-
تو این شب غریب کسی به فکر ما نبود
تو این دیار بی کسی هیچ کس دل سوزمون نبود
حالا تو هم تنهام نذار
نذار که تنها بمونم
تو این شهر شلوغ چه کار کنم
نمی دونم
ولی این و یادت باشه هر جا باشی
دوست دارم
حتی اگر هم یادی از من نکنی بازم می گم
دوست دارم
خدانگهدار عزیز خوشت باشه که هستی
چون دوست من تو هستی
برات دعا می کنم
برات دعا می کنم
یک چیزی تو دلم هست میگه بازم می ایی
خدا کنه درست باشه دل میگه می ایی
گر چه نزدیکم بهت ولی دلم تنگه برات
نمی دونم چه کار کنم
دوسِت دارم
دوسِت دارم...
-
تو کـه نيستي تا بـبـيـني من و اين دل شکسته
تک و تنها توي غربت به اميد تو نشسته
تو که نيستي تا ببيني منو اين دستاي خسته
يه ورق کاغذ خالي با يه احساس شکسته
تو که نيستي تا ببيني منو اين روزاي غميگين
يه سکوت سرد و وحشي توي لحظه هاي سنگين
تو که نيستي تا ببيني منو ديواراي سنگي
فاصله بين منو توست،کاش بگي که برميگردي
تو که نيستي تا ببيني منو اين پلکاي خيسم
تو تموم بي کسيها دارم از تو مينويسم
تو که نيستي تا ببيني لحظه هام بي تو چه سردن
واسه نبودن تو هموشون معني دردن
-
سر در گریبانم
دلم اندوه ماه را میطلبد
سقف آسمان را میشکافم
تکه ابری برای گریستن مییابم
-
کاش دلم تنها نبود
ساده و گریان نبود
کاش تو این دنیای بزرگ
دل من بی کس نبود
دل من تنهای تنهاست به خدا باور کنید
عاشق لطف و صفاست به خدا باور کنید
دل من پر درده پر اندوه و غصه است
اینا همش کار دنیاست که یه نقشه است
دل من عاشق معشوق یه دل پر فروغ
دل من مست رفاقت توی این شهر شلوغ
دل من کسی نداره که بخواد با اون بباره
دل من همیشه تنهاست میدونم این اجباره
-
مأمنِ دنج
عاقبت روزی مزار سرد من
مأمن دنجی برايت می شود
عکس من با آخرين لبخند محو
شاهد شب گريه هايت می شود
می گذاری سر به روی گور من
سنگ قبرم می شود دنيای تو
از تمام آنچه با هم داشتيم
ياد من می ماند و فردای تو
با خودت آرام نجوا می کنی
شعرهايی که برايت گفته ام
قلب بی تابت، پریشان می شود
تازه می فهمی چقدر آشفته ام!
می شوی دلتنگ من، اما چه سود؟!
آن زمان که فرصتِ دیدار نیست
بعد من حتی رفیق دستِ تو
سیمهای مشکیِ گیتار نیست
لمس خواهد کرد انگشتان تو
نامِ این از زندگی خط خورده را
چشم زیبای تو گریان می شود
هر کجا بیند گُلی پژمرده را...!
شاعر : نفیسه مقدادی (غزل)
-
از مزارِ تو باز برگشتم
تلخ و آشفته و پریشانحال
پیشِ چشمانِ من مجسَّم شد
روزهای قشنگ و دورِ وصال
رفتی و آسمان دیده ی من
سوگوار از غم تو می بارید
مردنم را به هر نفس صدبار
هیچ کس جز خدا نمی فهمید
مثل آوار ریخت بر سرِ من
کاخ عشقی که تو بنا کردی
باورم می شود مگر این درد
که به این خانه برنمی گردی؟!
شبِ کوچ تو تازه فهمیدم
بودنت اوجِ آرزویم بود
شاهد لحظه های دلتنگی
قاب عکس تو، روبرویم بود!
روی عکس تو آن نوار سیاه
تازه کرده دوباره داغِ تو را
پس از این همدم دل من کیست؟
از که گیرم کنون سراغ تو را؟
بی تو از روزگار خط خوردم
بی تو بر باد رفت،تقدیرم
باز بر دفترِ دلم با اشک
می نویسم که: بی تو می ميرم!
شاعر : نفیسه مقدادی ( غزل)
-
جعبه مدادرنگی را برمی دارم
جای خالیت را سبز می کنم
و از جاده ای که رفتی
تا امتداد خانه قلبم فرش قرمز پهن می کنم
و مداد آبیم را نمی تراشم
تا زمانی که بیایی و آسمان دلم را آبی کنم
-
روزگار هرگز نفهمید
که عاشق شکست خورده
بهترین برنده ست،
هم عشق را برده
و هم غم عشق را..
-
از من بگریزید که می خورده ام امشب
با من منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی خبر از گریه مستانه ام امشب
یک جرعه از آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب
-
مي دونم ترانه هست،ولي من هميشه تو تنهايي هام گوش ميدم...
خواب سرخ بوسه ها
رفتی و از رفتن تو
قلب آینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب
پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ
بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد
توده ابر سیاهش
بی تو من از نسل
بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم
گریانم گریانم گریانم
بی تو من با چشم گریان
سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم
بی تو من از نسل
بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم
گریانم گریانم گریانم
بی تو من با چشم گریان
سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم