قاصدک توی طوفان...
طوفان سعی میکنه ساقه شو بشکنه ولی قاصدک با تمام شکنندگی اش می ایسته...ذره ذره ی وجودش میره به باد اما ساقه اش پابرجاست....
Printable View
قاصدک توی طوفان...
طوفان سعی میکنه ساقه شو بشکنه ولی قاصدک با تمام شکنندگی اش می ایسته...ذره ذره ی وجودش میره به باد اما ساقه اش پابرجاست....
حرفی بزن چیزی بگو روی دوست داشتني هاي مرا کم کن
گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه
گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
گفتم بمون او روز میاد غصه هامون تموم میشه
گفتی اگه با هم باشین لحظه هامون حروم میشه
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
وقتی رفتی همه دنیا رو سرم انگاری خراب شد و دلم شکست
ساز من زانوی غم بغل گرفت وقتی کز کرد گوشه اتاق نشست
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و هم رازم نشد
هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جون
دل بها ریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
و چشمانت راز آتش است
وعشقت
پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد
و آغوشت
اندک جای برای زیستن
اندک جای برای
مردن
"بزرگترین سرمایه ی یک دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد."
(دکتر علی شریعتی)
"شروع می شود اين زندگی از آن مصرع
که قهر می کنی از من و می شوم تنها
و باد دو شاخه ميخک دوباره مي آيی
به سمت مرد غزل گو سپيده ی فردا"
از سخنان گرانبهای امام علی (ع).
اى دنيا، از من فاصله بگير، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت.
بيرون جَستم، از دامهايت فرار كردم، و از رفتن در لغزشگاههايت دورى گزيدم.
كجايند گذشتگانى كه به بازيهايت آنان را فريفتى؟! كجايند ملّتهايى كه با زر و زيورت آنان را
مغرور نمودى؟! اينك اينان گروگانهاى قبور، و فرورفته در لابلاى لحدهايند. به خدا قسم اى
دنيا اگر موجودى قابيل ديدن، و جسمى سزاوار لمس بودى، حدود خدا را بر تو جارى مى ساختم در
رابطه بابندگانى كه به آرزوها فريبشان دادى، و ملتهايى كه در پرتگاههاى هلاكت انداختى، وپادشاهانى.
كه تسليم نابودى كردى و به سرچشمه هاى بلا واردنمودى، به جايى كه در ورود و خروجش امنيت نباشد.
هيهات! هر كس گام در لغزشگاه هايت نهد بلغزد، و هركه سوار آبهاى متراكمت گردد غرق شود،
و آن كه از دامهاى تو به يك سو رود موفق گردد، و كسى كه از فتنه هاى تو سالم است باكى ندارد كه گرفتار
،
تنگى زندگى باشد، و دنيا نزد او مانند روزى است كه لحظه پايانش فرا رسيده. از من دور شو،.
به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خوارى نشانى، و عنان به دستت نگذارم تا هر كجا خواهى ببرى.
قسم به خداوند، قسمى كه فقط اراده حق را از آن استثنا مى كنم، آنچنان نفس خويش را به
رياضت وادارم كه به يك قرص نان زمانى كه براى خوردن يابد شاد شود، و به جاى خورش
به نمك قناعت كند، و كاسه چشمم را در گريه هاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمه اى كه آبش فرو رفته
اشكى در آن نماند. آيا به همان گونه كه حيوان چرنده شكمش را با چريدن پر كند و بخوابد،
و رمه گوسپند كه از علف سير مى شود و به جانب خوابگاهش مى رود، على هم از توشه خود
بخورد و بخوابد؟! چشمش روشن كه پس از ساليانى دراز به چهارپايانِ
رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا كند!
،
خوشا به حال كسى كه واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشكلات را تحمل نموده،
و در شب از خواب خوش دورى كرده، تا وقتى كه خواب بر او چيره شود
زمين را فرش خود گرفته، و دست را بالش زير سر كند، در ميان جمعيتى كه ترس از قيامت ديده هايشان
را بيدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذكر پروردگارشان
آهسته و آرام گوياست، و گناهانشان به كثرت استغفار از بين رفته، «اينان
حـزب خـدايند، و بدانيد كه حـزب خـدا رستگارانند».
در گيلان و مازندران افسانه اي است كه مي گويند:هر كس پرستويي را بكشد دلش پر از
غم و رنج مي شود و خون قي مي كند.
قصه غصه ما
تو در آن رخت سپيد
با دو صد عشق و اميد
عازم خانه بختت شده اي
همه جا هلهله و شادي شور
همه جا غرق به نور
دست زيباي تو در دست جوان دگري است
و دل تنگ من از غصه چو يك كاسه خون
از كنارم چو غريبان دگر مي گذري
خوش و بش مي كني و ميپرسي
كه چرا غمگيني؟
به چه مي انديشي؟
تو بگو اي همه هستي تو بگو.
تو بگو من به چه مي انديشم
و چرا غمگينم؟
به همين آساني غصه قصه ما يادت رفت....
من و تو در دل كوههاي بلند
در دل مرتع سبز
در همان نقطه كه گاو محلي مي خوابيد
يادته آنچه به هم مي گفتيم
به گمانم كه تو ده سالت بود
و من آنروز كمي از تو قوي تر بودم
قد من هم كمي از قد تو بالاتر بود
يادته ميوه دلخواهت را من برات مي چيدم
و تو هم در عوض پاي گل آلود مرا مي شستي
من برات خونه بنا مي كردم
خونه اي از گل سرخ
بسترش ياس سپيد
درش از زنبق زرد
سقفش از شاخه بيد
و تو در عالم خود غرق رويا بودي
آن چنان بود كه من كاخ آمال تو را مي سازم
و به نگاهي كه سراپاي مرا مي لرزانيد
ناگهان پرسيدي من و تو كي زن و شوهر مي شيم؟
و سپس خنده كنان پا به فرار
در كف نرم و دل انگيز زمان
روزها ماه شدند ماه سال و سه سالي طي شد...
به همان زيبايي
يادته آن شب سرد
كه در آن كوچه تنگ
پاي تو خورد به سنگ
و من از درد به خود پيچيدم
و تو در آغوش من افتادي
ومن اولين بار چنان حس كردم
كه به رگهاي تنم
جاي خون شيره داغي است روان
شايد آنروز نمي دانستي
كه تو هم در بغلم لرزيدي
اولين بوسه ما يادت هست
طعم شيرين لبت چون مي ناب
لحظه اي مستم كرد
رخوت و سستي شيريني بود
چشم افسونگر و زيباي توهم
مست و سنگين شده بود
زير آن شاخه سرسبز بلوط
در دل كوه بلند
عاقبت عقد خدايي بستيم
ماه در سقف زمان مي خنديد
كوه و صحرا
همه جا روشن شده بود
آنچنان بود كه در آن شب سرد
آسمان جشن و چراغاني داشت
و ملائك همه مي رقصيدند
آنطرف بقعه شهزاده حسن
زير مهتاب دل انگيز غروب
شاهد پاكي اين پيمان بود
اولين ماده پيمان من و تو اين بود
به همين شاه غريب تا پسين لحظه مرگ من و تو يا تو يا مرگ همين....
وبدينسان من و تو هم قسم آيه شديم
يادته آن دو پرستو كه به صد عشق و اميد
زير شيرووني بقال گذر
خونه عشق بنا مي كردند
و تو آنروز يكي را كشتي
جفت بيچاره او همه جا سر مي زد
همه جا مي ناليد تا بيابد اثر گمشده اش
دل بيچاره ام از شومي اينكار گواهي مي داد
و به ناچار در آن تنگ غروب
بر در بقعه شهزاده حسن
صورتم را به زمين مي سودم
تا خداوند به جاي تو مرا به غم و رنج گرفتار كند
و من امروز عيان مي بينم
كه دعاي دل بيچاره من مستجاب در شهزاده شده....
تو در آن رخت سپيد
با دو صد عشق و اميد
عازم خانه بختت شده اي
همه جا هلهله و شادي و شور
همه جا غرق به نور
دست زيباي تو در دست جوان دگري است
و دل تنگ من از غصه چو يك كاسه خون
از كنارم چو غريبان دگر مي گذري
خوش و بش ميكني و مي پرسي
كه چرا غمگيني؟
به چه مي انديشي؟
تو بگو اي همه هستي تو بگو
تو بگو اي كه عروس دگراني تو بگو
تو بگو من به چه مي انديشم...
ياد شهزاده حسن مي افتم
ياد آن لحظه در آن تنگ غروب
كه از اعماق دلم صورتم را به زمين مي سودم
به پرستو كه چو من جفت خود از دستش داد
به همان لحظه تلخ كه پرستو همه جا سر مي زد
تا بيابد اثر گمشده اش
به همان لحظه كه از شومي اينكار تو مي ترسيدم
به همان لحظه كه بر وحشت من خنديدي
به همان لحظه كه گفتي
من و تو كي زن و شوهر مي شيم
به همان لحظه كه گفتي
به همين شاه غريب
تا پسين لحظه مرگ من و تو
يا تو يا مرگ
همين...
تو بگو من به چه مي انديشم
تو بگو اي كه عروس دگراني تو بگو
به همين آساني
غصه قصه ما يادت رفت...؟!
magmagf جان
واقعا كه
روی دوست داشتني هاي مرا کمي كم كردي
خواهش مي كنم اين چه حرفيهنقل قول:
نوشته شده توسط M.B.M
ولي شعراشا خودمم خيلي دوست داشتم
magmagf جان
واقعا دوست داشتنيه منم ازش خيلي خوشم آمد
مگر شب..
در تاریخ سیاه خود
چه افتخاری کسب کرده
که اینهمه ستاره بر سینه دارد..؟
غفلت ...
روزها را میگذرانیم تا به خوشبختی برسیم بعدها می فهمیم خوشبختی در روزها یی بود که گذشت
سرمایه عمر آدمی یک نفس است
آن یک نفس از برای یک هم نفس است
گر یک نفسی با نفسی هم نفس است
آن یک نفس از برای یک عمر بس است...!
مانده ام در شب این جاده کمک می خواهم
کوله از شانه ام افتاده کمک می خواهم
روزگاریست که آن سوی دعایم خالی است
محض روی گل سجاده کمک می خواهم
مانده ام با خود و این عشق زمینی که خدا
به من سر به هوا داده کمک می خواهم
رد پاهای مرا از ذهن این خاک بگیر
یـک نفس مانده به فریاد کمک می خواهم
عاشـقی معترفم جرم بزرگیست ولی
اتفاقیست که افتاده کمک می خواهم
نمی دانم چه می دانی...
که انسان بودن وماندن چه دشوار است...!
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است...!
واز احساس سرشار.......
چه ساده ميان گريستن خويش زنده مى شويم
و چه ساده ميان گريستن ديگران مى ميريم
و در فاصله دو سادگى
چه معمايى مى سازيم به نام زندگى [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
.................................................. ................................
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
از امروز تصمیم بگیرید به جای آن که قربانی تغییرات باشید استاد تغییرات شوید
جایی به من بدهید...
دورترین دلتنگی آدمی با من است.
گفته بودم روزی باران،دریا را خیس خواهد کرد.
تلخ ترین روز ماه خواهد رسید.
و تلخترین تبخیر ، زلالی آسمان را خواهد پوشاند.
جایی به من بدهید...
تمامی دلنتگی آسمان با من است.
گفته بودم شبی ، ماه آب خواهد شد.
و تماما پنجره ها غریب خواهند ماند.
و زمین تنها خواهد مرد.
جایی به من بدهید...
تمامی تنهایی زمین با من است.
گفته بودم روزی تمام عکسهایمان را از زمین پس میگیریم.
گفته بودم ،دیگر از آسمان هواپیمایی نمیگذرد.
و هیچ مسافری به جهان نمیرسد.
و ما با چترهای بسته به دنیا می آییم.
و با چتر های باز به خواب میرویم.
جایی به من بدهید...
شاید یکی از میان ما.
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد.
شب کوچکی زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود.
جایی به من بدهید...
جایی برای خندیدن...
جایی برای خیره شدن...
جایی برای بودن...
ماندن...
دوست داشتن و دوست داشته شدن....!
از دل افروزترين روز جهان خاطره اي با من هست
به شما ارزاني
سحري بود وهنوز گوهر ماه به گيسوي شب اويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر ميرفتم نفسم با نفس ياس در اميخته بود
مي گشودم پر ميرفتم و ميگفتم هاي!
بسراي اي دل شيدا بسراي
ابن دل افروزتزين روز جهان را بنگر
ابن دلاويزترين شعر جهان را بسراي
اسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو بر انگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان ميگشتم
دو کبوتر در اوج بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ سر فراگوش هم اورده به نجوا غزلي مي خوانند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور رو نهادند به دروازه ي نور...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي دل غنچه اي مي پرورد
هديه اي مي اورد بر گهايش کم کم باز شدند
يافتم!يافتم!ان نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو اراستمش!
تار و پودش را از خوبي و مهر خوش تر از تافته ي باس و سحر بافته ام
دوستت دارم را من دل اويز ترين شعر جهان يا فته ام
اين گل سرخ من است دامني پر کن از اين گل
که دهي هديه به خلق
که بري خانه ي دشمن!که فشاني بر دست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم به خدا نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد
تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بارو به ده بار که صد بار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو
آداب تشكر
تشکر کردن هم مانند ساير کارها آدابي دارد.
چگونه بايد به يک خارجي بگوييد: متشکرم.
به يک عرب: شکرا
به يک آلماني: دانکه شون
به يک ايتاليايي: گراتزي
به يک فرانسوي: مرسي
به يک انگليسي: تنکيو
به يک ترک: چخ ممنون
به يک ناشنوا: کافي است فقط سرتان را خم کنيد!
اگر ميتوانستم مجازاتت کنم از تو ميخواستم به اندازهاي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي.
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است!!!
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
نمی دانم چه باید کرد ؟
***بمانم یا که بگریزم ؟
***اگر خواهم بمانم با تو ، میبازم جوانی را ؟
***و گر خواهم که بگریزم چه سازم زندگانی را ؟
***گریزان بودن از یکسو
***غم یارمن از یکسو
***کجا باید کنم فریاد این درد نهانی را ؟
***نمی دانم چه باید کرد ؟
***بمانم یا که بگریزم...؟
نمی دانم چه باید کرد ؟نقل قول:
نوشته شده توسط M.B.M
چه زيبا و دوست داشتني
ممنون از لطفت دوست عزيز ;)نقل قول:
نوشته شده توسط magmagf
اين تاپيك واقعا" عاليه Mbm جان اميدوارم همين جوري هم بمونه
موفق باشي
مادر با دستي گهواره و با دست ديگر جهاني را تكان ميدهد...
دیروز به تاریخ پیوست، فردا معما است و امروز هدیه است ....
دو گوهر همزاد ...
سپَنتامَينو و اَنگرَه مَينو...
اين دو پديده ي همزادي كه در آغاز آفرينش به صورت دو نيروي متضاد در انديشه و گفتار و كردار ظهور نمودند يك نيكي است و ديگري بدي . انسان دانا از ميان اين دو ، نيكي را بر گزيند ولي شخص نادان چنين نخواهد كرد ...(گاتها 30 بند 3)
ممنون دوست عزيزنقل قول:
نوشته شده توسط siya22
من سعي ام ميكنم تاپيك در سطح خوبي بمونه
اين واقعا دوست داشتنيهنقل قول:
مادر با دستي گهواره و با دست ديگر جهاني را تكان ميدهد...
ولي اين يكي
عاليه ممنون مي شه بازم از اين جمله هاي دوست داشتني بگذاريدنقل قول:
دیروز به تاریخ پیوست، فردا معما است و امروز هدیه است ....
