اينحا رو ول كن فعلا بيا توي صندلي داغ ...
Printable View
اينحا رو ول كن فعلا بيا توي صندلي داغ ...
اي كه دم از عشق خدايت ميزني...فكر كن كه خدايت تورا ميخواهد...
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ گانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
تمام لحظه هاي سعادت ميدانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
تا رازي دارم با خدا مهربانم يا الله عاشقم بر شما كن نظارم...
من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
دست را ميبرم تا آسمان تا كند نظر بر من چون كاسبان اين عاشقيست كه بنده كاسب باشد...
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه
ميبرديم
مست از باده عشقت شده ام...به خودت سوگند مدهوش عشقت شده ام...
مگر پيش دشمن بگويند و دوست
كه اين كشته ي دست و شمشير اوست