-
وقتی دوباره رفت سرِ بیت ِ آخرش،
تابوت شد تمام غزل در برابرش
شاعر دهان گشود وصیت کند ولی
تابوت بسته شد و غزل مرد درسرش
حتی کسی نگفت که غسلش دهید بعد،
حتی کسی نخواند نمازی به پیکرش
" یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
شاعر نشست مثل جسد توی دفترش
دستی بلند کرد و سرِ شعر را برید
یک بیت شعر پوچ آوانگارد زد سرش
یک بیت با ردیف Can I love you نوشت
آنقدر ابلهانه که کردند مسخرش
دست از جهان کشید و غزل خواند و پر گرفت
دستی به دفترش زد و با دست دیگرش،
روی درِ سفالی تابوت خود نوشت:
شاعر از ابتدای غزل مرد در پرش
شاعر در ابتدای غزل تیر خورده بود
دستی از ابتدای غزل کرد پرپرش...
-
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها
فریاد می کشند که باران دروغ بود
گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم
یا وعذه های شوکت انسان دروغ بود
گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟!
افسانه بود رستم دستان ! ...دروغ بود !
-
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان
تاریکتر است و مینگیرد نقصان
یا دیدهی بخت من مگر کور شده است؟
یا نیست شب هجر تو را خود پایان؟
-
رفته ای اینک
اما ...
باز می گردی
چه تمنایی محالی دارم!
خنده ام می گیرد
کی بازگردی
-
دوست من
دوست دل تنگی هایم
امشب پرم از قصه ...
شانه ای برای پناه نیاز دارم ...
برای هق هق ...
افسوس که دیوار پناه من است .
بیا...
-
نمی دانم در امتداد این شب ها از چه سخن بگویم
به که بگویم
از این دل شکسته خواهم گفت
ولی تو
کجایی که گوش کنی نازنینم...
-
التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من
آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه کوتاه همان قسم
بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافیست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود؟
یک بار بی پوشش پرده ی باران تماشایت می کنم
ها؟
چه می شود؟
-
من که مردم
خورشيد دو سه بار تابيد بعد مرد.
بعد مرگ من خدا حکم تخليه زمين را صادر کرد
همان دو سه بار طلوع هم بخاطر من بود.
من که مردم انگار ناظم حکمت مرد.
که ديگر خدا علاقه اي براي نگهداري زمين نداشت.
که نميدانم توانش را داشت يا نداشت؟
که همه را کشت و ديگر کسي از او خبري نياورد...
::. رضا پاسبان.::
-
زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد
زاده ی قول تو هستم
در غبار
پس می دانم
که رنج در خانه است
در انتها ی پله ها خانه دارد
تنها انزوای من است
که در باران مرا شکر می کند
که تا صبح فردا
زنده هستم
چرا
تمام هفته را با پاروی شکسته
در خانه ماندم
خانه کوچک بود
در خلوتی خانه
از میان همه ی عادت ها
و سوگند ها
فقط تو را صدا کردم
زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد
-
کتاب ها
روی هم
تفاله ها ی چای
در گلدان کنج ایوان
و ته سیگارها
در فنجان
من
روی
پاهایم
هر روز
انبار می شویم