دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
(تکراری که نبود؟...نميدونم درست نوشتم يا نه!)
Printable View
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
(تکراری که نبود؟...نميدونم درست نوشتم يا نه!)
دل را به نام نامي دوست دهم جلا×××تا عاشقي شوم در ره صفا...
انقلاب ادبي محكم شد
فارسي با عربي توام شد
در تجديد و تجدد وا شد
ادبيات شلم شوربا شد
دلبرم شاهد و طفلست و به بازي روزي
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
شبي گيسو فرو هشته به دامن
پلاسين معجر و قيرينه گرزن
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم×××نه ذیل وصفش رسد دست فهم...
من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را بخود تعبير كرد
كز لبش با عطر مستي آوري اين گل شكفت
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن×××که خواجه خود روش بنده پروری داد...
در ميكده ام؛ چومن بسي اينجا هست
مي حاضر و من نبرده ام سويش دست
بايد امشب ببوسم اين ساقي را
اكنون گويم كه نيستم بيخود و مست
تویی یاری رس فریاد هرکس×××به فریاد من فریاد رس...