ اشتباهاتت را قبول کن و دست از تحقیر کردن من بردار. مهران با توجه به تمریناتی که انجام می داد و همچنین درمان دارویی ، خود را آماده کرده بود که هشدارها را بپذیرد. او نفسی کشید و به خود گفت : من این کار را انجام می دهم ، آری من تغییر می کنم. او پذیرفته بود که نوشیدن الکل به تفکراتش لطمه وارد کرده و قبول کرد که اشتباه کرده است و برای سارا و پسرانش دوران سختی را به وجود آورده است.
آنها هردو فهمیدند که وقتی اختلافی به وجود می آید باید کمی تاّمل کنند ، خود را آرام کرده و بیشتر فکر کنند تا عکس العمل نادرستی از آنها سر نزند. این استراتژی به طور شگفت انگیزی جواب داد.
سارا توانا شد که نیازهایش را به شوهرش بگوید ، مهران به اشتباهاتش پی برد و با توجه به درمان دارویی ، افسردگی اش روز به روز کاهش پیدا کرد. و با تلاش هر دوی آنها رابطه شان روز به روز به شرایط متعادل نزدیکتر می شد . مهران می گفت ما حالا مصالحه و مهربانی را یاد گرفته ایم. و هردو می گفتند : ما پشت و پناه هم هستیم نه رودررو و مقابل هم.
آینه شکسته
صادق هدايت
اودت مثل گلهاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهاي بوري كه هميشه
يكدسته از آن روي گونه اش آويزان بود . ساعتهاي دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجرة اطاقش مي
نشست . پاروي پايش مي انداخت، رمان ميخواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزي ميكرد ، مخصوصا "
وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشد.
پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهاي يكشنبه را من از
پشت شيشة پنجرة اطاقم به او نگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابش
ميرفت !
باين ترتيب رابطة مرموزي ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نميديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده
باشم . گاهي روزها از بسكه باو نگاه ميكردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را ميبست . دو هفته بود كه هر روز
همديگر را ميديديم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه
تمايلش را نسبت بمن آشكار بكند . اصلا صورت او جدي و تودار بود .
اول باري كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم.
از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخند
زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت "مرسي"، از همين يك
كلمه آشنائي ما شروع شد.
از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را كه باز ميكرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف ميزديم .
ولي هميشه منجر ميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا
كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش بمسافرت
رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود.
او خيلي كم حرف بود . ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهي مرا از جا در ميكرد . دو ماه بود
كه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم ب ه تماشاي جشن جمعه بازار "نوي يي". در اين
شب اودت لباس آبي نوش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه بنظر ميآمد . از رستوران كه در آمديم، تمام
راه را در مترو برايم از زندگي خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.
گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضيها معركه
گرفته بودند، تيراندازي، بخت آزمائي، شيريني فروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه با قوة برق بدور يك محور
ميگرديدند، بالن هائي كه دور خود ميچرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صداي
جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود.
ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه بدور خودش ميگشت و
درموقع گردش يك روپوش از پارچه روي آنرا مي گرفت و بشكل كرم سبزي در ميآمد . وقتيكه خواستيم سوار
بشويم ، اودت دس تكش ها و كيفش را بمن داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم
نشستيم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد.
روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهاي ما بهم چسبيده بود من اودت را ميبوسيدم و او هم دفاعي نميكرد –
بعد پياده شديم و در راه برايم نقل ميكرد كه اين دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار ميآيد . چون مادرش او را
قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر بتماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از
اين جا دل نمي كند ، پاي هر معركه اي ميايستاد و من ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را بزور
كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من راه ميافتاد تا ا ينكه پاي معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت، نطق
ميكرد و خوبي آنرا عملا نشان ميداد ومردم را دعوت ب ه خريدن ميكرد . ايندفعه از جا در رفتم ، بازوي او را
سخت كشيدم و گفتم :
" اينكه ديگر مربوط به زنها نيست."
ولي او بازويش را كشيد و گفت :
" خودم ميدانم . ميخواهم تماشا بكنم ."
من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . بخانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت
خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نميآمد مدتي كتاب
خواندم . يك بعد از نص ف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . ديدم اودت آمده پائين پنجرة اطاقش پهلوي
چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغير بستم . همينكه آمدم لباسم را در
بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجق دوزي و دستكشهاي اودت در جيبم است و ميدانس تم كه پول و كليد در خانه
اش در كيفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائين انداختم.
سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من با بي اعتنا ئي ميكردم، پنجرة اطاق او كه باز ميشد من پنجرة اطاقم
را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر پيچ كوچه ب ه اودت بر
خوردم كه كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو پيش ميرفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باو
گفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت باو عذر خواهي كردم . اودت با خونسردي كيف منجق دوزي خود را باز
كرد آينة كوچكي كه از ميان شكسته بود بدستم داد و گفت :
" آنشب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اينطور شد . ميداني اين بدبختي ميآورد ."
من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و باو وعده دادم كه پيش از حركت دوباره او را ببينم،
ولي بدبختانه موفق نشدم.
تقريبا" يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد :
" " پاريس 21 ستامبر 1930
" جمشيد جانم
" نميداني چقدر تنها هستم ، اين تنهائ ي مرا اذيت مي كند، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون
وقتي كه بتو كاغذ مي نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف ميزنم . اگر در اين كاغذ "تو" مي نويسم مرا ببخش . اگر
ميدانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است !
" روزها چقدر دراز است – عقربك ساعت آنق در آهسته و كند حركت ميكند كه نميدانم چه بكنم . آيا زمان
بنظر تو هم اين قدر طولاني است ؟ شايد در آنجا با دختري آشنائي پيدا كرده باشي ، اگر چه من مطمئنم كه
هميشه سرت توي كتاب است ، همانطوريكه در پاريس بودي ، در آن اطاق محقر كه هر دقيق ه جلو چشم من است .
حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده، ولي من پشت شيشه هايم را پارچة كلفت كشيده ام تا بيرون را نبينم،
چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوريكه بر گردان تصنيف ميگويد :
" پرنده اي كه به ديار ديگر رفت برنميگردد ."
" ديروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم ميزديم ، نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم يا د آن روز افتادم كه
روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت ميكردي، و آن همه وعده ميدادي و من هم آن
وعده ها را باور كردم و امروز اسبا ب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه
بياد تو والس " گريز ري " را ميزنم، عكسي كه در بيشة ونسن برداشتيم روي ميزم است، وقتي عكست را نگاه
ميكنم، همان بمن دلگرمي ميدهد : با خود ميگويم " نه، اين عكس مرا گول نميزند !" ولي افسوس ! نميدانم تو هم
معتقدي يا نه . اما از آن شبي كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت بمن داده بودي، قلبم گواهي پيش
آمد ناگواري را ميداد . روز آخري كه يكديگر را ديديم و گفتي كه بانگليس ميروي، قلبم بمن گفت كه تو خيلي دور
ميروي و هرگز يكديگر رانخواهيم ديد - و از آنچه كه ميترسيدم بسرم آمد . مادام بورل بمن گفت : چرا آنقدر
غمناكي؟ و ميخواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون ميدانستم كه بيشتر كسل خواهم شد.
" باري بگذريم – گذشته ها ، گذشته . اگر بتو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگي بوده . مرا ببخش و اگر اسباب
زحمت ترا فراهم آوردم، اميداورم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچين نيست ،
ژيمي ؟
" اگر ميدانستي درين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است ، از همه چيز بيزار شده ام ، از كار روزانة
خودم سر خورده ام ، در صورتيكه پيش ازين اينطور نبود . ميداني من ديگر نمي توانم بيش ازين بي تك ليف باشم ،
اگر چه اسباب نگرا ني خيليها مي شود . اما غصة همه آنها بپاي مال من نميرسد – همان طوريكه تصميم گرفته ام
روز يكشنبه از پاريس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را ميگيرم و به كاله ميروم، آخرين
شهري كه تو از آنجا گذشت ي، آنوقت آب آبي رنگ دريا را مي بينم ، اين آب همة بدب ختي ها را مي شويد . و هر
لحظه رنگش عوض مي شود، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني ميخورد، كف ميكند ،
آن كفها را شنها مزمزه ميكنند و فرو ميدهند، و بعد همين موجهاي دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد برد .
چون بكسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند ا و را بسوي خودش مي كشاند . لابد ميگوئي كه او چنين كاري را
نميكند ولي خواهي ديد كه من دروغ نميگويم.
بوسه هاي مرا از دور بپذير
اودت لاسور."
دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه
رويش مهر زده بودند " برگشت بفرستنده . "
سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك ر فتم ، همانجا كه منزل قديميم بود .
از اطاق م ن يك محصل چيني والس گريزري را سوت ميزد . ولي پنجره اطاق اودت بسته بود و ب ه در خانه اش
ورقه اي آويزان كرده بودند كه روي آن نوشته بود ،
" خانه اجاره اي "
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: زهرا ...دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداختو خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد،تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاهو پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه.می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:
خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...آنوقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلوش خون نیاد...آنوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...آنوقت... آنوقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخردکه من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم...آنوقت قول می دهم مشقهامو ...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین زهرا...و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.
---------- Post added at 09:12 AM ---------- Previous post was at 09:08 AM ----------
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه!
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه !
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا !
پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!
قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات …
و من همینجور مات مونده بودم !!
ساعت 4 صبح، اول مهر
تق تق تق
صداي ظريف و آروم در باعث شد خواب زيبايي كه داشتم ميديدم به هم بريزه، حتما مادرم بود كه اينجوري در ميزنه، اگه ناپدريم بود 4 تا ديناميت توي لولاهاي در جا ميزاشت و بعد در حالي كه در داشت منفجر ميشد سه نقطه ي شونه اش رو وسط در متمركز ميكرد و يك تنه ي محكم ميزد به در و باعث ميشد در 3 بار توي هوا بچرخه و محكم كوبيده بشه به ديوار و بعد هم ...
- عزيزم، تو كه نميخواي اولين روز مدرسه دير بري مدرسه ؟
- اول مهر شده ؟ چه زود اومد ! مطمئني مامان ؟
- آره پسرم، بيدار شو بايد بري مدرسه.
- ولي من كه وسيله هامو مرتب نكردم، تازه ... لباسام هم اتو نشدس !
- براي همين ساعت 4 صبح بيدارت كردم كه اين كارهاتو بكني.
چــي ؟ چهار صبح ؟ اونم توي اين هوا كه قائم شدن زير پتو و جمع شدن و خوابيدن انقدر كيف ميده بايد برم لباسامو اتو كنم ؟ حتما دارم خواب ميبينم ... آره دارم خواب ميبينم ... دارم خواب ميبينم ... دارم خواب ... توي گيم نت بودم و با يك M4 كه فقط 3 تا تير توش مونده بود داشتم به قلب دشمن حمله ميكردم، بايد حتما دكمه ي فعال شدن بمب هاي هسته اي رو ميزدم تا قرارگاه دشمن منفجر بشه و بعد توي 3 دقيقه فرار ميكردم، پس كو اين دكمه ... همين لحظه يه تيمسار دوان دوان وارد راهرو شد و با ديدن من به صورت اتومات دستش رفت به سمت اسلحش ولي من با نشونه گيري دقيق و خيلي سريع تر از اون يكي از فشنگ هامو وسط جفت تخم چشماش كاشتم و باعث شدم بيوفته زمين، دكمه بايد همين جاها باشه ... آهان فكر كنم همين باشه ...
بــوم بــوم بــوم بــوم بــوم
- بمبارون شده ... كجارو دارن بمبارون ميكنن ؟ ولي 3 دقيقه وقت داشتم من، چي ...
- منم بچه، باز مادرت لوست كرد، پاشو يك ساعت ديگه خوابيدي ساعت شده 5، تا بخواي خيكتو تكون بدي و خودتو ميزون كني مدرسه ها وا شده اونوقت قيافه ي توي نكبت رو بايد كل روز تماشا كنم به خاطر اينكه جنابعالي به مدرسه نرسيدي.
- باشه بابا، در زدنت بيدارم كرد. حالا برو ميخوام لباسمو عوض كنم.
بعد ناپدريم در حالي كه دستي به سيبيلش ميكشيد و آهنگ جديد محسن يگانه رو زمزمه ميكرد شكم گندش رو از در عبور داد و ناپديد شد.
- دوباره نخوابي بچــــه
صداي نعرش از طبقه ي پايين باعث شد به صورت كامل خواب از سر و صورتم بپره و خودم رو راست و ريس كنم براي مدرسه.
ساعت 7 صبح، اول مهر
مجري تلويزيون كه يه دختر تقريبا 20 ساله بود با خنده بالا و پايين ميرفت و با 2 تا عروسك بقليش حرف ميزد ...
انگار توي مربا زهر ريخته بودن، اين چرا انقدر بد مزه شده ؟ حتما كپك زده !
- مامان اين مرباها چرا انقدر بد مزه هستند ؟
مامانم خرامان به سوي مراباها اومد و مزه مزه كرد و گفت :
- اينا كه سالمن ... تلخي از خودته پسرم.
- بچه فيلم بازي نكن، من خودم ختم مريض بازي هام ! بخواي خودتو به مريضي بزني كه مدرسه نري همين روز اول ميرم با مديرتون صحبت ميكنم و ميگه چه تفاله اي هستي.
ساعت 8 صبح، زنگ اول، اول مهر
ميگفتن اول دبيرستان جالبه ولي باور نميكردم !
هنوز 2 دقيقه نشده بود وارد كلاس شده بوديم كه يك عمامه ي گنده وارد كلاس شد و بعدش يك شكم گنده و بعد از اون هم كلي پشم ! يه نگاه به بقيه انداختم و ديدم كه براي اونا كاملا عاديه و حدس زدم كه حتما معلممون هست !
- سلام كوچولو هاي دوست داشتني !
و در حالي كه لپ يكي از بچه هارو ميكشيد حرفش رو تموم كرد.
دوباره يك نگاه به دور و برم انداختم و ديدم همشون بهت زده شدن، اين ديگه عادي نبودش !
- خب فسقلي هاي ريزه ميزه،
دوباره يك نگاه به دور و برم انداختم و ديدم كه اخماي همه از اينكه اونارو فسقلي هاي ريزه ميزه خطاب كرده رفته تو هم، اگه هم بلند ميشدند، فوق قد 2 نفر از معلم كمتر بود با اين حال گفته بود فسقلي هاي ريزه ميزه !
- من معلم دين و زندگي شما هستم،
معلم دين و زندگي ؟
- و وظيقه ي اين رو دارم كه شمارو با فرامين پروردگار آشنا كنم و به همين منظور ...
برو بينيم بابا كله دايره اي ! چشمام به معلم بود ولي ذهنم دوباره رفته بود توي مرحله هاي بازي اكشن جديدي كه خريده بودم، يعني اون دكمه كجا هست كه هرچي ميگردم پيداش نميكنم ؟ شايد توي اون اتاقي باشه كه درش قفله و بايد براي باز كردن قفلش ... گرمي يك دست رو بالاي كلم احساس كردم و به همين خاطر افكارم پاره شد
- پسرم، اگر شخص در ماه مبارک به جای غسل واجبی که بر عهده اوست تیمم کند. دراین صورت ایا روزه او قابل قبول خواهد بود در حالی اب در اختیار اوست اما اطرافیان به نحوی مانع میشوند ؟
- من ؟ چي ؟ كجا ؟
- همونطور كه حدس ميزدم به حرفام گوش نميدادي نه ؟ اشكال نداره از اين به بعد بيشتر توجه كن پسرم
ساعت 9:30 صبح، زنگ دوم، اول مهر
قبل از شروع كلاس معاون اومد و نماينده ي كلاس رو انتخاب كرد، طبق معمول هم گنده ترين فرد كلاس بود !
خيلي مشتاق بودم كه ببينم معلم جديدمون چه شكليه و براي چه درسي هست، هنوز 2 دقيقه نشده بود كه اول يك عمامه وارد شد، بعد يكم شكم گنده و بعد هم يك عالمه پشم ! درس دوباره با كله دايره اي ... اه !
ساعت 11 صبح، زنگ سوم، اول مهر
بعد از 2 زنگ با معلم دين و زندگيمون ديگه رقمي برام نمونده بود، از بس به مستحبات و مكروهات و حرامات و ثوابات و ... گوش داده بودم ديگه چت كرده بودم !
اين زنگ هم عربي داشتيم و معلم هاي عربي هم كه يكي از يكي ديگه پر حرف تر، يك ساعت و نيم تمام نغ نغ كرد و بعد بالاخره زنگ آزادي نواخته شد !
نتيجه ي اخلاقي : به هيچ وجه روز اول مهر مدرسه نريم !
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود. بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد!به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگلتر بود! کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی میخورد. مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!
نویسنده: عزیز نسین
ملا و مشروب فروش
مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد …
صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست !
اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت : نمی دانم چه حکمی بکنم ؟!!
من سخن هر دو طرف را شنیدم :
از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند !
از سوی دیگر مرد مشروب فروشی که به تاثیر دعا باور دارد …!!!
از کتاب : ” پدران . فرزندان . نوه ها ”
اثر : پائولو کوئیلو
گلدسته و فلک
نویسنده: جلال آل احمد
بدیش این بود که گلدستههای مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله ی آدم میزد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدستهها نداشتیم؛ اما نمیدانم چرا مدام توی چشممان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق میکردی یا توی حیاط که بازی میکردی و مدیر مدام پاپی میشد و هی داد میزد که «اگه آفتاب میخوای این ور، اگه سایه میخوای اون ور.»و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه میدویدی یا از سایه به طرف آفتاب، باز هم گلدستهها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان میخواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراحها را در یک خط دراز بپاشی تا .......... برای فردا صبح یخ ببندد و بعد وقتی که صبح میآمدی و روی باریکه ی یخ سر میخوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگه شان بداری و بگذاری روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن، زمین میخوردی و همان جور درازکش داشتی خستگی در میکردی تا از نو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعه ی بعد و در هر حال دیگر که بودی، مدام گلدستههای مسجد توی چشمهات بود و مدام به کلهات میزد که ازشان بالا بروی.خود گنبد چنگی به دل نمیزد. لخت و آجری با گله به گله سوراخهایی برای کفترها، عین تخم مرغ خیلی گندهای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشیکاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد؛ عین گنبد سید نصرالدین که نزدیک خانه اولیمان بود و میرفتیم پشت بام و بعد میپریدیم روی طاق بازارچه و میآمدیم تا دو قدمیش و اگر بزرگ تر بودیم؛ دست که دراز میکردیم؛ بهش میرسید؛ اما گلدستهها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ظرب چاقو کله شان را پرانده باشی و کفهای که بالای هرکدام زیر پای آسمان بود و راه پلهای که لابد در شکم هر کدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه میدیدیم که بیخ گلدستهها روی بام مسجد سیاهی میزد. فقط کافی بود راه پله بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم؛ اما مدام قفل بود و کلیدش هم لابد دست موذن مسجد یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز میکردیم؛ وگرنه راه پله ی خود گلدستهها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم میدیدی.بدی دیگرش این بود که نمیشد قضیه را با کسی در میان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم؛ پسر صدیق تجار؛ که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت؛ یعنی یک روز صبح آمد خانهمان و در را به رویش باز کردم، گفت: «بدو برو لباسهای تمیز تو بپوش و بیا. فهمیدی؟» حتی نگذاشت سلامش کنم؛ که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چه کارم داره؟ و مادرم گفت: «به نظرم میخواد بگذاردت مدرسه.» و آن وقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق در آورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف میزدند. بابام مرا که دید، گفت: «برو دست و روت رم بشور، بچه.» که من درآمدم. صدیق تجار را میشناختم. حجرهاش توی تیمچه ی حاج حسن بود و عبای نایینی و برک میفروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد، من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدانهای یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب کشی میکردیم، یک گاری درسته را داده بودند به گلدانها و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدانها سوار کنند؛ از بس شورشان را میزد. دوتا از گل یاسها را که بابام ندیده بود، تا بچیند، چیدم و گذاشتم توی جیب پیش سینهام که صدیق تجار در آمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پس کوچهها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرگ و رفتیم تو. فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار در آمد که: «اینجا رو میگن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی مدرسهس. فهمیدی؟» و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: «حالا پسرم میآد با هم رفیق میشید. مدرسه ی خوبیه. نباید تنبلی کنی؟ فهمیدی؟»که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم درشت برگشت. چشمهایش آن قدر درشت بود که نگو؛ عین چشمهای دختر عمهام که عید امسال همچو که لپش را بوسیدم؛ داغ شدم و صدیق تجار گفت: «بیا موچول. این پسر آقاس. میسپرمش دست تو. فهمیدی؟»که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: «امروز ظهر باهاش برو برسونش خونهشون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمیخواد با بچههای بقال چقالا دوست بشیدها. فهمیدی؟»که موچول دست مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم، چشمم افتاد به گلدستهها و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم، از موچول پرسیدم: «چرا سر این گلدستهها بریده؟» گفت: «چم دونم. میگن معیرالممالک که مرد، نصبه کاره موند. میگن بچههاش بی عرضه بودن.» گفتم: «معیرالممالک کی باشه؟»گفت:«چم دونم. بایس از بابام پرسید.» گفتم: «نه. نبادا چیزی ازش بپرسی.»گفت: «چرا؟»گفتم: «آخه میخوام ازش برم بالا.»گفت: «چه افادهها! مگه میشه؟ موذنش هم نمیتونه.»گفتم: «گلدسته ی نصبه کاره که موذن نمیخاد.»بعد زنگ زدند و رفتیم سرکلاس و زنگ بعد موچول همه سوراخ سمبههای مدرسه را نشانم داد. جای خلاها را و آب انبارها را و نمازخانه را و پستوهاش و هی به کله ی آدم میزنه که ازشان بری بالا؛ اما دیگر چیزی به موچول نگفتم. معلوم بود که میترسد و این مال اون سال بود. تا کم کم به مدرسه آشنا شدم. فهمیدم که معلممان تو اتاق اول دالان مدرسه میخوابد و تریاک میکشد و اگر صبحها اخلاقش خوب است، یعنی کیفور است و اگر بد است، یعنی خمار است و مدرسه شش کلاس دارد و توی کلاس ششم، دیوارها پر از نقشه است و بچههاش نمیگذارند ما بریم تو تماشا.بدی دیگرش این بود که از چنان گلدستههایی، تنها نمیشد رفت بالا. همراه لازم بود و غیر از موچول، فقط اصغر ریزه را میشناختم و اصغر ریزه هم حیف که بچه ی بقال چقالا بود؛ یعنی باباش که مرده بود، اما داداشش دوچرخه ساز بود. خودش میگفت. عوضش خیلی دلدار بود و همهاش هم از زورخانه حرف میزد و از این که داداشش گفته وقتی قد میل زورخانه شدی با خودم میبرمت. منم هرچه بهش میگفتم بابا خیال زورخانه را از کلهات به در کن فایده نداشت. آخر عموم که خودش را کشت، زورخانه کار بود و مادرم میگفت از بس میل گرفت نصف تنش لمس شد.رفاقتم با اصغر ریزه از وقتی شروع شد که معلممان خمار بود و دست چپ مرا گذاشت روی میز و ده تا ترکه بهش زد. میگفت: «کراهت دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن.» یعنی اول دو سه بار بهم گفته بود و من محل نگذاشته بودم. آخر همه کارهام را با دست چپ میکردم. با دست راست که نمیتونستم. هرچه هم از بابام پرسیده بودم کراهت یعنی چه؟ جواب حسابی نداده بود؛ یعنی میخندید و میگفت: «تکلیف که شدی، میفهمیبچه.» تا آخر حوصله معلممان سر رفت و ترکه را زد. هنوز یک ماه نبود که مدرسه میرفتم دست مرا میگویی، چنان باد کرد که نگو. زده بود پشت دستم و همچی پف کرده بود که ترسیدم. این جا بود که اصغرریزه به دادم رسید. زنگ تفریح آمد برم داشت برد لب حوض مدرسه. دستم را کرد توی آب که اول سوخت و بعد داغ شد و بعد هم یک سقلمه زد پهلویم و گفت: «زکی! چرا عزا گرفتی؟ خوب خمار بودش دیگه. مگه ندیدی؟» آخر مثل این که داشت گریهام میگرفت. من هیچی نگفتم؛ اما اصغرریزه یک سقلمه دیگر زد به پهلویم و گفت: «زکی! انگار کن چشم چپت کوره. هان؟ اونوخت نمیخواستی ببینی؟ اگر دست چپ نداشتی چی؟ هان؟ گدای سرکوچه ی ما دست چپ نداره.»و اینجوری بود که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست و به تمرین رفاقت با اصغرریزه. موچول هم شده بود مبصرکلاس و دیگر بهم نمیرسید. دو سه روز هم عصرها با اصغرریزه رفتم دکان داداشش. قراربود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم؛ اما تو محل کسی دوچرخه ی کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود، آخر باید یک کاری میکردیم. نمیشد که همین جور منتظر نشست، این بود که یک روز صبح به اصغر گفتم: «اصغر، یعنی نمیشه رفت بالای این گلدستهها؟»گفت: «زکی! چرا نمیشه؟ خیلی خوبم میشه. پس موذن چه جوری میره بالاش؟»گفتم: «برو بابا. تو هم که هیچی سرت نمیشه. آخه اون کجا وایسه؟ وسط هوا؟»گفت: «خوب میشه بشینه دیگه. میترسی اگه وایسه بیفته؟ من که نمیترسم.»گفتم: «تو که هیچی سرت نمیشه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام.»و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.گفت: «زکی! این که کاری نداره. یه اتاقک چوقی صاف رو پوشت بونه.»گفتم: «مگر کسی خواسته از این بره بالا؟ تو هم آن قدر زکی نگو. به هرچیزی که نمیگن زکی!»و فردا ظهر که از در مدرسه در میآمدیم، دو تایی رفتیم سراغ در پلکان بام مسجد و مدتی با قفلش کند و کو کردیم. خوبیش این بود که چفت پای در بود؛ نه مثل مال اتاق عموم آن بالا و تازه از تو، که دست بابام هم بهش نمیرسید و آن روز صبح، شیشه ی بالایی اش را که با دسته ی هونگ شکست و مرا سر دست بلند کرد که به چه زحمتی از تو بازش کردم. آن وقت بابام مرا انداخت زمین و دوید تو اتاق و من از لای پاهاش دیدم که عموم زیر لحاف مچاله شده بود و یک کاسه لعابی بالا سرش بود واین مال آن وقتی بود که هنوز خانهمان نیفتاده بود توی خیابان.و از آن روز به بعد، اصغرریزه هر روزی پیچی یا میخی یا آچاری میآورد و عصرها با هم که از مدرسه در میآمدیم، میرفتیم سراغ قفل و به نوبت یکیمان اول دالان مسجد کشیک میداد و دیگری به قفل ور میرفت؛ ولی فایده نداشت. نه زورمان میرسید قفل را بشکنیم و نه خدا را خوش میآمد. قفل در پلکان هم مثل خود در پلکان بود؛ یا اصلا مثل خود در مسجد. باید یک جوری بازش میکردیم.بدی دیگرش این بود که سال پیش خانهمان را خراب کرده بودند و ما از سید نصرالدین اسباب کشی کرده بودیم به ملک آباد و من نه این محله ی جدید را میشناختم و نه همبازی بچههایش بودم. خانهمان هم آن قدر کوچک بود، پنج تا که میشمردی از این سرش میرسیدی به آن سر. از آن روزی که مادرم صبح زود بیدارمان کرد و یکی یکی بشقاب مسی گود عدس پلو داد دست من و خواهر کوچکم و دختر عمویم و دنبال کاری روانهمان کرد و آمدیم به این خانه. اصلا شاید به علت همین خانه ی کوچک بود که مرا گذاشتند مدرسه. محضر بابام را که بسته بودند. روضه خوانی هفتگی هم که خلوت شده بود. عمرکشون رفته بود خانه ی داییم و سمنو پزون رفته بود خانه ی عمه و شبهای شنبه ی دوره ی بابام هم دیگر فانوس کشی نبود تا مرا قلمدوش کند و ببرد مهمانی. خوب البته گنده هم شده بودم و دیگر نمیشد قلمدوشم کرد و حالا دیگر خود من شده بودم فانوس کش بابام؛ یعنی فانوس کش که نه؛ چون فانوس به قد سینه ی من بود. مادرم یک چراغ بادی روشن میکرد و میداد دستم که راه میافتادیم. من از جلو و بابام از عقب و وقتی میرسیدیم، چراغ را میکشیدیم پایین و میگذاشتیم بغل کفشها و میرفتیم تو و همین جور موقع برگشتن؛ اما نزدیکهای خانهمان که میرسیدیم، بابام تند میکرد و داد میزد که: «بدو جلو در بزن بچه.» به نظرم شاشش میگرفت آن وقت توی تاریکی دویدن؟ و با قلوه سنگها که معلوم نیست چرا صاف از وسط زمین کوچه در آمدهاند. خوب معلوم است دیگر. آدم میخورد زمین. وقتی میدونی که نمیتوانی چراغ را دم پایت بگیری. این جوری بود که دفعه ی چهارم، دیگر پایم پیش نمیرفت که بشوم فانوس کش بابام. آن وقت صبح تا شام توی آن خانه ی کوچک به سر بردن که نه بیرونی داشت و نه اندرونی و نه چفته ی انگور داشت و نه لانه مرغ و نه زیر زمین و نه حتی از روی بامش میشد پرید روی طاق بازارچه و بعدش هم مدام با دو تا دختر ریقونه دمخور بودن که تا دستشان میزدی، جیغ شان در میآید؛ اما خوبیش این بود که دیگر اطاق عمو را نمیدیدی که از آن روز صبح به بعد، بابام چفت درش را انداخت و یک قفل هم بهش زد و هیچ کدام ما جرات نداشتیم شبها از جلوش رد بشویم. باز اگر خود عمو بود حرفی بود که وقتی کاری داشت و میخواست مرا صدا بزند، داد میزد: «جونن نرگ شده!» یا عصرها برم میداشت میبرد زیر بازارچه خرید و یک طرف تنش را روی زمین میکشید و ب و میم را نمیتوانست بگوید و آب لب و لوچهاش میریخت و برایم کشمش سبز میخرید و ازش که میپرسیدم عمو تو چرا این جوری شدهای؟ میگفت: «ای، لجاره چیز خورم کرده.» زنش را میگفت که سر بند لمس شدنش ولش کرده بود و دخترش شده بود هم بازی خواهرم و حالا تنها دلخوشی در این خانه ی فسقلی، همان دو سه ماه یک بار شبهای شنبه بود که دوره میافتاد به بابام و حسین سوری هم میآمد. گنده و چرک و پشمالو. یک پوستین داشت که همیشه میپوشید؛ اما زیرش لخت لخت بود. مجمعه ی حلبیاش را میگذاشت بغل کفشها و عصا به دست میرفت تو و از هر که سیگار میکشید، یکی دو تا میگرفت و یکیش را با زبان تر میکرد و آتش میزد و میکشید و بقیه را میگذاشت پر گوشش وبعد میرفت وسط مجلس و پوستینش را میزد کنار و تن پشمالوش را با آل اوضاع سیاه و دراز اش میانداخت بیرون و بابام با رفقایش کرکر میخندیدند و مرا که چای و قلیان میبردم و میآوردم، میفرستادند دنبال نخودسیاه و آن وقت من میرفتم از پشت شیشه ی اتاق زاویه تماشا میکردم. حسین سوری یکی دو بار دیگر همان کار را میکرد و یک خرده هم میرقصید و بعد مجمعهاش را با میوه و آجیل و شیرینی پر میکرد و میگذاشت سرش میرفت دم در و همه را میداد به گداگشنههایی که همیشه دنبالش میآمدند این جور جاها و دم در منتظرش مینشستند. غیر از این، دلخوشی دیگری در این خانه ی تازه نبود. تا مرا گذاشتند مدرسه و راحت شدم و حالا غیر از موچول و اصغرریزه، با سه چهار تا دیگر از هم کلاسیها هم بازی شده بودم و داداش اصغر یک دوچرخه زنانه خریده بود که به بچهها کرایه میداد و ما سه چهار تایی با همان دوچرخه تمرین کرده بودیم و بلد شده بودیم که روی رکاب ایستاده پا بزنیم و حتی یک روز هم من، اصغرریزه را نشاندم ترکم و رفتیم تا میدان ارک. دوچرخه سواری را که یاد گرفتیم، باز رفتیم توی نخ گلدستهها؛ یعنی مدام من پاپی میشدم. تا اصغرریزه یک روز که آمد مدرسه، یک دسته کلید هم داشت.ازش پرسیده: «ناقلا از کجا آوردیش؟»گفت: «زکی! خیال میکنی کش رفتم؟»گفتم: «پس چی؟»گفت: «از داداشم قرض گرفتهم، بهش پس میدیم.»سه روز طول کشید تا عاقبت با یکی از آن کلیدها قفل پای در پلکان مسجد باز کردیم.بعد از ظهری بود و هوا آفتابی بود و باریکه ی یخ سرسره مان روزها هم آب نمیشد و بچهها سرشان گرم بود و ما روی بام مسجد که رسیدیم، تازه بچهها دیدنمان و شروع کردند به هو کردن و سوزهم میآمد که ما تپیدیم توی راه پله ی گلدسته. اصغر، ریزهتر بود و افتاد جلو و من از عقب. زیر پامان چیزی خرد میشد و ریزریز صدا میکرد. به نظرم فضله ی کفتر بود که بوی تندش در هوای بسته ی پلکان نفس را میبرید. اول تند و تند میرفتیم بالا؛ اما پلهها گرد بود و پیچ میخورد و باریک میشد و نمیشد تند رفت. نفس نفس هم که افتاده بودیم؛ اما از تک و توک سوراخهای گلدست هوار بچهها را میشنیدیم و از یکیشان که رو به مدرسه بود، یک جفت کفتر پریدند بیرون و ما ایستادیم به تماشا تا خستگی پاهامان در برود. همهشان جمع شده بودند وسط حیاط و گلدسته را نشان هم دیگر میدادند. خستگیمان که در رفت دوباره راه افتادیم به بالا رفتن. اصغر نفس زنان و همان جور که بالا میرفت گفت: «زکی! نکنه خراب بشه؟»گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمیشه. مگر تیر به این کلفتی رو وسطش نمیبینی؟»اما سرش به بالای گلدسته که رسید ایستاد. هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن میکرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را کنار کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد میشدم: «تو که میگفتی کوتاهه؟» و سرم را بردم توی آسمان و یک پله ی دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی میآمد که نگو. پایین را که نگاه کردم، خانههای کاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانه ی دوم، رخت پهن میکرد و مرا که دید، خودش را پشت پیراهنی که روی بند میانداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ که یک مرتبه هوار بچهها بلند شد. دستهاشان به اندازه ی چوب کبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان میدادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلمها هم بودند که داشتند با مدیر حرف میزدند. سرم را کردم پایین و گفتم: «اصغر بیا بالا. نمیدونی چه تموشایی داره.»گفت: «آخه من سرم گیج میره.»گفتم: «نترس. طوری نمیشه.»که اصغر یک پله ی دیگر آمد بالا. بههمان اندازه که بچهها کلهاش را از پایین دیدند و از نو هوارشان در آمد و فراش مدرسه دوید به سمت مدرسه. اصغر هم دید؛ گفت: «زکی! بد شدش. همه دیدن مون.»گفتم: «چه بدی داره؟ کدومشون جرات میکنن؟»اصغر گفت: «میگم خیلی سرده. بریم پایین.»گفتم: «یه دقه صبرکن. این ور و ببین. اگه گفتی نوک گنبد چه قدر از ما بلندتره؟»گفت: «میگم سرده. دیگه بریم.»گفتم: «اگه گلدستهها نصفه کاره نمونده بود!...مگه نه؟»گفت: «زکی! نیگا کن مدیر داره برامون خط و نشون میکشه.»گفتم: «حیف که نمیشه رفت بالاتر، چطوره سرش وایسیم؟»و یک پایم را گذاشتم سر کفه ی گلدسته که بند آجرهاش پر از فضله کفتر بود؛ که اصغر پای دیگر مرا چسبید و گفت: «مگه خری؟ باد میندازدت. مدیر پدرمونو در میآره.»گفتم: «سگ کی باشه! خود صدیق تجار منو سپرده دستش.»و با پای دیگرم که در بغل اصغرریزه بود، احساس کردم که دارد میلرزد. گفتم: «نترس پسر. با این دل و جرات میخوای بری زورخونه؟»گفت: «زکی! زورخونه چه دخلی داره به این گلدسته ی قراضه؟»گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمیشه...خوب بریم.»که پایم را رها کرد و سرید پایین. او از جلو و من به دنبال. سه چهار پله که رفتیم پایین. گفتم: «اصغر چرا این جوری شد؟ پای تو هم گرفته؟»گفت: «زکی! سوز خوردی چاییده.»چند پله که رفتیم پایین، پام گرم شد و بعد پلهها تاریک شد و از نو سوراخهای گلدسته و جماعت بچهها که آن پایین هنوز دور هم بودند و بعد روشنایی در پلکان که از نو پلهها را روشن کرد و سایه ی فراش که افتاده بود روی پلههای اول. اصغر را نگه داشتم و از کنارش خزیدم و جلوتر از او آمدم بیرون. فراش در آمد که: «ور پریدهها! اگه میافتادین کی توئون میداد؟ هان؟»و دستمان را گرفت و همین جور ورپریده گفت تا از پلکان مسجد رفتیم پایین و از مسجد گذشتیم و رفتیم توی مدرسه. از در که وارد شدیم، صفها بسته بود و کنار حوض بساط فلک آماده بود. صاف رفتیم پای فلک. دوتا از بچههای ششم آمدند سر فلک را گرفتند و فراش مدرسه اول اصغر را و بعد مرا خواباند. پای چپ من و پای راست او را گذاشت توی فلک. بعد کفش و جوراب مرا در آورد و بعد گیوه ی اصغر را از پایش کشید بیرون که مدیر رسید.- « ده، بی غیرتای پدرسوخته! حالا دیگه سرمناره میرین؟...چند تا پله داشت؟»اول خیال کردم شوخی میکنه. نه من چیزی گفتم، نه اصغر. که مدیر دوباره داد زد: «مگه نشنیدین؟ چندتا پله داشت؟»که یک هو به صرافت افتادم و گفتم: «همه ش ده دوازده تا.»و اصغرریزه گفت: «نشمردیم آقا. به خدا نشمردیم!»مدیر گفت: «که ده دوازده تا. هان؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن.» که کف پام سوخت؛ اما شلاق نبود. کمربند بود که فراش مان از کمر خودش باز کرده بود و میبرد بالای سرش و میآورد پایین. گاهی میگرفت به چوب فلک. گاهی میگرفت به مچ پامان؛ اما بیشتر میخورد کف پا و هی زد و آی زد! من برای این که درد و سوزش را فراموش کنم، سرم را گرداندم به سمت گلدستهها که سربریده و نیمه کاره در آسمان محل رها شده بودند و داشتم برای خودم این فکر را میکردم که اگر نصفه کاره نمانده بودند...که یک مرتبه اصغر به گریه افتاد.- «غلط کردم آقا. غلط کردم آقا.»که با آرنجم یکی زدم به پهلویش که ساکت شد و بعد مدیر به فراش گفت، دست نگه داشت و بعد پایمان را که باز میکردند، زنگ زدند و صفها راه افتادند به سمت کلاسها و ما بلند شدیم و من همچو که کف پایم را گذاشتم زمین، چنان سوخت که انگار روی آتش گذاشته بودنش. مثل این که چشمم پر اشک بود که اصغرریزه در آمد: «زکی! گریه نداره. داداشم آن قدر فلکم کرده!»و من جورابم را برداشتم پا کنم که اصغر دستم را گرفت و گفت: «زکی! این جوری که نمیشه. پدر پات در میآد. بایس بکنیش تو آب سرد.»و خودش کون خیزه کنان راه افتاد و رفت به سمت حوض. که یک تیر دراز گیر کرده بود و وسط یخ کلفت رویش و اطراف حوض گله به گله جای ته آفتابه سوراخ شده بود و دست به آب میرسید. اصغر نشست لب پاشوره و پایش را یک هو کرد توی آب. دیدم که چشمهایش را بست و دندانهایش را بههم زور داد و گفت «مادرسگ.» وبعد مرا صدا کرد که رفتم و پام را بی هوا تپاندم توی آب. چنان دردی آمد که انگار گذاشته بودمش لای گیره ی آهن دکان دادشش که بی اختیار از زبانم در رفت: «مادرسگ.» و آن وقت بود که گریهام در آمد. یک خرده برای خودم گریه کردم. بعد دولا شدم و آب زدم به صورتم و پام را که با پاچه ی دیگر شلوارم خشک میکردم تا جوراب بپوشم، آب سوراخ از تکان افتاد و چشمم افتاد به عکس گنبد و گلدستهها که وسط گردی آب بود. یک خرده نگاه شان کردم و بعد سرم را بلند کردم و خود گلدستهها را دیدم و بعد کفشم را پوشیدم و لنگ لنگان راه افتادم به طرف در مدرسه. اصغر بازوم را گرفت و کشید و گفت: «زکی! کجا داری میری؟»گفتم: «مگه یادت رفته؟ در پله کونو نبستیم.»و قفل را که توی جیبم بود، در آوردم و نشنانش دادم و با هم رفتیم. از مدرسه بیرون رفتیم و بی این که مواظب چیزی باشیم یا لازم باشد کشیک بدهیم، دوتایی چفت در پلکان مسجد را انداختیم و قفل را بهش زدیم و بعد روی پلکان، پای در نشستیم و یک خرده ی دیگر پایمان را مالاندیم و دوباره راه افتادیم و تا به دکان داداش اصغرریزه برسیم، درد و سوزش پا ساکت شده بود و غروب وقت داشتیم که توی ارک دوچرخه سواری کنیم.
سلام
دوستان عزیز
لطف کنید به قوانین پست اول توجه کنید.
ممنونم :11:
سرجوخه
نویسنده: ریچارد براتیگان
برگردان: اسدالله امرایی
________________________
روزگاری دلم میخواست ژنرال شوم. سالهای اول جنگ جهانی دوم كه درتاكوما به مدرسه ابتدایی میرفتم، بسیج عمومیبازیافت كاغذ راه انداخته بودند كه همه چیزش به ارتش شباهت داشت.
خیلی جالب بود و كارها را اینطور تقسیم كرده بودند: اگر بیست و پنج كیلو كاغذ تحویل میدادی سرباز میشدی، با حدود سی و پنج كیلو كاغذ سرجوخه. پنجاه كیلو كاغذ به نوار سرگروهبانی ختم میشد. هر چه وزن كاغذ بالا میرفت درجه اعطایی ارتقا مییافت، تا آنكه به ژنرالی میرسید. .....
.....
گمانم برای ژنرال شدن یك تن كاغذ لازم بود نمیدانم شاید هم نیم تن. مقدارش را دقیقاً نمیدانم اما اول كار جمع كردن كاغذ لازم برای ژنرال شدن سخت به نظر نمیرسید.
از كاغذهای ولوی زیر دست و پا شروع كردم. همهاش شد یكی دو كیلو. راستش ناامید شدم. نمیدانم از كجا به سرم زده بود كه خانه پر از كاغذ است. تصور میكردم كه كاغذ همه جا ریخته. خیلی تعجب كردم كه كاغذ هم میتواند آدم را گول بزند.
كم نیاوردم و اجازه ندادم این موضوع مرا از پادرآورد. همه توانم را جمع كردم و خانه به خانه راه افتادم و دنبال كاغذ گشتم و از این و آن میپرسیدم اگر كاغذ باطله و اضافه
دارند بدهند كه توی بسیج كاغذ شركت كنند تا ما جنگ را ببریم و نیروی دشمن را مضمحل كنیم.
پیرزنی به حرفهای من با دقت گوش داد بعد یك نسخه از مجله لایف را كه تازه تمام كرده بود به من داد. در را بست و من پشت در مات و مبهوت مجله را در دست گرفته بودم و آن را نگاه میكردم. مجله هنوز گرم بود.
خانه بغلی كاغذی نداشت كه بدهد دریغ از یك پاكت پستی باطله. آخر بچه دیگری قبل از من جنبیده بود. توی خانه بعدی كسی نبود.
خوب یك هفته همینطور گذشت. در به در، خانه به خانه، كوچه به كوچه و كو به كو رفتم و سرانجام آنقدر كاغذ جمع كردم كه درجه سربازی به من دادند.
نوار كشكی سربازی را انداختم ته جیبم و به خانه رفتم. گندش بزند. توی محل كلی افسر و ستوان و سروان داشتیم. خجالت می كشیدم آن نوار لعنتی را به لباسم بدوزم. باید هر روز جلو آن بچهها پا جفت میكردم. نوار را انداختم ته كشو گنجه لباس و جورابهایم را ریختم روی آن.
چند روز بعد را با دلخوری و آزردگی دنبال كاغذ گشتم و بختم گفت كه یك بسته كولیرز از زیرزمین یكی پیدا شد. همین بسته كافی بود كه به درجه سرجوخگی ارتقا پیدا كنم. البته درجههای سرجوخگی هم رفت زیر جورابها بغل دست درجههای سربازی.
بچههایی كه بهترین لباسها را میپوشیدند و كلی پول توجیبی داشتند و هر روز ناهار گرم میخوردند به درجه ژنرالی رسیده بودند.
آنها میدانستند كجا كلی مجله هست و پدر و مادرشان ماشین داشتند. شق و رق قیافه میگرفتند و سینه سپر میكردند و توی زمین بازی مانور میدادند و
درجههاشان را به رخ این و آن میكشیدند. موقع راه رفتن هم مثل صاحب منصبها راه میرفتند.
دیری نگذشت كه به شغل باشكوه نظامیگری خاتمه دادم. یعنی روز بعدش. از شیفتگی كاغذ رها شدم و به جایی رسیدم كه در آن شكست چك برگشتی یا سابقه بد مالی و بدحسابی بود یا نامه فدایت شوم كه ماجرایی عشقی را مختومه میكرد با تمام كلماتی كه وقتی طرح میشد مردم را میآزرد.
آقا اجازه ما...
نویسنده : يوسف قوجق
___________________________________
مادرم گفت: « امروز هم برو ؛ شايد آقاي مدير دلش بسوزد و اسمت را بنويسد.»
همانطور كه هندوانه را قاچ مي كردم ، گفتم : « بهت كه گفتم . قبول نمي كنه»
بعد ، يك قاچ گرفتم و كشيدم به دندان. گفتم : « مي گه قانون و مقررات اينه.»
مادرم از روي دار قالي آمد پائين و نشست كنار من. گفت : « پس چطور تا حالا اين قانون نبود ؟»
مادرم حق داشت . حق داشت اين را بگويد . چون تا امسال ، فقط خودم مي رفتم و ثبت نام می کردم . فقط همان سال اول ابتدايي بود كه پدرم آمده بود باهام . بعد از آن سال ، هر وقت كارنامه ها را مي گرفتيم ، خود مدير به من مي گفت كه هفتة بعد مداركم را ببرم تا اسمم را بنويسد . همان سال اول ابتدايي از حال و روز پدرم با خبر شده بود و مي دانست كه پدرم وقت نمي كند بيايد مدرسه . لابد پدرم گفته بود . اما امسال وضعيت فرق كرده بود .
گفتم : « كاشكي همان مدير قبلي بود.»
مادرم پرسيد : « مگه همان نيست ؟»
آب بيني ام را بالا كشيدم و با غيظ گفتم : « نه ؛ اما كاشكي بود . هم ناظم عوض شده ، هم مدير.»
