-
شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
خودم میرم عکسام ولی تو قابه
میشنوه حرفو ولی بی جوابه
رفتنه من شاید یه امتحانه
واسه شناخت تو، تو این زمونه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقبه گلدونه اطلسی باش
یه وقتایی منتظره کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهه منه
کسی که چشماش يه کمی روشنه
شايد يه قدري هم شبيه منه..
-
اگر این مرغ دریایی فقط رفتن رو می شناسه
دلیلش بی وفایی نیست سکوتش پر ز احساسه
فقط رفتن می تونه سهم من باشه
فقط دل بستن و کندن می تونه مال من باشه
-
دیگر بس است این همه افسون ودلبری
با این حساب راه به جایی نمی بری
میخواهم از نگاه تو اینبار بگذرم
با یک نگاه بی رمق و سرد وسر سری
-
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !
شاملو
-
آه باران
ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها
که عمری ست… در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
-
یک قطره اشک
مثل یک کوه قوی ست
مثل یک عقیده مصمم است
قصه های زیادی برای گفتن دارد
قصه های نو، قصه های کهنه
می تواند از دشمنی بیاید
یا از غم، از شادی، خشم
خوشی یا زیبایی
-
وقتی کلید را
در جیب هایم پیدا نمی کنم
نگرانِ هیچ چیز نیستم
وقتی پلیس
دست بر سینه ام می گذارد
یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام
نگرانِ هیچ چیز نیستم
مثل رودخانه ای خشک
که از سد عبور می کند
و هیچکس نمی داند
که می رود یا باز می گردد
گروس عبدالملكيان
-
نامش فراموش است
از یادم
زیرا که من نه دیگر فرهادم
و او نه دیگر شیرین
بیگانه وار در شب شادی گسار ما
دیگر بهاری نیست..
-
از اینگونه مردن
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر
شاملو
-
میروی و می ماند انتظار و دیگر هیچ
لحظه های پاییزی احتضار و دیگر هیچ
در کمین گامت بود کوچه ای که خوابش برد
کوچه ای که می ماند در غبار و دیگر هیچ
چرخ می زند تا اوج آن کلاغ سرگردان
گوش می کنم آرام قار قار و دیگر هیچ
می روی و می دانی راه دیگری هم بود
می روی و می ماند انتظار و دیگر هیچ