قسام بهشت و دوزخ ، آن عقده گشای ××× مـــا را نــــگــذارد کـــه درآیــــیــم ز پـــای
تــــا کی بــــود این گرگ نمایی بنـــمای ××× سر پنجه ی دشمن افکن ای شیر خدای
Printable View
قسام بهشت و دوزخ ، آن عقده گشای ××× مـــا را نــــگــذارد کـــه درآیــــیــم ز پـــای
تــــا کی بــــود این گرگ نمایی بنـــمای ××× سر پنجه ی دشمن افکن ای شیر خدای
يکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
يکی چو ساقی مستان به کف گرفته اياغ
غنچه گو تنگ دل از كار فروبسته مباش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
مرا عهدیست بـــا جانان که تا جان در بدن دارم ××× هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت و خاطر از آن شمع چـو گل جویم ××× فروق چشم و نـور دل از آن ماه خُتن دارم
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود انچه مي پنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليل رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو ايين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
ما بيغمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
برما بسی گمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروی جــانان گشاده ايم
مکن کـــاری که بر پــا سنگت آیو ××× جهان بــا ایــن فراخی تنگت آیو
چـو فردا نامه خوانان نامه خوانند ××× تو را از نامـه خواندن شرمت آیو
و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است ببر