گفت : « نگفتي بابام سر كار مي ره و وقت نمي كنه بياد؟»
گفته بودم . حتي گفته بودم كه كارش طوري هست كه من حتي هفته ها نمي توانم ببينمش . بابام كارش طوري بود كه شب ها وقتي مي آمد خانه كه من مي خوابيدم و كلة صبح ، گرگ و ميش هوا بلند ميشد و مي رفت سر كار . همة اينها را به مدير جديد گفته بودم اما حرف ، هماني بود كه مي گفت .
گفتم : « مي گه توي قانون نوشته شده كه دانش آموز بايد با اولياء خودش براي ثبت نام بيايد . پدر ، مادر و يا …»
مادرم پريد توي حرفم : « مي گفتي كه من بچه كوچيك دارم .»
كلافه بودم . گفته بودم . حتي اين را هم گفته بودم كه مامانم حالا سالهاست يك كوچة بالاتر از خانة فاطمه خانم را هم نديده . گفته بودم كه بچه اي داره كه به قول مامان ، مثل كنه چسبيده بهش و ول نمي كنه . اما حرف مدير هماني بود كه اولين بار گفته بود . انگار از بين تمام حرف ها و كلمه ها ، فقط به «نه » و « نمي شه » علاقه داشت . هر حرفي كه مي شنيد ، مرتب سرش را بالا مي آورد و يكي از اين كلمه ها را مي زد . گاهي هم دهانش را غنچه مي كرد و يك « نچ » چاشني اين كلمات مي كرد كه يعني «اصلاً نمي شه » . اونوقت بايد حساب كارت را مي كردي و مي دانستي كه مدير سوار خر شيطان شده و به هيچ وجه حاضر نيست افسارش را رها كند . آنوقت بايد مي فهميدي كه اصرار بي فايده است و ايستادن در آنجا و اصرار كردن، حتي به ضررت تمام مي شود .
نگاهي به پوشه كارنامه و مداركم كردم كه از بس توي اين چند ماه دستم گرفته بودم ، كپره بسته بود. گفتم: « امير كه چند تا تجديدي داشت ثبت نام كرده اما من…»
بغض كرده بودم . بقية حرفهام توي گلو خفه شد . احتياجي به اين نداشتم كه به مادرم بگويم من شاگرد اول كلاس هستم. مادرم مي دانست . مي دانست كه همة نمراتم 20 است . اگر هم نمي دانست لااقل مي توانست تشخيص بدهد كه من مشكلي از اين بابت ندارم . چون شنيده بود كه فاطمه خانم هر ماه مجبور است به مدرسه برود و هر بار هم كه مي رفت ، با دل شكسته بر مي گشت و به قول مامان ، از دست امير و نمراتش خون دل مي خورد . مادرم لااقل مي دانست كه مدرسه و معلمم از من و درس هايم رضايت دارند .
همانطور كه داشتم با غيظ ، قاشق را به پوست سفيد هندوانه مي كشيدم ، نگاهي به تقويم رنگ و رو رفتة روي ديوار اتاق انداختم . از همانجا كه نشسته بودم ، مي توانستم تشخيص بدهم كه كدام يك از آن دوازده مربع ، شهريور و يا مهر است . چون از همان روزي كه كارنامة قبولي ام را گرفته بودم ، با اينكه هيچ نمره اي كمتر از بيست نداشتم ، نتوانسته بودن نام نويسي كنم . از همان تير ماه ، هر بار كه پيش مدير جديد مي رفتم ، مي گفت « نچ ؛ نمي شه . بايد پدرت بيايد . »
از همان تير ماه ، هرروز كه نه ؛ اما هر هفته چندين بار مي رفتم و تقويم را نگاه مي كردم و هر روز كه به ماه مهر نزديكتر مي شديم ، دلشوره ام بيشتر مي شد . حالا هم كه يك هفته از باز شدن مدرسه ها مي گذشت ، كار از دلشوره و نگراني گذشته بود . صبح كه مي شد ، همة بچه هاي محل مي رفتند مدرسه و من مي ماندم با پوشة مداركم كه مثل آينة دق ، هميشه بالاي سرم روي طاقچه بود و به من دهن كجي ميكرد.
عقلم به جايي قد نمي داد . مانده بودم چه بكنم و چه نكنم . گفتم : « چكار بكنم حالا؟»
مادم داشت با قاشق ، آب هندوانه را مي داد به بچه . گفت : « نمي دانم چي بگم . »
نگاه به من كرد . لزومي نداشت مثل بعضي وقت ها كه دلم چيزي را مي خواست يا نمي خواست اما نمي توانستم بگويم ، خودم را نگران نشان بدهم تا دلش به رحم بيايد و كمكم كند . اين بار واقعاً دلشوره داشتم. گفتم : « آخه مامان يك هفته از آغاز مدرسه گذشته اما من هنوز … »
ته حرفهايم را خوردم . حتي خودم هم دوست نداشتم بشنوم كه چي شده و چي نشده . احتياجي نداشت بگويم .
شنيدم كه گفت : « حالا پاشو برو بخواب . بابات كه اومد ، بهش مي گم . مي دونم كه قبول ميكنه . بهش مي گم فردا ديرتر بره سر كار . »
هر چند كه هيچ اميدي به اين وعده ها نداشتم اما چاره اي هم نداشتم . بايد منتظر فردا مي شدم . فردايي كه شايد امروز يا ديروز نبود .
****
صبحانه را نصفه نيمه خوردم و پا شدم و جَلدي پريدم توي اتاقم و لباس پوشيدم . بالاخره پدرم رضايت داده بود كه ديرتر برود سر كار .
سوار ترك دوچرخة بابام شدم و با هم رسيديم به مدرسه . حياط مدرسه گوش تا گوش ، پر از بچه هاي قد و نيم قد بود . ناظم مدرسه با همان هيكل درشت و خط كشي كه به دست داشت و مرتب تكانش مي داد ، وسط حياط مي گشت و اوضاع را مي پائيد . از بين بچه ها راه باز كرديم و رسيديم دفتر مدير .
مدير تا من را ديد كه با بابام آمده بودم ، اول جا خورد . بعد از احوالپرسي ، تعارف كرد كه بنشينيم . اما هنوز بابام ننشسته بود كه گفت : « چرا زودتر نيامديد براي ثبت نام ؟ الان يك هفته از آغاز سال تحصيلي گذشته و ما متأسفانه جا نداريم . »
بابام شروع كرد به توضيح دادن اين موضوع كه كارش طوري است كه نمي توانسته بيايد . مدير گوشش به حرفهاي بابام بود اما قيافه اش داد مي زد كه نمي خواهد قبول كند كه از من ثبت نام كند . حس كردم دنبال راهي مي گشت تا همان كلمة « نچ » را بگويد .
بابام داشت حرف مي زد كه زنگ گوشخراش مدرسه زده شد و تا حرفهايش را تمام كند ، مراسم صبحگاهي هم به پايان رسيد .
مدير بالاخره حرفش را زد و گفت : « كسي كه شهريور تجديد داشته باشه ، معلومه كه تابحال ثبت نامش طول مي كشه . اين مدرسه كه نه ، هيچ مدرسه اي تو اين وقت سال ، از پسر شما ثبت نام نمي كنه.»
بعد هم سرش را چند بار بالا داد و همان جملاتي رابكار برد كه من انتظارش را داشتم . گفت : « نچ ؛ نمي شه . نمي شه ثبت نام كرد . »
بابام يك نگاه به من كرد و يك نگاه به مدير . نمي دانست چه بگويد . سوادي نداشت كه بداند تجديدي يعني چه و من آيا تجديدي داشته ام و يا نداشته ام . تا حالا فكر مي كردم كه مدير مي داند من تجديدي نداشته ام. چون از همان تير ماه ، مدام آمده بودم پيشش و خواسته بودم كه ثيت نام كند . اما حالا پي برده بودم كه يادش رفته و من را به ياد ندارد . بايد به مدير مي گفتم . پوشه ام را بالا آوردم و گفتم : «آقا اجازه ! من تمام نمره هام بيسته . آقا ما تجديدي نداشتيم . يكضرب قبول شدم . اينم كارنامة قبولي من !»
مدير جا خورد . انتظار اين حرف را نداشت . انتظار نداشت كه بشنود يكي از دانش آموزان ممتاز مدرسه من باشم كه تا به امروز ثبت نام هم نكرده ام . عينكش را كمي جابجا كرد و با دست اشاره به من كرد كه پوشه را بدهم . گفت : « مداركتو بده ببينم ! »
تا نگاهي به نمرات كارنامه ام انداخت ، چهره اش گل انداخت . سرخ شد . حتم كردم كه از حرفش و از اينكه قضاوت بي جا كرده ، اين جوري شده است . گفت : « خوبه ؛ اما بايد همان موقع با پدرت مياومدي.»
ديدم ورق برگشت . ديدم لحن صداش عوض شد . سريع يكي از دفتر هاي بزرگ روي ميز را برداشت و ورق زد و شروع كرد به نوشتن مشخصات من .
با سر و صدايي كه در سالن و راهروي داخل مدرسه شنيده مي شد ، معلوم بود كه بچه ها با صفهاي منظم و نا منظم ، به كلاس هايشان مي رفتند .
كار ثبت نام من ، خيلي سريع تمام شد . بابام دست دست مي كرد كه برود و به كارهايش برسد . مدير تا اين وضعيت را ديد ، به بابام گفت كه مي تواند برود .
بابام كه رفت ، من ماندم و مدير . منتظر بودم كه چيزي بگويد . گفت : « كلاس سوم راهنمايي را كه بلدي كجاست . انتهاي همين راهرو …»
پريدم توي حرفهاش و گفتم : « آقا بلديم . انتهاي همين راهرو ، سمت چپ ، در اول »
گفت : « مي توني همين حالا بري كلاس .»
همه چيز تمام شده بود . با خوشحالي گفتم : « آقا اجازه ! خيلي ممنون !»
بعد جنگي پريدم و پا كشيدم سمت كلاس سوم راهنمايي .
كسي توي سالن و راهرو نبود . تا برسم انتهاي راهرو ، صداي ناظم مثل بمب پيچيد توي راهرو: «آهاي ! كجا با اين عجله ؟ دير اومدي زودم مي خواي بري ؟ »
پاهام سست شد . ايستادم . ناظم كه رسيد ، خواست توضيح بدهم كه چي شده . گفتم : « آقا اجازه ! ما …»
پريد تو حرفهام و گفت : « لازم نكرده چيزي بگي . همة اينها كه اينجا هستن همين حرفها رو ميزنن . »
مسير دستش را كه نگاه كردم ، ديدم چند نفري گوشة سالن ايستاده اند و آبغوره مي گيرند .
ناظم داشت حرف مي زد . گفت : « يكي مي گه مادرم مريض بود ، يكي مي گه راهم دور بود . خسته شدم از بس اينها رو شنيدم . دانش آموز بايد سر موقع بياد . همه بايد قبل از مراسم صبحگاهي مدرسه باشند . اينجا كه خانة خاله نيست كه هر وقت دلتون خواست بيائين !»
با ديدن خط كشي كه توي دستهاي ناظم بود و مرتب تكان مي خورد و با ديدن آنها كه ته سالن ايستاده بودند و دستهايشان را به هم مي ماليدند و آرام آرام آبغوره مي گرفتند ، شصتم خبر دار شد كه چه خبر است. خواستم توضيح بدهم كه چه شده و چه نشده . گفتم : «آقا اجازه ! ما امروز … »
نگذاشت حرفهايم را تمام كنم . ديدم با دست اشاره به ته سالن كرد و گفت : « آقا بي آقا ! برو بايست اونجا !»
بعد هم خط كش را طوري تكان داد كه صداي وز وزش توي گوشم پيچيد .
آرام رفتم و ايستادم كنار همان بچه ها . ناظم لخ و لخ كنان ، آمد كنارم . گفت : «بهتون نشون ميدم كه با من يكي نمي تونين سروكله بزنين . مدرسه بايد نظم داشته باشه . همه چي حساب كتاب داره.»
بعد با خط كش اشاره به من كرد كه يعني دستهايم را ببرم بالا و كف دستم را باز كنم . آرام همين كار را هم كردم اما گفتم : « آقا اجازه ! ما …»
ضربه اي كه به كف دستم خورد ، نگذاشت بقية حرفم را بزنم . سوزي كه داشت ، بد جوري بود . برق از كله ام پراند . ناخواسته يك متر پريدم بالا . انگار كه برق سه فاز وصل كرده باشند به دستم .
تا به آن روز ، ديده بودم خيلي از بچه ها را كه خط كش خورده بودند . اما هيچ وقت نمي توانستم حس كنم كه اين همه درد دارد .
داشتم از درد به خورم مي پيچيدم كه اشاره به دست ديگرم كرد و گفت : « ديگه نبينم بعد از خوردن زنگ به مدرسه بيايي . بگير بالا اون دستت رو !»
با ناله گفتم : « آقا اجازه ! ما … »
دوباره پريد تو حرفم و توپيد : « اجازه بي اجازه ! بگير بالا اون دستت رو !»
چاره اي نداشتم . همانطور كه مچاله شده بودم ، دست چپم را هم نصفه نيمه گرفتم بالا .
يك چشمم به خط كش بود و چشم ديگرم به در كلاس سوم راهنمايي كه ديدم مدير از اتاقش آمد بيرون. داشت مي آمد به سمت ما كه خط كش دومي هم خورد به كف دستهام و من براي بار دوم ، دو متر پريدم بالا و مچاله شدم . از بس درد داشت ، دستهايم را گرفتم زير بغلم و آخ زدم . صداي مدير را شنيدم كه داشت ناظم را به اسم صدا مي زد .
داشتم دستهايم را با « ها » كردن گرمشان مي كردم تا شايد دردشان كمتر شود كه ديدم مدير ـ كه با فاصلة چند متري ايستاده بود و نگاهمان مي كرد ـ اشاره به من كرد و چيزي به ناظم گفت .
مي توانستم حدس بزنم كه چي مي گفت ، اما دير شده بود . مدير چيزهايي تو گوش ناظم گفت و برگشت و رفت . من با چشم پر از اشك ، منتظر ايستادم تا ناظم برسد . تا آمد ، با خط كش اشاره به من كرد و گفت : « تو مي توني بروي سر كلاس ! »
از لحن صداش فهميدم كه كمي هم ناراحت است كه چرا به حرفهام گوش نداده . چشمي گفتم و آرام رفتم به سمت كلاس .
خودم را مرتب كردم . در زدم و رفتم تو . بچه ها همه نشسته بودند . معلم هم نشسته بود سر ميزش و صحبت مي كرد . من را كه ديد ، اخم هاش رفت تو هم . همانجا دم در ايستادم و انگشانم را آوردم بالا و گفتم : « آقا اجازه !»
معلم سري به علامت تأسف تكان داد و گفت : « دانش آموزي كه اين موقع بياد تو كلاس ، معلومه چه وضعي داره !»
چند خوان از هفت خوان رستم را گذرانده بودم و رسيده بودم به خوان آخري . بايد توضيح مي دادم كه دير نكرده ام و تازه امروز ثبت نام كرده ام و دانش آموزي نيستم كه فكر مي كند .
گفتم : « آقا اجازه ! ما …»
اين هم پريد تو حرفم و گفت : « اجازه بي اجازه ! اين چه وقته اومدن به كلاسه ؟»
گفتم : « آقا ما پيش ناظم بوديم . آقا اجازه ما …»
گفت : « خط كش ناظم جاي خودش . من با امثال شما كه دير مي آين سر كلاس روش ديگري دارم . همونجا بايست و يك پايت را ببر بالا !»
ديدم نمي شود . نمي شود توضيح داد ماجرا از چه قرار است. چاره اي نداشتم. به حرفهاي من هيچ توجهي نمي كرد . با بي ميلي همان كاري را كردم كه معلم از من خواسته بود. ايستادم تا شايد اين خوان هم بگذرد. اميدم فقط به آمدن ناظم يا مدير سر كلاس بود تا مرا از آن وضعيت نجات بدهد اما انتظار بي فايده بود و هيچكدام تا آخر زنگ پيدايشان نشد كه نشد.