مزن بر سر ناتوان دست زور
كه روزي درافتي به پايش چو مور....
Printable View
مزن بر سر ناتوان دست زور
كه روزي درافتي به پايش چو مور....
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
در نمازم خم ابروي تو در ياد امد
حالتي رفت كه محراب به فرياد امد
......
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
دير گاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم در قير شب است
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بيادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
...
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي ميپرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد