هر انكس مال و جانش بيشتر بي
دلش از درد دنيا بيشتر بي
Printable View
هر انكس مال و جانش بيشتر بي
دلش از درد دنيا بيشتر بي
یک شع با ردیف تو، تنها برای تو
تنها برای پاکی بی ادعای تو
حالا درست مصرع سوم تویی ومن
با یک سبد ترانه پر از خنده های تو
وقتي دل سودايي ميرفت به بستانها
بي خويشتنم كردي بوي گل و ريحانها
سعدي
آهاي مردم...
ديگر نه بال مي خواهم
نه روزنه اي براي پرواز
شما كه نديديد
كبوتر شهر پرپر ما
وقتي كه
جسد بي جان درخت همسايه را
تكه تكه پيدا كرد
چگونه چشمانش را
به من داد
وخودش را هم به آب
شاعر این یکی را گفتی که بلد بودم؟
آفرين .... :دي
ولي من هويجوري نوشتم
....
نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
و آن گاهگه شبها که خوابم برد
هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رؤیایی
در خوابهای من
این آبهای اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست
این کیست ؟ گرگی محتضر ، زخمیش بر گردن
با زخمه های دم به دم کاه نفسهایش
افسانه های نوبت خود را
در ساز این میرنده تن غمنک می نالد
اینجوری قبول نیستنقل قول:
نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
=============
دلا داری سر بارندگی را
هوای می خوش بخشندگی را
دلها خود را بدریا می سپاری
عجب جدی گرفتی زندگی را
دلداده ی من گر که مرا یاد کند
ویرانه ی دل در دلم آباد کند
آن سرو سهی قامت و گلگون رخ و مست
از دیدن خود قلب مرا شاد کند
و
امشب از چشم هايت غزل را مي نويسم چو يک قطره باران
در خيالي که تنها براي عشق ما پيش هم جا ندارد
در نگاه تو بايد فدا شد بايد از دين احمد جدا شد
لحظه ي مرگ من زندگاني است اين نبودن تقلا ندارد
دختري خرد شكايت سر كرد
كه مرا حادثه بي مادر كرد
....
قبلنا كه بود
دلگيري از مرام و مسلماني ام ، اگر
پندارهاي كافري ات را به من بده
يا از دلم به معجزه پيغمبري بساز
يا آن عصاي ساحري ات را به من بده
شما ادامه بده
هیشه مانده ام خیره به راهت
شد این دل تشنه ی شط نگاهت
تمام جسم و روح مرد عاشق
فدای چشمهای مثل ماهت