-
سلام
لطفا تا جایی که امکان داره پست های قبلی رو مطلالعه کنید
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ
اگر روزي رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولي بي لطف و احسانت چگونه
شوم ناخوانده مهمانت چگونه
تو معبود مني بگذار تا منزل بگيرم
رهايم ده که بر سقف حرم منزل بگيرم
تو دريايي و من تنها غريبه مانده در باران
تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگيرم
.....
-
sayeخانوم من همه ی پستهای قبلی رو save کردم اما هنوز وقت نکردم همشو بخونم
محض احتیاط معذرت خواهی کردم.........
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا........اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها
-
اميدوارم كه ناراحت نشده باشيد منظوري نداشتم
منم براي محض احتياط گفتم ...
ــــــــــــــــــــــ
افاق را گرديده ام
مهر بتان ورز يده ام
بسيار خوبان ديده ام
اما تو چيز ديگري...
...
-
مهم نیست...........
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش........میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش........میتوان یک شبه پی برد به دلدادگیش
-
شادی و شور و صفا تقديم تو بلبل و برگ و غنا تقديم تو
غربت آئينه ها در دست من هر چه دارد آن جلا تقديم تو
محنت و غم سهم عاشق، سهم من سهم معشوق رضا ، تقديم تو
تو سفرها می روی بی من، عزيز هر چه می گويم دعا تقديم تو
نقد جان را صادقانه می دهم گر که دارد آن بها ، تقديم تو
باز می گويی وفاداری کنم هر چه دارم بی وفا تقديم تو
..................
-
به نام خداي من
....
وارث پنجره کوچکی ام
رو به غروب
وارث پنجره کوچکی ام
به کهنسالی تقدیر ،
به تنهایی من
وارث پنجره کوچکی ام
که نیاز من تنها ،
به صمیمیت و مهر است
به دستی که غبار
از تنش پاک کند
شب سیاه است
این روزنه و شبها ، شبها
پیکر بیکس وتنهایی من
در خود داشت ، ....
من پر از وسوسه ترد رهایی از خویش
سخت فریاد زدم ،
کو کجایی ای دوست ؟
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
ای سپیده ، ای روز
تو کجایی ای دوست
تو نمی دانستی که چگونه حتی
به خیال واهی
که حضور تو ، در آن ماوا داشت
دل به دشت امید
بذر باور می کاشت
تو نخواهی دانست
که طلوع خروشید ،
در دل ظلمت شب ،
چه عزیز است چه رنگی دارد ،
تو نخواهی دانست
پیکری شب زده لبریز نیاز
با شوق عینی ،
چشم به راه سحر می دوزد
من پر از وسوسه ترد رهایی از خویش
چه شب و شب هایی ، ....
سخت فریاد زدم
تو کجایی ای دوست
و از آن پنجره رو به غروب
خیره بر راه تو ماندم ، ماندم
من به امید تو ماندم ، اما
به امیدی مسموم ،
تو رسیدی و ندیدی هرگز
برق چشمان پر از شوقم را
نشنیدی افسوس
آن همه قصه انباشته ام
نشنیدی و ندیدی و گذشتی و رسید
باز تاریکی و ظلمت ولی ،
من و این میراث ، این پنجره رو به غروب
باز هم خیره به آن می نگرم
باز هم سخت در این قاب سیاه
می کنم از عمق جانم فریاد
تو کجایی ای دوست ؟
ای سپیده ، ای روز
-
ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت..........مرا به بیخودی اوازه در جهان انداخت
ز شرح زلف تو مویی هنوز ناگفته...........دلم هزار گره در زبان انداخت
دهان تو صفتی از ضعیفیم می گفت........مر از هستی خود نیک در گمان انداخت
کمان ابرو پیوسته می کشی تا گوش......بدان امید که صیدی کجا توان انداخت
ز دلفریبی مویت سخن دراز کشید..........لب تو نکته ی باریک در میان انداخت
عجب مدار که در دور روی و ابرویت.........سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت
-
تو سراپا بی خیالی،
من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی،
زانوی خستمو تا کرد
...
-
داني كه را سزد صفت پاكي
آن كه او وجود پاك نيالايد
-
دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام
صبح عتاب بود.
چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.
پايم خليده خار بيابان.
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
ليكن كسي، ز راه مددكاري،
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.