گياه تلخ افسوني
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
Printable View
گياه تلخ افسوني
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
منم و سايه ي من ناله ي من
شومي كار نود ساله ي من
روز هر روز بهنگام سحر
شوم از خانه ي ويرانه بدر
تا گه شام به زير خورشيد
دره ي خشك مرا گشته مقر
هي كنم ريشه ي خاري به كلنگ
هي كنم با كجي طالع جنگ
گودالي به عمق انسان
که از آن بوي خون وجسد پوسيده ميزند بالا
سوسکي کوچک خانه کرده است حالا
شاخکش ميگيرد
بر درو ديوار
بي صدا مي گويد:
«خودمانيم چه کوچيک است اين گودال»
ليك اين نوا بحدت تأثير مي فزود
چون شب دراز مي شد و مرموز مي نمود
وز راه وهم او جان مي گرفت باز
مي ديد آنچه را نه به نزديك او يكي
گه در يقين موذي و گه دلگزا شكي
زان چيزها كه بود وان چيز كان نبود.
مي ديد حبسگاه بياكنده از ملال
نقاش چرب دست نهاني ست از خيال
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود
تيرگي مي آيد
دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
تا نهم اندر رهی مقصود گام
داد اجازت به رضای تمام
گرم روان کرد دو کشتی زر
خرچ رهم زان کف دریا اثر
شکرکنان پای نهادم به راه
تا زچنان بخشش مفلس پناه
گریه زده دست به دامان من
شوق کشان کرد گریبان من
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
تا چند کشم غصهی هر ناکس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمیآید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را