دلم میخواست سرما باشم اونوقت حداقل امید داشتم یه روز یخ بشم
دلم میخواست یخ باشم اونوقت حداقل امید داشتم یه روز آب بشم
دلم میخواست آب باشم اونوقت حداقل امید داشتم یه روز ابر بشم
دلم میخواست ابر باشم اونوقت حداقل امید داشتم یه روز قطره بارون بشم
دلم میخواست قطره بارون باشم اونوقت حداقل امید داشتم یه روز دریا بشم
امروزكه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه بيايي به سراغم نفسي نيست
امروز كه در دست توام مددي كن
فردا كه شدم خاك جه سود اشك و ندامت
کردي آهنگ سفر، اما پشيمان مي شوي
چون به ياد آري پريشانم، پريشان مي شوي
گر به خاطر آوري اين اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقي، آن مي شوي
سر به زانو گريه هايم را،اگر بيني به خواب
چون سپند از به ديدارم، شتابان مي شوي
عزم هجران کرده اي، شايد فراموشم کني
من که مي دانم تو هم چون شمع،گريان مي شوي
گر خزان عمر ما را بنگري با رفتنت
همچو ابر نو بهاران، اشک ريزان مي شوي
بشکند پيمانه ي صبرم، ولي در چشم خلق
چون دگر خوبان توهم، بشکسته پيمان مي شوي
بيم آن روزي که چون پروانه بهر سوختن
پاي تا سر آتش و سر تا پا جان مي شوي
مرغ باغ عشقي و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بي هم زبان، در اين گلستان مي شوي
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند و لي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
آدمـک آخـــــرِ دنيـــــــاســـت، بخند
آدمـک مـــرگ هــمين جاست، بخند !
آن خـدايي کـه بـــزرگش خوانـــدي
به خـدا، مثـــل تـــو تنهـاست، بخند !
دستخطي کـه تــــو را عاشـق کرد
شوخـــيِ کاغــــذي مــاسـت، بخند !
فکـر کن دردِ تـــــو ارزشــمند اسـت
فکر کن گريــه چـه زيبـــاست، بخند !
صبحِ فردابه شبت نيست که نيست
تــازه انگــــار کـه فــــرداسـت، بخند !
راستــي آنچـــه بـه يــــادت داديـــم
پَر زدن نيست کـه درجــاسـت، بخند !
آدمــــک نغمـــــهء آغـــــــاز نخـــوان
به خــــدا آخـــــــر دنيــــاسـت، بخند!
حتما ام بی ام جان بفرمایید ...
يکی پر خرد گفت کز سيستان بیايد يکی گرد گيتی ستان
سراسر بيالايد ايران زمين زتازی نژادان پر مکرو کين
چنان پست گرداند اهريمنان که ديگر نماند از ايشان نشان
پس آنگه آن گرد عالی تبار بيارايد ايران چو باغ بهار
از ايلام تا خاک مازندران ز اروند تا دامن سيستان
نگردد بجز داد ؛ فرمانروا گلستان شود کشور آريا
خدايا خدايا
كه تنها و درماندهام ، غريبي زِ هر درگَهي راندهام
به سوي تو ميآيم امشب كه از در ، كلام تو در گوش ِ جان خواندهام
من جسمم ، تو روحِ من
من كِشتي ، تو نوحِ من
من زخمم ، تو مرهمي
من ظلمت ، تو روشني
من راهي ، نو ماندني
من تنها ، تو همدمي
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
درگاهت ، سجدهگاهِ من
بگذر از گناهِ من
من خَلقم ، تو خالقي
سرتا پا شوقِ گفتنم ، در حال شكفتنم
من عَذرا ، تو وامِقي
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
هم غايب ، هم حاضر
هم شاهد ، هم ناظر
هم سكوت ، هم صدا
هم دردي ، هم درمان
هم پيدا ، هم پنهان
هم با من ، هم جدا
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
دليل قاطعِ هستي
صفاي عالم مستي
چه ترس از دردِ بي درمان ؟!
كه دارم چون تو درماني
چه باك از كفرِ اهريمن
تو در من نورِ ايماني
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
خدايا من در قلب خود چيزي دارم كه با انهمه جلال و جبروتت در عرش کبریا نداری!
من خدائی مهربان چون تو دارم و تو خدائی نداري....