تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست
Printable View
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست
توأم باين سرود پر ابهام مذهبي
در آسمان تيره نعيب غراب ها
گفتي ز بس خروش كه مي آمدم بگوش
«غلتان شدند از بر البرز آب ها»
از چرخ به هر گونه همی دار امید ××× وز گــردش روزگـــار میــلــرز چــو بیـد
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود ××× پس موی سیاه من چرا گشت سفید
ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
مي ستايد عشق محجوب من و حسن ترا!
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
با سلام
در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد،
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
احمد شاملو (مرغ باران)
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند دریغ
دیده پوشیدن نمی داند دریغ
رفت ودر من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
....
تــــــازه بــهــارا ورقـت زرد شــــد ××× دیگ منه کـاتش ما سرد شد
پیش کسی رو که بدهکار توست ××× ناز بر آن کن که خریدار توست
تا تو نگاه مي كني كار من آه كردن است
اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است
تو بدری و خورشید تو را بنده شدست ××× تا بنده ی تو شدست تابنده شدست
زان روی کـــه از شعـاع نـــور رخ تــــو ××× خورشید منیــر و ماه تـابنده شدست