تب بوسه ایم از آن لب به غنیمت است امشب
که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمینم
Printable View
تب بوسه ایم از آن لب به غنیمت است امشب
که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمینم
من در صدف تنهایی
با قطره ای باران
همواره می آموختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه میخشکید
در پشت دیوار دلم دریا
امشب ندانم اي بت زيبا چه ميكني؟
ما بي تو خون خوريم تو بي ما چه ميكني؟
تنگ است وجاي بوسه ندارد دهان يار
اي دل زدوست خواهش بيجا چه ميكني؟
گل را براي صحبت خار آفريده اند
ديوانه بلبل اين همه غوغا چه ميكني؟
...
يك دشت انتظاره موج غريب فردا
دل دل نكن عزيزم دل رو بزن به دريا ....
این حرفای خودت بوده، از من دیوونه تر دیدی؟!
اصلاً نگفتم اینا رو، خودت دیدی یا شنیدی
دلم که حرفاتو شنید، اوّل که باورش نشد
ولی نه، بهتره بگم، نفهمیدش، سرش نشد
یه جوری مات و غم زده، فقط به دورا خیره شد
رنگ از رخش... نه، نپرید، شکست و مرد و تیره شد..
بلور رؤیاهام ولی، چکید مثه خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید، رسید ته کوچه مرگ..
شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟
در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟
اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟
جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟
گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست
باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟
قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را
در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟
البته مي بخشيد اما مطمئنيد
مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟
درقيمار زندگی جان باختم جانا
گر چه مشکل بود آسان باختم جانا
گرم بود آنجا بساط برد و باخت من
جای سيم و زر دل و جان باختم جانا
با سيه چشمان او گشتم حريف
کرد و نيرنگ و ايمان باختم جانا
بار اول زفت و دين و دل ز دست
بار دوم هم دو چندان باختم جانا
ادب اداب دارد
مرکب اب دارد .
دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد
در این درگه که گه گه که که و که که شود
مشو غره ز امروزت که از فردا نهی اگه .............