-
دل سوخته تر از همه سوختگانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازيگري کهنه دنيا
عشق است قمار منو بازيگر آنم
با آنکه همه باخته در بازي عشقم
بازنده ترين هست در اين جمع نشانم
اي عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من
عمري است که مي بازم و يک برد ندارم
اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم
اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت
من زنده از اين جرمم و طبق مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
بايد که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان اين است نمازم
من دربدر عشقم و رسواي جهانم
چون سايه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حريف منو من کهنه حريفش
سرگرم قماريم من و او بر سر جايش
-
سر گشته دلی دارم در وادی حیرانی
آشفته سری دارم زآشوب پریشانی
طبعی است مشوش تر از باد خزان در من
وز باده گرو برده در بی سرو سامانی
از یاد زمان رفته آن قلعه ی متروکم
تن داده به تنهایی خو کرده به ویرانی
کورم من و سوتم من پرورده ی لوتم من
روح برهوتم من عریان و بیابانی
تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم
زندانی و زندانم زندانم و زندانی
از وهم گرانبارم چندانکه نمی یارم
تا تخته برون آرم زین ورطه ی طوفانی
فرق است میان من وین زاهدک پر فن
پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی
من باد بیابانم خاشاک می افشانم
در دشت و نمیدانم در باغ گل افشانی
سر گشتگی ام چون دید چون حوصله ام سنجید
میراث به من بخشید آواره ی یمگانی
-
رها خواهم شد در اين باد
در اين طوفان, در اين برگريزان
در اين مرگ احساس که مي برد رگ هاي ستاره اي درخشان را
در اين پسماندهايي که ميتوان از نورش دوباره خيزاند روح سرد مرگ را
سرود خواهم خواند از بهر باد
که مي طرواد در اين پاييز جانفرساي سرد
در اين آشيان خانه مرگ که مي بارد
تازيانه هاي باد را خواهم کوفت بر تن عصيانگر مرگ و غم
برون خواهم شد از اين خاک
-
یک پنجره میخواهم به سوی شادی و عشق.
پنجره ای که همیشه باز باشد
و هوای مملو از شادی ، همیشه طوفانی!
و عشق
با جسارتی کوبنده
در فضای اتاق بپیچد.
پنجره ای به سوی خوشبختی.
-
ابر دل من باراني است
روح تن من افسرده
تو دور از من در بهار
من ماندم و دنياي خسته
بخوان اي روشناي شب در تاريك روشن صبح
بخوان اي فرياد خزان من
در اين آشفته بازار مرگ
راهي ديگر نيست تا بگشايم در سكوت
شانه اي نيست تا بگويم از اندوه
تنها تو ماندي همصداي فرياد
تنها تو ماندي آشناي سكوت
بي تو ماندم،بي تو رفتم در سكوت
يافتم تورا خورشيد بي غروب
تن عريانم را تن پوش باش
روح خسته ام را همراه باش
-
ای گل قدر زمانت را بدان
جسم تو گل میشود این را بدان
تو گل باشی و عمرت هفته ای
تا خواهی بدانی کجایی-رفته ای
قدر لحظه های شکفتن را بدار
قبل از آن که فصل تو گردد خزان
-
باتوبودن
دوشنبه شب حس كردم چه اندك اسبهايي كه اين
قدرآهسته حركت كنند.
مي دانم كه لحن صداي تو روحم رامي رهاند
روشنايي هاي شهر، خيابان هاي طلا
ازپنجره من به دنياي پايين بنگر
سريع حركت كن واين همه سرماراحس كن
ومراباهمه تنهايي ام ،نگذاربميرم
من گيج شده ام ومبهوتم
عزيزم فقط نشانه اي به من بنما
وحالاكه رفته اي
فقط مي خواهم باتوباشم
ونمي توانم ادامه بدهم
مي خواهم باتوباشم
مي خواهم باتوباشم
نمي توانم بخوابم وسراسرشب بيدارم
مي كوشم درميان اين اشك هالبخندبزنم
مي دانم كه لمس دستان توزندگي ام را
نجات مي بخشد
نگذارسقوط كنم
حالابه دادم برس
هرطورشده باتوخواهم بود
وحالاكه رفته اي
بدون توكي هستم كه
نمي توانم ادامه بدهم
فقط مي خواهم باتوباشم
-
سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگى را گريه کردم , نبودى در فراق شانه هايت ، به هر خاکى رسيدم تکيه کردم !
-
زیباست ....ممنون از همگی
نقش کردم رخ زيباي تو بر خانه دل........خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند...
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ................... ما را به ناز فروشان نياز نيست...
-
ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست
همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟...