-
جای در پیرهن خالی تو می گیرم
از فراموشی عطر بدنت ميميرم
باز هم خاطره دست تو را می گیرم
امشب از غربت چشمان تو من ميميرم
بند بند تن من منتظر بوسه توست
بی صدای تو و بی بوسه تو ميميرم
یاد باد انکه به زندان تنت بند بدم
اه امروز که ازاد شدم ميميرم
در جنونی که نبودت به تنم ریخته است
می شوم غرقه و بی قبر و کفن ميميرم ...
-
امشب دلخسته از ندیدنت به تنها همدم شبهای بی تو بودنم پناه آورده ام ،
دیگر اینکه چرا شانه ای جز قامت قلم و نگاه دفترم برای گریستن نیافته ام،
گناهش به گردن توست که هیچ وقت خدا، نگاهم را باور نکردی …
گناه من تنها دل سپردن به دریای دل تو بود و تو تاوانش را خوب به چشمانم بخشیدی .
چشم دوختن به جاده ای که مسافرش هیچ وقت خدا به مقصد نخواهد رسید …
کاش تنها یک بار گریستن بی اشک را باور کرده بودی …
مسافر بی جاده ی من.
باور نکن که من تنهایم
حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد
آمدی و انگار نیامدی
به من نزدیک شدی
و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی
گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی
ولی طوفانی بود ویرانگر
در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم
اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود
تو در عشق همان که من دیدم ندیدی
و راهمان یکی نشد
مقصدمان یکی نشد
و فاصله ها جاودانه شدند میان ما
تو در من رشد کردی و بالیدی
و من هر روز در انتظار لحظه دیدار
عشق متولد شد
اما تو ندیدی
ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند
اما تو نشنیدی
و من شکستم در برابر دیوار غرورت
من باریدم شبها و روزها را
و تنهایی ام مرا ربود
و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی
بزرگ شو به خاطر من
برو به خاطر بی کسی ام
من تنهایی ام را برای همیشه به خاک سپردم
چشمهای بیقرار من
به روشنی چشمهایت دیگر محتاج نیست
باور نکن که من منتظرم
باور نکن که من تنهایم
ببین که چه زیبا مهربانی را جاودانه کرده ام
و خورشیدی پر فروغ بر شبهای تنهاییم تابیدن گرفته
فردا از آن من است
تو در تاریکی همین شب بمان
.
.
.
-
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند
-
تا زنده هستم
هر نفس
خواهم مرد
اما
چه کسی می داند!!! ...
-
كنج تنهايي من
سايه اي تكيه به ديوار زده
و به تنهايي من
ميخندد
-
عقربـــه ها ..
نیامدنتـــــــ ــــ ــ را تکـــرار می کننـــد
و زمــــان ماننــد دردی
بر تنـــم جـــاری میشـــود ..
عادت نکـــرده ام به نبودنتــــــ
و تو... سختـــــــ ــــ ــ به ثانیه هایم چسبیـــده ای ..
-
گفتم اندر محنت و خواری مرا
چون ببینی نیز نگذاری مرا
بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
دست ندهد جز به دشواری مرا
از می عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا
گر به غارت میبری دل باکنیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
از تو نتوانم که فریاد آورم
زآنکه در فریاد میناری مرا
گر بنالم زیر بار عشق تو
بار بفزایی به سر باری مرا
گر زمن بیزار گردد هرچه هست
نیست
از تو روی بیزاری مرا
از من بیچاره بیزاری مکن
چون همی بینی بدین زاری مرا
گفته بودی کاخرت یاری دهم
چون بمردم کی دهی یاری مرا
پرده بردار و دل من شاد کن
در غم خود تا به کی داری مرا
چبود از بهر سگان کوی خویش
خاک کوی خویش انگاری مرا
مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا
-
شب رفتنت
شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد
شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
---------- Post added at 02:30 PM ---------- Previous post was at 02:25 PM ----------
اونی که می خواستم..
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده
-
ميـــميــ ـ ــرم
بی آنکه نگاهم
یک آن از تماشای تو
سیراب باشد......
-
د ل تــــــــــــــــــو
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
تقســیم کردیـــــــم از ازل مـن بـا دل تو
تنها تـرین فصل دلـــــــــــــم تنها دل تو
دیگر چه فرقی میکند وقتی شکسته ست
باشد دل من ریـــــز ریــــــــــز ویا دل تو
سرتا به پا من شعـــله ام یک جنگل آتش
در سیـــنه ی طوفان تـرین دریــــا دل تو
باهُــــرم چشمـــان تو جاری می شوم من
پیوند خواهـــــــــــم خورد امـــا با دل تو
وقتی زمان حجـــــــــــــم قفس باشد برایم
پـــــــرواز تا اوج رهایــــــــــی ها دل تو
امـــــروز فصل سوختن سهــــــــم دل من
در وسعتی از شعـــــله ها فــــــردا دل تو